
شاید فکر کنید چه حرفها! چه لحن ها! آخر گیلدروی و این مدل حرف زدن؟ اما گیلدروی که قدیمی یا از مد افتاده نبود. لذا بر اساس زمانه ی اطرافش عمل میکرد. و زمانه ی اطراف گیلدروی یک damsel in distress داشت که گیلدروی در شرایط مختلف رویش حساب کرده بود پس حال میتوانست با یک تیر دو نشان بزند. هم دولورس را از سوژه ای که با شجاعت درونش شیرجه زده بود نجات بدهد و هم قهرمانی کند آنهم بدون اینکه هیچ خطری او را تهدید کند؛ و امکان نداشت...تکرار می کنم امکان نداشت گیلدروی از چنین فرصتی صرف نظر کند.
لذا اندکی جلو رفت و با گفتن جملات :«من امروز هیچی درس نخوندم. باشگاه نرفتم. دنبال کار نگشتم و حالا هم دارم بر خلاف رسوم جادوگران از گیومه استفاده میکنم. و این تقصیر جادوگران هست وگرنه گیومه خیلی هم دلبره.» سگ افسردگی را از دستان نویسنده قبلی به سمت خودش جلب کرد.بعد چند قدم جلوتر رفت و پا در سوژه گذاشت.
سگ افسردگی مشخصات به خصوصی دارد. شاید در ابتدا تنها بدیهایش به نظر برسد اما میتواند شوخ و شنگ ترین و دلقک ترین افراد را با وقار، و مغرور ترین افراد را متواضع کند. پس بر همگان نباید عجیب به نظر برسد که ردای گیلدروی به رنگ آبی نفتی در آمده، نگاهش حزن انگیز و قدم هایش شمرده شده بودند.
دلورس با همان نگاه و همان ایموجی سر جایش ایستاده بود و منتظر بود جوابی به تام و مامان مروپ بدهد. گیلدروی هم میخواست جواب بدهد اما سگ سیاه افسردگی بر خلاف همیشه سنگین و کم حرفش کرده بود و توان شکلک گذاریش مخدوش شده بود. لذا تصمیمش بر این بود که کمتر حرف بزند و بیشتر عمل کند.
آستین دلورس را کشید و با نگاهش به سگ سیاه افسردگی و سپس تام اشاره کرد. دلورس چند ثانیه خیره ماند و بعد با حالتی بی قرار موهایش را مرتب کرد.
- شما که نمیخوای سالازار سوگوار سرت رو از تنت جدا کنه!

تام نمی خواست. تام اصلا نمیخواست حتی اینجا باشه. اوضاع پیچ و واپیچ بود. از پنجره بادهای مجادله انگیز می آمد و سر و روی شخصیت ها را تاب میداد .مامان مروپ عصبی شده بود که نقشهاش لو رفته. دولورس عصبی شده بود که گیلدروی انقدر سفت سگ افسردگی رو بغل کرده. گیلدروی هم عصبی بود...چون سگ افسردگی سنگین بود، نوشتن سنگین بود و تمام این وزنها بر بام احساس کافی بودن او فشار وارد میکردند و گیلدروی میترسید اگر فشار بیشتر بشود باز هم مجبور شود خودش را آبلیویت کند تا امروز را هم یادش برود.
- نه! نمیخوام.

- ولی من مسئول ایجاد حرمسرا هستم.

- صبر کنید.
تام! فقط کافیه به قدر کافی محزون به نظر برسی. اینجوری سالازار ازت عصبانی نمیشه. مروپ!شوهرت هم اونقدرا مشتاق به نظر نمی رسه که هر زن غیر اصیلی بیاد و عروسش شه. آخرین جمله رو دلورس در حالی که چشمک میزد به مامان مروپ گفت و بعد دستی به شانه ی گیلدروی زد و نگاهی چندش شده به سگ افسردگی در بغل او انداخت.
- تو هم میتونی فردا به ادامه ی مطالعاتت راجع به...هر چیزی که ممکنه به ایفای نقشت بخوره برسی.

لذا گیلدروی رو به سمت تام هل داد و گیلدروی با سگ افسردگی در بغل، هر دو در بغل تام افتادند. و تام که به خاطر بیخوابی نویسنده افسار پاره کرده بود به جای آنکه سگ را بغل بزند هر دو را براید استایل در آغوش کشید.
سگ افسردگی مشخصات به خصوصی دارد. مثلا ترسو ترین افراد را شجاع و مشتاق ترین افراد را بیحوصله می کند. لذا حال تنها چیزی که تام میخواست این بود که هر چه زودتر این رول را تمام کند و بگذارد نویسنده بخوابد. پس از کنار دلوروس گذشت و به سمت سالازار رفت.
- من تام هستم. خواستگار تو سالازار!

حال که بخشی از وزن سگ روی تام بود زبان گیلدروی هم راحت تر به کار میفتاد و لبخندهای مسحورانه میزد.
- من هم گیلدروی هستم. نگینِ ریونکلاو!

- در ازای اینکه عروس من بشی این یارو رو بهت میدم با مارت خاک کنی که مارت تنهایی به دنیای مردگان نره.
-

نویسنده یک نگاهی به داستان کرد...یک نگاهی به شما کرد و نگاهی دیگر به دلورس انداخت.
- وات د خاک؟
به نظر می آمد حال دو damsel in distress در داستان ایجاد شده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










تا وقتی مامان میره بپرسه چه اتفاقی افتاده شوهر مامان همین جا وامیسته باشه مامان؟
نگفتم از جات تکون نخور؟

S.O.S
اینجا هم دست از سر من بر نمیدارین! سیسیلیای عزیزم کجایی که ببینی تامتو غریب گیر آوردن!
