هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۴

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۳۰ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۲
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
شبکه ?=3+4_2=،ساعت21:30:
:baaa: هپی نیو یر بببببببببببعععععع:baaa:
صحنه اول:
مردی با قدی بلند و چاق و با قیافه ای که مشخصا بازهم یکی از ویزلی ها است با لبخندی گفت:
سلام خدمت جادوگران و ساحره های کوچیک خوش اومدین به خونه ی ما......
فریادی سخنان گهرباره آقای مجری را قطع کرد.
-تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم
آقای مجری با ناراحتی رویش را به طرف دروبین کردو وگفت:
خوب مثل همیشه این تسترالمون داره این حرفارو میزنه سپس با نعره ای عجیب خطاب یه تسترال گفت:
ما میدونیم تو تک شاخی ولمون میکنی؟
-گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟
-بابا گفتی ولمون کن.
سپس تسترال از صحنه میرود.
صحنه دوم:
پاتیل گلبهی وارد صحنه میشو ودر همین حال آهنگ "هیپوگریفا باید برقصن "را زمزمه میکرد.آقای مجری با خنده دستش رابه طرف او دراز کر دوگفت:
سلام پاتیل گلبهی چی شده شادی؟
-لای....لای...لای..آقای مُرجی داشتم توی کوچه میرفتم،رسیدم به آزکابان دیدم هری پاترو دارن مجازات میکنن خوش حال شدم.
-از کی توی کوچه ما آزکابان باز شده؟
-اوه آی مُرجی،این شعبه دو آزکابانه رئیسشم خانواده ویزلی به غیر از رونه.
-وای دارن پسر برگزیدرو شکنجه میکنن؟؟؟؟؟
-آره آی مُرجی
سپس آی مرجی فریادی از روی خشم زد:
بـــــــــــــــــــــــــــــچــــــــــــــــــــــــــــــــها
ناگهان بچه ها مثل مور وملخ به اتاق حمله کردند.مروپ گانت با ترس از آقای مجری پرسید:
آقای مجری چی شده؟
آقای مجری دستش را روی پیشانی اش گذاشت وگفت:
ما باید به دنبال پسر برگزیده برویم و اورا نجات دهیم و کسانی که اورا ذیت کردند با 24 روش،20روش ممکن و 4روش غیرممکن شبیه تست.......
-تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم
-اه چرا دیالوگمو خراب کردی خوب دوباره میگم شبیه هیپوگریف بکنیم.
-دستو... جیغو....هورا....
ناگهان مردی با نقابی عجیب وسط صحنه ظاهرشد و گفت:
در روز....وسط شبکه جادوگری....میخوای بر علیه وزارت وآسلام شورش کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بندازم پیش فنریر گری بک مردیکه تستر.....
-تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم
باشه مردیکه هیپوگریف پس از چند ثانیه مکث ادامه داد: حالا بیا بریم آزکابان با دیوانه سازها ماچ بازی کن.
سپس مرد و آقای مجری غیب شدند،مروپ گانت با چهره ای مضطرب گفت:
وقت برنامه تموم شد،به حرفای بابا و مامانتون گوش کنین،ماشین لباسشویو روشن نکنین
همتونو به مرلین میسپارم




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۴

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۳۰ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۲
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
جادوگر تی وی برنامه بهار هیپو گریف:
ساعت21دوربین یک:
-صدا......تصویر........حرکت
مجری قد بلند با موهای قرمز و صورتی کک مکی که مشخص بود یکی از خانواده ویزلی ها است ولی مشخص نبود کدام یکشان(به دلیل فراوانی آن ها)با لبخندی گفت:
سلام خدمت جادوگران وساحره های عزیز اینجانب بنده حقیر موظف شدم امشب مجری این برنامه رو برای شما اجرا کنم.بریم یه فاصله بگیریم برگردیم.
دیم دیم دیم دیوم دم دم دم(افکت شروع پیام بازرگانی)
جارو فروشی جردن
سری مدل های التو
التو مدافع با چماق
التو مهاجم با دستکش
التو گلر با دستکش
التو سوپر سیستم اتوماتیک حرکات ویژه
قابلیت ها:بوق اخطار بازدارنده و رادار سرعت 400km
قیمت1000گالیون
ویژه 2000 گالیون
----------------------------------------
گروه ضربت دياگون عضو می‌پذيرد!

در صورت آن كه فردی گولاخ، خفن، باهوش و جيگر هستيد، گروه ضربت مكانی مناسب برای شماست! اين فرصت ويژه و طلايی رو از دست ندين و به ما ملحق بشين!

به اميد روزی كه همه با هم، اراذل اوباشگرانِ موجود در دياگون را به هاگزهد تبعيد نمائيم!

دم دم دم دیوم دیم دیم دیم (افکت پایان پیام بازرگانی)
ساعت21:30 دوربین دو:
-خیلی ممنون از نگاه های شما ما امشب در خدمت یکی از برترین بازیگران جادوگر تی وی هستیم معرفی میکنم....................جواد بگمن
دوربین یک:
مردی بازهم با موهای قرمز وچاق با ابروهای پیوسته که مشخص بود از ویزلی ها است ولی فامیلیشو تغییر داده گفت:
سلوم خدمت تمامی بینندگون جادوگر تی وی من جواد بگمن هستیم
سپس سرش را به طرف بنده حقیر ویزلی خم کرد وگفت:
آقای بنده حقیر ویزلی من یک سوال داشتم.(با لهجه)
-بپرس جواد
-چرا اسمت بنده حقیر ویزلی هست؟
مجری خنده ای از روی عصبانیت کرد وگفت:از اونجا که ما ویزلی ها زیادیم بعدشم اسمها کمه اسممو بنده حقیر ویزلی گذاشتند.
خوب از اتاق فرمان اشاره میکنند که قسمتی از فیلم محفلکده رو پخش میکنیم،شمارو دعوت میکنم ببینید.
دم دم دم دم دم (افکت میان برنامه)
ناگهان تصویر خانه گریمولند را نشان میدهد که در آن فضا جواد بگمن روبروی دامبلدور هست و میگوید:
این خونه واس ماس......یعنی کلیش ماس ماس
دامبلدور از روی عصبانیت محکم دستی به سرش میزند و میگوید :
مردیکه تسترال این خونه ماله سیریوس بلکه چرا نمیفهمی؟
-نه دیگه طبق بند یک اساسنامه چی میگه میگه این خونه واس ماس یعنی کلیش ماس ماس تازه اجاره این مدتو باید بدید.
دم دم دم دم دم (افکت میان برنامه)
ساعت 21:34دوربین سه:
خوب آقای بگمن هنرنماییتون عالی بود ببخشید دیگه امشب به دلیل بازی کوییدیج مرلینگاه سازی و تراختور سازی نمیتونیم در خدمتون باشیم.
حالا اگه میشه یه دست برای اون دوربین بالا تکون بدید.
جواد بگمن نگاهی به دوربین کرد و دستش را تکان داد در همین حین بنده حقیر گفت قربون قد بالای کیفیت این دوربین برم.................سپس با عجله گفت:تا برنامه بهار هیپوگریف شمارو به مرلین میسپارم..




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸ شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۴

فلورانسو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
كانال 17_ برنامه ي 5+1_ زنده

مجري با كت سرمه اي رنگش روى صندلى چرخ مى خورد.
- سلام عرض مى کنم خدمت همه شما دوستداران برنامه ى 5+1. خيلى سریع بريم سراغ اصل مطلب و مهمان عزيزمون. جناب آيا گرفتن پسر گل دامبلدور، هرى، کار خوبيست؟

دوربین مى چرخه و سر نورانی مهمان چشمان همه رو خيره مى کنه. ولدمورت مثل همیشه با رداى سبزش و چشمان شهلايى به چهره ى مجرى زل زده بود.
- عزيز خودت هستى و جد و آبادت. بله کار خوبيست. اين پسر تو کتاب آخر ما رو مى کشه.. اون يه قاتله.
- خب شما هم خيلي ها رو كشتيد.. مثلا فرد..مي دونيد جرج و خانواده ش چقدر گريه کردن؟
- خب ازلکى گريه کردن.. اونا که از فرد يکى ديگه داشتن، ديگه گريه نداره که.

مجرى با اضطراب دستش رو به سمت گوشش مى بره مى گه:
- بله..از اتاق فرمان اشاره مى کنن که بايد بريم گفت و گو با مردم رو ببينيم و برگردیم.

گفت و گو با مردم

مردى مقابل دوربین ايستاده بود و ده ها نفر از پشت سر سعى مى کردند خود را در کادر جا کنند يا حداقل يه باى بايى بکنند.
- دوست عزیز نظرتون درمورد دستگيرى هرى پاتر چيه؟

- با نام و ياد خدا..من به نظرم تقصیر داور بود که پنالتی رو نگرفت وگرنه ايران و آرژانتین مساوی مى شدن حداقل.

ملت: شييييرررره..

دوربین قطع و بعد دوباره روشن مى شه و يه ساحره رو نشون ميده.
- خانم نظرتون درمورد دستگيرى هرى پاتر چيه؟
- آقا اينا همه کار دست هاى پشت پرده س.. اين مرگخوارا وزارت خونه رو گرفتن تو دستشون..فکر کرديد چرا سيريوس بلک استعفا داد؟ تهدیدش کردن. حالا هم ديدن هرى مهره ى قدرتمنديه، به بهانه هاى مختلف انداختنش آزکابان.
- بله حرف آخرتون؟
- به نظر منم تقصیر داورى بود..ايران خوب بازی کرد.

دوربین سریع قطع و دوباره يه صحنه ى سفید ديده مى شه. دوربین کمى عقب مياد و ريش بلند دامبلدور به چشم مى خوره. دامبلدور و ولدمورت چوبدستى به دست مقابل هم نشسته بودند و با چشمان تنگ شده به هم زل نگاه مى کردند. آهنگ کارتون" لوک خوش شانس" پخش و چند تيغ به اين سو و آن سو مى رفت.
- دامبل!
- تامى..پسرم!
- هري پيش ما مى مونه.
- هرى پسرم؟ ولى به چه دليلى؟
- قدرت دست ماست.
- آه تام.. پسر کوچولوى بانمک و ساکت.. قدرت فقط قدرت عشق.. اگه کسى مستحق مجازات و اعدامه، اون هرى نيست..هرى يه قهرمانه..هرى جامعه ى جادوگرى رو نجات داد درصورتى که مى تونست فرار کنه..هرى يه پسر تنها بود اما کم نياورد.. تو هزاران مرگخوار قدرتمند داشتى و هرى فقط چند تا دوست و نيروى عشق و البته يه خر به اسم خرشانس.. تام.. بذار هرى بره.
- هرگز..

و بعد صداى قهقهه ى ولدمورت، تيتراژ پايانى برنامه شد. صداى اعتراض مردم از بيرون به گوش مى رسید.
- هرى رو آزاد کنيد!
- هرى بى گناهه.
- همش تقصیر ولدمورت و دستاى پشت پرده س.
- همش تقصیر داورى بود.


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۹۴

آلبوس دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۸ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 154
آفلاین
- حالا بازیکنان رئال دیاگون از سمت راست یه حرکت رو ترتیب دادن! در نمایی زیبا خستگی رو می بینید که از ساق جاروهای بازیکن ها مشخصه! حالا ویکتور خودش حرکت می کنه... آفرین ویکتور، برو ویکتور، نه ویکتور، اون طرف نزن ویکتور! و توی دروازه گـــــــل!

ناگهان پخش برنامه ی کوییدیچ برتر متوقف شد. مجری برنامه ی خبر پشت میز ـش نشسته و شروع به صحبت می کنه:
- بینندگان عزیز. به خبر فوری ای که هم اکنون به دست من رسیده توجه بفرمایید.

تصویر عوض میشه و سرسرای اصلی وزارتخانه رو نشون میده. دوربین روی حوض برادران جادویی زوم می کنه و پرچمی بلند رو نشون می ده که وسط حوض به اهتزاز در اومده و نقش هری پاتر و پس زمینه ای از ققنوس بر اون نقش بسته!

گوینده ی خبر دوباره شروع به صحبت می کنه:
- ارتباطمون برقراره با لوتار ماتئوس(!) خبرنگار اعزامی جادوگر تی وی به محل این اتفاق. لوتار، چه اتفاقی اونجا افتاده؟

لوتار ماتئوس میکروفن به دست شروع به صحبت می کنه:
- همونطور که می بینید صبح امروز وقتی کارکنان وزارت سحر و جادو به این اداره مراجعه کردند با این صحنه مواجه شدند. ظاهراً عده ای شبانه وارد وزارت شده اند و با استفاده از افسون چسب دائمی پرچمی با عکس هری پاتر، زندانی آزکابان، بر فراز حوض برادران جادویی برافراشته اند. مسئولان وزارت به سرعت سعی در پایین آوردن این پرچم کرده اند ولی هنوز تلاش هاشون نتیجه ای نداده.

- لوتار، بله نظرت این کار از طرف چه کس یا کسانی بوده و چه منظوری داشتند؟

- اون چیزی که مشخصه اینه که با توجه به پس زمینه ی ققنوس که در این پرچم دیده میشه احتمال میره این کار محفل ققنوس باشه و اون ها بدون توجه به اخطار های مسئولین شروع به اغتشاش کردند. ما قصد داشتیم با یکی از مسئولین وزارت و یا رئیس زندان آزکابان صحبتی رو داشته باشیم ولی متأسفانه هنوز هیچ کس تمایلی به صحبت در این مورد رو نداره. چیزی که مشخصه اینه که این حرکت محفل ققنوس رو میشه یه جورایی به نشانه ی اعلام جنگ خیابانی علیه وزارت تلقی کرد.

- ممنونم از لوتار ماتئوس، خبرنگار اعزامی جادوگر تی وی به وزارت سحر و جادو.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳

مینروا مک گونگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۴۹ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 28
آفلاین
قسمت هفتم:

توی راه با اشیای مختلفی با خبر شدند.

_هیون جان نگفته بودی که چنین گنج با ارزشی دارد.

_بله قربان،قدمت این اشیا به زمان ارباب توچانگ بر می گرده.

_قربان؟

_بله هری ؟

_بهتر نیست برای جلو گیری از جنگ مقداری از این ها را به پیش کش ببریم؟

_فکر خوبیست.

_نه قربان مگر قرار نشد که برویم که با آنها بجنگیم؟وبانو بلک زیبا را از ان من سازید؟

_بله قرار بود وزیر راستی سر بازان ما کجا هستند؟

_اَه قربان سربازان را جا گذاشتیم!

_پس باید صلح کنیم!

_نه قربان شا به من قول دادید!

_چرا هیون جان ولی از شدت خوشحالی ارتشمان را یادمان رفت که بیاوریم.

_خب برگردیم.

_نه وزیر حسش نیست اون گوشی موبایلتو بیار با وایبر به سربازان بگو بیایند.

_جانم؟ قربان؟در عصر حاضر که تلفن همراه نیست ان هم از نوع هوشمندش!

_اگر نیست پس تو این کلمه هوشمند را از کجا فهمیدی هیون جان؟در ضمن هر وقت من بگویم چیزی هست پس لابد هست.

هیون که دیگه از دست یک دندگگی های دمبل خسته شده بود خودش را کنترل کرد و سعی کرد چیزی به رویش نمی اورد.وزیر به سربازان اطلاع داد و سربازان نیز امدند.



نزدیکی قصر تامچونگ


_قربان چه می کنید؟

_چت می کنم.

_با کی قربان؟

_تامچونگ .

_قربان ما به انها حمله می کنیم شما با او چت می کنید؟

_نه در اینجا دارم دلش را می برم.

هیون که با این حرف دامبل خنده اش گرفته بود پرسید:

_قربان می شه بپرسم چگونه؟

_بله جانم می توانی بپرسی.

_خب جواب بدهید قربان .

_خب شما که هنوز نپرسیده اید.

_خب قربان چگونه دلبری می کنید؟

_من دارم به عنوان یک دختر با او چت می کنم.

با این سخن دامبل کل سپاه وی شروع به خندیدن کردند.

و این داستان ادامه دارد....

تیتراژ پایانی به علت فوت نا گهانی بابانوئل پخش نمی شود.




من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۳۱ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1125
آفلاین
قسمت ششم:

چيانگ دامبل بسي خشنود گشت ولي خشنودي اش ديري نپاييد و با شك پرسيد:
- اي هيون كره اي! براي چه مشتاق به كمك هستي؟ چه نقشه اي شومي در سر داري؟ نكند تامچونگ در قصري بر فراز كوه هاي اينچانگ به انتظار ما نشسته است؟

هيون با اندوه سري تكان داد و گفت:
- كاش اينگونه بود ارباب دامبل ولي حيف كه نيست! من گرفتار دامي مهلك شده ام ، دام عشق ، عشق به بانو بلك زيبا!
چيانگ دامبل با لحن تحقير آميزي پرسيد:
-عشق همان عنصر به درد نخور هستي؟ چگونه مصيبا تو را فرا گرفت؟
- چونگ بلك حق من است ما همديگر را دوست مي داشتيم قرار بود باهم پيمان ببنديم ولي تامچونگ بانوي مرا دزديد حقم را گرفت...

فلش بك

- چونگ وايسا تا منم برسم بهت!
چونگ قهقه زد و قدم هايش را تند تر كرد و هيون با اشتياق به دنبالش رفت و دست در دست هم به بالاي تپه رفتند و كنارخانه ي ريدلچينگ بر زمين نشستند.در همان زماني كه آندو مشغول حرف زدن با هم بودند، شاهزاده تامچونگ به تماشاي چونگ نشسته بود.
كمي بعد از آن روز تامچونگ از چونگ خواستگاري كرد و باهم ازدواج كردند

پايان فلش بك

با توضيحات هيون ارباب دامبل قانع شد كه از راه مخفي به قصر برود....
ادامه دارد......
پايان تيتراژ ششم:

چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۰ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳

مالی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۵ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۲۶ سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 42
آفلاین
قسمت پنجم

_شوخی می کنی!؟

_نه قربان.

_پس ثابت کنید.

_لطفا از جاتون بلند شید.

_من؟

_بله شما.

_می خواهی چیکار کنی؟

_ای بابا به نفعتونه پاشو.

دامبلدور در حالی که فکر می کرد به وزیرش اشاره کرد که کمکش کند که برخیزد.وزیر که زیر وزن سنگین دامبلدور سرخ شده بود گفت:

_من باید به بانوان قصر بگویم که غذا های رژیمی بیشتری برای شما بپزند.

_من چاق نیستم.

_ولی لاغر هم نیستید.

_تو خجالت نمی کشی با امپراطور اینطوری حرف می زنی؟بگم نگهبان دو شقه ات کنند؟

_نه قربان شما حیلی بخشنده تر از این حرفها هستید که به خاطر یک مزاح کسی را بکشید.

_بله راست می گویی من مهربان تر از این حرف ها هستم.

هیون که فقط داشت به این فکر می کرد که چجوری پادشاهی رو به دامبلدور دادند؟که صدای دامبلدور در امد.

_هیون جان شما نمی خواستی چیزی بگی؟

_کی؟چی؟کجا؟

_یعنی چی این همه مدت من بیکار بودم داشتم به حرف های تو گوش دادم؟

_نزدیک بود کله منو بفرستی بالای دار!اگه من دامبلدور رو گول نزده بودم؟

_تو منو گول زدی؟

_نه قربان یعنی اگه شما فردی بخشنده نبودید؟

_بله درست شد.

_ زیر تخت شما به قصر امپراطور چین راه دارد.

_چی؟

_هاااا!

_خخخخخخخخخخخ

_ههههههههههه

_شوخی می کنید!

_نه قربان من چه شوخی با شما دارم؟

_پس به ما ثابت کنید.

هیون با شنیدن این حرف نزدیک صندلی دامبلدور شد و دستش را به الماس درخشان وسط آن زد و قصر شروع به لرزیدن کرد و تخت شروع به نصف شدن کرد.





انچه در قسمت بعد نخواهید دید صلح بین چین و کره می باشد.

واین داستان ادامه دارد....

تیتراژ پایانی قسمت پنجم:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه


ویرایش شده توسط مالی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ ۱۲:۳۹:۰۴


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۳

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۱
از
گروه:
کاربران عضو
پیام: 742
آفلاین
قسمت چهارم

هیون لسترنج با قدم های ناامیدانه و مصمم و خشمگین جلو رفت .نمی توانست ببیند زنی که عاشقش است در کنار لرد کره ای باشد.باید کاری می کرد.


دامبل چینی همچنان به ان نقطه ی سیاه که داشت بزرگ تر و بزرگ تر می شد و داشت تبدیل به هیون می شد نگاه کرد.
واقعا او هیون بود؟اما انجا چه می کرد؟
این سوالاتی بودند که در مخ پوک 555امپراطور کره یعنی دامبل می چرخید. هیون همچنان جلو می امد و وقتی به نگهبان ها رسید نگهبان نیزه هایشان را به سمتش گرفتندو اجازه ی عبور را به او ندادند .
- من هیون لسترنج کره ای هستم و برای دیدار با امپراطور پرقدرت چین امده ام.
دامبل با دقت به سخنان هیون گوش میداد:
-برای چی به اینجا امده ای؟
-شنیده ام که می خواهید به کره حمله کنید می خواهم در این نبرد یاریتان کنم...
دامبل با دقت بیشتری گوش مبداد تا مبادا کلمه ای جا بیفتد.. .سپس با دست به نگهبانان دستور داد تا بگذارند هیون جلو تر بیاید.
نگهبان ها هم با دستور امپراطورشان عقب رفتند و گذاشتند هیون به نزد دامبل برود.
هیون در مقابل دامبل تعظیم بلند بالایی کرد و بعد به صورت امپراطور چینی نگاه کرد.
-از شما می خوام تا امپراطور کره را بکشید.
-چگونه ؟کره نیروی نظامی قوی ای دارد چطور بدون مقابله با انها وارد شویم؟
-راه مخفی ای هم وجود دارد که تنها من ان را می دانم
-



ادامه دارد...

تیتراژ پایانی قسمت چهارم:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۳

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۵:۳۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۴۰۲
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
قسمت سوم:


چین و کره دشمنی دوری داشتند.تعدادی از مردم کره به دلیل خوردن جنس های بنجل چینی با مرگ بدی دچار شدند و همین باعث شروع کینه ای دیرینه میان این دو کشور شده بود.حال وقت انتقام بود.امپراطور چیانگ دامبل خود به شخصه برای نبرد با کره اقدام کرده و فرماندهی کل قوا را به عهده گرفته بود.ملت چینی سوار بر اسب های اصیل چینی(چین که اسب نداره )و با ابزار جنگی چینی به سمت کره ای ها می رفتند که بالطبع آنها هم وسایلشان کره ای بود!

در جشن
هیون لسترنج افسرده و غمگین بود.مجلس رقص شروع شده بود و دیدن ملکه در کنار پادشاه دماغ عملی ،آزردگی او را چندین برابر می کرد.دیگر تاب بودن در آن مجلس را نداشت.هرچه سریع تر خود را از میان جمعیت کنار زد و از در قصر بیرون رفت.
در بیرون ملت گشنه،خسته و کوفته دم در قصر ایستاده بودند و با دیدن هیون برقی در چشمانشان روشنی گرفت.یکی از آنان از جا برخاست و گفت:
-حاجی،مجلس تموم شد؟ کی نذری رو میدن ما بریم؟

هیون بی اعتنا از آنان گذشت و راه دروازه های خروجی شهر را پیش گرفت.


سمت چینی ها
پادشاه چیانگ دامبل که سوالی در ذهنش به وجود آمده بود زبان گشود:
-جیمز.فرزند بادامی.
-بله ارباب؟
-اون لکه سیاه چیه؟
-کدوم لکه سیاه سرورم؟
-همون لکه سیاهی که داره نزدیک میشه.
-آه.فکر نمیکنم کره برای مبارزه با ما همچین لشکری رو برامون بفرسته.
-آه دیالوگ من بود نکبت.

آن لکه سیاه کسی نبود جز هیون لسترنج.

ادامه دارد...
تیتراژ پایانی قسمت سوم:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳

مورگانا لی فای old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
- از اول مي گيريم! نور؟
- رفت!

- صدا؟
- رفت!

- تصوير؟
- رفت!

- حركت....

-خوب.... سلام ميكنم به شما. با برنامه متحول شده ها با شماييم! براتون آرزوي روزهايي پر از سيفيدي و فانوس....

- كات! لي لي اين برنامه متحول شده هاست! الكي مثلا من سياهم! بگير اون ور اين نور لعنتي رو ويولت! كور شدم! دوباره مي گيريم. صدا...تصوير....حركت!

مجدداً تمام دوربين ها روي لي لي با آن موهاي قرمز براق و لباس سياهي كه الكي مثلاً (!) قرار بود ترسناك باشد، زوم شد.
- سلام به همه! با برنامه متحول شده ها در خدمت شما هستيم. براتون آرزوي روزهايي خونين و تاريك و پر از قمهــــ ... ئوا نه ببخشيــــــــــد ساطور ميكنم. الان رودولف منو ميــــخوره! :worry:
صدايي از پشت صحنه به گوش رسيد.
- خيلي بيخود!
دوربين دوم كه براي چند لحظه روي صورت كارگردان كه همان جيمز پاتر باشد، زوم شده بود، مجدداٌ به سمت لي لي چرخيد!
- ما متحول شدگان دنياي روشني... نه چيز دنياي تاريك.... ها؟ نه اينم نيست. دنياي خاكستري؟..قرمز؟...سبز؟

صدايي از پشت صحنه به گوش رسيد!
- بنفش ليدي! بنفش قاصدكي!

لي لي بلاخره موفق شد ادامه دهد.
- خلاصه كلاً ما متحول شدگان اينجا جمع شديم كه براتون از خوبي هاي سپيدي... نه نه ببخشيد. از خوبي هاي تاريكي بگيم.... خو اخه جيمز تاريكي كه خوبي نداره!

سر جيمز پاتر وارد كادر شد.
- منظور لي لي گوگولي اينه كه اومديم از بدي هاي دنياي تاريك بگيم!

دوربين دوم روي صورت راوي كه تقريبا در تاريكي نشسته بود زوم شد.
- الان اين بيشتر توهين نبود بينندگان عزيز و سياه و سپيد؟

مجدداً دوربين به سمت دكور خانه اي تاريك كه ظاهرا قرار بود اكلي مثلا(!) ترسناك باشد، چرخيد و جيمز پاتري كه اجباراً حالا وارد صحنه شده بود.
- ما اومديم اينجا براتون تعريف كنيم كه چقدر سياهيــــ دوس داريم! اصن چقدر سياهي خووووبه‌!

صداي غرولند لي لي از ميكروفنش شنيده شد.
- سياهي خوب نيست جيمز!

صداي لي لي در مثلا ديالوگ جيمز گم شده بود.
- امروز ميخوايم خاطرات سياه و تاريك يكي از نصفه هاي وزارتمون رو بشنويم! اصن سياهي از اسمش مي باره حتي.... مهمان افتخاري امشب ما: سيريش بلك!!! ئه چيزه نه! سيريوس بلك!

دوربين دوم چند لحظه روي صورت خبرنگار چرخيد!
- با خودت چند چندي پاتر؟

سيريوس بلك با ژستي كه خيلي سعي داشت شبيه قمه كشي هاي رودولف لسترنج باشد، جيمز پاتر را در محوطه دكور تعقيب كرد.
- ببيندگان عزيز يكي از خوبي هاي سياه بودن اينه كه اگه كسي اسمتون رو اشتباه گفت ميتونيد بزنيد به پونزده قطعه نا مساوي تقسيمش كنيد.
جيمز پاتر وسط راه ايستاد!
- خوب نامرد چرا پونزده تا!

سيريوس بلك سعي كرد از برخورد دماغش با جيمز پاتر اجتناب كند كه البته ممكن نبود! افتان و خيزان و نالان روي صندلي نشست و در حاليكه بيني لهيده اش را ماساژ مي داد گفت:
- بيا شاهد از غيب رسيد! نسخه دوم ارباب بي دماغ!

لي لي تلاش كرد جو را تغيير دهد.
- از خاطراتت برامون بگو سيريوس!
- والا.... كلا نصفي از خاطرات ما تيره و تاره‌! اون از دوران كودكي مون كه توسط جماعتي كثير از جمله ننه سيريوسمون به سياهي كشيده شد. اونم از زندگي خانوادگي نداشته مون كه با وجود امثال رودولف به سياهي رفت! اينم از وزارتمون كه با وجود آقاي چرب و چيل و بازم ننه گرام رسما به بووووق رفت!

بعد كلاهش را از سر برداشته و گفت:
- البت ما چاكر ننه سيريوسمون هم هستيما.... خلاصه.... جونم برات بگه كه وقتي رفتيم هاگوارتز و تازه خواستيم به يه سر و ساموني برسيم....

حرف هاي سيريوس بلك سياه بودند! اما نه از نوعي كه بايد باشند... هنوز گريه هاي عوامل برنامه كاملا آغاز نشده بود كه صداي كوبيدن به در و عربده هايي بلند شنيده شد!
- اوووهوووي سيا سيفيدا ... يا تا اخر فردا اجاره تون رو ميدين يا همه بند و بساطتون رو با خودتون مي ريزم تو كوچه ! به اين يارو وزير سحر نصفه شبه... دم صبحه چيه...به اينم بگيد كمتر سر و صدا كنه! بچه هامون خواب ندارن!

عوامل برنامه به هول و هراس افتاده و هر كدام از سويي به سويي دويدند. اما در سويي ديگر دوربين دوم همچنان مشغول فيلمبرداري بود.
- خوب بينندگان عزيز: اميدوارم از اين قسمت برنامه من همه جا سر ميكشم امروز هم لذت برده باشيد.
مورگانا لي فاي.... جادوگر تي وي...خبرگزاري سياه!



ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۱۹ ۱۶:۴۷:۳۶

تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.