جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

انتخاب برترین‌ها

wand
انتخاب بهترین‌های پاییز 1404 جادوگران

انتخاب برترین های فصل پاییز آغاز شد!

از 24 آذر تا پایان روز 27 آذر فرصت دارید تا بهترین‌های خود در پاییز را انتخاب نمایید.

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1404 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: تار عنکبوت، نقاب سیاه، شمع لرزان، کتاب نفرین‌شده، پرنده‌ی مرموز، مه غلیظ، سکوت سرد.

او در یک صبح ساکت، پیش از طلوع خورشید از راه رسید. همه‌جا تاریک بود، مانند سکوتی در شب. صدای قیژقیژ چرخ‌های کالسکه، "سکوت سرد" صبح را شکافت؛ اگرچه هیچ کالسکه‌ای در کار نبود. زنی از غیب ظاهر شد. کلاه جادوگری‌ای سیاه بر سر داشت که رویش جمجمه‌ای واقعی قرار داشت و رویش "تار عنکبوت" بسته بود. "نقاب سیاه" توری‌ای روی صورتش را پوشانده بود. پیراهن، دستکش و چکمه‌ی سیاه سیاه پوشیده بود. موهای قهوه‌ای و فرفری بلندش از زیر نقاب بیرون زده بود. پیراهن، دستکش و چکمه‌ی سیاه به تن داشت و کیف و چتری سیاه در دست گرفته بود. به محض پیاده شدنش، "مه غلیظی" اطراف را فرو گرفت. دوباره صدای قیژقیژ چرخ‌های کالسکه بلند شد.

هلنا هوگارت بین خانه‌‌های کاملا عادی دهکده شروع به حرکت کرد. "پرنده‌ای مرموز" پرواز کرد و بر روی شانه‌اش نشست. هلنا با صدایی ملایم زمزمه کرد:
- اوه، رابرت. این دهکده جای خوبی برای آشوب درست کردنه. بیا، غار راکهام منتظرمونه.

فلیسیتی که از پشت پنجره‌ی اتاقش تک‌تک این صحنه‌ها را دیده بود، "شمع لرزان" را بالا گرفت. او در آن زمان نمی‌دانست، اما لقب هلنا، لیدی سیاه بود، زنی بدجنس و وحشتناک، با روحیه‌ای وحشتناک‌تر. هدف او این بود؛ بیدار کردن "کتاب نفرین‌شده".

کلمات نفر بعد: گمشده، افسانه، قهرمان، عجیب، ضربان‌قلب، جواهر جادویی، دختر تاریکی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 1 تیر 1404 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات قبلی: نفله، رنگ‌پریده و استخوانی، سه‌شنبه‌ی لعنتی، کلاغ، سحر و جادو، سوزاندن، طنین صدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه‌شنبه‌ی لعنتی از همان صبح با صدای زنگ سنگین کلیسا آغاز شد. طنین خشک و کش‌دار آن، همچون ناقوس مرگ، در کوچه‌های باریک و گلی دهکده پیچید و مردم خواب‌زده را با اضطرابی مبهم بیدار کرد. مه کم‌جان صبحگاهی، مثل ملحفه‌ای خیس، روی بام‌ها افتاده بود و بوی خاک سوخته، همچون نجوایی خفه، در هوا پیچیده بود.
پیرزن استخوانی، رنگ‌پریده و خمیده، روی چهارپایه‌ی چوبی جلوی در خانه‌اش نشسته بود. چشم‌هایش مثل دو گودال تاریک، به انتهای کوچه دوخته شده بودند، جایی که دود سیاهی آرام از دل خاک بلند می‌شد. باد، دامن چرکینش را تکان می‌داد، اما او هیچ حرکتی نمی‌کرد. حتی پلک هم نمی‌زد. گویی از پیش می‌دانست که این روز، روز بازگشت است؛ بازگشت آنچه که هرگز نباید برگردد.
در میدان ده، مردم گرد جنازه‌ای جمع شده بودند. جسدی سوخته، نفله شده، در میانه‌ی دایره‌ای از خاکستر افتاده بود. جدی که ساعتی پیش سوزاندند. چهره‌اش قابل‌شناسایی نبود، تنها چیزی که باقی مانده بود، حلقه‌ای نقره‌ای بر انگشت نیم‌سوخته‌اش بود. و همین حلقه کافی بود تا همه بفهمند چه کسی را در آتش افکنده‌اند.
دخترک جوانی بود که به تنهایی در کلبه‌ای لب چاه زندگی می‌کرد. کسی نمی‌دانست خانواده‌اش کجاست یا از کجا آمده. اما هر شب صدای زمزمه‌های او از پنجره‌ی کوچک خانه‌اش شنیده می‌شد، زمزمه‌هایی که مثل ناله‌ی خاک، در گوش شب می‌پیچید. بچه‌ها از کنارش می‌ترسیدند رد شوند. پیرمردها زیر لب می‌گفتند:
-این دخترک، بوی سحر و جادو می‌ده.

همه می‌دانستند که با کلاغ ها حرف می‌زند. یکی گفته بود دیده که کلاغی سیاه با چشمان سرخ، از دست او دانه خورده. یکی قسم خورده بود صدای خنده‌اش را از دل چاه شنیده. ترس، مثل بیماری، در دل مردم ریشه دوانده بود و حالا، همه ساکت، به توده‌ی خاکستر نگاه می‌کردند و سعی می‌کردند خودشان را قانع کنند که عدالت اجرا شده است.
یکی از مردها با صدای بلند فریاد زد:
-خودش خواست! خودش بود که شب‌به‌شب ورد می‌خوند، خودش اهل سحر و جادو بود!

صدایش مثل تبر در سکوت فرو رفت. اما پیرزن فقط آرام گفت: - نه... اون فقط تنها بود...

کسی صدایش را درست نشنید، اما طنین صدای پیرزن مثل بادی سرد از کنار گوش‌شان گذشت. هیچ‌کس متوجه نشد که دست‌های پیرزن هنوز سیاه است. نه از خاکستر… که از آتشی قدیمی‌تر. از شعله‌ای که خودش با آن زندگی می‌کرد.
در آسمان، کلاغی چرخ زد. بال‌هایش سنگین و سیاه، روی نور کمرنگ خورشید سایه انداخت. پیرزن بلند شد. آرام، بی‌صدا، به‌سوی میدان رفت. مردها کنار کشیدند. زن‌ها نگاه‌شان را دزدیدند. کسی چیزی نگفت. همه چیزی را احساس کرده بودند… چیزی که در هوا موج می‌زد. چیزی که از خاکستر بلند شده بود.
پیرزن دستش را دراز کرد و مشتی از خاکستر را برداشت. زیر لب چیزی زمزمه کرد. صدایش آهسته بود، اما مثل نفس شیطان روی پوست آدم می‌خزید.
در همان لحظه، صدای کلاغ در آسمان شکست. جیغی بلند، کشیده، و بعد… سکوت. فقط صدای نفس مردم مانده بود و وزش بادی سرد که ناگهان در دهکده پیچید. زنی شروع به گریه کرد. مردی عقب رفت. کودک‌ها گریختند.
پیرزن برگشت. نگاهش مثل شب تاریک بود. کسی نمی‌دانست او کیست. کسی نمی‌دانست چه چیزی از دل آن چاه قدیمی با خود بالا آورده. اما همه می‌دانستند که از آن لحظه، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود.
سه‌شنبه‌ای که با آتش شروع شد، حالا به شب رسیده بود. اما پایان نداشت.
سه‌شنبه‌ی لعنتی تازه شروع شده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات نفر بعد: تار عنکبوت، نقاب سیاه، شمع لرزان، کتاب نفرین‌شده، پرنده‌ی مرموز، مه غلیظ، سکوت سرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 30 خرداد 1404 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی:
تابوت نقره ای
گوی شیشه ای
فنجان خون
دشنه ی نوک تیز
شکارچیان خون آشام
پاندول ساعت
قلب‌اهنگ


باید باورش می‌کرد.
باید باورش می‌کرد که می‌گفت آنان را می‌بیند.
شکارچیان خون آشام.
خطرناک‌ترین موجودات برای خون‌آشامان.
صدای پاندول ساعت مانع خوابیدنش می‌شد.
نمی‌توانست باور کند دخترش مرده است.
حسرت... حسرت... حسرت.
چرا باورش نشد... چرا؟
باید همان‌موقع که درون گوی شیشه‌ای اش، آنان را دیده بود، باور می‌کرد.
نباید نادیده‌اش می‌گرفت.
به قتل رساندنش.
آن شکارچیان... از شکار خون‌آشامان،
چه نسیبشان می‌شد؟
باید دفن‌‌ش می‌کرد.
تابوت نقره‌ای، همیشه موردعلاقه‌‌ی دختر بیچاره بود.
روح دخترش در آن تابوت، به آرامش ابدی می‌پیوست.
آن دشنه‌ی نوک‌تیز لعنتی، هنوز در سینه‌اش بود.
دختر مظلوم... کسی باورش نمی‌کرد.
در تمام عمرش، نادیده‌گرفته شده بود.
سینه‌اش تیر کشید.
قلب‌آهنگش بالا و بالاتر رفت.
عذاب وجدان، ولش نمی‌کرد.
سعی می‌کرد به خودش تلقین کند که تقصیر او نبوده...
تقصیر شکارچیان بوده.
اما،
نمی‌توانست از واقعیت فرار کند.
آن فنجان کنار میز، آخرین فنجان خونی بود که نوشیده بود.
تقصیر او بود.
باید به حرفش گوش می‌داد.
باید...

کلمات نفر بعدی:
نفله، رنگ‌پریده و استخوانی، سه‌شنبه‌ی لعنتی، کلاغ، سحر و جادو، سوزاندن، طنین صدا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Everything could be achieved with effort
همه‌چیز با تلاش به دست می‌آید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 خرداد 1404 02:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: مه‌پوش، سایه‌رقص، ناله‌زن، زهر‌آلود، شب‌رو، آه‌سوخته، خاک‌خورده

سوژه: امید


نمی توانم در تابوتم آرام بگیرم. مرتب به اطراف غلت می زنم. به آوای حزن آلود حفاظ های فلزی ناله‌زن که بر پنجره ام نصب شده اند، گوش می دهم. انگار مثل من خوب می دانند که مانع آن ها نخواهند شد.‌

از جایم بلند می شوم. به پرده ی کشیده شده نگاه می کنم. همیشه وقتی در چرت شبانه ام بدخواب می شدم، آن را کنار می زدم و از پشت پنجره جنگل مه‌پوش را تماشا می کردم. و درختان قدبلند که بر کف مرطوبش سایه‌رقص می کردند.

حالا اما وحشت دارم که پرده را کنار بزنم. طوری که انگار شیطان پشت آن به کمین نشسته باشد و اگر نگاهش به من بیفتد، نشان می خورم و نفر بعدی من خواهم بود.

دیگر موجودی شب‌رو نیستم. خفاشی ام که بال هایش را بریده اند و مثل یک موش بی پناه بر کف خاک‌خورده ی اتاقش می نشیند و وجودش می لرزد. آه‌سوخته ای که به دام افتادگی روحش را زهرآلود کرده.


کلمات نفر بعدی:
تابوت نقره ای
گوی شیشه ای
فنجان خون
دشنه ی نوک تیز
شکارچیان خون آشام
پاندول ساعت
قلباهنگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفرویدا فلورانسو در 1404/3/28 2:57:06
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 25 خرداد 1404 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات قبلی:
خون‌بالین، روح‌کُشان، مذاب‌طلا، زنده‌به‌گور، هق‌هق، دعای شر، مُرده‌تپش

ــــــــــــــ
شب سایه‌وار به آرامی بر شهر مردگان چنگ می‌انداخت،
خون‌بالین در تاریکی پیچیده بود،
رنگی شبیه آفتاب مذاب‌طلا که بر سنگ قبرهای کهن می‌لغزید.

در دل این سکوت سرد، صدای هق‌هق‌های بی‌صدای روح‌کُشان،
چنان زمزمه‌ای از دعای شر در میان مه می‌پیچید،
صدایی که گویی مُرده‌تپش‌های قلب شب را بیدار می‌کرد.

زنده‌به‌گورهایی که در این بستر یخ‌زده زندانی بودند،
آرام آرام از خواب ابدی برمی‌خاستند،
نفس‌های خفته‌شان، چون نسیمی مرگ‌آلود، از لابه‌لای سنگ‌ها می‌گذشت.

و آن شب، در میان ظلمت و سایه‌ها،
زخم‌های خونین بر دیوارهای سیاه شهر،
قصه‌ی بی‌پایان زندگی و مرگ را نجوا می‌کردند،
قصه‌ای از تاریکی و طلایی که ذوب شده در خون...

ــــــــــــ
کلمات نفر بعدی:
مه‌پوش، سایه‌رقص، ناله‌زن، زهر‌آلود، شب‌رو، آه‌سوخته، خاک‌خورده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1404 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات:
چمدان، پفک، پیژامه، پشه، گاز گرفتن، بومرنگ، سقف

سوژه:
امید


از زبان سابیس:

کف دستم است. با زمینه ی سفید کدر، رگ های سرخ و نگاه عسلی مرده. فکر کردم می آیی و آن را از من پس می گیری. آن را داخل حدقه ی چشمت می گذاری و دوباره زنده اش می کنی، اما نکردی. ترجیح دادی قید چشمت را بزنی و دیگر نزد من برنگردی.

رنج در گلویم می سوزد، در قلبم، در روحم. تو مرا شکستی گادفرویدا. با این حال امیدوار بودم که دوباره در کنار من خواهی بود و گرمایت زخم هایی که زدی را درمان می کند. اما، تو امیدم را کشتی. زیر نور خورشید گذاشتی تا بسوزد و خاکستر شود.

این قلعه ی در میان بیابان را ترک می کنم و پنهانی به نوکتیرا می روم. وارد معبدی می شوم. کودکی را می یابم که در سردابی زندانی کرده اند تا به خون آشامان هدیه دهند. بیچاره ی کوچک. رنگش پریده و ترس روح کوچکش را بلعیده. می دانم به رسمشان او را در بی خبری نگذاسته اند و با بی رحمی برایش توضیح داده اند که قرار است چه بشود.

او را بغل می کنم و با خودم به قلعه ام می برم. نوازشش می کنم تا آرامش بگیرد. برایش پفک می آورم و وقتی آن دانه پفی های نارنجی را با اشتیاق می بلعد، با لبخند نگاهش می کنم. فرشته های روی سقف را نشانش می دهم و قصه شان را برایش تعریف می کنم، اما نه آن نسخه ی اصلی رنج آورشان را. روی جای نیش های پشه اش پماد می مالم و با بومرنگ با او بازی می کنم.

اما در نهایت؟ او را گاز می گیرم، دندان های نیشم را در نرم-گردنش فرو می کنم و بدن کوچکش را از خون گرمش خالی می کنم و او را در چمدانی می اندازم که حالا تابوتش است و در گودالی خالی در قبرستان پشت قلعه ام دفن می کنم. پیژامه اش را اما پیش خودم نگه می دارم تا آن را گه گاه ببویم و به یاد معصومیتی بیفتم که هیچ گاه نداشتم.

مهربان بودن بیش از حد دردناک است، وقتی که تو نباشی. وقتی که مهر نشان داده ای و با دستان خودت آن را کشته ای و محرومم کرده ای از آن.


کلمات نفر بعدی:
خون‌بالین
روح‌کُشان
مذاب‌طلا
زنده‌به‌گور
هق‌هق
دعای شر
مُرده‌تپش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1404 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: پنجره، عقاب، نیم‌خیز، برش، زنگ‌زده، قاب عکس، پنجاه
ـــــــــــــــــــــ

لوکیشن: طبقه پنجم هاگوارتز، کنار راه‌پله‌ای که همیشه فکر می‌کنه پله‌برقیه.


بم در حال خزیدن روی زمین بود. بله، خزیدن. چون یکی از دکمه‌هاش افتاده بود زیر میز و اون‌قدری که این دکمه‌ها برای بم مقدسن، چوب‌دستی مرلین براش مهم نبود. بم، همین‌طور که (با فُرم خاص «پوف‌پاف-یخ‌مالی») می‌غلتید، یه صدای عجیب از ته راهرو شنید. یه صدای مرموز، شبیه غر زدن یه استاد پیر یا گربه‌ای که دیگه نمی‌خواد گربه باشه. بم یهو وایساد. (یعنی قل خورد و گیر کرد به دیوار، ولی خب، در روایت بم، این همون "وایستادن قهرمانانه" بود. )
- کسی اینجاست؟!

از ته راهرو، یه ناله اومد:
- هوووو... هنوزم پنجره بازه... پنجاه ساله که دارم سرما می‌خورم... هوووو...

بم چشم‌هاشو تنگ کرد و آهسته جلو رفت. یه قاب عکس زهواردررفته رو دیوار بود. یه عقاب خسته و عبوس توی قاب گیر افتاده بود. بالش ژولیده، نوکش ترک خورده، و یه نگاه که می‌گفت:
- اگه منو آزاد نکنی، خودم رو به شومینه می‌کوبم.

بم آهسته، نیم‌خیز شد (دقیقاً تا جایی که سرش با کف زمین زاویه ۴۵ درجه ساخت) و پرسید:
- تو... زنده‌ای؟

عقاب داد زد:
- اگه زنده نبودم که بهت غر نمی‌زدم، جناب قندیل متحرک!

بم خم شد، تا جایی که لبه ی شال‌گردنش نزدیک قاب عکس بود. با احتیاط دستشو برد جلو، قاب رو لمس کرد، که یهو یه صدای "تق" اومد و لبه‌ی چوبی قاب با خشونت تمام یه برش روی شالش گذاشت.

بم جیغی یخ‌زده کشید:
- آخ! پیش ذوبش بشم الهی، این شال من احساس داره! الان نارنجی شد، یعنی ناراحتی عمیق با احتمال انتقام.

عقاب هم با نیشخند گفت:
- چی فکر کردی؟ فکر کردی قاب‌های هاگوارتز همشون دکوری‌ان؟ من اینجام چون سر جلسه‌ی تاریخ جادو خوابم برد، یکی منو کرد تو قاب. از اون موقع تا حالا پنجاه سال گذشته! پنجره‌ رو نبستن، منم حساسیت فصلی دارم!

بم نفس عمیق کشید.
- ببین... من از نوعیم که تو فریزر به دنیا اومدم، ولی باور دارم گرما هم خوبه. مثلاً عشق، امید، شومینه— آخ نه، شومینه نه، نه شومینه لعنتی!
- امید؟ بعد پنجاه سال؟ با این قاب عکس لعنتی که هر وقت تکونش می‌دم، صدا می‌ده انگار زنگ‌زده؟

بم، دست به دکمه‌های پرتاب‌کننده‌ی یخش زد.
- خب راستش بعد شنیدن ناله‌هات، من اومدم تو رو از اینجا نجات بدم، نه اینکه باهات مشاوره ناامیدی برم. حالا یا همکاری می‌کنی، یا با برف‌افکن می‌زنمت یه راست بری ته زمستون. عقاب پلک زد. برای اولین بار تو پنجاه سال. بم، با غرور، قاب رو از زمین کند (با صدای "قورچ!" که احتمالاً به خاطر این پنجاه سال گذشته، قاب اینجوری به زمین چسبیده بود).
- می‌برمت خونه‌مون. فریزر آشپزخونه. با کرموفیز آشنا می‌شی. کرمه، ولی خیلی اجتماعیه.

عقاب نگاه عجیبی کرد.
- تو واقعا فکر می‌کنی فریزر بهتر از اینجاست؟

بم سرشو بالا گرفت:
- اونجا یه عالمه قاب خالیه. درسته همه شون یخی‌ان، ولی حداقل هستن و تنها نیستی. و هر شب، یه گوی برفی می‌ذارم جلوت که بهت حس بارش بده. از اون فانتزی‌ها. امیدوار می‌شی. قول می‌دم.

عقاب آهی کشید. و برای اولین بار، لبخند زد. البته لبش ترک برداشت، ولی همچنان حسابه.
ـــــ
نتیجه؟ قاب عکس حالا تو فریزر بمه، کنار یه لیوان اسموتی منجمد. عقاب هر روز غر می‌زنه، ولی یه بار بم دید یواشکی لبخند میزنه... و فهمید عقاب، هرچند زنگ‌زده، هنوز ته دلش یه کم امید داره. و وقتی امید داری، می‌تونی حتی از وسط یه قاب پوسیده‌، بری تو دل فریزر یکی و دوباره حس زندگی کنی.

پایان. یا همونطور که بم می‌گه: پایان؟ نه! تازه داریم یخ می‌زنیم!
ـــــــــ

کلمات نفر بعدی:
چمدون، پفک، پیژامه، پشه، گاز گرفتن، بومرنگ، سقف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1404 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات نفر بعد: جشن بالماسکه، ورودی کاخ، بینوایان خون نوش، چشمان اشک آلود، تیغه ی شمشیر، رقص مرگ، موهای پفی


~~~~~~~

گابریلا همینطور واسه خودش داشت تو جنگل می‌رفت و می‌رفت که ناگهان به یه مردی با موهای پفی می‌رسه که با چشمای اشک‌آلود دوان‌دوان از بین سنگلاخ‌ها داشت به سمت جنگل میومد. گابریلا با دیدن مرد گریان تعجب می‌کنه.
- وا، خرس گنده واقعا داره گریه می‌کنه؟

گابریلا این حرف رو بلند به زبون آورده بود، ولی واقعا انتظار نداشت که مرد اونقدر فضول باشه که وسط گریه کردنش بخواد به حرفش گوش بده.

- تو که نمی‌دونی چی شده دختر! بینوانان خون‌نوش به دهکده‌مون اومدن!

گابریلا که کنجکاو شده بود کنار مرد می‌ایسته.
- وا؟ این الان چیش گریه‌آور بود؟

این‌بار نوبت مرده که با تعجب اشکاشو پاک کنه.
- یعنی نمی‌شناسیشون؟ همونا که یجوری صورتاشونو پوشوندن انگار به جشن بالماسکه‌ی‌ خون‌آشاما اومدن؟
- نه. چرا باید بشناسم؟

مرد پوستری که به نظر تبلیغ کار بینوایان خون‌نوش بود رو بیرون میاره و جلوی صورت گابریلا تکون می‌ده.
- اونا با تیغه‌ی شمشیراشون چنان حرکات خطرناکی انجام می‌دن که بیشتر از این که رقص شمشیر باشه رقص مرگه!

گابریلا پوسترو می‌گیره و با دقت بیشتری جزئیاتی که داخل تصویرش بود رو نگاه می‌کنه.
- باشه ولی اینم دلیلی برای گریه کردن نبود.
- بود دیگه! من از ترس این که همو زخمی کنن اشکام جاری شد و دیگه نتونستم شاهد این صحنه‌های خطری باشم.

گابریلا که حسابی جذب این گروه شده بود، رو به مرد که حالا داشت ازش دور می‌شد می‌پرسه:
- حالا از کجا می‌تونم پیداشون کنم؟
- به دهکده که برسی خودت می‌فهمی. جلوی ورودی کاخ کدخدا بساطشونو پهن کردن.

و این‌چنین می‌شه که گابریلا پشت به مرد و رو به دهکده می‌کنه تا به دیدن اجرای این گروه بره به امید این که حداقل اینجا سرگرمی‌ای باشه که مشغولش کنه!

~~~~~~~

کلمات نفر بعد: پنجره، عقاب، نیم‌خیز، برش، زنگ‌زده، قاب عکس، پنجاه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: پرواز، ملایم، دست، قفسه، هیجان‌انگیز، التهاب، جانور


بله، چیزی که سابیس می خواهد همین است. آرام و موقر روی صندلی راحتی اش بنشیند، مقابل پنجره و به منظره ی بیرون بنگرد. بیابان خشک، آسمان با آن پهنه ی تاریکش، ستاره های ریز و درشت، هلال ماه.

سعی می کند همین کار را بکند و سرگیجه ی ناشی از افراط در پروازش را نادیده بگیرد. می داند که انبوه موهای بلند و مجعدش به هم ریخته است و گونه هایش ملتهب شده و در چشمان خاکستری اش هر چیزی هست، جز آرامش.

به یاد شفابخشش می افتد. و توصیه ی او. اینکه گفته بود فعالیت های هیجان انگیز جانور درونش را تبدیل به یک جنتلمن ملایم خو می کند. اما گادفرویدا فکر نمی کند که لازم باشد قلاده ای به دور گردن این جانور بیندازد. می گوید او باید آزاد باشد و در بیابان بدود و دندان هایش را در روشنی بیمارگونه ای فرو کند که قصد دارد تاریکی را در خودش ببلعد.

آه، گادفرویدا. به تازگی او را ملاقات کرده.‌ اولین دیدار پس از اینکه از گادفری به گادفرویدا تبدیل شد. سابیس تصور می کرد او تغییر کرده باشد. ولی متوجه شد که این طور نیست. او هنوز گادفری خودش است. دستش را بالا می آورد و دور الماس سرخی که به او داده بود و حالا با آویزی دور گردنش آرمیده، حلقه می کند.

با فکر کردن به گادفرویدا قفسه ی سینه اش شروع کرده به تیر کشیدن. سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و چشمانش را می بندد و سعی می کند نفس عمیق بکشد. شاید تنها وجودی که التهاب روح زخمی اش را آرام می کند، دوباره به زودی به ملاقاتش بیاید.


کلمات نفر بعدی:

جشن بالماسکه
ورودی کاخ
بینوایان خون نوش
چشمان اشک آلود
تیغه ی شمشیر
رقص مرگ
موهای پفی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1404 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
× این پست دارای یک عدد صحنه‌ی خشنه، کودکان و افراد حساس نخونن لطفا! ×

سوژه: امید
کلمات: شبح عشق، معجون زهرآلود، دیوانگی، شفادهندگان، کره‌ی چشم، چاقوی جراحی، رستگاری شوم


~~~~~~~

گابریلا با زنبیلی پر از وسایل مختلف، از مرداب هالادورین خارج می‌شه و درست وقتی که به اندازه کافی از مرداب دور شده بود تا بتونه به خونه الستور آپارات کنه، ناگهان یکی مچ پاشو می‌گیره.

- کمکم کن!

گابریلا بدون این که پاشو عقب بکشه، نگاهی به کفشش می‌ندازه که با دستای گل‌آلود ساحره‌ای که روی زمین افتاده بود و دو دستی پاشو گرفته بود، کثیف شده بود.
- ای بابا. کفشمو کثیف کردی که.

ساحره دستاشو از دور پای گابریلا باز می‌کنه و به جاش با لحن التماس‌مانندی می‌گه:
- شفادهندگان می‌تونن نجاتم بدن. خبرشون کن.

گابریلا برمی‌گرده و با دستش تخمینی از فاصله‌ای که تا مرداب هالادورین داشت می‌زنه.
- نوپ. فاصله زیاده و تازه اونجا بودم. فکر نکنم بخوام دوباره برگردم!

با این حال خم می‌شه و صورت گل‌آلود ساحره رو با دستاش پاک می‌کنه. مایع زرد رنگی که در بین گِل‌ها دیده می‌شد، توجهشو به خودش جلب کرده بود و حالا که صورت ساحره تا حدودی تمیز شده بود، می‌تونست ببینه که مایع زرد رنگ داره از کره‌ی چشمای ساحره خارج می‌شه.

- چی کار کردی با خودت؟

ساحره به سختی توانشو جمع می‌کنه تا پاسخ بده:
- معجون زهرآلود... گفت اگه بخورم... می‌تونم حتی شده برای یک ساعت شبح عقشمو ببینم. اما... اون فقط یه توهم چند ثانیه‌ای بود... نه بیشتر.

گابریلا با بی‌ملاحظگی تمام پقی می‌زنه زیر خنده.
- می‌گن دیوانگی انواع و اقسام داره، اینم یه نوعشه دیگه به هرحال! نگران نباش. خودم کمکت می‌کنم!

ناگهان برقی از امید تو چشمای ساحره نمایان می‌شه. اما وقتی می‌بینه گابریلا خنجری رو از جیبش در میاره، به سرعت ترس جاشو می‌گیره.

- از خنجر هم می‌شه بعنوان چاقوی جراحی استفاده کرد نه؟ این زهره هرچی بوده هدفش چشمات بوده که چیزی که می‌خوای رو ببینی. اگه چشمتو در بیارم، مطمئنم که خوب می‌شی!

ساحره با وحشت خودشو عقب می‌کشه، اما گابریلا زودتر جلو می‌ره و دست به کار می‌شه. در حالی که صدای فریاد ساحره کل جنگل رو پر کرده بود، بالاخره کار گابریلا تموم می‌شه و با دستای خونیش، چشم ساحره رو با یه پرتاب 100 امتیازی به درون مردابی در کنارشون پرتاب می‌کنه.
- بفرما! دیگه خبری از مایع زرد نیست. حالت چطوره؟

ساحره با این که درد زیادی تو چشمش احساس می‌کرد، اما خودش هم حس می‌کنه که دیگه اون حالت بد قبلی رو نداره و به طرز باورنکردنی‌ای، گویا این راهکارِ گابریلا واقعا جواب بوده. گابریلا و ساحره با این کار، جفتشون به رستگاری شومی می‌رسن!

- خیله خب دیگه، فکر کنم الان خودت بتونی تا هالادورین راه بری و شفادهنده‌ها رو ببینی. بای!

و به همین سادگی با صدای پاقی ناپدید می‌شه.

~~~~~~~

کلمات نفر بعد: پرواز، ملایم، دست، قفسه، هیجان‌انگیز، التهاب، جانور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟