کلمات: پنجره، عقاب، نیمخیز، برش، زنگزده، قاب عکس، پنجاهـــــــــــــــــــــ
لوکیشن: طبقه پنجم هاگوارتز، کنار راهپلهای که همیشه فکر میکنه پلهبرقیه.

بم در حال خزیدن روی زمین بود. بله، خزیدن. چون یکی از دکمههاش افتاده بود زیر میز و اونقدری که این دکمهها برای بم مقدسن، چوبدستی مرلین براش مهم نبود. بم، همینطور که (با فُرم خاص «پوفپاف-یخمالی») میغلتید، یه صدای عجیب از ته راهرو شنید. یه صدای مرموز، شبیه غر زدن یه استاد پیر یا گربهای که دیگه نمیخواد گربه باشه. بم یهو وایساد. (یعنی قل خورد و گیر کرد به دیوار، ولی خب، در روایت بم، این همون "وایستادن قهرمانانه" بود.

)
- کسی اینجاست؟!
از ته راهرو، یه ناله اومد:
- هوووو... هنوزم پنجره بازه... پنجاه ساله که دارم سرما میخورم... هوووو...
بم چشمهاشو تنگ کرد و آهسته جلو رفت. یه
قاب عکس زهواردررفته رو دیوار بود. یه
عقاب خسته و عبوس توی قاب گیر افتاده بود. بالش ژولیده، نوکش ترک خورده، و یه نگاه که میگفت:
- اگه منو آزاد نکنی، خودم رو به شومینه میکوبم.
بم آهسته،
نیمخیز شد (دقیقاً تا جایی که سرش با کف زمین زاویه ۴۵ درجه ساخت) و پرسید:
- تو... زندهای؟

عقاب داد زد:
- اگه زنده نبودم که بهت غر نمیزدم، جناب قندیل متحرک!

بم خم شد، تا جایی که لبه ی شالگردنش نزدیک قاب عکس بود. با احتیاط دستشو برد جلو، قاب رو لمس کرد، که یهو یه صدای "تق" اومد و لبهی چوبی قاب با خشونت تمام یه
برش روی شالش گذاشت.
بم جیغی یخزده کشید:
- آخ! پیش ذوبش بشم الهی، این شال من احساس داره! الان نارنجی شد، یعنی ناراحتی عمیق با احتمال انتقام.

عقاب هم با نیشخند گفت:
- چی فکر کردی؟ فکر کردی قابهای هاگوارتز همشون دکوریان؟ من اینجام چون سر جلسهی تاریخ جادو خوابم برد، یکی منو کرد تو قاب. از اون موقع تا حالا
پنجاه سال گذشته! پنجره رو نبستن، منم حساسیت فصلی دارم!
بم نفس عمیق کشید.
- ببین... من از نوعیم که تو فریزر به دنیا اومدم، ولی باور دارم گرما هم خوبه. مثلاً عشق، امید، شومینه— آخ نه، شومینه نه، نه شومینه لعنتی!

- امید؟ بعد پنجاه سال؟ با این
قاب عکس لعنتی که هر وقت تکونش میدم، صدا میده انگار
زنگزده؟

بم، دست به دکمههای پرتابکنندهی یخش زد.
- خب راستش بعد شنیدن نالههات، من اومدم تو رو از اینجا نجات بدم، نه اینکه باهات مشاوره ناامیدی برم. حالا یا همکاری میکنی، یا با برفافکن میزنمت یه راست بری ته زمستون. عقاب پلک زد. برای اولین بار تو پنجاه سال. بم، با غرور، قاب رو از زمین کند (با صدای "قورچ!" که احتمالاً به خاطر این پنجاه سال گذشته، قاب اینجوری به زمین چسبیده بود).
- میبرمت خونهمون. فریزر آشپزخونه. با کرموفیز آشنا میشی. کرمه، ولی خیلی اجتماعیه.

عقاب نگاه عجیبی کرد.
- تو واقعا فکر میکنی فریزر بهتر از اینجاست؟

بم سرشو بالا گرفت:
- اونجا یه عالمه قاب خالیه. درسته همه شون یخیان، ولی حداقل هستن و تنها نیستی. و هر شب، یه گوی برفی میذارم جلوت که بهت حس بارش بده. از اون فانتزیها. امیدوار میشی. قول میدم.

عقاب آهی کشید. و برای اولین بار، لبخند زد. البته لبش ترک برداشت، ولی همچنان حسابه.
ـــــ
نتیجه؟ قاب عکس حالا تو فریزر بمه، کنار یه لیوان اسموتی منجمد. عقاب هر روز غر میزنه، ولی یه بار بم دید یواشکی لبخند میزنه... و فهمید عقاب، هرچند زنگزده، هنوز ته دلش یه کم امید داره. و وقتی امید داری، میتونی حتی از وسط یه قاب پوسیده، بری تو دل فریزر یکی و دوباره حس زندگی کنی.
پایان. یا همونطور که بم میگه: پایان؟ نه! تازه داریم یخ میزنیم!
ـــــــــ
کلمات نفر بعدی:
چمدون، پفک، پیژامه، پشه، گاز گرفتن، بومرنگ، سقف