هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۲۳ یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۵
#24

ادی کارمایکل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۸ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
از گولاخ خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
من در تکمیل گزارش کوین باید عرض کنم که مردک این پیرمردی که کشیدی منم آخه؟ :))


"گزارش یک تولد" یا "How I didn't meet your mother"

قضیه به این صورت بود که ساعت ده از شهر نورانی قم (به قدری نورانی که هیچی اصن معلوم نیست توش) و دانشگاهی که لای بوته‌هاش نگهبان قایم شده به سمت تهران راه افتادم. در راه خواب به چشمم نیامد (همچو آن سه روز قبلش که نبود یار و نبود کار و نبود هار؟ قافیه ندارم.) و سعی کردم با سیگار سر کنم، که بعد دیدم پول ندارم، بهمن خریدم، بهمنم دیگه نمی‌شه کشید اصن :))

خلاصه رفته بودیم روبروی سینما بهمن (یه کانکشن عجیبی حس می‌کنم :0؟ ) و منتظر بودیم این همراهان غیرسایتی من و ویلبرت و البته خود ویلبرت بیان. بعد ویلبرت قرار بود زنگ بزنه، اینطور که مشخص بوده شماره‌ی من رو نداشته و اصن بهم زنگ نمی‌زده :دی بعد خلاصه بعد از اینکه جلوی سینما بهمن یه پیرمرد که از فامیل‌های دامبلدور بود یه ساعت تمام کنارم نشست، بعده دو تا حرکت کارمایکلانه زده و از محل متواری شدم (کار سختی هم بود :))) ) و چون یاروها نیومدن، خودم به سمت کافه راه افتادم و اینا.

بدین صورت به کوچه‌ی کافه دار رسیدیم که قبلن سکو داشت، بعد الان سکو نداره :دی بعد توی کوچه یکی بود که گرد بود، یکی بود که گرد نبود. بعد این دو گرد و غیرگرد داشتن می‌رفتن توی کافه که عر زدم "نرین!" که خوشبختانه به جای کار دیگه‌ای، نرفتن بالا. بدین صورت بود که با مردان چترصورتی به دست، باروفیو و هاگرید ملاقات کردیم.

به هاگرید بهمن تعارف کردم، بعد گفت نمی‌کشه. خیلی بهم بر خورد.

رفتیم بالا و روی کنده‌های درخت نشستیم و رودولف رو دیدیم. بعد رودولف اینجوری بود: «سلام... کیکو بیارین بخورین... خوبی؟ بشین حاجی بشین... کیکو بیارین بخورین...» و یه همچین روالی در کل :)) رفتیم نشستیم پیش ویلبرت و دوست‌های غیرایفاییش و منم عینک ویلبرت رو زدم که خیلی بهم می‌اومد، ولی ویلبرت ازم دزدیدش. حسادته دیگه.

بعد اون وسط یه تعارف بهمن به هاگرید زدم که این بار به روی خودش نیاورد. خیلی بهم بر خورد.

از اینجا تا خروج از کافه، وقایع برای من روند خاصی ندارن راستش :)) ینی یادم نمیاد جدن که کدوم اتفاق زودتر افتاد :)) در کل بدون ترتیب این اتفاقا افتادن:
1. سروین (همراه ویلبرت) کیک کوبید به صورتم. منم کیک کوبیدم به صورتش. دستمم کثیف شد که مالیدم به لباس ویلبرت. :دی
2. دوربین افتاد دستم. ده دوازده تا عکس از چیزایی گرفتم که تا همین الان که دارم اینو می‌نویسم، دارن پاک می‌شن :))
3. دو تا کوکا سفارش دادیم که دو تا پپسی آوردن برام :/ بعد یکی رو نصفه خوردم و بقیشو ریگولوس ازم دزدید (انقد حرفه‌ای دزدید که اگر اونجا بودین، فک می‌کردین خودم دارم لیوان رو بهش می‌دم) و بعد توی باقی‌مونده‌اش کیک ریخت و گفت کی این - نوشابه همراه با کیک به صورت مخلوط - رو می‌خوره. منم رگ بارنی استینسونیم زد بالا، در درونم عر زدم چلنج اکسپتد! ولی در بیرون گفتم بده بخورم - کیک و نوشابه‌ی مخلوط رو. دیگه نمی‌خوام در موردش حرف بزنم، ولی خب خواب راحتی در طول شب نداشتم.
4. پانتومیم بازی کردیم که باید بگم هیچ ایده‌ای نداشتم توی کدوم تیمم و هی کلاً سعی می‌کردم جواب حدس بزنم. مث اینکه یه وقتایی نباید حدس می‌زدم :))
5. ربط مجله به قسطنطنیه رو هم من یادمه نفهمیده بودم. گول رو به شقیقه راحت‌تر می‌شه ربط داد :))
6. در تمام مدت یه کاری که بقیه می‌کردن، من و سروین داشتیم صوبت می‌کردیم و همراهم یه سری عکس گرفت که جدن راضی نیستم ازشون :))
7. کسی نمی‌دونست چرا چری بری سفارش داده شده، بیشتر از همه هم کسایی که سفارش داده بودن :))
8. لپ تاپه اطلاعات رو منتقل نمی‌کرد لامصب :/
9. کیک تقسیم کردن که من نخوردم. آقا به شیر، به پیغمبر، من کیک نخوردم، پولشو نگیرین ازم :))
10. هاگرید هم تعارف بهمن رو هی رد می‌کرد. خیلی بهم بر می‌خورد.

بعد اینجا همه به بیرون گریخیتیم. حدود یه ربع همه اونجا بودیم. من که یه گوشه نشسته بودم آهنگ گوش می‌کردم و موزیک ویدیو می‌دیدم و طبق نقاشی غلط کوین، لپ‌تاپ به دست خیابون‌ها رو می‌طی‌ییدم :)) بالاخره بعد از اینکه فهمیدم در همین زمانی که نشسته بودیم یه گوشه، چندین مورد زد و خورد، گربه‌بازی در ملأ عام، هد بنگ همراه با آهنگ‌های بند گوست، دزدیدن یواشکی کمل آبی از باروفیو (بدون اینکه بفهمه، ازش بپرسین می‌گه که نفهمیده) و الخ اتفاق افتادن.

بعد من به هاگرید بهمن تعارف زدم که قبول نکرد. بر خورد.

رفتیم پارک لاله و توی راه بالاخره کوین فهمید تی‌شرتم چیه (همونجور که در تصویر می‌بینید :دی) و همراه بنده چندین مورد پخ داشت و آقای نگهبان چنان نگاه کرد که ویلبرت و هاگرید تصمیم گرفتن خیلی فوری ایمان بیارن تا شاید آقای نگهبان بیخیال شه :)) یه کیک تاینی هم اون وسط بود که کسی نمی‌خوردش و تهش هم پارک لاله تنهاش گذاشتیم تا برای خودش هدف زندگی پیدا کنه.

خلاصه اینکه نیم ساعت اینجورا یه گوشه‌ی پارک نشستیم و کوین هم که قبلش رفته بود تهش هم همه رفتیم خونه‌هامون. :دی

منتها خب هاگرید هم تعارف بهمن رو پس زد. جدن بهم بر خورد.

+خودتون هر جایی، هر جوری که خواستین شکلک بذارین، من آزادتون می‌ذارم :))
++رد کردن بهمن کار زشتی بود به نظرم. بهم بر خورده.
+++نقاشی کوین دروغینه و من خیلی اندرو گارفیلدتر از چیزی ام که در تصویر می‌بینید. اصن موهای من آشفته بودن :)) این چه موهاییه؟ کی بهت مدرک نقاشی داده؟ کی گفته قلم بر دست بگیری جوانک؟ چرا منو پیرمرد کشیدی آخه؟ :)))





He is Nostro dis Parter
Nostr' alma Mater...


پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
#23

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۵:۳۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۴۰۲
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
سولام

بايد اشاره كنم ايده ى لرد كار من نبود.

خو من حالم بد بود و اگه فحشاى رودولف بد نبود نميومدم! ولي خو فحش هاي خعلي نامناسبي داد و من هم پاشدم اومدم.
ساعت يك و نيم رسيدم و ويلبرت مرا زنگ زد گف هاگريد برنامه داري؟
گفتم بله كه دارم بيا دم مترو!
و اومد دم مترو و من رو با همراهش آشنا كرد.رفيق پيش دستي كرد و گف:
-سلام! مصطفي هستم.
-سلام مصطفي! تو كه مث اين رفيقت ديوونه نيستي؟ نميدونم هري پاتر و جادوگران و اين چرت و پرتا...
-نه.
-افرين.

بعد ويلبرت رو به من كرد و گف برنامه چيه؟ و من گفتم كه شنيدم امروز نماز جمعه س پاشين بريم و ما رفتيم مسجد و به ما گفتن تعطيله. و ما راه افتاديم سمت كافه ى محل ميتينگ و در راه يكى ديگر از همراهان ويلبرت به ما اضافه شد و من اطمينان حاصل كردم كه اون هم اهل اين خرافات نباشه و سرش به درسش گرم باشه... البته ظاهرن سرش به شربتى كه تو كيفش داشت گرم بود.

بايد اشاره كنم ايده ى لرد كار من نبود.

به هر حال رفتيم بالا و اون آقاي كافه چي هي ميگف چند نفرين و هي من ميگفتم كه شونزه نفر.
يه دفه كه من سرم گرم بود اومد و دوباره پرسيد و ويلبرت از اين سهل انگاري من سوء استفاده كرد و گفت بيست نفريم و همين باعث شد كه جرقه اي تو چشماي كافه چي بزنه و ديالوگي كه از قبل برا اين لحظه آماده كرده بود رو بگه:
-اين ميزمون ١٦ نفره هستش. نميشه . اصلن راه نداره.

و دوباره هر سي ثانيه يك بار ميومد پيشمون و اين ديالوگ كذا رو ميگفت تا اينكه ناگهان باروف رسيد و رسيدنش با ديالوگ كافه چي همزمان شد و گفت:
-اشكال نداره! شما مارو داستانمون كردي. ما خودمون شونزه تا كه پر شد بقيه رو راه نميديم.

و كافه چي لبخندي زد و رفت و تا گرفتن سفارش ها بر نگشت.

بايد اشاره كنم ايده ى لرد كار من نبود.

با باروف حوصلمون سر رفت و باروف پيشنهاد داد كه بريم پايين تا در فضاي باز عبادت كنه و بو كافه رو برنداره و ما همين كار رو كرديم و رفتيم پايين تا وزير به عبادت بپردازه و منم كسالت داشتم.

ناگهان ديديم كه يه ماشين كه موسيقي وقيحي پلي كرده بود نزديك ميشه و در شأن ما نبود كه اونجا باشيم و رفتيم كمي آن ور تر ايستاديم تا ماشين مذكور كه شامل يك رودولف و دو ساحره به نام هاي ويولت بودلر و همراه سايتي بود موسيقي غناء شون رو خاموش كرده و روسري ها رو به حالت اوليه برگردونده و برن مستقر شن و كسي متوجه نشه كه ما و اونا با هميم كه متاسفانه كاربر ويولت پس از شناسايي ما شروع به بالا پايين پريدن كرد و تهديد كرد كه اگه هر چه سريع تر نريم پيششون چشم و گوش ما رو باز ميكنه و ما نهايتن پيش آن ها رفته، رودولف را سوا كرده و با اينكه موسيقي قطع شده بود به سر كوچه برگشتيم چون معتقديم موسيقي امواجي رو توليد ميكنه كه به صورت اعضاي وزارت بخوره كودتاي زودرس مياره.

كاربر رودولف موندني نبود و رفت بالا اوضاع رو سر و سامون بده و باز من موندم و باروف و انتظار...
انتظارمون دقايقي بعد سر رسيد... ادي كارمايكل، اين يار هميشگي آمد.
مشغول اجراي تشريفات خوش آمدگويي روي كاربر مذكور بوديم كه ناگهان يك پسر پريشان پيشمون اومد و گفت:
-ببخشيد اين كافه ي نه و سه چهارم كجاست؟
-باروف... همو كافه اي رو ميگه كه پارسال تولد سايتو توش گرفتيم! پلمبه داداش پلمبش كردن و اصلنم تقصير ما نيس.
-اه اين چه زندگي ايه؟ من ميخواستم برم اينجا تولد بگيرم... حاچ خانومم اوردم با هم تولد بگيريم. هر سال همين وضعه... پارسال هم رفتيم بوف تولد بگيريم ديديم اونم پلمپه!

و من و باروف لبخندي زديم چون فقط ما ميدانستيم كه تولد دو سال پيش جادوگران در بوف بود و اصولاً جادوگران هر جا ميتينگ برگذار كند، پلمپ ميشود.
اخريش هم همين كافه ي نه و سه چهارم كذا بود و قبلى ش هم مصلاي امام خميني كه ميتينگ نمايشگاه داشتيم درش و خواستن پلمپ كنن ديدن مردم ميريزن تو خيابونا، از اين رو مكانش رو عوض كردن.

بايد اشاره كنم ايده ى لرد كار من نبود.

با امدن ادي، بالا رفتيم و در جاهامان مستقر شديم و تولد شروع شد.
يك دوستي امد عكس بگيره كه به من و وزارت محترم گفت توي كادر نيستين و وزارت محترم با او مزاح كرد و گفت:
-به شير و كيكت پسرم.
و پسرك رعنا چنان كيفور شده بود كه تا اخر تولد بندري ميزد.
خالي از لطف نمي بينم كه اشاره كنم به اين نكته كه كاربر ويولت شرم رو قورت داده بود و هي به من و وزارت محترم تيكه مينداخت و ما سرخ شده بوديم. او حتي از نظر سياسي هم سلامت نداشته و در بازي پانتوميم مدام عدد دو را نشان ميداد (عكساش هم در گالري سايت موجوده) و معلوم بود كه اصلن از جنس ما نيس. وزارت محترم به حدي به ستوه آمد كه باروف دوباره عبادت لازم شد و رفتيم پايين، عبادتي كرده و برگشتيم و در اين بين رودولف جلوي كركره هاي نه و سه چهارم، يك سري حركات نمادين كرد كه تصاوريش هم موجوده.
قضاياي داخل كافه رو كه ملت گفتن ولي راجع به پانتوميم چند نكته به اختصار عرض ميكنم.
ويولت:
(چيز خاصي نميگفت داشت اجرا ميكرد.)
من: مجله؟
ويولت:
(دست و پا ميكوپد به نشانه ى نزديك شدي نزديك شدي...)

و خب اخرشم نفهميديم چي تو دلشه ولي حدس ميزنيد جواب چي بود؟
"كليساي قسطنطنيه."

و جالب اينجاس كه بعد به من و شخص مقام وزارت توهين كرده و ميگه شما خنگين من رو نميفهميد. و وزير هم فرمود:
-به ما گير نده. من قهرمان ليگ پانتوميم مدرسه بودم! در ضمن. شما باس پله پله اكت ميكردي. ابتدا باس سعي ميكردي ما رو به درك صحيحي از قس برسوني، در ادامه خودمون با تن تن و اين جور چيزا كنار ميومديم. اما نكردي كه لعنت بر خودت باد.

بايد اشاره كنم ايده ى لرد كار من نبود.

مدتي گذشت و چشم باز كردم ديدم توي پارك لاله هستيم و ادي داره به من ميگه كه نگهبان پارك تماس گرفته گشت آرشاد بياد. اين شد كه من خيلي سريع خودم رو به نمازخانه ى پارك رسانده و دقايقي را سر كردم تا دوستان خودشون با اين مسئله كنار بيان.

در نهايت رودولف كه رفته بود ساحره ها رو برسونه مرا زنگي زده، گفت جمش كن و من رفتم جمش كردم و همه رو متوالي كردم(متواري؟) و به همراه باروف، ريگول و رز زلر به سوي ميدان انقلاب رفتيم و اون طرف هم ويلبرت و همراهانش و ادي و دوست عزيزي كه با ما همراهي كرد و ساعاتي چند نقش لرد رو بازي كرد موندن.

بايد اشاره كنم ايده ى لرد كار من نبود.

از ويلبرت و رودولف كه زحمت كشيدن مارو جمع كردن تشكر ميكنم.
از ويلبرت كمتر تشكر ميكنم چون ريونيه.
از باقي دوستان هم تشكر ميكنم كه ساعاتي چند منو تحمل كردن. كاملاً دركتون ميكنم من خودم سال هاست دارم خودمو تحمل ميكنم.
از خودم تشكر ميكنم كه ساعاتي چن تحملتون كردم.
از قناد ها ممنونم كه كيك ميپزن. از اون خانومه كه ازمون پول سرويس دهي و اشغال كردن كافه رو نگرفت هم تشكر ميكنم. از اون آقاعه كه اصرار داشت ميزشون ١٦ نفره س تشكر ميكنم.
از ويولت تشكر نميكنم! جامعه فراموش نميكنه كه شما دست وزارت محترم رو خوني مالي كردي.

در نهايت بايد اشاره كنم ايده ى لرد كار من نبود.

پ.ن: كوين دادا دستت طلا نقشت حرف نداره. فقط مشكلي كه ذهن منو درگير كرده اينه كه باروف چقد بهت پول داده منو هم قدش بكشي؟



تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
#22

کوینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۱ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 40
آفلاین
پست نهایی، جامع، مانع، کامل و تصویری (!) اینجانب!
این یک پست عاری از فحش است! :دی

تصویر کوچک شده


ساعت یک و نیم از خونه زدم بیرون و یک و چهل سوار مترو شدم و دو ربع میدون انقلاب بودم! در حالی که هنوز صدای «هــــــدفون، هـــنـــدزفـــری، پنج تومن!» توی گوشم سوت میزد، دوان دوان خیابون مورد نظر رو اومدم بالا.
این وسط هم هر سی ثانیه یه بار به ویلبرت زنگ می زدم!

یک و بیست دقیقه رسیدم به کوچه ی محل کافه و ویلبرت رو دیدم که درِ کافه وایستاده و با حرکت دادن دست داره سیگنال میده! رفتیم بالا.

در کنج کافه یه جمع سیزده - چهارده نفری مشاهده شد. به هر طرف میز یه سلام نثار کردم و نشستم رأس میز. پس از معرفی کردن خودم، رودولف یه معرفی اجمالی از همه به عمل آورد که بار اول هیچکس رو به جز کسایی که قبلاً می شناختم، نشناختم!

بعد هم چند عدد کاربر ثبت نام نکرده هم اومدن و تمام! همه جمع شده بودیم! هنوز مدتی نگذشته بود که کیک رسید و شمع‌ها با فندک ادی روشن شُدن.

باروفیو کیک رو در کمال عدالت و تبعیض توأمان تقسیم می‌کرد و ویولت هم سفارش ها رو می‌نوشت... اینجوری:
هات چاکلت
چایی
مصطفی
چایی
...

و جوری شد که کافه چی اومد و گفت:
- داداشا اشتباه زدید، اینجا مصطفی سرو نمی‌کنیم!

سپس قطعات کیک توزیع شد که تنها نکته‌ی قابل تأملش مالیدن خامه روی صورت ویلبرت بود و من از اون موقع تصمیم گرفتم دیگه به خامه لب نزنم.

پانتومیم هم اجرا کردیم، چنان که گفته شد! الان تنها نکته‌ای که می‌خوام بگم باز هم مربوط به ویلبرته! وقتی که رودولف به ویلبرت اشاره کرد، فکر می کنید ملت چی حدس زدن؟
خرخون؟ کرم کتاب؟ خز؟ درس خون؟

به همین سوی چراغ سوگند!

بعد، از مراجعت‌های مکرر کافه‌چی جهت ساکت کردنِ ما، رودولف به تنگ اومد و گفت: «پاشید بریم بیرون!» و پا شدیم و رفتیم بیرون.

در این میان، ناگهان سروصداها و جیغ‌های داغان و خز طوری اومد که نگاه کردم و دیدم بارو و ویولت افتادن به جون هم! و بدو بدو، جنگ کنان رفتن پایین!

بقیه سرشون گرمِ حساب و کتاب بود، فلذا من و هاگرید جهت شکار لحظه‌ها به پایین جهیدیم و من لحظات رو شکار کردم.

بچه‌ها که اومدن پایین، باروفیو و ویولت هم کوتاه اومدن و همینجوری دمِ در منتظر موندیم تا حساب و کتابا انجام بشه. در این میان، متوجه شدیم که یه مهمون ناخونده داریم و «پروفسور مک‌گونگال» هم حضور افتخاریِ گربه‌ای به هم رسوندن!

همونجا هم مشخص شد باروفیو از گربه میترسه!

بعد رودولف دو عدد ساحره رو بدون خداحافظی سوار کرد برسونه که خب... چون یکیشون ویولت بودلرِ از جنگ برگشته بود، اصلاً نمی‌شه حتی به شوخی فکر بد کرد!

لینی و هکتور هم رفتند و فقط ریگولوس مونده بود بره یا نه که اونم با این توصیه‌ی باروفیو روبرو شد:
- ببین! اگه دلت می‌خواد بری، برو. اگه دلت نم‌خواد بری، نرو.
- من اگه تو رو نداشتم چیکار می‌کردم؟

و خب، تصمیم گرفت که بمونه.
به سمت پارک راه افتادیم و کلاً خسته و داغان طور بودیم! آروم آروم رفتیم و هر از گاهی بعضیامون همدیگه رو از طریق «پـِخ» کردن می‌ترسوندن تا هیجان ایجاد شه!
و اوج هیجان رو هم باروفیو از این طریق ایجاد کرد که باعث شد دو دور یه مسیر رو دور خودمون بچرخیم.

خلاصه من دیگه دیدم کشش ندارم، زدم بیرون و رفتم توی اولین کافه و گزارشِ اولم رو نوشتم! و دیدید که چقدر از دیدار با «لرد»ی که بوقیا بهم معرفی کردن (و چند بار هم بر این نکته که ایشون لرده تأکید کردن!) اظهار شگفت زدگی کردم!

طوری که شب، وقتی برای یوآن و آرسینوس عکسامو ارسالیدم، اولین سوالشون این بود:
«لرد کدومه؟»
و من هم که خودم فریب خورده بودم، هی به شخص مورد نظر اشاره می‌کردم و می‌گفتم: این!

و هر دو در حالی که مشابه من، از فرط تعجب خودشون رو به در و دیوار می‌کوبوندن یکصدا گفتن:
- نــــــه!

فردا ظهرش بود که یوآن با دیدن عکسای رودولف، پیام داد:
- داداش داری اشتباه می زنی!

و من پوکرفیس از اینکه بیست ساعت مورد مکر و نیرنگ بودم، اومدم و هرچی از دهنم درومد به رودولف و ویلبرت و هاگرید گفتم، چندان که دیدید!
هیچی دیگه، همینا!
خدافس!


ویرایش شده توسط کوین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۲ ۱۹:۴۵:۴۶

~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!


پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
#21

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
خدمتتون عرض کنم که، بنده از پارک سر کوچمون تا خود کوچمون و نهایتا تا خونمون، ده بار گم میشم فلذا با پدر گرامی تشریف فرما شدم و لاکن ایشون در میونه راه دانشگاه زمان جهالتشون رو مشاهده کردن و همین که دست بنده رو نگرفتن ببرن بازدید و اجازه صادر کردن به راهم ادامه بدم لطف نمودن.

در ادامه که من دوباره چشمم به دراگومیر افتاده بود و خب ترکیب جالبی نیستیم بخصوص که ویولت فرصت نکرد وسطمون بشینه، مدام به شخص خود یاداوری میفرمودم که نصف دروس رو افتاده م و فردا باید برم نمرات رو تحویل بگیرم فلذا طول کشید تا یادم بره. سپس کیک رو آوردن و بنده که شواهد نشون میده یادم رفته بود، و همونطور که گفتم با دراگومیر جذاب نبودیم، خامه های کیکمو به کیکش انتقال دادم و سپس دو نفری کشف کردیم که چقدر ایده ی خوبی و چقد خوبه که این تزیینات رو روی کیک خانوم مدیر و صورت کاربران عضو هم اعمال کنیم. بخصوص که چاقوی کیک مال بنده بود و تو مشتم بود ولی باروفیو به اینجانب گفتن که یدقه چاقو رو بده، و سپس به بنده رکب زدن و خودشون کیکو بریدن و اینگونه شد که کلا با کیک میونه خوبی نعاشتم. و دراگومیر البته.

سپس بدلیل اینکه به رز ویزلی قول داده بودم از طرفش هات چاکلت سفارش بدم مجبور شدم معجون نفرت انگیز و غلیظی که تحویل بنده داده شده بود رو میل کنم تا زمانی که دراگومیر دوست عزیزم نبات رو درش فرو کرد و دیگه الزامی ندیدم بخورمش.

سپس رودولف ساحرگان رو جمع کرد برد تا از سلامت رسیدنشون حتما مطمئن بشه و ما بازماندگان به سمت پارک شتافتیم و نمیدونم چرا با سه تا از دوستان یهو بنا رو گذاشتیم به فرار کردن و حالا ندو کی بدو، باور کنین نمیدونم چرا. سپس مدتی با چشم و ابرو به هم علامت دادیم و پس از اون پروسه، به سمت خونه شتافتیم.

بسیار خوش گذشت، و بسیار از مصاحبت لذت بردیم.
تو نه دراگومیر.


پ.ن: هیچ توضیحی برای حالت لب و دهنم تو اون عکس ندارم.


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۲ ۲۱:۴۷:۱۰

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
#20

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۶:۱۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5471
آفلاین
گزارش میتینگ از دید یک حشره

اول از همه اینو بگم... خواهرم به من گفت مسیر یه ساعت طول می‌کشه، منم گفتم خب 1:10 راه میفتم دیگه ایشالا به موقع می‌رسم. بعد نگو فقط نیم ساعت راه بود. اینه که من از ساعت 1:40 تو متروی انقلاب نشسته بودم و الکی زود رسیدم. عین حشرات سرگردون دور لامپ مترو پرواز می‌کردم تا اینکه هکتور 2:15 رسید و رهسپار میتینگ شدیم. تا پیچیدیم تو کوچه جمعی از جادوگرانو دیدیم که بیرون کافه تجمع کرده بودن. نفهمیدم چه خبر بود که همه بیرون بودن، ولی خب رفتیم، سلام کردیم و گویا زنگم زده بودن، ولی خب من نشنیده بودم. فک کردن گرخیدیم نمیایم. خلاصه که رفتیم تو کافه.

یه گوشه‌ی دنجی رو آماده کرده بودن واسه میتینگ ما. همه نشستیم و هرکس خودشو معرفی کرد. بعدم کوین اومد و رودولف مث فرفره همه‌رو مجدد معرفی کرد و بعدترش یه سری دوستان غیر جادوگرانی دیگه اومدن که اصن فروش چرا رودولف، مجانی بشون شناسه می‌دیم.

اینجا جا داره بگم خودت سرسنگین بودی کوین.
یه گروه اونور همه با هم رفیق بودن، یه گروه اینور، ما هم مونده بودیم وسط. از طرفیم مظلوم(!) و خجالتی... خلاصه که انتظار بیشتری ازمون نمی‌رفت.

به هر حال... هنوز خیلی نگذشته بود که کیکو آوردن. از کیک و با کیک و بی کیک عکس گرفته شد و در نهایت رسید به بریدن کیک. خواستن من چون مدیرم ببرم، گفتم ریگولوسم هست و این وظیفه خطیرو بسپرین به اون. دادن ریگول ولی تا جایی که من یادمه باروفیو کیکو برید.

یک تیکه‌ی بسیار بزرگ دادن به من، و کیک هکتور شمعش روش مونده بود. جا داره بگم چقد سایزا برابر بود ولی آخرم هیچ‌کدوممون نتونستیم همه‌شو بخوریم. ولی عکسی مخصوص لرد تهیه نمودیم و در لحظه فرستادیم براش.

این وسط ریگولوس تزئینات شگرفی روی کیک بچه‌ها انجام می‌داد و کوه خامه می‌ساخت. چندباریم از سوی پرسنل کافه بمون گفتن لطفا آروم‌تر خیلی پر سر و صدایین.

قبل از تقسیم کیک هم ملت سفارش نوشیدنی دادن و ویولت همه رو یادداشت کرد. بعد از تقسیم کیک هم تصمیم گرفته شد که پانتومیم بازی کنیم. سر اینکه هاگرید گیر داده بود تیمی بازی کنیم و من و باروفیو یه تیمیم، ویولت فرمود که این تینیجربازیا چیه و باروفیو هم گیر داد به ویولت که مجددا تکرار کن و در نهایت یه تیم اینور میز یه تیم اونور میز شد. با کلمات عجیبی همچون "کلیسای قستنطنیه" و "قضیه نسبیت" و... پانتومیم دنبال شد. من سرگرم صحبت با هکتور بودم نفهمیدم بازی به کجا رسید، گویا رودولف میگه خودشون بردن. بشون افتخار می‌کنم، چون ما تو همون تیم بودیم اما اصلا همکاری نمی‌کردیم. اینه که کمتر بودن.
البته در واقع اولش هم دید نداشتم درست و نتونستم کامل در جریان قرار بگیرم، چه برسه به بعدش که گرم صحبت با هکتور شدم و دیگه اصلا نفهمیدم اونور چی گذشت.

پانتومیم که تموم شد رودولف گفت بریم پارک لاله. اینه که کافه رو تخلیه کردیم و دقایقی میتینگ به بیرون کافه انتقال یافت تا ویلبرت و رودولف که مدیریت میتینگو برعهده داشتن برن با کافه حساب کتابارو کنن و برگردن.

ما به محض ورود به کوچه به انتهای گیس و گیس‌کشی باروفیو و ویولت رسیدیم. بعدها باروفیو ادعای غرامت کرد چون نیم قطره خون از دست چنگ خورده‌ش اومده بود. (از پشت صحنه اشاره کردن باروفیو فندک گرفته زیر موهای ویولت! در اینجا اعلام می‌دارم ویولت کاملا حق داشته، اصن باید بیشتر میزدش :| ) ادی هم خسته، ولو شده بود یه گوشه خیابون و فرو رفته بود تو لپ تاپش.

من و هکتورم گربه‌ی روی دیوارو تماشا می‌کردیم و باروفیو تا حد ممکن سعی می‌کرد از دیوار مذکور فاصله بگیره و حتی نگاهش به اونور نیفته.

بعدش رودولف و ویولت و دراگومیر همینطور به صورت کاملا یکهویی رفتن. بی ادبا خدافظی نکردن. در عوض من و هکتور تلافیش رو سر بقیه در آوردیم و اینقد خدافظی کردیم که باروفیو گفت باشه خب خدافظ، بریم دیگه. این شد که ما رفتیم خونه، سایرین هم پارک لاله.

دیگه هم در جریان نیستم چی شد. اومدم خونه پاور 121 صفحه‌ای ساختم.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۲ ۱۷:۲۸:۲۴



پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۳۴ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
#19

کوینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۱ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 40
آفلاین
سلام!
خوبين؟ خوشـ...
ئه نه!
الان بايد لحنم عصباني مي بود! :|

اهم اهم!

من نمي دونم كدوم مادرسيريوس مادرسيريوس زاده اي اول خيال كرد خيلي بامزه ميشه كه ملت رو دست بندازه ولــي آيا توجه نداريد كه خيلي مادرسيريوسانه و شيري من رو دست انداختيد و الان بايد از من به اين علت كه به مدت ٢٤ ساعت مورد اغفال و فريب و دروغگويي بودم به صورت رسمي معذرت خواهي كنيد؟

من رودولف بوقي و ويلبرت بوق رو مقصر اصلي حادثه و هاگريد رو مقصر فرعي مي دونم و منتظرم تا پخ عذرخواهي از جانب مديريت ميتينگ كه رودولف و ويلبرت باشن به دستم برسه!

مادرسيريوسا!

بوقيا!

تمام اون چيزايي كه به ذهنم مي رسه ولي اينجا جاش نيست بروز بدم ها!

مجدداً مادر سيريوسا!

الان تمام خاطرات خوب ديروزم دود شد رفت هوا و فقط عصبانيت جاش مونده!

منو باش كه داشتم گزارش مفصل ميتينگ مي نوشتم!
لعنتي!


~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!


پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۰۶ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
#18

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
گزارش یک جشن تولد 13 سالگی!

گزارش کوین سراسر نشر اکاذیبه،باور نکنید!
نه...ولی بدون شوخی گزارش خوبی داد کوین...منم اضافه کنم که مطابق رسم هر ساله، به بهانه تولد سایت،و این بار 13امین سالگردش،دور هم جمع شدیم،کیکی خوردیم و صحبت کردیم و همین...جا داره قبل هر چی از ویلبرت کمال تشکر رو داشته باشم که اکثر زحمت رو اون کشید و همچنین زودتر از همه اونجا بود،کیک رو تهیه کرد و زحمت رزرو کافه رو هم و همچنین دوربین عکاسی به عهده اش بود.


دقیقا ساعت دو ربع که ساعت شروع جشن بود،که به همراه دراگومیر و ویولت در مکان حضور پیدا کردم و دم در کافه وزیر و معاونش (بارفیو و هاگرید) حضور داشتن و پس از کمی خنک بازی به قول ویولت،ریگولوس بلک هم سر رسید و جمعا وارد کافه شدیم که ویلبرت و دو همراه ایشون که شناسه داشتن،لاکن وارد ایفا نشده بودن، اونجا حضور داشتن...نفرات بعدی لینی وارنر،هکتور دگروث گرنجر و رز زلر بودن که در کافه حاضر شدن و جشن به طور رسمی با حضور دو مدیر و صحبت دوستان و معرفی خودشون شروع شد که در این بین کیون عزیز هم سر رسید و پس از اون دو دوست عزیز دیگه که متاسفانه هنوز شناسه ای تو سایت ندارن،ولی بزودی بهشون دوتا شناسه میفروشم ()، هم اومدن!
پس از معرفی و احوال پرسی،نوبت اوردن کیک بود که همزمان عکس دست جمعی ای با کیک گرفته شد و سپس همگی با هم شمع های کیک رو فوت کردن و چاقو هم افتاد دست مدیر تا کیک رو ببره...کیک بریده شد و توسط وزیر بارفیو به قسمت های کاملا مساوی () تقسیم شد و در اختیار دوستان قرار گرفت تا با نوشیدنی هایی که سفارش دادن،میل کنن.
در کنار خوردن کیک و نوشیدن نوشیدنی ها،با ایده بازی پانتومیم موافقت شد و اینور میزها به یک تیم و اونور میزها به یک تیم دیگر تقسیم شدند که پس از پایان بازی،این تیم اینور میزی ها که کاربر رودولف لسترنج رو در اختیار داشت با قاطعیت برنده این بازی شد!
با بلند شدن سروصدا دوستان کافه دار از ما خواستن که کمی سکوت رو رعایت کنیم،لاکن اصولا ما که بدون کری،تهدید به مرگ (در مورد ویولت و بارفیو)،تهدید به دریدن پرده های عفت و غیر عفت یک شخص به دست رودولف لسترنج() ،و البته داد و هوار نمیتونستیم ادامه بدیم،تصمیم گرفتیم تا جشن رسمی رو تموم کرده تا هرکی میخواد به خونه بره و مابقی به سمت پارک لاله رفته تا به ادامه جفتک اندازی های معمول بپردازند.
بلاخره در این لحظه بود که پایان میتینگ رسمی اعلام شد و هر کس به سمت سرنوشت خود به راه افتاد تا سال دیگه باز هم به بهانه 14 امین سالگرد سایت دور هم جمع بشیم!

عکسای این جشن رسمی هم در گالری سایت و در قسمت و آلبوم مربوطه موجوده که از اینجا هم قادر به مشاهده اون هستین!




پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ جمعه ۱ بهمن ۱۳۹۵
#17

کوینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۱ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 40
آفلاین
گزارش اوليه و عجله اي ميتينگ، چون ممكنه نت نداشته باشم هفته ي آتي.

يافتن آدرس سخت نبود، ولي چون ديرم شده بود پدر ويلبرت رو پشت گوشي در آوردم.

ساعت دو نيم رسيدم. اكثراً اومده بودن. سه عدد سلام به سه جانب ميز كردم و سر ميز نشستم.

خودم رو معرفي كردم؛ كوين. داراي سابقه ي شناسه هاي پيرمرد، پيرزن، دختربچه، پسربچه، حيوان و اشياء. حالا بماند كه مرگ اشيا نيست. به هر حال!

بعد رودلف شونزده نفر رو ظرف پونزده ثانيه بهم معرفي كرد كه كلا هيچي نفهميدم ولي سر تكون دادم و گفتم "آهان!"

بعد مثلا" موندم اين پسره چرا اسمش ساراس آخه؟ كه خب مشخص شد جدي جدي دختر بوده فقط تيپ پسرونه زده.

به صورت باروفيو هم كه نمي شد زل زد، انگار همين الان از بازي GTA پريده بيرون! خوفناك بود يه كم.

لرد ولدمورت رو كه معرفي كردن من هي منتظر بودم بگن شوخي كرديم و اين لرد نيست! يعني چنان تصور من از يه لرد جديِ گنده ي عصباني تخريب شد كه مثلاً شما بفهمين اين كوينِ سي سانتي متريِ ريزه ميزه يه نره غولِ ريشوي صد و نود سانتيه!

ويولت خيلي تصوراتم رو به هم نريخت. عكسش رو قبلاً ديده بودم. ولي خب توي اون عكسه موهاش "ويولت" نبود!

رز زلر هم خب... بود ديگه. :دي نمي دونم چند سالشه، ولي دهه ي هشتادي ميزد همچين!

ديگه كي رو بگم؟ ادي كارمايكل در اولين نگاه يه نموره بچه مثبت و خوشگل موشگل بود. حتي مؤمن هم بود با اون ريشاش، مرتيكه ي قمي! منتها دودقيقه نگذشت كه اخلاقيات ادي كارمايكلانه اش رو بروز داد و نگرانيم رو برطرف كرد!

ليني وارنر هم به هيچ عنوان پيكسي نبود. مطمئن باشيد! چك كردم، بال نداشت. ولي تيپ سرسنگين مديريت سايتي رو چرا... بود! (هرچند كه در مديريت هيچ كاري همكاري نداشت! :دي)

ديگه الان حوصله ندارم راجع به بقيه بنويسم. خسته هم هستم، حافظه ياري نمي كنه! :/
بمونه واسه گزارش مفصل.

ضمن اينكه رودولف و ويلبيز () و هاگريد رو هم كه ديده بودم قبلاً.


كيك با طرح هدر سايت و اون علامت تولدت مبارك بود و اينا. با سيزده تا شمع.

كيك رو باروفيو در عين برابري و عدالت طوري تقسيم كرد كه به همه برابر برسه و به خودش و هاگريد چهاربرابر!!

كمي چرت و پرت گفته شد و شنيده شد، غيبت هم شد حتي! تا اينكه بنا شد به پانتوميم!

رودولف لغت "كليساي قسطنطنيه" رو به ويولت داد. تيم ويولت كه مشتمل بر اعضاي "اونور ميز" و "گلچين ريونكلا" (كپي رايت باي هاگريد!) بود كليسا رو فهميدن و ويولت از اجراي قسطنطنيه در موند.

كلماتي مانند فرضيه ي نسبيت و ساحل پاتايا (معلومه اين يكي پيشنهاد رودولف بود؟) و... هم اجرا شد كه بيخيال حالا!
دلازم به ذكره كه من به هاگريد گفتم "روماتيسم امين آباد" رو اجرا كنه كه درموند از اجراش و من ميدونم چطوري پوست از كله اش بِكَنَم! از گريفي بودنش خجالت نميكشه مردك!

بعد هم سفارش هاي بعضاً زوركي كه من گفتم هرچي ويلبرت بگه و بدسليقه همون اول گفت: "چايي!"

شيش تومنم حيف شد اصن. :|

آهان اينم بگم! كه ادي ليوان نصفه كوكاكولاش رو داد به ريگولوس، ريگولوس هم كم نياورد و خورد. بعد يه مقدار كيك قاطي كوكاي باقي مونده كرد و پس داد، كه ادي هم كم نياورد و تا تـــه خورد!
چندشا!

وجداناً نمي تونم مجدداً به لرد اشاره نكنم! اينقدر اين بشر در تضاد با شخصيتي كه ايفا مي كنه بود كه ترجيح مي دادم بهش نگاه نكنم تا كمتر دچار يأس فلسفي بشم.
هنوزم منتظرم كه بگن اشتباه فهميدي حتي.

خلاصه كه بعد پانتوميم هم ويولت و باروفيو با چنگ و دندون به جون هم افتادن! و تا بيرون كافه، بدون رعايت هرگونه شئوناتي صورت هم رو خط خطي مي كردن! :/
دست باروفيو هم كه زخمي شد حتي! :دي

عكساشم فقط من دارم!

خلاصه پول چايي اجباري كه نخوردم رو دادم و بعد از حساب كتابا، اومديم بيرون. يه عده رفتن و يه عده رفتيم پارك و ديدم ديگه كار خاصي نمي كنن ملت، پيچوندم اومدم اين كافه هه كه الان توشم تا با واي فايِش اين گزارش رو بنويسم!

جاي آرسينوس خالي كه به عشق اون اومدم اصن! آخرشم بچه ها مي گفتن خيلي شبيه هم هستيم! :دي

همين ديگه. شايد بعداً قشنگ ترش رو نوشتم! ببخشيد اگه اين رو چندان جالب ننوشتم... با تبلت، تو كافه راحت نيستم!

مرسي بچه ها، مرسي ويلبرت و رودولف!


~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!


پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۵
#16

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۵:۳۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۴۰۲
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
سلام
من با كاربر، همراه سايتي موشكل دارم نميام!
همراه سايتي چه صيغه ايه مرد مومن؟
اسما رو نميگين سورپريز شيم؟
(خبر خعلي معتبر دارم يكي از همين همراه هاي سايتي كه صحبتشه، لرده!)


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: تولد 13 سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵
#15

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
سلام چندباره خدمت دوستان...

عرضم به حضورتون که به احتمال زیاد این آخرین پستی هست که قبل از جمعه خدمتتون اینجا میزنم اگه اتفاق خاصی نیوفته!
و حرف های نهاییی رو میخوام بزنم...عرض کنم که اول افرادی که حضور پیدا میکنن رو بگم...
قطعی ها:
رودولف لسترنج (+ همراه سایتی)
ریبویس هاگرید (+ همراه)
ویلبرت اسلینکرد (+ همراه)
ویولت بودلر
رز زلر (+ همراه)
ریگلوس بلک
گیدیون پریوت
دارگومیر
پرسیوال دامبلدور
لینی وارنر (+ همراه سایتی)
ادی کارمایکل

احتمالی ها:
کوین
الکسیا بلک
بلوینا بلک
همراه ادی کارمایکل
همراه سایتی ویولت بودلر


جا داره از ویلبرت هم تشکر کنم راستی که خیلی داره زحمت میکشه،دستش درد نکنه!

در مورد زمان که 1بهمن، ساعت 14:15 خواهد بود...مکان رو هم به همه اونایی که حضور پیدا میکنن به علاوه نکاتی،پخ خواهم کرد و پیگیر خواهم بود که حتما پخ رو بخونن و اوکی بدن!


+ادی از ویلبرت آدرس و توضیحات رو بگیر!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.