هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (رکسان.ویزلی)



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۴
#1
نسخه ی جدید "پیام امروز" را روی میز انداخت. برخلاف هرروز کمی زودتر از وزارتخانه بازگشته بود. به جز چند مورد گزارش که چند دقیقه ای بیش تر وقتش را نمی گرفتند، خبری در وزارتخانه نبود. جینی در خانه نبود و هری پاتر مطلقا انتظار شنیدن هیچ صدایی را نداشت.

سه چهار سطر از سرخط خبرها را نخوانده بود که صدای بال زدن جغدی باعث شد سرش را از روی روزنامه بلند کند. میوز روی پنجره ی آشپرخانه نشسته بود و از نگاهش آشفتگی می بارید.

****************


انگشتانش را دور فنجان قهوه ی داغ حلقه کرده بود و از پشت قطرات آبی که بخار قهوه روی شیشه به وجود آورده بود، نقطه ای نامعلوم را می نگریست. سکوتی که بر اتاق حاکم شده بود با صدای ناگهانی باز شدن در شکست. حتما دوباره کسی از سد منشی دفترش رد شده بود و اصرار داشت کار مهمی دارد. با بی حوصلگی نگاهش را روی شیشه حرکت داد تا چهره ی تازه وارد را ببیند. اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، زخم روی پیشانی‌ش بود.
- کار مهمی پیش اومده، آقای پاتر؟

هری پاتر بدون توجه به عکس العمل وزیر بدون مقدمه شروع به صحبت کرد. لحن خصمانه‌ی معمولش که به علت تمایل وزیر به جادوی سیاه در مکالمه با او پیوسته رخ می‌نمود، جای خود را به لحنی نگران و مضطرب داده بود
- همه راه های ارتباطی با هاگواتز بسته شدن. جغدا بدون هیچ پاسخی برمی گردن و شومینه ها کار نمی کنن. گزارش های هواشناسی منطقه رو چک کردم. اون نقطه کاملا سیاه شده قربان.

بلافاصله بعد از جمله ی "اون نقطه کاملا سیاه شده" پنجره جذابیت خود را برای وزیر از دست داد. فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و لرزش دستش کاملا مشهود بود. بدون این که لحظه ای را از دست بدهد، به سمت در خروجی راه افتاد. در بین قدم هایی که با سرعت برمی داشت، رو به هری پاتر گفت:
- میریم بخش پیشگویی!

****************


دقایقی بعد، هری پاتر در کنار وزیر سحر و جادو، به پیشگویی قدیمی ترین پیشگویی موجود در قفسه ها، پیشگویی جد بزرگ سبیل تریلانی گوش می کرد.

"و آنگاه، آخرین جادوگر، صاحبان چهار گوهر را نفرین کرد. نفرینی چنان سخت که تا مریخ و مشتری در یک خط قرار نگیرند، برآورده نخواهد شد و آنگاه، جوی اشک و خون در هم خواهد آمیخت. تاریکی گوهرهای تنها را فرو می بلعد و بقا، از آن کسانیت که وارثان حقیقی هر چهار گوهرند.. از بسیاری، یکی.. از خودشان، بر خودشان.. و جادوگر بی چهره در وجود تک تک غاصبان دمیده خواهد شد!"

نگاه هردو درهم گره خورد. امیدوار بودند حداقل کسی را بیابند که سن و سالش، به فهمیدن قدیمی ترین پیشگویی تاریخ جادوگری قد بدهد!


ها؟!


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۳
#2
-

جیمز به این امید که تدی تحت تاثیر برادرخوندگی و عشق و یه عمر زندگی بهش حمله نکنه، راهشو به سمت تدی ادامه میده ولی تدی برخلاف همه آرمان های محفل و به دلیل پیدا نشدن حتی یکی یه دونه موجود هوازی و بی هوازی اون اطراف، با پرش بلندی به سمت جیمز می پره که با هالوها کله به کله میشه و خلاصه مراسم خوش و بش گرگینه ها که دست کمی از ایرانیا نداره شروع میشه!

جیمز که چیزی جز یه مشت "عووو عه عو" و "عه عووو عه" نمیشنوه از فرصت نهایت استفاده رو می کنه و مقداری از انرژیشو که سال ها بود صرف حنجرش میشد، به پاهاش منتقل میکنه.

چندمتر جلوتر بیدکتک زن دیده میشه و قبل از این که دست گرگینه ها به جیمز برسه، بید کتک زن به حساب جیمز میرسه!

گرگینه ها زیر درخت واستادن و به حالت جیمز رو نظاره میکنن. آخرسر تدی به خواست نویسنده ( ) به زبان آدمی به صدا درمیاد:
- جیمز بیا پایین!
- نمیام! نمیام!

این بار هالو به صدا درمیاد:
- بیا پایین بچه! دوتا پنجه و گوشت و پوست که دیگه این حرفا رو نداره!

جیمز در این لحظه توسط یکی از شاخه های کتک زننده کتلت میشه رو یکی دیگه از شاخه های کتک زننده! بعد شاخه کتک زننده دوم کتلتش میکنه رو سومی و این پروسه ادامه پیدا میکنه!
- مادرسیریوس!
- بیا مذاکره کنیم پسر! میتونی همون جیغا رو زیر بال و پنجه ی ما بزنی!
- گرگینه ها بال ندارن!

و در همین لحظه شاخه n-1 در d به اضافه a که میشه شاخه اول، جیمز رو از شاخه بالایی شپلخ میکنه رو زمین و جیمز به انتظار خورده شدن چشماشو میبنده و اشهدشو میخونه! چند دقیقه میگذره و خبری نمیشه.
- دِ بخورین لامصبا! راحتم کنین از این زندگی مادرسیریوس!

جیمز یکی از چشماشو باز میکنه و به جای کله ی چارتا گرگ بد گنده یه آسمون آبی و پرستاره و مناسب برای شب های رومانتیک می بینه! جیمز مدتی با آهنگ "واویلا لیلی، گرگ خفه کنم خیلی!"به رقص و شادی میپردازه که تونسته چارتا گرگو فراری بده.

در همین پس زمینه رقص و شادی و خاطره های شاد صدای زوزه ی چارتا گرگ از سمت هاگوارتز بلند میشه! جیمز که قر تو کمرش خشک شده زیرلب زمزمه میکنه:
- هاگوارتز!



ها؟!


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳
#3
هر فرد نابلدی هم که پا در آن خیابان می گذاشت، می توانست رد خاکسترهای برجامانده را دنبال کند و به جایی که زمانی قصربودلرها اطلاق می شد برسد ولی با این وجود ویکتوریا ویزلی به آن سمت از خیابان اشاره کرد:
- فکر کنم همون جا باشه!

رکسان ویزلی امتداد چوبدستی دخترعمویش را دنبال کرد. نوک چوبدستی به خرابه ای در انتهای خیابان اشاره می کرد. وقتی چوبدستیش را پایین آورد رکسان پرسید:
- به نظرت ویولت این جاست؟

چند لحظه مکث کرد. آرزو می کرد بودلر ارشد جایی در میان آن خرابه ها نشسته باشد و دنبال روبانش بگردد ولی خودش هم می دانست که ویولت را در آن جا نخواهد یافت. به جایش جواب داد:
- میتونه همین جا باشه، این جا پر از خاطراته براش و..

جمله اش را ناتمام گذاشت. می خواست ادامه بدهد که پر از تلخی های بی پایان ولی درعوض سرعت قدم هایش را بیش تر کرد. رکسان هم چیزی نپرسید.

در چندقدمی خرابه ایستادند. هردو نفس عمیقی کشیدند و با انگشتانی که محکم تر از همیشه دور چوبدستیشان حلقه شده بودند، در جستجوی بودلر ارشد قدم در خانه ی اول بودلرها گذاشتند.

در عرض نیم ساعت بعدی، ویکتوریا و رکسان به هرجایی که می توانستند سرک کشیدند ولی نشانی از حیات در میان خاکسترها پیدا نکردند. سرانجام وقتی خسته از گردن کشیدن و خم شدن و شش دانگ حواسشان را جمع کردن گوشه ای نشستند، رکسان به صدا درآمد:
- من اینو پیدا کردم!

و تکه کاغذ نیمه سوخته ای را روی زمین پرت کرد. هردو به آن خیره شدند و ویکتوریا خم شد و کاغذ را برداشت. دانش جغرافیا، ماهواره های هواشناسی و نمودار اطلاعات از معدود کلماتی بودند که به درستی خوانده می شدند. کاغذ را به جای قبلیش برگرداند و گفت:
- کلاوس بودلر از این خوشش میومد!
- خوشش اومده! حتما یه زمانی کِل این کاغذو که یه صفحه از کتابای کتابخونشون بوده ورق زده، جای انگشتاش باید هنوز رو کاغذه مونده باشه.

برای چند دقیقه سکوت بر فضا حاکم شد. سرانجام ویکتوریا از جا بلند شد و گرد و غبار را از روی لباسش تکاند.
- اگه اون اینجا بود حتما بهت میگفت پرنسس خانوم کثیف شدن؟

لبخند غمگینی زد و با سر به سمت جایی که احتمال میداد راه خروجی باشد اشاره کرد.

هردو امیدوار بودند تدی و جیمز به نتیجه ی بهتری دست پیدا کرده باشند!

***********************


چشمانش را بست و مقصد آپارتش را معین کرد، لحظاتی بعد در کوچه ی ناکترن ایستاده بود.

باد شنلش را به حرکت در می آورد. مغازه ها و دستفروش های دور و برش را از نظر گذراند، چهره های مشکوک، مغازه های سیاه؛ به احتمال زیاد دخترک همین جا بود. بعد از جداشدن از دامبلدور اوضاع را به خوبی سنجیده بود، با وجود این که هردو جبهه به دنبال تنها بودلر بودند، نمی توانست جایی دیگر مخفی شود. از قدیم الایام کوچه ناکترن محل رفت و آمد جادوگران مشکوک بود و چه جایی بهتر از این برای بودلر ارشد!

و در همان زمان ویولت بودلر خودش را روی تخت مهمان خانه ناکترن انداخت و بلافاصله به خواب رفت. گریندل والد همیشه برای هوش راونکلاوییش معروف بود!



ها؟!


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۳
#4
خلاصه

گروهی از مشنگ ها و فشفشه‌ها، به سرکردگی مردی به نام دوریان، به شکار جادوگرا و ساحره ها مشغولند. آخرین دستاوردشون، شکار کردن ویولت بودلره که توی مأموریتی برای محفل به سر می‌برد. از طرفی، بیل ویزلی کُتی چرمی از طریق همسرش به دستش می‌رسه که پشتش داستانی خوابیده. "به یه دختر مشنگ که توسط جادوگرا مورد آزار اذیت قرار گرفته بود، کمک می‌کنه و کتش رو می‌ندازه رو دوشش. دختره بهش می‌گه: وقتی این کت برگرده بهت، اوضاع برعکسه!" و وقتی که ویولت دیر میکنه برای جلسه‌ی محفل، بیل ویزلی آشفته، ماجرا رو برای بقیه تعریف می‌کنه.

رکس و دابی میرن دنبال ویولت و با ماگت نیمه‌جون رو به رو می‌شن و صحنه‌ی درگیری. درخواست کاراگاه‌های زبده‌ی محفل رو می‌ده تا بفهمن ماجرا چیه.

+++_______________________+++


دامبلدور پشت میز اتاقش نشسته بود و اطلاعاتی را که چند دقیقه پیش به ذهنش راه یافته بودند حلاجی می کرد. خبرهای خوبی دریافت نکرده بود. ویولت بودلر در محل ماموریت حضور نداشت و از شواهد امر برمی آمد که زد و خوردی پیش آمده باشد. لحظاتی ذهنش درگیر ماگت، گربه ی شجاع ویولت شد. گربه را دست ویکتوریا سپرده بود، از پسش برمی آمد.

بلافاصله بعد از این که پاترونوس رکسان را دریافت کرده بود، دو کارآگاه را به محل اعزام کرده بود. برخلاف آن چه فکر می کرد، مثل این که موضوع جدی بود. کارآگاهان محل درگیری را به دقت بررسی کرده بودند و یکی از آن ها خاطرنشان کرده بود که " فکر نمی کنم کار جادوگرا باشه، هیچ اثری از جادو به چشم نمی خورد، به علاوه اینا!"

نگاهش به سمت پوکه های گلوله ی روی میز چرخید. تکنولوژی؟ جادوگرهای سیاه هیچ وقت عاشق تکنولوژی نبودند و این اواخر هم تغییری در عقیده شان نداده بودند. پس...کل جامعه جادوگری از سوی نیرویی دیگر یا به احتمال زیاد، مشنگ ها تهدید می شد.

هنگامی که دستش روی دستگیره در قرار گرفت و در باز شد، دامبلدور با چهره هایی مواجه شد که نگرانی و اضطرابشان را به خوبی حس می کرد. تک تکشان چشم به دهان داملدور دوخته بودند، رکسان ویزلی خبرهای خوبی به آن ها نداده بود! با این حال رو به فلورانسو کرد:
- فکر می کنی بتونی یه پاترونوس بفرستی دوشیزه فلورانسو؟

فلورانسو سرش را به علامت تایید تکان داد. دامبلدور اشاره ای به اتاقش کرد و گفت:
- پس لازمه تو اتاقم صحبتی داشته باشیم!

بعد از این فلورانسو پشت ردای دامبلدور از نظر پنهان شد، دامبلدور رو به جمع دوستان ویولت کرد:
- همه مون ویولت رو می شناسیم، بودلر ارشد از پسش برمیاد!

سپس چرخید و در پشت سرش بسته شد.

دخترک محفلی روی یکی از مبلمان های اتاق نشسته بود و چشم انتظار دامبلدور بود.
- از پدر و مادرت خبری داری فلورانسو؟

سرش را پایین انداخت و جواب گرداننده محفل را نداد.
- فکر کنم وقتشه پاترونوسی واسشون بفرستی و از حالشون باخبر بشی، یا اگه بخوام منظورم رو بهتر بیان کنم جویای حال کل جادوگرهای سیاه بشی!


ها؟!


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۳
#5
- چیکار می کنی رکس؟!

بدون این که چشم از آسمان بردارد، جواب بودلر ارشد را داد:
- ابرا!

هر کسی در زندگی اش شانس پیدا کردن کسانی را که با یک کلمه همه چیز را می فهمند، پیدا نمی کند، رکس خوشحال بود که یکی از آن ها را دارد!

ویولت لبخندی زد و با یک پرش روی لبه ی پنجره نشست. به دنبالش ماگت نیز بالا پرید و چند لحظه بعد پنجره اشغال شده بود.
- هی! من داشتم نگاه می کردما!

شانه ای بالا انداخت و به دو سه وجب جایی که باقی مانده بود اشاره کرد.
- از این جا خیلی بهتر دیده میشه!

ماگت نگاه مغرورش را به رکسان دوخته بود. دندان هایش را روی هم فشار داد. صدایی در ذهنش فریاد می کشید " تو از ارتفاع نمی ترسی! تو از ارتفاع نمی ترسی!" نگاهی به ویولت انداخت که بی خیال پاهایش را تاب می داد و ماگت که از سر و کولش بالا می رفت.


نفس عمیقی کشید و در دورترین نقطه نسبت به ویولت نشست.
- یه کم بیا جلوتر! همه کِیفش به اینه که پاهاتو تاب بدی، بادی که می پیچه تو موهات حول و حوش همون بادیه که وقتی موتورسواری می کنی می خوره تو صورتت!

برق چشمانش از نظر ویولت پنهان نماند. کمی خود را جلوتر کشید ولی دستش را به میله ی کنار پنجره بند کرد. ماگت روی پای رکس پرید و از شانه اش بالا رفت. چشمانش را بست و میله را رها کرد. ماگت که حالا روی سرش ایستاده بود، روی پای ویولت پرید.

به دستانش تکیه کرد و سرش را بالا گرفت. ابرها هنوز آن جا بودند. رکسان ویزلی فکر نمی کرد دیگر از ارتفاع بترسد، حداقل نه به اندازه قبل!


ها؟!


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۳
#6
- اخ!

با ضربه ای به پشت دستش خورد، شکلات نصفه و نیمه ای که در حال باز کردنش بود از دستش افتاد. خم شد و شکلات را در جیبش گذاشت. سرش را چرخاند و با یک جفت چشم سبز رو به رو شد:
- مگه سهم امروزتو شوما میل ننموده بودی؟

آب دهانش را قورت داد و دستش را از جیب سوییشرتش بیرون آورد. حدالامکان ویولت نباید می فهمید که سه چهار شکلات دیگر نیز در جیب های مخفی لباسش پنهان کرده!
- خب اینم سهم امروزمه!

ویولت در یک حرکت روی یکی از میزهای اتاق جا خوش کرد و پرسید:
- من که شاخ ندارم؟ سهم امروزت تموم شده، خودم حسابش کردم!

یعنی کار به جایی رسیده بود که تعداد شکلات هایی که می خورد حساب و کتاب داشتند؟
- خوب شما اشتباه حساب کردی!

دم اسبی موهایش را سفت تر کرد و جواب داد:
- اولا اون سه تا که دم صبح کش رفتی و با اون دوتایی که از پروف گرفتی، میشه پنج تا؛ دوتام که جلو چش خودم برداشتی از تو کمد که میکنه هفت تا، دوما یادت نرفته که حاجیت ریاضیش فوله؟

یادش نرفته بود، ابدا! خب که چه؟ الان باید یک شکلات اضافی را که خورده بود پس می‌داد؟
- چیکار کنم الان؟ فکر کنم هضم شده باشه تا الان!

ویولت که همزمان وسیله های روی میز را جا به جا می کرد، پرسید:
- هضم شده باشه؟ تو که نخوردیش؟

سوتی داده بود! ویولت که از تعداد شکلات هایی که در جیبش وول می خوردند خبر نداشت! سعی کرد طبیعی جلوه کند ولی هوش راونکلاوی ویولت به کمکش آمده بود.
- جیباتو خالی کن رکس!

چند قدم به عقب برداشت:
- من فکر می کنم که..
- جیبات رکس! جیبای همه لباسات!

چرخید و از پله ها بالا دوید. باید تا جایی که می توانست شکلات های پنهان شده را نجات میداد!
- اون اتاق باید بازرسی شه!

کور خوانده بود؟ رکسان ویزلی که همه شکلات هایش را در لباس هایش پنهان نمی کرد!


ها؟!


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳
#7
- شاید بد نباشه دو نفر از ما بریم و یه سری به محل مأموریت ویولت بزنیم. اینطوری خیال همه‌مون راحت‌تره، نه؟

بیل بلافاصله از جا بلند شد. دامبلدور که در جستجوی دونفر مامور بود، با دست راستش از او خواست که بنشیند و خطاب به فلور گفت:
- فلور، بیل می تونه تو یکی از اتاق های بالا استراحت کنه...

بیل قصد مخالفت داشت که..
- شاید به اعضای خبره ای مثل تو نیاز داشته باشیم، بیل!

**************************


- دابی کارهای آشپزخانه اش ماند، دابی باید صبحانه درست کرد!

رکسان قدم هایش را تندتر برداشت شاید هرچه زودتر به محل ماموریت ویولت برسند و بتواند از دست غرغرهای دابی نجات پیدا کند. "دابی کار داشت.." فقط ده متر دیگر، "دابی اصلا نفهمید..." چند قدم دیگر، "دابی دلش می خواست.."
- رسیدیم!

بعد از این که بیل همراه فلور راهی طبقه ی بالای گریمالد شده بود، دامبلدور تک تک اعضای محفل را از نظر گذرانده بود. برخلاف آن چه نشان می‌داد، نگران ویولت بود ولی ممکن بود اعضای محفل را برای ماموریت مهم تری نیاز داشته باشد، پس...
- من می‌خوام برم!

سر چرخاند و صورت رکسان ویزلی را مقابل خود یافت.
- دابی رو هم با خودت ببر رکس!


نفسی از سر آسودگی کشید و قدم به داخل خانه ی متروک گذاشت. دابی درحالی که هنوز زیرلب غر می‌رد، در را پشت سرش بست.
- دابی شک داشت این جا مقر مرگخواران بود، مرگخوارها تمیزتر از این بود!

رکسان نیز با او هم عقیده بود ولی با این حال کمی حالت تدافعی به خود گرفت و قدم هایش را آرام تر برداشت. مطمئن بود که صدای "معو" ی ضعیفی به گوشش خورده، سر جایش ایستاد و سعی کرد محل صدا را تشخیص دهد. این طور که معلوم بود ماگت همین طرف ها بود!
- لوموس!

چوبدستی اش را پایین تر گرفت و قطره های خون روی زمین اولین چیزی بودند که به چشم خوردند.
- ویو، ماگت!

چند قدم دیگر برداشت. در نور اندک چوبدستی، گربه ای نیمه جان دراز کشیده بود و کنارش چند گلوله ی تفنگ جا خوش کرده بودند. نفسش را در سینه حبس کرد. دابی با قدم های لرزان جلوتر آمد و زانو زد. گربه ی شجاع را از روی زمین بلند کرد و دستانش را دور پیکرش حلقه کرد.
- دابی فکر کرد باید یه سپر مدافع فرستاد!

بی درنگ چوبدستی اش را بلند کرد و پلنگ نقره ای رنگی از نوک چوبدستی خارج شد. محفل خبرهای خوبی دریافت نمی کرد! باید هرچه سریع‌تر یک کاراگاه خبره می‌فرستادند تا محلّ درگیری را تجزیه تحلیل کند..


ها؟!


پاسخ به: نقد رول های دهکده هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۳
#8
نقد پست کرنلیوس آگریپا، شیون آوارگان


سلام کرنلی!

مثل این که راونکلاو یه عضو خوب نصیبش شده، بعد من دیدم که درخواست نقدت رو دوباره تو ویزنگاموت تکرار کردی و دلیل خوبیم داشتی ولی این جا فعاله فقط خیلی وقته کسی درخواست نقد نداده و حسابی خاک نشسته رو سر و روش!

بریم سراغ پستت، یه پست جدی که خیلی خوب پردازش شده. تازه واردای زیادی رو ندیدم که سراغ پست جدی برن، بیش تر ترجیح میدن پست طنز بزنن و خوشحالم که یه نفر برعکس عمل کرده.

حدس می زنم با پاراگراف بندی پستا و علائم نگارشی آشنا باشی، چون پستت خوب پاراگراف بندی شده و علامت گذاریم شده فقط یکی دوتا غلط املای دیده میشه تو پستت. یه جمله معروف هست که میگه :

« قبل از فرستادن پست، حتما بخونینش


این ویرگولاییم که به این بخش از پستت اضافه کردم، بهترش نکردن؟

نقل قول:
همینطور که این توجیهات را در ذهنش تکرار میکرد، دستانش را به بر روی چشمانش گذشت تا شاید وقتی‌ که آنها را بردارد، این بار در اتاق خوابش در قلعه بیدار شود.


یه جا از پستت چند تا دیالوگ پشت سر هم داریم که بینشون اینتر زدی، خب لازم نداریم اینترو!

نقل قول:
- فلچر! تو چطور جرات کردی این کارو بکنی‌؟ من به تو اطمینان داشتم... حتی تورو دوست خودم میدیدم.
- فرد تو متوجه نیستی‌...من... یعنی‌... به این پول نیاز دارم.
- نیاز داری؟! این حرفا چیه؟ مگه دیوونه شدی؟ لعنت به این افرادی که حاضرن نه این که روح خودشونو برای پول بفروشن بلکه روح بقیه رو فدای حرصشون بکنن!
- به هر حال هرچی‌ بگی‌ فرقی‌ به واقعیت نخواهد کرد... من و تو الان توی یک گروهیم!


می تونی قبل از هر دیالوگ یه توصیف از گوینده بدی که بهتر بشه پستت!

مثلا:
نقل قول:
فرد رو به ماندانگاس کرد و فریاد زد:
- فلچر! تو چطور جرات کردی این کارو بکنی‌؟ من به تو اطمینان داشتم... حتی تورو دوست خودم میدیدم.

- فرد تو متوجه نیستی‌...من... یعنی‌... به این پول نیاز دارم.



اشکال خاصی تو این پست نمی بینم. فضاسازی های خوبی داری کرنلیوس، پاراگراف بندی و علائم نگارشیت سرجاشه. این سایت جدی نویسای خوبی داره و می تونی یکی از اونا باشی!

بیش تر بنویس کرنلیوس!تصویر کوچک شده


ها؟!


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳
#9
جیمزلدمورت یویوش رو به سمت ویولدمورت نشونه گرفت.
- تو شارژرشو بیار!
- - خودت میاری!
- خودت!
- خودت!

در همین لحظه آلدمورت تکونی خورد و روشن شد:
- راه بیفتیم فرزندانم!

جیمزلدمورت و ویولدمورت که انگشتاشونو به سمت هم نشونه گرفته بودن، نفس راحتی میکشن و پشت سر آلدمورت راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل میشن!

خونه ی ریدل

- ارباب ماییم!
- ما اربابیم!
- ارباب خودمانیم!
-

نفر آخری که ادعای اربابیت کرده بود به علت استفاده از شکلک جیغ و زیر سوال بردن شان و اصالت ارباب، با اردنگی از خونه ی ریدل بیرون شد!
- کافیست پادزهر را پیدا کنیم، تک تک شما چوپان های دروغگو را حلق آویز خواهیم کرد!

ملت مرگخوار درگیر استفاده از فرصت بودن و همه عقده های چندین و چندسالشون رو خالی می کردن. شواهد حاکی از این بود که حموم مخصوص ولدمورت که فقط ولدمورت واقعی اجازه ی استفاده ازش رو داشت، زنبیل گذاری شده بود و اعضای نجینی با بیرحمی تموم به در و دیوار گره خورده بودن. یخچال خونه ریدل شکافته شده بود و یه دونه سیب زمینیم پیدا نمی شد اون ته مها!بعدا محفلیا رو متهم میکنن!

در همین گیر و دار که ملت در تلاش بودن و عرق جبین می ریختن، دیوار خونه ی ریدل شکافته شد و نینجاهای محفل سرازیر شدن.
- احترام بذارین!

طبعا مرگخوارا با یه سری ولدمورت دیگه مواجه شدن و واکنشی نشون ندادن!
- تام، خودت رو نشون بده! مسئولیت این کارها رو به عهده بگیر فرزندم!

ملت دوباره هیچ ری اکشنی نشون ندادن و مشغول کارت بازیشون شدن که ردای یه نفر گیر کرد به سر یویوی جیمز و گیس گیس کشی شروع شد!

ولدمورتا ریختن به جون هم و این وسط نویسندم وار عدم تواناییش در شناخت افراد شرکت کننده در گیس کشی رو نظاره می کرد. یکی از ولدمورتا دست از گیس کشی برداشت و گفت:
- گیس ندارید که! چه گیسی را بکشیم ما؟

و ملت ولدمورت اصلی رو شناختن در این لحظه ولی به هیچ جاشون حساب نکردن و ادامه دادن به کشیدن گیسای خیالی!

در این بین آلدمورت طبق عادت دستش رو کشید به ریشاش و تصمیم داشت بعد از دست کشیدن به هوا برگرده سر کارش ولی ای دل غافل که ریش واقعی اومد به دست! سرش رو چرخوند و نگاهی به تدی و جیمز انداخت که درگیر گیس کشی باهم بودن و یه لحظه وار خیره موندن به هم! اثر معجون داشت از بین می رفت!

در اون سمت سالن لودو مشغول زدن سوروس بود و ویولت با یه نفر گیس کشی می کرد که...هنوز تغییر نکرده بود!

سال ها بعد

- آره نوه جون، به خودم اومدم و دیدم دارم ولدمورت رو میزنم! بعد فقط یادم میاد که مرگخوارا متفرق شدن تا جلو چشِ ولدمورت نباشن، محفلیام تصمیم گرفتن برگردن، جنگیدن با ولدمورت تک و تنها خیلی ناجوونمردی بود! رسم پهلوونی گفتن بالاخره!

پایان


ها؟!


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳
#10
لحظه ای که بیل و فلور در ذهنشان ورودی خانه گریمالد را به تصویر می کشیدند، تا یکی از سه شرط آپارات را به جا آورده باشند، انتظار داشتند که به محض ورود به خانه، با یکی از جلسه های همیشگی دامبلدور مواجه شوند. از همان جلسه هایی که بچه ها خود را به هردری می زدند که یک کلمه اش را بشوند، نه با گوش های گسترش پذیر!

اما درست از همان لحظه ای که در توسط کلاوس بودلر باز شد و زوج جوان قدم در خانه گذاشتند، مشخص شد که اوضاع مثل همیشه نیست. جیمز در گوشه ای از آشپزخانه کز کرده بود و به گوشه ای خیره شده بود، فلورانسو مات و مبهوت روی مبل قهوه ای نشیمن جا خوش کرده بود و همین که چشمش به بیل و فلور افتاد، سرجایش سیخ شد.

فلور یک لحظه برق موهای طلایی ویکتوریا را دید، شک نداشت صدای هق هقی که گذرا به گوش می رسید نیز متعلق به ویکی ست.
- از این طرف بیل! سلام فلور!

هردو چرخیدند و به مردی خیره شدند که ردای بنفشش پشت سرش تاب می خورد. دامبلدور هردو را به اتاق کارش راهنمایی کرد. روی یکی از مبل های اتاق نشستند و به دامبلدور خیره ماندند که پشت به آن ها، کنار پنجره ایستاده بود و رهگذرانی را که قادر به دیدنش نبودند، از نظر می گذراند.
- کاغذی که روی میزه رو بخونین!

بیل دست انداخت و کاغذ کوچکی را که روی میز افتاده بود، برداشت. پشت کاغذ نوشته ی کوتاهی حک شده بود که خواندنش زیاد هم وقت نمی برد.
- باز هم هست؟ متوجه نمیشم!

فلور مثل کسی که معنی یک بیت شعر را نفهمیده باشد، سوالش را پرسیده بود. دامبلدور چشم از منظره بیرون پنجره برداشت و شروع به صحبت کرد. غم نهفته در صدایش کاملا مشهود بود.
- این یه تیکه کاغذ، روی جسد یکی از اعضای محفل پیدا شده!

جسد ؟ جسد؟

نفسشان در سینه حبس شده بود. اسم های آشنا در ذهن هردو تکرار می شدند.
- متاسفم که باید خبر مرگ خواهرت رو بهت بدم، بیل!


ها؟!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.