ولدمورت، که غرور لردیاش از توهین یک مشنگ دود شده بود، سرش را بالا گرفت، ردای سیاهش دور بدنش چرخید و فریاد زد:
— هی مشنگ کلهکچل! چطور جرأت میکنی لردی چون ما را تهدید کنی؟ با آن وسیلهی آهنی بیارزشت؟ اگر بخواهیم، تنها با یک نگاه چنان دگرگونت میکنیم که خودِ هادس در مراسم گور به گور شدنت شرکت کند!
دامبلدور، آرام و در حالی که هنوز مشغول آزاد کردن ریشش از بندِ شلوار ماماندوزش بود، خونسردانه لبخند زد و از بالای عینکش به ولدی نگاه کرد.
— تام عزیز، اینقدر تُرشرو نباش! لرد بودن به فریاد زدن نیست پسرم. برای دخترت خواستگار پیدا شده، این مَراسم رو خراب نکن دیگه!
آقای پلیس با اخم جلو رفت تا دوباره دسبتند دامبلدور رو به دستاش بزنه و با تردید پرسید:
— آقا دالمبدوری… یا هرچی که هستی! این آقاهه که صداش میکنی تام، چیزه یعنی.....واقعاً دماغ نداره؟ پس چجوری
نفس میکشه؟ دامبلدور با حرکتی استادانه عینکش را بالا زد، صدایش را آهسته ولی محکم کرد:
— نامم دامبلدور است اقای پلیس .راستش سوال تو فکر یه ملیتو درگیر کرده ! امیدواریم که بینیش کار کنه.حالا اینارو بزاریم کنار اونجایی که قراره ما رو ببری… آبنبات لیمویی هم دارن؟

پلیس نفس عمیقی کشید به قول ماگل ها خویشتن داری کرد .
در همین لحظه دلفی، که سعی میکرد دوباره چشماشو درشت کنه، آستین پلیس را کشید .
— آقای پلیس… یه دقیقه وایسا! قول میدی بیای خواستگاریم؟
ولدمورت چشمهای باریکش را باریک تر کرد، ردایش را مثل موج تاریکی روی زمین کشید و با صدایی که اباهت لردی اش را میرساند گفت:
— ای دخترِ بیشرم! همان بهتر که چنین موجودی را گردن نگرفته ایم ! ما، لردی از اعماق شبیم؛ و اگر قرار باشد ما را به جایی ببَرَند، آنجا باید تالارِ قدرت باشد، نه کلانتری مشنگها!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






باباجان مهم اینه که کودک درون ما فعاله؛ حتی از کوین هم بچه تره!


طبق کتاب" چگونه مرگخواری نمونه باشیم"، عمو دامبی گویی، اجازه گرفتن و تمجید و تعریف از ریش بزرگترین دشمن اربابتان خودش یه جرم حساب میشه! از جلوی چشمم دور شو تا از کرهی زمین محوت نکردم، پانسی!
)








