جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  104 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  216 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  211 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 15 خرداد 1405 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
از گادفری
برای لیزای عزیزم


لیزای نازنینم،
اکنون که دارم این نامه را برایت می نویسم، بر بام یک قلعه ی قدیمی نشسته ام. مکانی در میان بیابان، در حومه ی زادگاهم. ستاره ها بر فرازم در دل تاریکی می درخشند و زخمی که بر روحم افتاده را نوازش می کنند.

می دانی، می خواستم الان برایت ننویسم. بگذارم برای وقتی که این حس از هم باز شدن، این جای خالی شیره ی حیات که از زخمی نیمه خودخواسته نیمه تقدیری بیرون ریخته، بهبود یافته باشد. برای وقتی که همخوانی اوراد مقدس از کلیسای شبانه در گوشم نپیچد.
اما بعد به خودم گفتم چرا حالا نه؟ آیا خستگی، و آزردگی بیشترین قرابت را با قلم ندارند؟

جانم،
سطرهای نامه ات نه بر مغزم، که بر قلبم حک شده اند. می دانم چه حسی داری وقتی به رنج های جوشیده از جان های اطرافت و از درون خودت نگاه می کنی و از خودت می پرسی اگر بی حاصل باشد، چه؟
من اغلب هر گاه به گذشته نگاه می کنم، به خود می گویم تمام آن دردها، آن عذاب هایی که از دوست و دشمن به من تحمیل شد و آن رنج هایی که با دستان خودم بر روحم نشاندم، بی نتیجه نبوده. دوست دارم فکر کنم آن دردها تکه هایی از وجودم را تباه نکرده، که روحم تیرگی های درد را صیقل داده و آن ها را به مایه ی رستگاری بدل کرده.

و فکر کردن به بزرگسالی. زمانی که خودم هنوز به آن نرسیده بودم، به آن فکر نمی کردم. برنامه ای هم برایش نداشتم. سر در گم بودم. شاید می دانستم که چه می خواهم، اما می ترسیدم که آن را آرزوی خودم بدانم. تا سال های سال اوضاعم همین بود. کودکی، نوجوانی و سال هایی از جوانی که همگان آن را گلبرگ های عمر می دانند.
بالاخره توانستم وارد آن مسیری شوم که می خواستمش. اما بگذار اعترافی برایت بکنم. کاملا به خواست خودم نبود. به این دلیل نبود که بالاخره بر ترس هایم غلبه کرده بودم. کار تقدیر بود و میلی افسارگسیخته در وجودم که کنترلش کاملا در دستان من نبود.
و راه رفتن در این مسیر در کنار لذت عمیقش خالی از درد نبود. اما آن رنج، رنجی بود که می خواستمش. شاید دنباله ای از عذاب های پیشین بود که حالا شکل متفاوتی به خود گرفته بود و من آن را برای لذتی که در عوض به من می داد، نمی خواستم، چون دیگر بیش از هر زمانی فهمیده بودم لذت پروانه ایست که زود می میرد. من فقط آن حس رضایت درونی را می خواستم که بعد از مرگ آن پروانه جایی در اعماقم می نشست و اندوه روحم را در آغوش می گرفت.

و جانم،
درباره ی عزیزی که از دست دادی. او تکه ای از روحت بوده، بخشی از وجودت. و می فهمم حالا که در کنارت نیست، آن حس فقدان تو را واداشته که تصور کنی ارزشت از دست رفته.
اما لیزای عزیزم، وجود خود تو هم در روح کسانی که دوستت دارند، گره خورده. تو تکه ای از حیات آن ها هستی. در تپش های قلبشان نفس می کشی. تو ارزشمندی.

در نامه ات به آن زمانی اشاره کردی که صحبت را با تو باز کردم. به خاطر دارمش، عزیزم. تو در باب جهانی گفته بودی که در روح هر دوی ما ریشه دارد و من با دیدن جملاتت به وجد آمده بودم و می خواستم که با تو حرف بزنم و خوشحالم که چنین کردم.

و اکنون که دارم برایت می نویسم، بگذار دوباره به نقاشی زیبایی که از مربای به و گل و ارتباطشان با پدربزرگم لرد سابیس کشیده بودی، اشاره کنم. این ترکیب، آن شیشه ی مربا، آن گل های صورتی پر از حیات، آن میوه های روشن و سفت به، آن جمجمه، ذرات ظریف خون بر منظره ی مربا، آن پس زمینه ی تاریک که آنچنان با لطافت و شاید کمی با بی رحمی درخشش نور را در آغوش گرفته بود. عزیزم، تو درون مرا دیدی، شنیدی و آن را با قلم بر بوم نشاندی.

گفتی نمی دانی وجودت برای این دنیا چه سودی دارد، که چرا جادوی درونت تو را به خلق وامی دارد. گفتی آنچه خلق می کنی را دوست نداری، چون آینه ی ضعف هایت است. اما لیزای نازنینم، این را به خاطر داشته باش. آنچه قلمت بر سطرهای کاغذ کاهی یا بر بوم می نشاند، همان است که این خون آشام را وامی دارد از تابوتش بیرون آید و بنویسد. همان است که حیات را از مردگی درونش بیرون می کشد.

دوستت دارم،
گادفری
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 15 خرداد 1405 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف لیزا کالن
برای گادفری میدهرست

وقتت بخیر باشه گادفری عزیز
برای مدتی، صرفا میراث فکری تو رو دنبال می‌کردم و ایده‌ای هم نداشتم که چطور باب صحبت رو باز کنم، اما زحمت این کار رو از روی دوش من برداشتی.

چیزی که در هاگوارتز، خواه ناخواه توجه آدم رو جلب میکنه، گذشته و نسل‌هایی هست که اومدن و رفتن و حالا فقط ردپاشون به جا مونده. اینطوری نیست که سطح همدلی بالایی داشته باشم و با عشق به دنیا زندگی کنم اما دیدن این ردپاها، عمدتا سبب رنج کشیدنم میشه. با خودم فکر می‌کنم که این آدما بعد از هاگوارتز به کجا رفتن و چیکار کردن؟

نمی‌دونم اینطور رنج می‌کشم چون به فانی بودن خودم آگاهم یا چون در فهمیدن دلیل برخی از رنج‌هایی که میکشم عاجز.

در نقاط در حال خاک خوردن این مدرسه، خاطراتی از آدم‌هایی هست که انگار زمانی کوتاه، با تردید، اضطراب و امید، مثل شعله‌‌ای درخشیدن و رفتن و سرنوشت‌شون مشخص نیست. وقتی هم سعی می‌کنم درمورد سرنوشت‌شون خیالپردازی کنم، به‌سختی تصویر خوبی به ذهنم میاد؛ شاید چون جوان و بی‌تجربه‌تر از اونم که بتونم بزرگسالی رو با لحظات خوش و روزهایی که واقعا ارزش زندگی کردن داره تجربه کنم.

صمیمی‌ترین دوستم، حدود ۶ ماه پیش مرد و بعد از اون نمی‌تونم از فکر کردن به مرگ دست بکشم. اون تنها آدم زندگی من بود که به میل خودش ترکم نکرد و متقابلا منم هیچ میلی به ترک کردنش نداشتم. ارزشمندترین بخش زندگیمو از دست دادم و حالا حس می‌کنم چه موجود بی ارزشی هستم.

نمی‌دونم برای این دنیا چه فایده‌ای دارم و جادوی درون رگ‌هام، با چه محرکی اینطور میگرده و میل به خلق کردن داره، درحالیکه عمدتا به خودی خود، از چیزی که خلق می‌کنم نفرت دارم و در تمام ضعف‌ها و کمبودهاش، ناتوانی و درماندگی خودم رو میبینم.

به‌نظرم خوشبخت‌ترین موجودات دنیا افرادی هستن که بهره‌ی بیشتری از عشق دارن، چیزی که اخیرا حتی توی خواب‌هام هم قادر به تجربه‌ی آنچنانیش نیستم.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
از دملزا رابینز
به سوی هیلده کِناگ
خاله‌ی عزیزم،
چقدر خوشحالم که فرصتی پیدا کردم تا دوباره برایتان بنویسم و از دنیای شگفت‌انگیز هاگوارتز برایتان بگویم. این بار تلاش می‌کنم تا با جزئیات بیشتری از آنچه که در این دو هفته پرماجرا بر من گذشته، برایتان بنویسم. روزها در اینجا آنقدر سریع می‌گذرند که گاهی حس می‌کنم در یک چشم به هم زدن، هفته تمام شده است! اما هر لحظه پر از تجربه‌های نو و شگفت‌انگیز است که دلم می‌خواهد همه را با شما قسمت کنم:

آشنایی با اساتید هاگوارتز

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های زندگی در هاگوارتز، بدون شک، آشنایی با اساتید است. هر کدام شخصیت منحصربه‌فرد و روش تدریس خاص خودشان را دارند که دنیای جادو را برای ما روشن‌تر و واقعی‌تر می‌کنند.

پروفسور مینروا مک‌گونگال: سرپرست گروه گریفیندور و استاد درس تغییرشکل. ایشان بانویی بسیار باوقار، جدی و در عین حال قاطع هستند. وقتی ایشان در حال تدریس هستند، تمام کلاس غرق سکوت می‌شود. توانایی ایشان در تغییرشکل دادن به گربه، کاملاً حیرت‌انگیز است. او با دقت و جزئی‌نگری خاصی درس می‌دهد و اگر کسی حواسش پرت باشد، با نگاه نافذشان متوجه می‌شوند. اما در پس ظاهر جدی‌شان، مهربانی و دلسوزی عمیقی برای دانش‌آموزانشان وجود دارد.

پروفسور سوروس اسنیپ: استاد معجون‌سازی و سرپرست گروه اسلیترین. صدایی خشن و بم، موهایی سیاه که صورتش را پوشانده و نگاهی که انگار همیشه از چیزی ناراضی است. پروفسور اسنیپ تدریس بسیار دقیقی دارند و کوچکترین اشتباه در تهیه معجون ها نمی پذیرد. او دانش عمیقی در مورد معجون‌ها دارد و ما مجبوریم تا حد توانمان برای درک پیچیدگی‌های کارهایش تلاش کنیم. او همچنین به نظر می‌رسد که با هری پاتر رابطه‌ی خصمانه‌ای دارد، که این موضوع کلاس را پر از تنش می‌کند.


پیچ و خم‌های هاگوارتز

اما هاگوارتز فقط کلاس درس نیست؛ خود قلعه هم دنیایی پر از شگفتی است. راهروهای اینجا پایان ندارند و هر کدام به جایی می‌رسند که فکرش را هم نمی‌کنید. بعضی راهروها نامرئی هستند و فقط با رمز خاصی باز می‌شوند. بعضی دیگر پر از تابلوهای نقاشی متحرکی هستند که صاحبانشان گاهی با شما صحبت می‌کنند یا حتی از قابشان بیرون می‌آیند و راه می‌روند! پله‌ها هم که دیگر داستان خودشان را دارند؛ مدام در حال جابجایی هستند و اگر حواستان نباشد، ممکن است شما را به طبقه‌ی اشتباهی ببرند. یک بار نزدیک بود از پله‌ای که به سمت سالن پذیرایی می‌رفت، به سمت کتابخانه هدایت شوم! گشتن در این قلعه خودش یک ماجراجویی است و من هر روز سعی می‌کنم راهروهای جدیدی را کشف کنم.
در کل ، اینجا به من خوش می گذرد و خوشحالم که می توانم در هاگوارتز باشم. هر روز چیز جدیدی یاد می‌گیرم و با دوستانم خاطرات خوبی می‌سازم. دلم برای شما و صدای گرمتان بسیار تنگ شده است. لطفاً هر چه زودتر برایم نامه بنویسید و از حال و احوال خودتان و بقیه بگویید. مشتاقانه منتظر شنیدن خبرهایتان هستم.

با آرزوی بهترین ها
دملزا
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف لیزا کالن
برسه به دست هنری کالن

پدر عزیزتر از جانم، بعد از چند روز زندگی با حس ناامیدی، نفرت از خود و دلسردی، دیدن نامه‌ی جدیدت باعث شد به فکر فرو برم و در حین تلاش برای فهمیدن معنای پشت کلماتت، به یاد آوردم که عمل خلاقانه، هیچوقت برام نقطه‌ی ایده‌آلی نداشت. همیشه این کارو انجام دادم تا بتونم وقتم رو به عشق ورزیدن بگذرونم و این منشا لذت و حس سعادت واقعیمه.

از اینکه نامه‌های اخیرم رو با عشق کمی نوشتم پشیمونم و افسوس می‌خورم که توی این دنیا وجود داشتی و بهت درمورد اینکه چرا دوستت دارم بیشتر نگفتم.
عکس‌های جدیدت رو دیدم. این رنگ‌های آدامسی بخشی از امضای شخصی استایلت شده و بدجوری هم بهت میاد.

زانوی جوراب شلواریم توی کلاس جاروسواری پاره شد و تا جوراب شلواری جدیدم از راه برسه، می‌رفتم تهه کلاس می‌نشستم و توی درس هم مشارکت نمی‌کردم. برای اولین‌بار فهمیدم که منم یه تیست و علاقه‌ای در لباس پوشیدن دارم. تا قبل از این همیشه با شما یا مامان لباس می‌خریدم و حوصله یا بهتره بگم اعتماد به نفس انتخاب کردن نداشتم.

احتمالا برات سوال بشه که جاروسواری چه حسی داره؟ باید بگم خیلی ناایمن و دیوانه‌واره و ریسک مرگش از موتورسواری هم بیشتره. بماند که استفاده از جارو، به عنوان یکی از کثیف‌ترین اشیای خونه، بیشتر از علاقه‌ی جادوگرا به دخمه و گرد‌وخاک میاد تا اینکه واقعا انتخابی منطقی باشه.
چرا آدم باید بخواد سوار چیزی بشه که نه صندلی راحتی داره و نه کمربند ایمنی؟

پدر عزیزم، دوست دارم بدونم خورشید بالای سرت چطور میتابه و صبح و شبت رو با چه حسی شروع می‌کنی؟ دوست دارم تجسم کنم هنوز روی میزی غذا میخوری که کلی دورش وقت گذروندیم و نگاه‌های خیره و فریکی من رو تحمل کردین. یعنی دوباره فرصتی پیش میاد تا با هم به دیدن فیلمای مستقل بریم یا برای خوردن غذای تند مسابقه بذاریم؟ بعد از ظهرا کوکی با شیر یا چای بخوریم و درحالیکه درمورد همکارا و دوست‌هاتون بدگویی میکنم، ضمن نصیحت و تلاش ظاهری برای انکار حرفام، گاهی یک لبخند شیطانی تحویلم بدید؟
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف فلور
برای گابریل دلاکور

گابریل عزیزم
امروز که به پنجره خیره شده بودم و قطرات باران را که به آرامی روی شیشه می‌لغزیدند، تماشا می‌کردم، ناگهان موجی از خاطرات تو در ذهنم جاری شد. یاد آن روزهای دور افتادم، روزهایی که با هم در کوچه‌های خیس از باران قدم می‌زدیم و تنها دغدغه‌مان، صدای خنده‌هایمان بود که در فضا می‌پیچید و حرف‌هایی که بی‌وقفه رد و بدل می‌شد. زمان چه سریع و بی‌رحمانه می‌گذرد، انگار همین دیروز بود که در پناه سایه‌ی درختان، دنیایی را با رویاهایمان می‌ساختیم و حالا... حالا هر کدام از ما در مسیری جداگانه، در لابه‌لای پیچ و خم‌های زندگی در حال دویدن هستیم.

دنیای بیرون گاهی آنقدر پر سر و صدا، پر هیاهو و شتاب‌زده است که آدم را از خودش، از احساساتش و از آنچه که در اعماق وجودش واقعاً مهم است، غافل می‌کند. گویی همه در مسابقه‌ای بی‌پایان برای رسیدن به هدفی نامعلوم در حال دویدن هستیم. ولی در میان این همه هیاهو و شتاب، همین لحظات کوتاه سکوت و تنهایی است که آدم را وادار به مکث می‌کند و به یاد چیزهای واقعی و ماندگار می‌اندازد. به یاد آدم‌هایی که مثل تو، مثل یک نشانه‌ی روشن و گرم در خاطراتمان حک شده‌اند و حضورشان، حتی از دور، زندگی را معنادار می‌کند.

من فکر می‌کنم زندگی، چیزی نیست جز مجموعه‌ای از همین خاطرات ناب؛ خاطراتی که مثل فانوس‌های دریایی در دل تاریکی شب، راه را به ما نشان می‌دهند و ما را از سرگردانی نجات می‌دهند. تو برای من یکی از همین فانوس‌های راهنما بودی، گابریل. یادت هست آن شب فراموش‌نشدنی که زیر آسمان پرستاره، ساعت‌ها در مورد آرزوها، رویاها و آینده‌ای که در انتظارمان بود، حرف زدیم؟ تو همیشه با دیدگاهی امیدوارانه به مسائل نگاه می‌کردی و به من یاد می‌دادی که حتی در سخت‌ترین و تاریک‌ترین شرایط هم می‌توان نوری کوچک برای ادامه دادن پیدا کرد. آن نگاه خوش‌بینانه‌ی تو، همیشه برای من الهام‌بخش بود.

حالا که در گذر سال‌ها به گذشته نگاه می‌کنم، به وضوح می‌بینم که چقدر آن حرف‌های تو، آن دیدگاه و آن امیدواری در وجود من ریشه دوانده است.از تو آموختم که زندگی فقط دویدن و رسیدن به اهداف مادی نیست، بلکه گاهی باید از حرکت ایستاد، نفس عمیقی کشید، به صدای درونی‌مان گوش سپرد و به پژواک صداهای دلنشین گذشته توجه کرد. صداهایی که یادآور عشق‌های پاک، دوستی‌های عمیق و لحظات نابی هستند که زندگی را ارزشمند می‌کنند.

گاهی دلتنگ می‌شوم و دلم می‌خواهد زمان را به عقب برگردانم و دوباره آن روزهای شیرین و بی‌دغدغه مان را در فرانسه را از نو زندگی کنم. اما می‌دانم که این آرزو، دست‌نیافتنی است. تنها کاری که از دست من برمی‌آید این است که این خاطرات گرانبها و این درس‌های زندگی را در گنجه‌ی قلبم با دقت نگه دارم و از آن‌ها برای ساختن آینده‌ای بهتر و روشنایی بخشیدن به مسیر پیش رویم، الهام بگیرم. آینده‌ای که شاید روزی، دوباره بتوانم طعم آن آرامش و شادی ناب را با کسانی که عمیقاً دوستشان دارم، تجربه کنم و این حس خوب را با آن‌ها شریک شوم.

یادت همیشه در قلب من زنده است،گابریل. و این یاد، همواره قوت قلب من در این دنیای پر فراز و نشیب و گاهی سرد بوده است.

با عشق و دلتنگی فراوان،
فلور
𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 19:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
برای: نیمفادورا تانکس
از طرف: لیلیث

جوجه رنگی عزیز نیمفادورای عزیز!
سلام. حالت چطوره؟ این نامه‌ی تولدته! البته درسته که یکم دیر به دستت می‌رسه اما من کلی زمان گذاشتم تا برات هدیه پیدا کنم. تازشم، باید به خودت افتخار کنی که از سمت من نامه گرفتی. افتخار می‌کنی... نمی‌کنی؟

بگذریم. من میخواستم برای تولدت یه آهنگ آماده کنم. اما متاسفانه پیچ های تار صوتیم شل شده و نمی‌تونم خوب بخونم. واسه همیت برات یه تیشرت به عنوان کادو گرفتم که عکس خودت روش چاپ شده؛

تصویر تغییر اندازه داده شده


و همچنین، می‌خوام برات شعر بنویسم.

جوجه پر طلایی
زرد و سرخ و حنایی

پرهات رنگا رنگه
راه رفتنت قشنگه

ای جوجه قشنگم
جوجه رنگارنگم

حناییه سر تو
چه خوشگله پر تو

اگه داری فکر می‌کنی این آهنگو از جوجل های ماگلی پیدا کردم، باید بگم که کاملا درسته! آخه من آهنگای خودمم از آدمایی که آهنگ نوشتن بلدن، می‌دزدم. وگرنه که خودم بلد نیستم! من فقط می‌نویسمش... مثل همین الان که برات نوشتمش توی نامه. و این شعر مختص به خودته! کلی دوستت دارم... و امیدوارم همیشه فرد مورد علاقه‌ت بمونم. میدونی که اگه نمونم، حسودی می‌کنم. اگرم حسودی کنم، می‌دزدمت و پرهاتو می‌کَنَم.

تازه به عنوان سومین هدیه تولدت، هفته بعدی میرم ریموس رو میکشم تا راحت بتونی به نیوت برسی. به هیچکسم نمیگم که حتی وقتی با ریموس تو رابطه بودی، از نیوت خوشت میومد. خیالت راحت!

همین دیگه... تولدت مبارک! یادت نره توی تولدم سنگ تموم بذاری! مرلین نگهدارت.

پ‌ن: صورتی خیلی بهت میاد.
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 13:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

فرستنده: بردلی

گیرنده: داور مسابقه کوییدیچ تیم های ریونکلاو و اسلایترین

جای تمبر           

درود

مرتیکه مادر ماگل مادر سیریوس

مرتیکه پدر مشنگ مادر سیریوس

مرتیکه کچل لندهور چطووور؟

مرتیکه گلابی خیار پلاسیده بی اعصاب!

فکر کردی ما نمیدونیم؟ کلاغای ریونکلاو خبر آوردن که رفتی از اون خانواده گردن کلفت مالفوی ها گالیون گرفتی و بازی رو به نفع اسلایترین سوت زدی! هر فشفشه مشنگی میدونه که پَرت کردن تور ماهیگیری روی گوی زرین و گرفتن اون خلاف قانونه بازیه!! ولی تو به روی خودت نیاوردی و حالا با عواقبش روبرو میشی!

فکر میکنی الان کجام؟ مجارستان! هر چی گالیون تو این سال ها از مربی گری کوییدیچ جمع کرده بودم و گذاشته بودم تو گرینگوتز، کشیدم بیرون و با هاگرید رفتیم مجارستان تا یه اژدهای شاخدم مجارستانی شیطان اجاره کنیم و بیایم سر وقتت!

بله! فکر کردی الکیه؟! فکر کردی هر کی هر کیه؟ منتظر باش که با اژدها داریم میایم خونه زندگیتو به آتیش بکشیم! اون دُمب شاخیشو مستقیم میکنم تو حلقت! بعدم میریم سراغ کَمپِ اسلایترین، اونجارم به آتیش میکشیم! کارت تمومه حروم خور! حریف می طلبیم

بدرود

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف لیزا کالن
برسه به دست پدر عزیزم

لس آنجلس، هنری‌ای رو دوست داره و به شهرت رسونده که کت و شلوارهای گشاد و رنگ روشن، روی بدن اسکینی و قد بلندش میرقصن و دکمه‌های باز یقه‌ی پیرهنش، آدم رو یاد بحران آب، خونه‌های چوبی و نخل‌های اون شهر میندازه. اما تو هربار که با من حرف میزنی، تفی بر قامت این وجهه میندازی و به‌طور غیر مستقیم میگی که این وجهه، اونقدرا هم برات مهم نیست.

امروز در مورد طلسمی خوندم و منو یاد مستندی که قبلا دیدم انداخت. مستندی که نشون میداد پرخوری عصبی، چقدر مسئله‌ی پیچیده‌ایه و به‌نظر می‌رسه که ریشه‌های روانشناختیش، خیلی بیشتر از جنبه‌های صرفا فیزیولوژیکیش هست.

اون پسره‌ی اسپانیایی از دستم شاکی شد و طلسم پرخوری رو روی من اجرا کرد. البته با مراجعه به درمانگاه، کم کم درحال بهبود یافتن هستم اما هنوز هم از دستش عصبانی‌ام. درسته که من باعث شدم دست‌نوشته‌هاش درمورد افکار بلوغ و مشکلاتش با دنیای بزرگسالی پخش بشه و مورد تمسخر قرار بگیره اما من حق داشتم این کارو انجام بدم چون اون واقعا پسر بدی هست و دیگران رو اذیت می‌کنه. من هر کسی رو اذیت نمی‌کنم.

پسره‌ی اسپانیایی، کارلوس، نتونست ثابت کنه که من دفترشو افشا کردم و البته اگر می‌تونست این کارو انجام بده هم عملا قانون شکنی به حساب نمی‌اومد و مجازات نمی‌شدم اما من تونستم با ترکیب چند روش جادویی و غیر جادویی، کاری کنم که از طرف مدیریت هم مورد مجازات قرار بگیره. دو یک به نفع من!

اما افسوس که هنوز احساس می‌کنم مورد توهین قرار گرفتم و احساس حقارت دارم. دلیلش دقیقا به این برمی‌گرده که خودمو نسبت به کارلوس، آدم خیلی بهتری می‌دونم. اون دوباره به‌سراغم میاد و من قصد دارم پیش دستی کنم و دوباره آزارش بدم. کارلوس به من حسودیش می‌شه و می‌تونم حس کنم که از ظاهرم خوشش میاد.

اون یه چهره‌ی وحشی و زمخت اسپانیایی داره و مشخصا به‌سختی وزن خودشو متعادل نگه داشته. همیشه یک لبخند فیک هالیوودی می‌زنه تا شرارتی که از چهره‌اش میباره رو پنهان کنه. مطمئنم بخشی از حسادتش از اینجا نشأت می‌گیره که ظاهر من تا حد زیادی معصومه و به قول هم‌اتاقیم، حتی اگر قتل هم مرتکب بشم کسی بهم شک نمی‌کنه. البته هم‌اتاقیم این حرف رو از روی ترحم و کمی طعنه گفت.

چهره‌ام بی‌آزار به‌نظر می‌رسه چون واقعا آدم خوبی هستم. من هرگز به کسی آسیب نرسوندم که بی‌آزار و مهربون باشه.

وقتی درمورد چنین مشکلاتی با مامان صحبت می‌کنم، اون منو فورا به کلاب دختران دعوت می‌کنه اما در کنار تو می‌تونم به‌راحتی بگم که از بیشتر آدم‌های دنیا، فارغ از جنسیت‌شون نفرت دارم. طرز فکر مامان و دوستانش در این مورد خیلی وحشتناکه.

گاهی وقتا نمیشه از یه موقعیت هولناک فرار کرد اما لزومی هم نداره که وانمود کنی نترسیدی. من از امثال مامان و دوستانش، خیلی بیشتر از امثال کارلوس می‌ترسم. کارلوس فقط یه موجود رقت‌انگیزه که بزرگترین تروماش نداشتن اسکوتر در دوران کودکیه و همینو بهونه میکنه تا بقیه رو آزار بده.

جادوی پرخوری عصبی، نیاز به تجسمی درمورد فقدان داره. یعنی برای اینکه به‌خوبی اجراش کنی لازمه به خاطره‌ی عمیقی درمورد فقر و فقدان فکر کنی. این کار کارلوس باعث شد تا بخشی از خاطراتش رو به طور مبهم ببینم. گویا پرخوری عصبی، واکنشی نسبت به فقر روانیه. حداقل الان بهتر می‌فهمم که باور کردن افکار مامان، نه‌تنها کمکی بهم نمیکنه بلکه باعث میشه احساس کنم چقدر فقیر و بیچاره‌ام و باید با قربانی بودنم کنار بیام.

لطفا هروقت سرحال بودی برام دوباره نامه بنویس. دوست ندارم این مکاتبه برات تبدیل به تجربه‌ای خسته کننده بشه.
.
.
.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف لیزا کالن
برسه به دست پدر عزیزم

هنری عزیز، امروز کجای دنیا هستی و چقدر مایل به شنیدن حرف های من هستی؟ میدونم که قراره دوباره بهم قوت قلب بدی و بگی که مشتاق خوندن نامه هام هستی اما حقیقت اینه که طی چند روز اخیر، با فکرهای خودخواهانه ای زندگی کردم و حس میکنم که اگر میدونستی چه افکاری به ذهنم اومده و رفته، خوندن نامه هام برات تبدیل به تجربه ای منزجر کننده میشد.

فرض کن بخوای از شهرت یا ثروتت استفاده کنی تا چهره ی کسی رو خراب کنی؛ من داشتم به این فکر میکردم که به کمک جادو، کمی دیگران رو اذیت کنم و فکر کنم که در این زمینه، کمی هم پیشروی کردم. حتی فکر کردن به تو و توقعاتی که از من داری هم باعث نشد از خودم خجالت بکشم چون میدونستم که تو قادر به ادراک جادو نیستی و هیچ وقت نمیفهمی که چیکار کردم. تا وقتی که متوجه نشی هم از من ناامید یا متنفر نمیشی.

هم اتاقی من گربه ای داره که همیشه با من رفتار مناسبی داره اما شبی که داشتم معجون تاریکی رو میساختم، یهو جلوی من پرید و حسابی ترسوندم. رفتارش وقاحت خاصی داشت و بی توجه به اینکه چه حسی به من دست داده، رد شد و رفت.

در اون لحظه احساس کردم که گربه متوجه افکار من شده و به خاطر قضاوتی که درموردم انجام داده، منو لایق این دونسته که باهام نامحترمانه برخورد کنه، به حریم خصوصیم تجاوز کنه و منو بترسونه.

مسخره است ولی میشه اینطور استدلال کرد که به خاطر داشتن احترام یه گربه با ظاهر خیلی معمولی، تصمیم گرفتم که از افکار و اهداف پلید خودم عقب نشینی کنم. به اندازه ی کافی از انسان ها بی احترامی دیدم، دیگه دوست ندارم حیوانات هم باهام بدرفتاری کنن.

یکی از سال بالایی های ما هست که چهره اش خیلی شبیه شماست. البته برخلاف شما، فرد درشت و پهن تری به حساب میاد. یه اسپانیایی دریده و لعنتیه و با لهجه ی غلیظی صحبت میکنه. حتی حرف زدن عادیش هم درنظرم توهین آمیزه. خلاصه که دیدن بدجنسی های این سال بالایی باعث میشه شما رو در موقعیتی تجسم کنم که تصمیم گرفتید آدم بدی باشید. اگر آدم بدی باشی، نمی تونی من رو به اون شکل خالصانه و قابل اتکا دوست داشته باشی، درنتیجه من جرات نمیکنم که نامه ای بنویسم.

اینجا دارم یاد میگیرم که احساسات آنیم رو بهتر ابراز کنم یا حداقل مکالمه ی بهتر و موثرتری با دیگران داشته باشم، اما به طور همزمان، هر روز برای ارتباط گرفتن با دنیای غیر جادویی و دوستانیم که فاقد قدرت های جادویی هستن بی میل تر میشم. حتی دیگه دوست ندارم تعطیلات از راه برسه و برم ببینم شون. و این تغییرات درحالی رخ داده که مدت زیادی از حضورم در این جامعه نمیگذره. هیچ ایده ای ندارم که گذر زمان و ریشه گرفتن در جامعه ی جادویی، قراره چقدر تغییرم بده.

من رو از حال خودت بی خبر نذار.
.
.
.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1405 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف فلور
برای مادربزرگ


سلام مادربزرگ عزیزم

امیدوارم این کلمات، مثل یه نسیم خنک، بتونه به اون دنیای آرام تو برسه و لبخندی رو لبات بنشونه.
من اینجا، توی این دنیای شلوغ و پر از هیاهو، نشستم و دارم به تو فکر می‌کنم. به تو که اینجا نیستی، اما حضورت توی هر ثانیه‌ی زندگی من، مثل یه سایه‌ی سنگین و همزمان مهربون، حس می‌شه.

دنیای بیرون، خیلی خسته‌کننده‌ست. آدم‌ها انقدر عجله دارن که دیگه هیچ‌کس به هیچ‌کس نگاه نمی‌کنه. همه‌چیز تبدیل شده به یه رقابت بی‌پایان برای زنده موندن، برای موفقیت، برای داشتن. اما ما... ما یاد گرفتیم که زندگی فقط همین نیست. ما یاد گرفتیم که زندگی یعنی لحظه‌هایی که می‌تونیم با هم باشیم، بدون هیچ هدفی، بدون هیچ توقعی. و تو، مادربزرگ، بزرگترین معلم من در یادگیری این بودی.

یادت هست چطور زیر اون درخت قدیمی، وقتی بچه بودم، ساعت‌ها می‌نشستیم و تو برام قصه می‌گفتی؟ نه قصه‌های افسانه‌ای قهرمان‌ها، بلکه قصه‌های زندگی خودت. قصه‌هایی که پر از درد، پر از غم، اما پر از امید بود. تو همیشه می‌گفتی"فلور عزیزم، زندگی مثل یه رودخونه‌ست. گاهی آرامه، گاهی طوفانی. مهم اینه که شنا بلد باشی و بتونی از پس امواج بربیای"

حالا که بزرگتر شدم، بیشتر از قبل می‌فهمم که چقدر حرفای تو درست بود. من توی این دنیای پیچیده، گاهی حس می‌کنم دارم غرق می‌شم. آدم‌ها انقدر دروغ می‌گن، انقدر ظلم می‌کنن، انقدر فراموش می‌کنن که چطور باید مهربون باشن. من گاهی از خودم می‌پرسم"آیا من هم مثل بقیه‌ی آدم‌ها شدم؟ آیا من هم دارم فراموش می‌کنم که چطور باید خوب باشم؟"

اما وقتی به یاد تو می‌افتم، وقتی به یاد اون نگاه مهربون تو می‌افتم که همیشه بهم حس امنیت می‌داد، می‌فهمم که هنوز راهم رو گم نکردم. تو به من یاد دادی که حتی توی تاریک‌ترین شب‌ها هم می‌شه یه ستاره پیدا کرد. تو به من یاد دادی که حتی وقتی همه‌چیز از دست میره، هنوز هم می‌شه امید داشت. تو به من یاد دادی که عشق، تنها چیزی هست که می‌تونه توی این دنیای سرد، گرمای واقعی رو به ما بده.

دلم برات خیلی تنگ شده، مادربزرگ. نه فقط برای بودن جسم فیزیکی‌ت، بلکه برای اون حسی که توی وجودم داری. حسی که هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه به من بده. من گاهی وقتا حس می‌کنم که دارم با تو حرف می‌زنم، حتی وقتی که هیچ‌کس نیست. صدای تو هنوز هم توی گوشم می‌پیچه. صدایی که هیچ‌وقت ترسناک نبود، حتی وقتی از جنگ‌ها و بدی‌های دنیا می‌گفتی. تو همیشه می‌گفتی"فلورِ عزیزم، دنیا بد نیست، فقط آدم‌ها گاهی فراموش می‌کنن چطور باید خوب باشن"

حالا که بزرگتر شدم، بیشتر از قبل این حرفا رو درک می‌کنم. ما آدم‌ها خیلی وقتا فراموش می‌کنیم که چقدر ساده‌ایم. ما فکر می‌کنیم که همه‌چیز رو می‌دونیم، ولی در واقعیت، ما فقط بچه‌های کوچولویی هستیم که دارن سعی می‌کنن توی یه دنیای بزرگ و ترسناک راهشون رو پیدا کنن. و تو، مادربزرگ، همیشه راهنمای من بودی.

می‌خوام بدونی که من هنوز هم اون بچه‌ای هستم که زیر درخت گردو نشسته بود و به حرف‌های تو گوش می‌داد. من هنوز هم به تو نگاه می‌کنم و می‌بینم که چقدر قوی هستی. چقدر می‌تونی با وجود همه‌ی این بدی‌ها، همچنان مهربون باشی. این برام خیلی مهمه.

اگه می‌شد، دوست داشتم الان کنارت بودم. می‌تونستیم یه چای داغ بخوریم، به آسمون نگاه کنیم و فقط حرف بزنیم. بدون هیچ نگرانی، بدون هیچ ترسی. فقط تو و من، و اون صدای آرام تو که مثل یه آهنگ قدیمی توی ذهنم می‌پیچه.

دوستت دارم، مادربزرگ مهربونم. خیلی خیلی دوستت دارم. امیدوارم هرجایی که هستی، آرامش واقعی رو پیدا کرده باشی. و امیدوارم یه روزی بتونم دوباره کنارت بشینم و به حرف‌های قشنگت گوش بدم.

با تمام وجودم
فلور
𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.