جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

پست‌خانه‌ی هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 4 مرداد 1405 18:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ایزومی عزیز!
در میان مجلاتی که برایم فرستاده بودی، شعری نظرم را جلب کرد که شاید ساده باشد؛ اما من نتوانستم سهل از کنار آن بگذرم. شاعر می‌سراید:

-وقتی باران می‌بارد،
دوست دارم برگی بر دوش گرفته
و آوازی بخوانم

ظاهرش پیچیده نیست؛ مردی کودک‌خو که به قول تو، قلبش را به باران پیوند زده؛ لیکن خیالی در ذهن من پدید آورد که شاید شایان توجه نباشد و حتی ساده‌تر از آن به نظر برسد که بیان شود.

یادم می‌آید زمانی گفتی:
- حتی اگر شکوفه‌ای از جنس کاغذ باشد، باز هم زیباست‌.

در این شعر نیز می‌بینم که سراینده با همین باران و برگ شاد است؛ اما از طرفی، خاطره‌ای از دوران کودکی مدام به ذهنم می‌خزد و رهایم نمی‌کند.

هنگامی که دوازده ساله بودم، مادرم حتی با کاغذ دور شکلات‌ها درنا می‌ساخت. نه از سر تفنن، بلکه به خاطر سخنانی که در ژاپن گوش به گوش می‌چرخند.

همان طور که می‌دانی، پس از یک سال، همه چیز همان جا ماند؛ به جز مادرم.

از سوی دیگر، یکی از پرستاران این جا سخن دیگری می‌گوید. او معمولا تبسمی می‌کند که به چشمان قهوه‌ای‌رنگش چین می‌اندازد و می‌گوید:
- نمی‌شود که نشست و لبخند نزد! حتی یک دقیقه شادکامی هم ارزش را دارد.

نظر تو چیست؟ کدام طریقه را ترجیح می‌دهی؟

دوستت،
کاتسوجی یامازاکی.

پی‌نوشت: بابت مجلات و شیره‌ی انگور ممنونم‌. نیازی نبود خودت را به زحمت بیندازی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:07:31
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:14:15
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:20:10
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 28 تیر 1405 23:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام!
تصویر تغییر اندازه داده شده


خوبی؟ خوشی ؟ سلامتی؟
به به چه رخ قشنگی! نیم رخ قشنگی! سه رخ قشنگی!

چه سری! چه دمی! عجب پایی!

خوب اگر این نامه به دستت رسیده و داری از خودت می پرسی تانکس با من چیکار داره که انقدر قربون صدقم می ره باید بگم اولا که قلبم درد گرفت! این چه قضاوت بیجاییه. و خوب دوم هم اینکه توی یه نامه معمولا کسی درخواست نمی کنه که! به خاطر همین هم این یه نامه نیست. بلکه یه برگه ی "نیازمندیها" هست که توی صندوق پستیت چپونده شده.

ماجرا ازین قراره که ما شاد و شنگول برای رفتن به هاگوارتز و شرکت توی همه ی کلاساش برنامه می ریختیم. همه چی به نظر خوب میومد. می خواستیم شاخ غول بشکنیم و کارای شاق انجام بدیم. اصلا وضعیت ما واسه خودش شعر داره بذار برات بخونم:
«گفته بودم به خودم داخل این سال جدیدی که بیاید،
همه دم درس بخوانم که توانم سر خود را به سر گنده ی بعضی برسانم
که به صد نمره ی بالا بتوانم
خر خود را همه جا تند برانم
که همه گویند پشت سرم اوووه
فلانی چه زرنگ است و پلنگ است و مخ و مخچه و هوش و هنر و علم و فشنگ است و
خدا شانس دهد وای که دارد چه حواسی!»

ولی بعدش سلسله جنگای بین جبهه ای از یه ور فشار آورد، زیر آب زنی همکارای کارآگاهم از یه ور دیگه، تنها مردی که واقعا دوست داشتم و مطمئن بودم اونم منو دوست داره هم پا شد رفت ماموریت بین گله ی گرگینه ها! ترسوی عوضی!

خلاصه من موندم و حوضم. الانم دیگه نمی تونم تغییر شکل بدم و به همین خاطر یه کم زیادی همه چیز توی صورتم واضح شده برای همین دیگه تو روابط اجتماعی هم قوی نیستم.

گفتن این حرفا برام سخت بود ولی مامانم می گه :«اینکه به موقعش کار رو بندازی روی دوش دیگرون نشونه ی ضعفت نیست; نشونه ی هوشته.»

البته احتمالا باور داره این جمله رو باید بین خودمون نگه می داشتم. ولی خوب از حرص اونم شده بهت می گم...چون با اینکه مامانم اسلیترینی ابوخفنی بوده‌ و الانم آدم ابوخفنیه یه سری قواعد و افکارش واقعا رو مخن؛ مثلا سه هزار بار می تونست تصمیمش رو در مورد اسم من عوض کنه! ولی نکرد. زنیکه! منم نمی تونم خودم اسم کوچیک خودمو عوض کنم چون وقتی ننت حاضر نمیشه چیز دیگه ای صدات کنه چه اهمیتی داره بقیه یه چیز دیگه صدات کنن. اون اسم هیچ وقت اسم تو نمیشه.

سرت رو درد نیارم. رفتم سر کلاس تقلبات سیاه و استادمون که خیلی مکش مرگه تصمیم گرفته کار گروهی بده. یعنی خواسته همکار داشته باشیم. ولی من هنوز همکار ندارم.

پس اگر انقدر حوصله داشتی که تا اینجای نیازمندیام رو بخونی,
و دنبال یه همگروهی از زیر کار در رو می گردی که وقتی تو داری تکالیف رو می نویسی آهنگای لینکین پارک بذاره و مثل پونه ی پرویز و پونه دراز بکشه پاهاش رو به دیوار تکیه بده،
اگر فاز قهرمانی داری و دنبال یه damsel in distress می گردی که نجاتش بدی،
یا حس می کنی خوشی زده زیر دلت و باور داری اینکه هم مجبور باشی تکلیف بنویسی هم به غرغرای شکست عشقی و استرس جنگی همگروهیت گوش کنی خیلی کیف می ده،
حتما به این برگه ی نیازمندی ها جواب بده.

قد و بالای تو رعنا رو بنازم

نوگل باغ تمنا رو بنازم

ارادتمند تو, تانکس
شاد و آروم و امیدوار باش.

به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1405 16:39
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نامه‌ای به مدیریت هاگوارتز
از طرف ارشد شاکی گریفیندور


همون‌طور که می‌دونین، سلام دادن خیلی مهمه. ولی من این‌بار سلام نمی‌‌دم! نه تنها سلام نمی‌دم، بلکه حالتون رو هم نمی‌پرسم!

آقا دوماه پیش اومدن به ما گفتن این هاگوارتز رو سپردن به یک عدد جن خونگی و یک سامورایی! اصلاً حتی شنیدن این ترکیب هم عجیب نیست؟ داشتیم می‌گفتیم، ما هم که ساحره‌ی نژادپرستی نبودیم و به برابری گونه‌های مختلف اعتقاد داشتیم، به جای اعتراض، از این تصمیم و انتخاب حمایت کردیم. ولی خبر نداشتیم که جناب مدیر و معاونش تصمیم دارن ما رو بدبخت کنن!

همه چیز تا دو روز اول خوب بود. داشتیم از زندگی‌مون لذت می‌بردیم که یهو مدیریت محترم تصمیم گرفت کل قوانین مدرسه رو عوض کنه! بازم گفتیم خب، چه ایرادی داره؟ نهایتش ساعت کلاس‌ها و رفتن به خوابگاه رو تغییر می‌ده. ولی نه! مدیریت می‌خواست ما رو با خاک سیاه بنشونه!

جن زحمتکش و سامورایی، قانون منع تنبیه جادوآموزان گذاشتن! اصلا می‌تونین قبول کنین؟ چطوری؟
اصلا شما می‌دونین ملانی با چه شوق و ذوقی کلکسیون دمپایی‌هاش رو تکمیل کرده بود؟ می‌دونین تازه موشک دمپایی های نقطه‌زن خریده بود؟ می‌دونین چقدر برای تعلیم و تربیت‌شون زحمت کشیده بود؟
خبر دارین ملت تازه شروع به ترسیدن از میرا کرده بودن؟ می‌دونین چقدر برای اینکه دندون‌های میرا تیز تر و ترسناک تر بشه تا ملت ازش بترسن خرج کرده بودم؟
شما پول‌های هدر رفته‌ی ما رو برمی‌گردونین؟ شما ظرفیت کلاس‌هایی که با هزار و یک تهدید مختلف پر شده بود رو پر می‌کنین؟ شما جیمز سیریوس رو راضی می‌کنین به روزالین نگه کوه و جنگ جهانی سوم رو توی تالار گریف شروع نکنه؟ شما جواب موهای سفید شده‌ی من و ملانی رو پس می‌دین؟

البته من که می‌دونم همه‌ی اینا توطئه بر علیه من و ملانیه! وگرنه چرا مدیریت باید همچین قانونی بذاره؟ آیا بقیه ارشد‌های گروه‌ها هم از تنبیه جسمانی برای اعضاشون استفاده می‌کنن؟ یا مدیریت فقط قصد داره من و ملانی رو اذیت کنه؟

بنابراین من در همین لحظه، اعتراض خودم رو نسبت به این رفتارهای دیکتاتورانه‌ی مدیریت مدرسه اعلام می‌کنم! ما به تنبیه جسمانی اعضای خودمون ادامه نمی‌دیم و اگه مدیریت بخواد باهامون برخورد کنه، برخورد بک خواهیم کرد! فراموش نکنین که قوی‌تر از قوانین سخت و ظالمانه، افرادی‌ست که آن‌ها را می‌شکنند!

#نه_به_نه_به_تنبیه_جسمانی
#نه_به_قوانین_سخت
#درود_بر_گازگولی
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
فکر می‌کنی نمی‌دونم می‌خوای ازم آش‌رشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1405 20:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از: کاتسوجی یامازاکی.
به: هیروشی ساکاماتو.

هیروشی!
می‌دانم اگر این نامه را بخوانی، مرا موجود پستی خواهی خواند؛ لیکن نمی‌توانم در پاسخ به سوالت دروغ بگویم. گفته بودی چرا مدتیست در لاک خودم فرو رفته‌ام و به ندرت اثری از شادی نشان می‌دهم‌. حدس زده بودی شاید معده‌دردهایم بیشتر شده‌اند یا بیماری‌ام فزون‌تر آزارم می‌دهد؛ اما هیچ کدام نیستند. بیماری و معده‌دردم در این مسئله تقصیری ندارند.

شاید دو دلیل برای دوری‌گزینی‌ام وجود داشته باشند، نمی‌شود گفت کدامشان ابلهانه‌تر از دیگری است.

نخست، حسادتم نسبت به تو است. نه، اشتباه نکن. من هرگز برای تو یا پسر دوست‌داشتنی‌ات، شینزو آرزوی بدی نمی‌کنم؛ اما خودت می‌دانی که من هرگز شانسی برای پدر شدن و پرورش یک انسان نخواهم داشت و وقتی می‌بینم تو و همسرت، ایومی چگونه یک کودک پاک و شیرین را برای یک زندگی سودمند و پربار آماده می‌کنید، آن هم در حالی که من فقط می‌توانم نگاه کنم، قلبم فشرده می‌شود و تنها چیزی که می‌توانم به آن فکر کنم، این است که چگونه از آرزویم برای پرورش انسانی مفید و دوست‌داشتنی محروم شده‌ام.

بگذار دلیل دومم برای در فکر فرو رفتن را با یک سوال توضیح دهم. به نظر تو، درناهای کاغذی که مردم به من توصیه می‌کنند بسازم، کاغذ صرف هستند یا فراتر از آن؟

هیروشی! گاهی، زمان‌هایی که در اتاق بیمارستان تنها مانده‌ام، با خودم می‌اندیشم که نه، همه‌ی آن ها از جنس کاغذند؛ فریب‌هایی برای گول زدن مردم؛ لیکن هرازگاهی نیز با خودم می‌اندیشم که اگر همین‌ها به زندگی‌ام کمک کنند، شاید آن‌چنان بی‌فایده نباشند.

نمی‌دانم، نمی‌دانم. گاهی هم با خودم می‌اندیشم زندگی کردن با توهم، بی‌فایده است و گهگاه حتی به توهم بودن آن‌ها مظنون می‌شوم.

اه، انگار بیش از حد هذیان گفته‌ام. مرا ببخش، فکر کنم تب دیشبم هنوز کامل خوب نشده.
دوست و همکارت،
کاتسوجی یامازاکی.
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1405 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
از پستخانه‌ی هاگزمید
به اداره‌ی پست جادویی توکیو


دوشیزه موتویاما،
نامه‌ات را درحالی پیدا کردم که لای سه قبض پرداخت‌نشده، دو دعوت‌نامه‌ی سلطنتی و یک نامه‌ی تهدیدآمیز گیر کرده بود. برای همین اول تصور کردم قرار است بابت مالیات یا جادو یا هر دو بازخواست شوم.
خوشبختانه هیچ‌کدام نبود. فقط کمی دیر پاسخ می‌دهم‌‌. البته همه می‌دانند یک هاول هیچوقت دیر جواب‌ نمی‌دهد؛ بقیه صرفا زود می‌نویسند.

قبل از هر چیز باید بگویم که قلعه‌ی متحرک من، یک آزمایش شکست‌خورده نیست بلکه یک موفقیتِ بسیار سوال‌برانگیز است.

باید اعتراف کنم بعد از خواندن نامه‌ات، چند دقیقه‌ای به پنجره خیره ماندم. نه به خاطرِ بخشِ عمیق و شاعرانه‌اش؛ هنوز داشتم به این فکر می‌کردم که چرا مردم قلعه‌ام را آزمایش شکست‌خورده می‌نامند. به گمانم انتظار دارند من داستانِ ساختش را بگویم. زیباترین قلعه‌ی تاریخ، ساخته‌ی خوش‌قیافه‌ترین جادوگر تاریخ!

اما راستش را بخواهی، قلعه‌ی من برای گذشتن و رفتنِ پیوسته ساخته شده نه برای داستان‌سرایی.

خبر خوبی که باید بدانی این است که قلعه هنوز منفجر نشده. فعلا سرپاست و کالیسیفر از این بابت حسابی به خودش می‌بالد. خبر بد این که حرکاتش همیشه قابل اتکا نیستند؛ کالیسیفر هم همینطور.

اوه... درمود کالیسیفر، باید بگویم که یا کاتانا دروغگوی بسیار قابلی‌ است، یا دوستان مشترک ما بیش از حد اوقات فراغت دارند.‌

از میان تمام شایعاتی که درباره‌ی خودم شنیده‌ام، این اولین باریست که کسی نگران وضعیت روحی کالیسیفر شده است.

امیدوارم بدانی متهم کردن یک جادوگر به زورگویی علیه یک اهریمن، اتهام نسبتاً سنگینی است. احتمالاً مرا جادوگری تصور کرده‌ای که یک اهریمن را مجبور به گرم کردن آب حمام می‌کند.
سریعا برای استخدام یک وکیل اقدام می‌کنم.

معمولاً زمانی که مردم برای جادوگران بزرگ نامه می‌نویسند، درباره‌ی طلسم‌ها سؤال می‌کنند، نفرین‌ها یا روش تبدیل سرب به طلا، نه ماه و تغییراتش. نگاهم به ماه افتاد و شک نداشتم تو هم به همان ماه نگاه می‌کنی. به طرز آزاردهنده‌ای به یاد ماندنی است.

به گمانم درباره‌ی یک چیز اشتباه کرده‌ای. تو این نامه را برای من ننوشته‌ای چون من می‌توانم تمام دنیا را ببینم؛ نوشته‌ای چون این رویای توست.

گفته بودی برای آزادی باید بهای سنگینی پرداخت. راستش را بخواهی، گمان می‌کنم آدم‌ها تصور اشتباهی از آزادی دارند. آزادی را باز کردن در به هرکجا که خواستی می‌پندارند؛ در حالی که بستن بعضی درها آزادی را با خود می‌آورد.

درباره‌ی رفتنت...گمان می‌کنم این اولین باری است که کاتانا در این نامه راست گفته است. اگر بیشتر بمانی، احتمالاً دیگر دلت نمی‌خواهد بروی.

و اگر روزی درِ قلعه به ژاپن باز شد و سامورایی و کاتانایش را دیدم که هنوز بر سر رنگ روبانشان با گذر زمان لجبازی می‌کنند، احتمالاً کمی بیشتر از آنچه لازم است کنار در می‌ایستم.

فقط برای اینکه مطمئن شوم این بار واقعاً وقت بستن آن رسیده است.
فارغ‌التحصیلی‌ات را تبریک می‌‌گویم.

به قلم هاول جنکینز پندراگون پرکینز

پ ن: در ضمن، برای ثبت در تاریخ:
من به کالیسیفر زور نمی‌گویم.
ویرایش شده توسط هاول هاپکینز در 1405/4/8 0:27:07
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
از پستخانه‌ی هاگزمید:
به: هرجایی که حال در آن سرگردانید

اوس، هاول سان،

کاتانا داستان‌های زیادی از شما برایم تعریف کرده‌ است. از قلعه‌ی متحرکتان - که بیشتر به یک آزمایش شکست‌خورده شباهت دارد - و به همه‌جای دنیا سفر می‌کند. با نزدیک شدنش، صدای اعتراض هر تکه‌اش آهنی فرسوده‌ و دودکش‌های زهوار دررفته‌اش به گوش می‌رسد.

همه‌ی مردم تظاهر به ترسیدن می‌کنند اما وقتی قلعه پشتِ ابری پنهان می‌شود، آهی از سر حسرت می‌کشند. هر بار کسی تلاشی برای توصیفش می‌کند، انگار درباره‌ی خوابِ عجیبی حرف می‌زند که جزئیاتش را فراموش کرده است؛ با این وجود چیزی آن‌ها را وادار می‌کند که ادامه بدهند. به گمانم به این حس اشتیاق می‌گویند.

کاتانا گفته فکر می‌کنم دروغ گفته که شما یک آتشِ سخنگو در قلعه‌ی متحرکتان دارید که گاهی به او زور می‌گویید مسئول درست کردن غذا، جابه‌جایی قلعه و گرم کردن آب حمام است. با این وجود شنیده‌ام که آتش مظلوم شما، یک اهریمن است. بگذریم.

این نامه را به دلیل دیگری به شما می‌نویسم. به گمانم شما می‌فهمید من چه حسی دارم. هرشب که پنجره را باز‌می‌کنم تا روی پشت‌بام بپرم،‌ همان منظره‌ی همیشگی را می‌بینم. حتی ماهِ بی‌ثبات هم که مثل یک قرص نان ذره ذره خورده می‌شود، باز به حالت قبل برمی‌گردد. من سال‌هاست که در هاگوارتز هستم و کاتانا می‌گوید به گمانش ما رفوزه شده‌‌ایم ولی به هرحال ما را بیرون نمی‌کنند. هر شب‌ پنجره‌ای را به سمتِ ماهِ همیشگی‌ام باز می‌کنم و هر شب تعداد درختانی را که روشن می‌کند، می‌شمارم. همیشه ثابت است.

برای همین به شما می‌نویسم. جادوگری که تنها با چرخاندنِ یک دستگیره، درِ قلعه‌اش را رو به شهر سلطنتی باز می‌کند و با چرخشی دیگر، دریاچه‌ی نقره‌ای را می‌بیند.

شنیده‌ام شما اسم‌های زیادی دارید؛ به همان اندازه‌ای که آرزو دارید آزاد باشید. فکر می‌کنم می‌فهمم چرا هیچ‌وقت یک جا نمی‌مانید. این بهای سنگینی است که برای آزادی باید پرداخت.

به هر حال، من مدت زیادی است که در این قلعه مانده‌ام؛ بیشتر از آنچه در ابتدا تصور می‌کردم و کاتانا می‌گوید اگر بیشتر بمانم، احتمالا روزی متوجه می‌شوم که دیگر نمی‌خواهم بروم.

کمی باعث تاسف است که پیش‌ از اينکه یکدیگر را ملاقات کنیم، اینجا را ترک می‌کنم اما دیدار دوباره‌ با یک سامورایی، آن‌قدرها هم بعید نیست. اگر روزی درِ قلعه‌ی متحرکتان به ژاپن باز شد، و اگر روزی سامورایی‌ و کاتانایش را دیدید که هنوز هم روبان سرخ را دور گردنش بسته، لطفا قبل از بستن در، کمی درنگ کنید.

با تقدیم احترامات
تاتسویا و کاتانا
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1405 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
از لیلی پاتر،
به هری عزیزم.

هری عزیزم، شاید هیچوقت نتوانم بفهمم که وقتی این نامه به دستت میرسد، چقدر بزرگ شده ای. اما میخواهم بدانی که فرا تر از چیزی هستی که بتوانم در کلمات آن را جا بدهم.

امروز از پشت پنجره، به قطرات باران نگاه میکردم. قطراتی که از روی شیشه سر میخوردند و به پایین میرفتند. در آن هنگام به تو فکر میکردم. به تو که در آینده ای نزدیک همراه با من، زیر این باران پاییزی قدم خواهی زد و من برای تو، از گل هایی خواهم گفت که انسان ها با زیر پا گذاشتنشان زندگی را از آنها میگیرند. اما تو یاد میگیری که هیچ گاه، گل هارا زیر پاهایت له نکنی.

هری عزیزم، تو بسیار دوست داشتنی هستی و من تا همیشه دوستَت خواهم داشت.

با تمام عشق دنیا، مامان.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1405 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف پادما پاتیل
برای بروتی پاتیل

بروتی عزیزم
اینک که این نامه را برای تو مینویسم ، در باتلاق مشکلات درحال غرق شدنم اما کسی صدایم را نمی‌شنود در این هنگام همه فکر می‌کنند همه چیز برایم گل و بلبل است اما اینطور نیست لااقل میدانم اگر تو اینجا بودی مثل آنها فکر نمیکردی.

این نامه را برایت نمی نویسم که گله و شکایت از دنیا و مردمانش کنم؛برعکس، این نامه را می‌نویسم که به تو بگویم قصد ندارم تسلیم شوم.

با همه ناملایمات خواهم جنگید ، دیگر به من ثابت شده است که هیچ وقت نباید در برابر ظلم سر خم کنم ، دیگر نخواهم گذاشت چنین اتفاقاتی رخ دهد.

خیلی از آدم هایی که خود را خیرخواه می‌نامند دستشان برایم رو شده همه اینها فقط بلوف و حرف اضافی است وگرنه چه کسی بهتر از خودمان صلاح و مصلحت ما را می‌داند.

یادت است از کودکی هیچ وقت در برابر حرف زور کسی سر خم نمی‌کردم و جلویش می ایستادم حال هم همین است ، من خواهم ایستاد حتی اگر نزدیکانم تنهایم بگذارند و دیگران به من انگ زنند .

در مجموع همه اینها را گفتم که کمی از حرصم بکاهم اما هنوز هم جلوی ظلم سر خم نمیکنم . امیدوارم تو راهی جلوی پایم بگذاری.


دوستدار تو پادما♡
°Sapere Aude°
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1405 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف آبرفوث
به هرکی که این نامه رو می خونه
-------------

امروز هم مثل بیشتر روزهای زندگی من، با صدای انفجار از خواب بیدار شدم.

البته من اصلا نترسیدم چون می دونستم طبق معمول یکی از بز هام می خواسته از پنجره بیاد تو.  نمی‌دونم این چه موجودیه که وقتی چهار تا در و دو تا دروازه جلوش بازه، همیشه پنجره رو انتخاب می‌کنه. احتمالاً همون دلیلی که باعث میشه بعضی جادوآموزا قبل از خوندن کتاب برن سر امتحان.

به هر حال بعد از بیرون کشیدن بز از داخل کمد لباس‌ها، نشستم صبحونه بخورم.

اشتباه کردم.

چون همون لحظه متوجه شدم صبحونه رو هم بز خورده.

برای چند دقیقه به ظرف خالی خیره موندم. ظرف هم به من خیره شده بود. رابطه‌ی عمیقی بینمون شکل گرفته بود. هر دو قربانی یک موجود مشترک بودیم.

بعد تصمیم گرفتم برم هاگزمید.

در راه کریدنس رو دیدم.

قیافه‌ش جوری بود که انگار سه شب نخوابیده، دو شب خوابیده و یک شب هم یادش رفته بخوابه.

گفتم:

_ حالت خوبه؟

گفت:

* آره.

قیافه‌ش گفت:

* نه.

منم چون تجربه‌ی زندگی داشتم، به قیافه اعتماد کردم نه به حرفش.

چند دقیقه بعد نشستیم یه چایی بخوریم.

البته اینجا هم اشتباه کردم.

چون یکی از بزها تا من حواسم نبود کله‌ش رو برد توی فنجون کریدنس.

کریدنس چند ثانیه به فنجون نگاه کرد.

بز چند ثانیه به کریدنس نگاه کرد.

من چند ثانیه به هر دو نگاه کردم.

بعد هر سه تصمیم گرفتیم وانمود کنیم همچین اتفاقی نیفتاده.

ظهر که شد خواستم کمی استراحت کنم.

اما ظاهراً بزها جلسه داشتن.

نمی‌دونم درباره‌ی چی اصلا برای چی؟

ولی مطمئنم علیه من بود.

چون هر وقت جلسه می‌گیرن، آخرش یکی از وسایلم ناپدید میشه.

دفعه‌ی قبل بعد از جلسه‌شون صندلیم گم شد.

هنوز هم نمی‌دونم یه گله بز دقیقاً با یک صندلی چیکار می‌کنن.

شاید روش می‌شینن و درباره‌ی نابودی بیشتر آرامش من برنامه‌ریزی می‌کنن.

غروب هم که شد نشستم فکر کردم زندگی چقدر آروم و دلنشینه.

در همین لحظه صدای شکستن شیشه اومد.

یکی از بزها دوباره از پنجره وارد شد.

همون پنجره‌ای که در فاصله‌ی سه متری یک درِ کاملاً سالم داشت.

خلاصه ای کسی که داری نامه رو می خونی...

اگر روزی کسی بهت گفت زندگی با بزها سخته، حرفش رو باور نکن.

سخت نیست.

فقط بعد از مدتی آدم نمی‌فهمه صاحب خونش خودشه یا بز هاش
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1405 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف مرلین بزرگ
به ریشیِ بابا،

سلام ریشی، خوبی باباجان؟ چند وقتیه که کم پشت شدی، چایی نبات بذارم برات باباجان، حتما رو دل کردی. چقدر گفتم بهت چای رو تی‌تاپ نخوری باباجان. شایدم اون نرم کننده‌ای که فلورِ بابا داده بود و گفته بود که حتما حتما، هر شب باهاش بزنمت و اسکرانچیت کنم، نساخته بهت. هر چند، به عنوان یکی از والدین مدرن و تحصیل‌کرده‌ی کاملا امروزی فکر نمی‌کنم اینحور تنبیهی تو رو نرم‌تر کنه و ممکنه روی ناخودآگاهت تاثیر منفی گذاشته باشه باباجان، حتما بابا ایشوز گرفتی.

شایدم چون یه کوه از دمپایی‌های ملانی رو قایم کردم بین تارات و سنگینت کردم، ناراحتی بابا جان. آخه باباجان جاساز بهتر و ریشِ بلندتری از تو پیدا نکردم. یا نکنه دچار کهولت سن شدی باباجان؟! من که هنوز اول چِل چِلیمه. دیگه وقتشه زن بستونم باباجان. البته نگران نباشیا، شرط ضمن عقدمون خودتی، نمی‌ذارم ریشیِ بابا رو ببرن خونه ریشمندان. آره باباجان.

گاهی وقتا دست می‌کشم بهت و به این فکر می‌کنم که چطور شد که تمام شهرتم بخاطر چند‌تا تار شپشوی توعه باباجان. نکنه دیگه کسی نمی‌دونه که معجزه‌ی واقعی از قلب و باور آدمی میاد؟! هر چند می‌دونم وقتی این رو می‌خونی باباجان، یه پوزخندِ حوری‌کُش می‌زنی و به ریشِ ما می‌خندی که هنوز به اینجور چیزا باور داریم.

آره باباجان، کم پشت که میشی یاد جوونیامون می‌افتم. وقتی چهارتا شیویتت پشت لبام سبز شده بود و احساس مفتخرانه‌ای داشتیم از کنار هم بودن. اونموقع رنگ تیره‌تری داشتی باباجان ولی سفید بیشتر بهت میاد. جیمز سیریوسِ بابا میگه شبیه پشمکی و چندباری سعی کرد بِجَوَتت، که خب عواقب قابل انتظاری داشت. (ازونجایی که هربار که از کنار هرپوی چرکالو رد میشم، خودتو دورش می‌پیچی و یه دور چرک از روش برمی‌داری و همراه خودت می‌کشی اینور و اونور.)

باباجان همیشه بهم گفتند که نمیدونم چطوری یه نامه رو تموم کنم پس پایانش رو باز می‌ذارم که خودت نتیجه‌گیری کنی و از ذهن ریشی تاتاریت کار بکشی و آلزایمر نگیری باباجان.

بابایِ تو و همه موجودات زنده و مرده‌ی کهکشان،
مرلین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایده دزدی قرض گرفته شده بدون اجازه‌ از فرزندِ چرکولک بابا: هرپویی که به دندون افتاده‌ش نوشت.

".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone