جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

75 کاربر(ها) آنلاین هستند (63 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
74 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به آسمان نگاه کرد.شدت بارش تگرگ به حدی بود که در صورت برخورد با پرنده ها،آن ها کف زمین له میشدند!آلبوس آهی کشید و به سمت خانه رفت.

دینگ دینگ!

صدای زنگ خانه در کوچه ی خالی پیچید.

دامبلدور با اشتیاقی فراوان پشت در ایستاد و مانند بچه ای که بخواهند بهش شکلاتی را بدهند بی صبرانه منتظر باز شدن در بود.ناگهان باریکه ای از نور از زیر در نمایان شد و لحظاتی بعد در باز شد. ناگهان رعد و برقی زد و برای چند لحظه چهره ی مردی را که در را باز کرده بود نمایان ساخت.مو های بلند و بور او به خوبی نمایان بود.

دامبلدور: !

مرد:

دامبلدور به چهره ی لوسیوس مالفوی نگاه کرد و در حالی که احساس میکرد شاخی بر روی سر او ظاهر شده گفت:تو اینجا چی کار میکنی؟

لوسیوس هم که واقعا بر روی سرش شاخ سبز شده بود رو به دامبلدور گفت:تو که مرده بودی! سیسی بیا منو بیگیر!

دامبلدور بلا فاصله وارد خونه میشه و با عصبانیت به طرف آشپز خونه می ره تا شاید اعضای محفل رو پیدا کنه. اما کنار در آشپز خونه تابلویی توجهش را جلب میکنه.

مرگ خواران نسل جدید

دامبلدور بعد ازسه بار از روی تابلو خواندن تازه پی به عمق آن میبره. با شدت در رو باز میکنه و رو به افرادی که گوش تا گوش در آشپز خونه نشسته اند میکنه:اینجا چه خبره؟

مرگخواریون:معععععععععععععععععععععع!باو اینکه مرده بود؟
ناگهان چندین چوب جادویی قلب دامبلدور را نشانه می گیره.

دامبلدور که می بینه اوضاع بدجوری خرابه رو به مرگ خواران می گه:امممم...چیزه.....من اربابم!از اون دنیا تونستم برگردم رو زمین.فقط مجبورم به شکل این قوزمیت ریشو باشم.

رودولف:ارباب.بذارین کف پاتونو بلیسم!.
بارتی:بابا سوغاتی واسم چی آوردی؟
دامبلدور با دیدن بارتی قند تو دلش آب میشه و میگه:واسه تو یه دونه مخصوص آوردم.
سپس به سرعت رو به مرگ خواران میکنه و و با جدیت می گوید: حالا به من بگید چی شد سر از اینجا در آوردید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را به او دوخته بود.نمیتوانست نگاهش را یک لحظه از موهای طلایی و صورت گرد و سفیدش بردارد.از ته دل آه بلندی کشید...
- هوی بوقی!چشاتو درویش کن.دارم باهات حرف میزنم خیر سرم.
آلبوس دست از نگاه کردن گریندل والد که مشغول چک کردن اختراعش بود برداشت و به طرف لرد سیاه برگشت.
- دارم میگم این بشر قابل اعتماد نیست.نریم سوار اختراعش شیم،به جای این که زندمون کنه بریم جهنم.اصلا کلا مشنگ میزنه.
لرد سیاه با دستش اشاره ای به گریندل والد کرد که مشغول گره زدن سیم های دستگاهش بود.اختراع او شامل محفظه شیشه ای کوچک میشد که یک نفر را در خود جا میداد.گلرت که منار آن نشته بود سیم ها را به هم جوش داد و مدام گره میزد و زیر لب گفت:حالا یه پاپیونی برای سیم های زرد،یه دونه ملوانی برای قرمز ها...
لرد:
آلبوس بعد از شنیدن صدای خنده ی لرد آستین هایش را بالا داد.ریشش را دور گردنش گره زد و با صورتش که هر لحظه سرخ تر میشد ضربه ای به سر لرد سیاه زد.فحش های رکیکی رد و بدل شد!مرده ها دور دو نفر جمع شده و سعی داشتن از پیشروی دعوا جلوگیری کنند تا این که یک نفر فریاد زد:نور!
همه به سمت نور نگاه کردند.دوباره وقت آن بود تا یکی از میانشان برود.
- تق!
یک نفر غیب شده بود.
- گلرت...
صدای ناسزا به آسمان رفت!نجینی روی شانه های لرد به آرامی اشک میریخت.صدای آهنگ غم انگیزی در ایستگاه پخش شد و مرده ها بر سر و صورت خود کوبیدند.
- درستش میکنم.نمی ذارم اینجا بمونیم...
لرد با عصبانیت نجینی را از روی شانه اش پایین انداخت و به سمت دستگاه رفت.جعبه ی کوچک سیم ها را باز کرد.ده ها سیم کنار هم بود و دکمه ی قرمز رنگ کوچکی کنار آن ها قرار داشت.ارباب به سیم سبز قطوری که پاره شده بود نگاه کرد و بعد از چند لحظه پرسید:نجینی تو رسانایی؟
نجینی:

1 ساعت بعد

هزاران توپ کوچک درون محفظه شیشه ای قرار داشتند.بعضی از توپ ها ریش،برخی عینک و دیگران لباس به تن داشتند!مار محبوب لرد درون جعبه سیم ها حبس شده و ارباب قصد داشت تا چند ثانیه دیگر دکمه ی قرمز را فشار دهد.
- من این دکمه رو که فشار میدم شما توی دنیا ی خودمون ظاهر میشین.سه...
نفس توپ ها...مرده ها در سینه حبس شده بود.
- دو...یک!چی شد؟کسی رفت؟
یکی از توپ ها که چند تار موی چرب از سرش آویزان بود جواب داد:نه،همه ی ما اینجاییم.دیگه بهتره تغییر شکل بدیم و بیرون روی دستگاه کار کنیم.
هیچ کس نفهمید توپی با ریش بلند سفید غیب شده بود.

دنیای زندگان - محفل ققنوس

آلبوس که خودش را تغییر شکل داده و دوباره انسان شده بود به خانه ی گریمولد نگاه کرد.از دو سال پیش خیلی تغییر کرده بود.اما همان جنبش قبل را داشت.خودش خوب میدانست تا قبل از این هیچ جادویی مرده ها را زنده نمیکرد.آیا وجود او را باور میکردند؟
- رعــــد!(افکت رعد و برق)
دامبلدور به آسمان نگاه کرد.شدت بارش تگرگ به حدی بود که در صورت برخورد با پرنده ها،آن ها کف زمین له میشدند!آلبوس آهی کشید و به سمت خانه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1388 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد : باو مگه تو این یارو رو نکشتی پس؟
دامبل : خوب نه ویژدانا من مقصر نبودم خود رولینگ گفت زنده بزاریمش فقط بره زندان ای باو باو

لرد : بیا بریم دنبالش ببینیم کجا میره بیا بیا
دامبل لحظه ای درنگ مرد و به دنبال لرد رفت.

در راه

- تام؟
- هوم!
- تام؟
- هوووم!
- چرا مثل آدم جواب نمیدی؟
- چی میگی بابا،بگو دیه.
- من باید برم دستشویی!
لرد در نهایت عصبانیت نگاهی به او انداخت و گفت : آخه بابا جان،اینجا یه دنیای مجازیه،تو چی خوردی که باید بری دستشویی؟اینجا همه با نور زنده هستن.

دامبل که دید راهی جز اطاعت از وی ندارد با این حالت به راه افتاد.
چند دقیقه به همین منوال گذشت تا اینکه...

- تام،تام،رفت توی اون کوچه!بدو بیا
- دامبل به سرعت دوید و پشت سر گریندل والد وارد کوچه شد.درست در همین لحظه بود که آن صحنه را دید.

کوچه به فضای بسیار بزرگی باز میشد.لرد و دامبل به هر سو چشم می انداختند انبوهی از موجودات جادویی در گذشته را میدیدند.

تسترال ها در یک طرف،غول ها و خون آشام ها و همه و همه.
گریندل والد بعد از سلام و احوال پرسی با مجریان برنامه و اینا پست تریبون رفت
- اوهوم،من میرم سر اصل مطلب،ما یه راهی پیدا کردیم ازینجا حمله کنیم به دنیای زنده ها و اونجارو بگیریم.
- ای گلرت آزاده،آماده ایم آماده.
- در این لحظه نوای زیبای گلرت نبودی ببینی پخش میشه.
- گلرت نبودی ببینی...
- بله،ممنونم،ما برنامه های خاصی داریم،به محض رسیدنمون به اون دنیا باید یه مقر برای خودمون داشته باشیم کی میتونه اینکارو بکنه؟
گریندل والد که به شدت احساس حضرت سلیمان در زمان درخواست تخت ملکه صبا را داشت نگاهی به جمعیت انداخت.
- آه و واویلا،کو گریندل والد...
در همون اوضع و احوال،نماینده تسترال ها اعلام آمادگی مرد و گفت : من میتونم خووه ریدل رو براتون بگیرم.تعدادی از نوادگان اونجا هستن و اینا،خوراکش یه کودتاست.
- بسیار عالی،شما انجام بدین،خوب دیگه،وقت رفتنه،دو ساعت دیگه،همتون در اصلی لیستگاه باشین.
در این لحظه آهنگ عوض میشه :
- ملی پوشان،پیـروووووز باشیــــــــد...
لرد و دامبل نگاهی به هم کردند و به سرعت به سمت محل استقرار مرگخوران و محفلیون درگذشته رهسپار شدند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1388 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=به عنوان مامور ویزنگاموت خلاصه می نویسیم. آنچه گذشت]

اینجا ایستگاه کینگزکراسه. هر کسی که بمیره خوب یا بد به اینجا میاد و بعد از اون سوار قطار سعادت هاگوارتز یا قطار آتشین دورخ می شه!

بعد از نبرد سهمگین قلعه ی هاگوارتز. قهرمان های داستان که در طول داستان مرده ان به اینجا اومدن و جمع شدن.

ولدمورت، بلا.. اسنیپ، سیریوس، ریموس و آلبوس دامبلدور.

دامبلدور تام ریدل رو به سمت خوبی ها و توبه کردن از گناههای گذشته ش فرا می خونه ولی لرد همون لرده..نو تغییر!

هر بار که نور سفیدی ظاهر بشه نوبت رفتن یکی از ارواح نیکه.. الان هم یکی ظاهر شده.. چه کسی خواهد رفت؟!
[/spoiler]


ستون نور بازتابی خارق العاده از کله ی لرد داشت! تمام کینگزکراس به لطف ستون نور ماورایی و کله ی پروژکتورسان ولدمورت غرق در نور شده بود! همه با دیده ی تحسین به نور نگاه میکردند.. و دامبلدور.

دامبلدور مشغول خداحافظی کردن از حاضران بود. اول از همه سیریوس رو بغل کرد و چلوندش، دوتا ماچ آبدار هم نثارش کرد تا یک شستشوی مجانی داشته باشه! دامبلدور به سمت اسنیپ رفت تا اونو هم مثل سیریوس در آغوش پر مهر خودش بگیره. ولی خب سوروس بیش از حد چرب بود. لیز خورد و فرار کرد!

دامبلدور با آغوش باز به سمت ریموس رفت:
- ریموس عزیزم.. ما که رفتنی شدیم.. تو از همه ی اینا بهتری فرزندم.. بعد از من فرماندهی جبهه ی سفید رو به عهده بگیر.. شاید کسی اومد کمکت.. نگران نباش.. این تام هم پروژکتور بی خطره ازش نترس، حرف بی خودی زد بزن زیر گوشش!

بلا پشت چشمی نازک می کنه و ولدمورت هم پشت سر دامبلدور زیون در میاره! دامبلدور برای حفظ فاصله ی شرعی از خیر بلا می گذره و تام کوچولو و نازنازی رو بغل می کنه.

- اوه تامی.. شاید ندونی، ولی خب بدون من تورو خیلی دوست داشتم فرزند.. هم سفید بودی هم کچل و اینا.. منظورمو که می فهمی؟!..در هر صورت خدافظ دیگه. ولی سعی کن بیای بهشت.. اونجا همه چیز آزاده!

- دامبلدور زودتر از اینجا برو.. خیالت راحت من هرچه سریعتر افرادتو می فرستم اونور

دامبلدور قدمهای شاهانه بر می داره و زیر ستون نور توقف می کنه. نفس عمیق می کشه. نور تمام بدنش رو در بر می گیره. روی ریشهای سفیدش می شینه و می درخشه.

- ژوووووپس! (افکت حرکت خیلی سریع!)

ستون نور ناپدید می شه و می ره!
در کمال تعجب سوروس و ریموس جاشون خالیه. جرقه های سفیدی از جایی که چند لحظه پیش اون دو نفرل اونجا وایستاده بودن بیرون میاد و بعد کمی خاموش میشه!

- ههه ههه ههه.. دامبلدور پیش ما موند!
- مرض.. من از خودگذشتگی کردم و جامو به کسای دیگه دادم!

لرد که در ریاضیات جادویی مهارت خاصی داشته نگاهی به دور و برش می ندازه. بعد از محاسبه ی زوایا و نسبتهای مثلثاتی به دامبلدور میگه:
- مساوی شدیم دامبلدور.. دیگه از ما بیشتر نیستید!:yevil:

مردی که موهای بلوندش به زیبایی فر خورده بود و پیچ و تاب بی نظیری داشت. لحظه ای جلوی سیریوس توقف می کنه و ازش آدرس می پرسه. بعد هم تشکر می کنه و از جلوی دوربین رد میشه.

لرد و دامبلدور به هم:

بعد از مدت کمی:

ارد و دامبلدور با هم(!): .. گلرت/ گریندوالد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1388 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدک: هوووووووووووم. خوب بود بلا... اینه! اینجا توبه موبه یخدی داداش دامبل!
دامبلدور از جایش بلند شدو دست سریوس و اسنیپ رو گرفت و با یه کوچولو زور جفتشونو بلند کرد.
ملت:
(قربون زورت برم دامبل. پیرمرد 400 ساله نیستی که جوون 20 ساله ای! )

_تام... تو با اینکارا نمیتونی از این جا در ری.دیوونه نشو و توبه کن... اعتراف کن تا بخشیده بشی.
_تو دیگه چی میگی بابا.گیر دادی ها دامبلدور...

بقیه ی حرفشو قورت داد چون که تو همون لحظه قطار با سرعت به اونا نزدیک شد و کنارشون وایساد. کمی گذشت و بعد درش باز شد. مردی از قطار پیاده شد. مردی با ردای کهنه و...
_اوه ریموس... خوش اومدی!

لوپین به دامبلدور نگاهی کرد و ... صحنه ی احساس... یهویی پرید بغل دامبل
_آلبوس جونــــــــــــــــــــــــــم. دلم خیلی واست تنگیده بود!!!
دامبلدور همین جوری هاج و واج مونده بود که این ریموس چش شده؟ نکنه وقتی داشته میمرده مغزش خورده جایی؟؟؟

یه دفعه لوپین گفت: آلبوس... نیمفادورا کجاس؟ اینجا نیس؟
بعد به اطرافش نیگاه کرد... یه کوچولو دورتر سریوس وایساده بود بیچاره سریوس دهنش از دست کارای لوپین واز مونده بود.
دقیقا پشت سریوس، اسنیپ قایم شده بود و داشت با اون موهای چربش به لوپین نیگاه میکرد و فکر میکرد که قبلا هم لوپین اینجوری بود یا نه؟؟؟
یه کمی اون ور تر بلا و ولدی وایساده بودن از قیافه ی جفتشون معلوم بود که همون لحظه میخوان بالا بیارن( گلاب به روتون!)

دامبلدور: اوه ... ریموس عزیز. نه نیمفادورا رفت...
_کجا؟ واسه چی اصلا؟ من نیفادورا میخوااااااااااااااااااااااام!
ولدمورت: بسه بابا حالمو به هم زدین! اه اه! همش دارین از این عشق کوفتی میحرفین. بلا یه فکری بکن ببینم چه جوری...
دوباره حرفش نصفه موند. نوری پدیدار شد! یه نور سفید... این دفعه قرار بود کی بره؟؟؟؟ این سوال همه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومیلدا وین در 1388/1/18 21:43:20
من اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!!!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بلتريكس گفت:
-بابا دامبل! چی تو مخت می گذره؟ خدا اعترافات ما رو می خواد چی كار؟
دامبلدور اخم هايش را درهم كرد و بر ريشش دستی كشيد. گفت:
-بابا بوقی، من می دونم بايد چی كار كنم. به من اعتماد كن.

بلا گفت:
-تا لرد سياهی هست من پشت اونم. عزيزم اگه به اعترافه، من اعتراف نمی كنم. فوق فوقش توبه كنم.

ولدمورت گفت:
-توبه نكنيا! اين دامبل می خواد ما رو ارشاد كنه؟ خودش بايد ارشاد بشه. اگه پاك پاك بود يه ضرب می رفت بهشت. الان اينجا نبود.

سيريوس گفت:
-هوش، ولدك! زياده روی نكن! يه كاری ميكنم دماغت بره تو چشمت ها!

ولدمورت گفت:
-بكن ببينيم بلدی!

بعد سيريوس يه كاری ميكنه دماغ ولدی بره تو چشمش. بلاتريكس عصبی ميشه و ميگه:
-ارباب ادبش كنم؟

ولدمورت گفت:
-اول اين دوماغ ما رو از چشممون در بيار بعد.

بلا يه حركت به چوبدستيش می ده و دوماغ ولدی از چشماش مياد بيرون. بعد بلا ميگه:
-مای لرد، اگه اجازه بدی می خوام كروشيوشون كنم. تخصص من تو اين زمينه است. خودت كه ميدونی.

-بكن.

-كروشيو! اين مال سيريوس بود. كروشيو! اين مال دامبل بود. كروشيو! اين مال اسنيپ بود.

بعد دامبل و اسنيپ و سيريوس از شدت درد به خودشون می پيچن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1387 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل با تاسف و با حالت رو حانی رو به ولدمورت گفت:

-«منو باش...می خواستم آدمت کنم بری بهشت! ولی تو هنوز هم همون لرد سیاهی. اینجا کینگزکراسه ما برای همیشه اینجا نمی مونیم. هرکدوم ازما که که انسان های پاکی باشیم خیلی زود وارد بهشت می شیم مثل تانکس. ولی کسانی مرتکب گناه شده باشند بهشون فرصتی داده میشه. مثل ما که اینجاییم.»

ایستگاه در سکوت فرو رفته بود که ناگهان قطاری آتشین در نزدیکی آنها ایستاد و نعرها و فریاد های مسافران قطارسکوت را بر هم زد.
اسنیپ که تحت تاثیر فتوا های دامبل قرار گرفته بود در حالی که گریه می کرد گفت:

-«ای...این...قطار دوزخیه ؟حالا من باید چی کار کنیم؟ آخه میدونی خیلی کارهای بدی کردم. یه بار به لیلی...نه. یعنی هیچی!»

دامبل با همان نگاه آرام و مهربانش و در حالی که لبخند بر گوشه لبش نقش بسته بود، اسنیپ را نوازش کرد و رو به همگی گفت:

-«آره . همون قطاره، ولی هنوز نوبت ما نشده.ما باید دور کار های بد رو خط بکشیم. فقط اینطوری می تونیم به سعادت ابدی برسیم. اول از اسنیپ شروع می کنم. سوروس عزیزم، همین الان توبه کن ...هر کار اشتباهی که انجام دادی جلوی ما اعتراف کن...»

اسنیپ در حالی که می لرزید گفت:

-«اااا...باشه...باشه . من همیشه با چشم ناپاک به لیلی نگاه می کردم ،تازه درسته عاشق لیلی بودم ولی از نارسیسا هم یکم خوشم می اومد. یه بار هم وقتی واسه گرگینگی ریموس معجون درست می کردم توی موادش یه مخدر خیلی قوی ریختم. هری رو هم الکی اذیت می کردم ...آهان بزرگ ترینش یادم اومد، م...من...برای کشتن دامبل از طلسم نابخشودنی (اواداکداورا)استفاده کردم. فعلا همینا یادم میاد.»

ملت:

ولدی با تمسخر رو به اسنیپ:

-هاهاهاهاها من در تعجبم چرا با این تانکس نرفتی!

دامبل: «بسه! یکی از ما اعتراف کرد،حالا نوبت یکی از شماست که اعتراف کنید.»

آلبوس درافکارش:

-«اگه می دونستید تو کلم چی می گذره همین الان سوار قطار جهنمی می شدید.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/7/10 13:09:47
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 مهر 1387 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان عزيزم، لازم نيست همه ي اونايي كه مردن رو وارد رول كنيد؛ بذاريد داستان به يه ثباتي برسه. درضمن از طلسم هاي جادويي هم در پستهاتون بهره بگيريد. حتي ما هم كه به اون دنيا ميريم، خصوصيتهاي ذاتيمون رو به اونجا منتقل ميكنيم؛ در غير اينصورت خيلي مشنگي ميشه. اينجا دنياي جادوگرانه! رول زده و از جادو كردن همديگه لذت ببريد

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

لرد: هوم! بلاخره يه دونه از مرگخوارهام رو پيدا كردم!

و گوش سوروس رو كشيد و به سمت مرگخوار وفادارش رفت.

گرد و غبار كوچكي فضاي جلوي ورودي قطار رو پوشونده بود و تريپ دعواهاي كارتوني ستاره هاي نامشخصي در بالاي اون معلق بود. تعدادي مشت و پا و بوق هم از توده ي گرد و خاكِ دعوا بيرون زده بود.

اسمشو ببر (ك.ر.ب سيريوس اولد ) در حالي كه اسنيپ رو كه از گوشش آويزون بود دنبال خودش ميكشيد چوب جادوش رو در آورد و به سمت آن دو گرفت:

- پروتگو!
- اممم، پروتگو! پروتگو! خيلي پروتگو!

از اينكه طلسمش اثر نميكرد ترسيده بود؛ ليلي اونز هم اون نزديكيا نبود؛ به اطراف نگاه كرد:

لرد:

احساس كرد جسم نوك تيزي به پايش برخورد كرد، ناگهان برگشت و اسنيپ رو ديد كه همونطور آويخته از دست لرد، داشت ضد طلسم ميفرستاد و در اثر تكون خوردن، چوب جادوش به پاي اون خورد:

اسنيپ:

لرد از شدت عصبانيت دو دستش رو در اطراف گردن اسنيپ قرار داد و با تمام قدرت سياهش فشار داد. بعد از اينكه انگشتاي دراز و كشيده اش خسته شدن، ولش كرد و چوبش رو به سمت مرگخوار وفادارش گرفتو از اون دست و پا چلفتي جداش كرد.

تانكس كه هنوز در حال و هواي دعوا بود، با مشتش در فضاي خالي ضربه ايي زد. در دستان بلا تارهاي صورتي رنگ خودنمايي ميكرد:

- خائن بوق صفت! همي از تو متنفرم اي كه مثل آفتابپرست مدام رنگ عوض ميكني!!

لرد: ولش كن بلا اين سفيد رو...

بلا همينطور كه اشك توي چشماش جمع شده بود:
- ار...ار...ار...(عهه! اينقدر عرعر نكن ) ارباب

و به سمت لرد دويد، روي زمين زانو زد و دامن رداي لرد رو در دست گرفت و شروع به گريه كرد:

- اوهووو....اوهووو....

در همين زمان ابرهاي سياهي آسمون تيره ي اونجا رو تيره تر كرد و رعد و برقي فضاي ايستگاه رو براي لحظه ايي روشن كرد. نوري فرود اومد و تانكس رو با خودش برد ( تريپ فيلم روز حسرت )

همه درحالي كه حس ترس زير پوستشون دويده بود، به اين صحنه ي عجيب چشم دوختند. آرامشي خوف همه جا رو فراگرفته بود؛ صداي قل قل آب نهري كه در جهت فضا سازي توي ايستگاه جاري بود، طنين انداز شده بود. جو خيلي گرفته بود تا اينكه بلا به خودش اومد و اسنيپ رو ديد؛ دماغش رو جمع و پشت چشمي نازك كرد:

- تو هم اينجايي سوروس؟ مرگخواري كه افتخار شهيد شدن در راه لرد نصيبش شده
- بگو مرگخوار خائن! بگو جاسوس! بگو ناسوناليسم منفي! آقا بگو فيروز كريمي! وقتي تو اومدي اينجا كاشف به عمل اومد كه همه ي عمرش رو عاشق بوده پدر سوخته سرِ ما رو شيره ي محفلي مالونده بود و تسترال شده بوديم، خودمون نميدونستيم. ققنوس توي آستينم پرورش دادم...هععي

بلاتريكس كه خشمگين شده و داغ كرده بود كروشيويي به اسنيپ زد...

- هووي! ولش كن بلا، گفتم ولش كن

بلا: ايششش! سيريش!

دامبلدور با صداي كوبنده و آرومي گفت:

- با تجربه ايي كه من داشتم نبايد بهت اعتماد ميكردم تام. يعني دوره افتادي حلاليت بطلبي؟ تف! تف به اون روزگار كه با اينكه اينجا اومدي، هنوز آرشاد نشدي

- ايسنيپ! بيا اينجا داااش!

اسنيپ در پشت سيريوس سنگر گرفت و زبونش رو واسه بلا درآورد. سيريوس رو كرد بهش:

- ما رو حلال كن! هيچ فك نيميكردم اينقدر مرام داشته باشي! تو هميشه از هري دفاع ميكردي باب! خيلي مخلصيم!

- خيالي نيس بامرام! ليلي رو عشقه!
ملت خواننده:

ادامه بديد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/7/9 16:59:25
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1387 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد :سوروس تو اينجا چه غلطي ميكني؟خوب گيرت آوردم،حالا منو به دامبل ميفروشي نمك نشناس؟

سوروس در حالي كه سرش ويري ويري ميره ، به سختي از سر جاش بلند ميشه و سعي ميكنه صاف وايسه. سوروس دستي به موهايش كشيد و رو بروي لرد ايستاد.

_هوم! يادت رفته گذاشتي نجيني منو بخوره؟ حالا طلبكار هم هستي؟

لرد كه از بچه پررو بازي هاي سوروس خيلي عصباني شده ، يخه ي سوروس رو ميگيره و دو متر از روي كف ايستگاه بلند ميكنه.

-مرتيكه ي بوقي! خوبه تو بهم خيانت كردي! دو قورت و نيمت هم باقيه؟مگه كم بهت لطف كردم ؟مگه مدير هاگوارتز نكردمت؟ مگه كم بهت كروشيو زدم كه رفتي به من خيانت كردي؟هان؟

دستهاي لرد شروع به گر گرفتن كرد و ازش بخار بلند ميشد. سوروس به شدت عصباني شده بود. نفرت دروني سوروس باعث شد كه لرد دستش رو بكشه.

_خودت شروع كردي...چند بار بهت گفتم كه با ليلي كاري نداشته باش؟ من عاشقش بودم... چــــــــــــرا كشتيش؟

لرد :

در همين زمان صداي سوت قطاري از دور به گوش رسيد . و از تونلي از سمت راست آنها قطاري هو هو كنان ، به ايستگاه رسيد.

چرخخخت(افكت ترمز دستي) پيـــــــــــــــســـــــــــت! (افكت خروج گاز و اينا )

لرد ولدمورت بيخيال سوروس شده بود و از پشت لوكوموتيو به در قطار نگاه ميكرد . منتظر بود كه ببينه ، چه كسي از قطار پياده ميشه. سوروس هم اشكهايش را پاك كرد و به قطار نگاه كرد.

در قطار باز شد و دو نفر با شدت هرچه تمام تر به بيرون پرتاب شدند.

_ميكشمـــــــت! خائن به اصل و نسب! گرومپز ( صداي مشت به چانه)

_ هرچي تا حال نزدمت ، احترامت رو نگه داشتم خاله جون! ‌آآآآآآآآآآآآي مو هام رو نكش !

لرد با علاقه ي بسيار زيادي به بلاتريكس لسترنج نگاه ميكرد كه مشغول نفله كردن خواهرزاده ي دو رگه اش نيمفادورا تانكس بود.

لرد: هوم! بلاخره يه دونه از مرگخوار هام رو پيدا كردم!

و گوش سوروس رو كشيد و به سمت مرگخوار وفادارش رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/25 15:15:07
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 23 شهریور 1387 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور كاغذ را با ترديد بدست لرد داد و گفت:بيا تام...حالا ميگم مطمئني كه ميخواي اين كار رو بكني؟
لرد همان طور كه كاغذ رو از دست آلبوس ميكشيد گفت:معلومه كه راست مي...نه يعني معلومه كه مطمئنم.من همه اين ادما رو بدبخت كردم.زندگي هاشون رو بهمريختم.اگه ميخوام توي اين دنيا به آرامش برسم بايد از همه حلاليت بطلبم.
لرد در حالي كه به ليست نگاه ميكرد به آرامي از دامبلدور و سيريوس دور شد و زير لب مدام درباره بخشش و حلاليت گرفتن صحبت ميكرد!

سيريوس كه فكش شديدا پياده شده بود رداي آلبوس رو گرفت و گفت:آلبوس مطمئني اين لرد سياه بود؟اون لرد توي دنياي واقعي ميزد جفتمون رو نصف ميكرد.الان چرا اينقدر آروم رفت دنبال حلاليت گرفتن؟
دامبلدور دستي به ريش سفيدش كشيد.ريشش در چند ناحيه توسط آتش جهنم كز خورده بود و ديگه يه دستي قديم رو نداشت.
بعد از اينكه از ور رفتن با ريشش خلاص شد نگاهي به سوروس كرد و جواب داد:به نظر من تام داره عوض ميشه.من ميدونستم بالاخره يه روز عوض ميشه.فقط اون هري بوقي فرصتش نداد كه توي دنيا متحول بشه.ولي حالا كه اومده اينجا داره متحول ميشه.من ميدونم!

لرد سياه به آرامي درون سالن هاي خالي ايستگاه قدم ميزد و در حالي كه كاغذ را مچاله كرده بود و درون جيبش گذاشته بود در جستجوي مرگخواران گم شده اش به اطراف نگاه ميكرد.
...هي بلا،كجايي؟بارتي بوقي تو كجايي؟چرا هيچ كدومتون پيداتون نيست.اگه همين الان نيان اينجا كروشيوتون ميكنم!
لرد سياه به ياد آورد كه ديگر در دنيا نيست و نميتواند به كسي كروشيو بزند.براي همين در حالي غم تمام وجودش را فرا گرفته بود روي نزديك ترين سكويي كه ميديد نشست.

در فكر لرد:
...اي بابا.اينجا به چه دردي ميخوره؟وقتي نه ميشه به كسي كروشيو زد.نه كسي رو اواداكداورايي كرد.ديگه به چي ميشه افتخار كرد؟نه جنگي نه چيزي.من اينجا دق ميكنم كه!
صداي خفيفي از انتهاي سالن به گوش رسيد و لرد به سرعت گوش هايش را تيز كرد.در انتهاي سكو موجودي در حالي تكان خوردن بود.

لرد با خوشحالي بلند شد و به سمت صدا رفت.در دلش آرزو ميكرد يكي از مرگخوارانش باشد تا بتواند به وسيله آن بقيه را پيدا كند.
به نظر ميرسيد سايه قصد دارد خودش را از ديد وي مخفي كند براي اينكه به پشت لوكوموتيو نقره اي رنگ و قديمي اي پناه برد و خودش را از ديد لرد مخفي كرد.
لرد ارزو ميكرد كه چوب دستي اش همراهش بود تا بتواند حال آن سخص را در كسري از ثانيه بگيرد!
ولي چون ديگر از چوب دستي خبري نبود به نيروي روحي(بدني!)خوب متوصل شد و به پشت لوكوموتيو پريد و با مشتي محكم شخص مشكوك را نقش زمين كرد.
لرد:خوب گيرت اوردم،ميخواستي خودتو از من مخفي...هوم؟چي؟سوروس تو اينجا چه غلطي ميكني؟خوب گيرت آوردم،حالا منو به دامبل ميفروشي نمك نشناس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1387/6/23 23:24:49
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!