شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- تا حالا کتاب خواندی درختمان؟ - ارباب تمامی کتاب های تاریخی و معتبر را حفظم! - پس با "جک و لوبیای سحرآمیز" آشنایی داری. - ارباب... جسارتا گفتم تاریخی ها. - جک و لوبیای سحرآمیز از معتبر ترین کتب تاریخی است!
لردسیاه برروی عقاید و کتاب هایی که مطالعه کرده بود، تعصب داشت. درخت سعی کرد تا خود را وارد به مسائل کتاب جک و لوبیای سحر آمیز نشان دهد. - حالا که فکر میکنم خوندمش ارباب. - خوب است. مایلیم تا به درخت لوبیای سحرآمیزی تبدیلت کرده و با بالارفتن مرگخوارانمان ازت پول دربیاوریم.
درخت کمی فکر کرد؛ او درخت اناری باابهت بود؛ اگر خانواده اش میفهمیدند به درخت لوبیای حقیری تبدیل شده مطمئنا به او سرکوفت میزدند. - ارباب... میشه ها... ولی نمیشه ها! یعنی... - بله یا خیر؟
لحن و حالت چهره ی لردسیاه خبر از آمادگی برای نابود کردن درصورت نه شنیدن میداد.
- قطعا بله!
و آماده ی تبدیل شدن به لوبیا شد... اما سوال اینجا بود؛ چطور؟!
-میتونیم پیپ اگلانتاین رو بفروشیم. -ارباب میتونیم پینوکیو رو گروگان بگیریم که پدر ژپتو پول آزادی شو برامون بیاره. -یه نجار اینهمه گالیون داره؟ -ارباب، من یه مدت تو سیرک جادویی برای شعبده بازا وسایل جابجا می کردم، از نامرئی بودن هم میشه گالیون خوبی درآورد... برم؟
لرد از سخاوت و جان برکفی مرگخوارانش منقلب شد ولی او اربابی بود مقتدر و نه منقلب. -فکر کردن هیچکدامتان به پای ما نمی رسد. ما فکر بکری کردیم.
بلا با هیجان زدگی دستانش را به هم زد. -پینوکیوعه رو بکشم و دماغشو براتون بیارم ارباب؟ بعد میتونیم خونه رو هم تصاحب کنیم.
پینوکیو چندقدم از مرگخواران و به خصوص بلا فاصله گرفت.
-نه بلایمان، میخواهیم از عضو تازه واردمان استفاده کنیم، تو نه پیتر. درخت! جلو بیا.
درخت با ترس قدمی به جلو برداشت، بلاخره امر امر ارباب بود و او نمی دانست ایندفعه باید چه امتحانی پس بدهد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1399/2/4 23:21:06
لرد و مرگخوارا تا حالا انقدر صریح و واضح فقیر خطاب نشده بودن و نتیجتا به شدت غافلگیر شدن. البته لرد تونست غافلگیریشو پنهان کنه. ولی خب مرگخوارا نتونستن و انگشت به دهان موندن.
- ما به همه میگیم که شما چقدر بی تربیتی، آبرو نمونه برات! - جان؟ چه بی تربیتی ای؟ - تازه شما ما رو بدون دلیل قضاوت کردی! ما از این هم از نظر احساسی و روانی آسیب دیدیم و نیاز به روانشناس داریم!
اینبار پینوکیو انگشت به دهان موند. انتظار چنین روحیه حساسی از مرگخوارا رو نداشت اصلا! حتی خود مرگخوارا هم از این همه حقه بازی به موقع متعجب شده بودن. اینبار خود لرد با چهره ای که مشخص بود از این توهین و فقیر صدا شدن به شدت آزرده شده و سعی میکنه خشمش رو پنهان کنه، گفت: - ما به شدت غرق اندوه شدیم. فکر نمیکردیم پینوکیوی فرهیخته ای چون شما ما رو چنین صدا کنه. محض اطلاعتون باید بگیم که ما میتونیم خودتون، خونه تون و حتی بنگاهتون رو با هم بخریم. - بخرید خب.
لرد و مرگخوارا به سرعت و همزمان شروع کردن به فکر کردن راجع به انواع روش های پول در آوردن در کمترین زمان برای خرید خونه!
صاحب بنگاه که غرق در اعمال تخفیف در قیمت خونه بود، متوجه سکوت ناگهانی مرگخوارا میشه. - خوشحالم که به توافق رسیدیم.
خوشحال و خندان برمیگرده تا کیسه گالیونشو تحویل بگیره و کلید خونه رو تحویل بده که یهو با خیل عظیمی از مرگخوارا مواجه میشه که همه بهش زل زده بودن. فقط زل زده بودن.
- اممم... چیزه خب... نظرتون در مورد پونصد و نود گالیون چیه؟
مرگخوارا و در صدر اونا لرد، همچنان فقط به عمل خیره شدن به صاحب بنگاه مشغول بودن.
- پونصد و هشتاد و نه گالیون مرلین بده برکت.
مرگخوارا قصد نداشتن دست از نگاههای سنگینشون که از هزار اعتراض جانگدازتر و ترسناکتر بود بگذرن.
- دیگه انصافا پونصد و هشتاد و پنج گالیون تهشه.
صاحب بنگاه که تا الان نشون داده بود چقد زرنگه، با دیدن نگاه مرگخوارا که پایانی براش وجود نداشت تصمیم میگیره رویه کارشو عوض کنه. - هی! صبر کنین ببینم...
مرگخوارا در کنار عمل نگاه کردن، صبر هم پیشه میکنن.
- من فک میکردم شما ارباب ثروتمندی هستین که این همه خدم و حشم دنبالتون هستن. اگه پولتون به این یه ذره گالیون نمیرسه بهتره برین یه بنگاهی دیگه. خونه نداریم. یعنی خونه به فقیر جماعت نمیدیم. برین!
- ببین جناب پینوکیو، این خونه اصلا اون چیزی نیست که ما میخواستیم. - نیست؟ - راستش...خودِ خونه که هست، ولی قیمتش نیست.
پینوکیو که آشکارا رنجیده بود، تلاش میکرد که هرطور شده خانه را بفروشد. زیرا به دلیل قیمت بسیار بالا مشتری زیادی نداشت. - قیمتش که زیاد نیست؛ خیلی مناسبه!
مرگخواران چنان نگاهی به پینوکیو انداختند که چیزی نمانده بود زیر وزن سنگین نگاهها محو شود. - خیلی خب، یکم میتونم قیمتو پایین بیارم. اونم فقط چون شمایین. شما میتونین پونصد و نود و نه گالیون بدین.
چشم پینوکیو به چوبدستی بلاتریکس که به طرفش نشانه رفته بود و چهرهی خشمگینش افتاد. - اممم...حالا چون انقدر افراد فرهیخته و گرامی و بافرهنگی هستین، میتونم تا پونصد و نود و پنج گالیونم پایین بیام.
مرگخواران نگاهی به ظاهر خانه انداختند. همه چیز طبیعی به نظر می رسید. البته کمی بیشتر از طبیعی زیرا از فاصله دور، خانه می درخشید!
-خونه متوسطیه...قیمتشم متوسطه.
جلوتر رفتند. آجر های طلایی ویلا مشخص شد. استخری پر از الماس در کنارش بود و باغی پر از گل و بلبل در طرف دیگرش خودنمایی می کرد.
-اینجا کجاست؟ بهشته؟ -نه بابا بهشت تاپیک بغلیه! -پس چرا این خونه انقدر مجلل و فوق العادست؟!
مرگخواران انگشت بر دهان وارد خانه شدند. کف خانه از مرمر و دیوار ها هم از یاقوت بود. همه چیز در نهایت زیبایی و تکامل به نظر می رسید.
-چه عجب...بلاخره یک خانه که مناسب ابهت و جلال ما باشد نشانمان دادین! -گفتم که تا حالا کسی از بنگاه پینوکیو ناراضی بیرون نرفته. تازه قیمتش هم خیلی ارزونه...شونصد هزار گالیون. -
نه خانه متوسط بود و نه قیمتش ارزان!
لرد به مرگخواران نگاه کرد و مرگخواران به جیب های خالیشان! شاید باید سر قیمت خانه چانه می زدند.
مرگخوار ها باز هم رفتن... - همین دور و برا بود ارباب!
وقتی بارون هم گرفت و کل جاده رو آب برداشت، هکتور پاتیلش رو به آب زد و از ملاقه به جای پارو استفاده کرد. - داری چی کار میکنی دگورث؟ - ارباب پاهام اعلام استقلال کردن، میگن دیگه نمیبریمت! - هم اکنون ما هم شنیدیم که پاهامون از ما خواستن مستقل بشن. ما هم بهشون اجازه دادیم!
لرد با گفتن این جمله جفت پا میپره تو پاتیل هکتور! - خب پس کی به این هتل میرسیم؟
لیسا با بد عنقی اومد جلوی لرد: _ارباب! ما خسته ایم چرا کمی استراحت نمی کنیم؟؟
لرد که عصبی شده بود که لیسا مثل خودش حرف میزد گفت: _به چه حرئتی اینگونه صحبت ...
ولی با دیدن پاهای لیسا که داشتند حرف می زدند چشم های با ابهتش بزرگتر شد. _لیسا...یعنی پاهای لیسا...چگونه حرف میزنید؟ _ارباب!ما خسته ایم میشود استراحت کنیم؟؟
لرد که خود خسته بود ولی اعلام نمی کرد چون خستگی مال افراد ضعیف بود بلند گفت: _مرگخوارانمان کمی توقف کنیم تا به خاطر لیسا استراحت کنیم.
مرگخواران با آه رضایتمندی جایی برای نشستن انتخاب کردند. _ولی آخه ملک دو کوچه پایین تره بیاین بر... ولی بنگاهی با دیدن چوبدستی بلا فهمید عاقلانه ترین کار بستن دهان خود است.
تام که روی درخت بود و بیشتر از دیگران به محیط دسترسی داشت ناگهان بلند گفت: _ارباب. یه هتل اونجاست!
مرگخواران مکان اشاره تام را دیدند ولی چیزی ندیدند! لرد با لبخند گفت: _تام بیا پایین و بهمان نشان بده هتل در کدام مکان است. _ولی اخه ارباب.اگ...
تام با دیدن پافت که بر روی صندلی نشسته بود و پیپ می کشید و توی باغ نبود حرفش را ادامه نداد و اومد پایین. تام در حال دویدن داد زد: _دنبال من بیاین...