جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
جايي در ميان راهرو کوهي از گاليون به چشم مي­خورد. سر گروه با حالت جلوتر رفت و نگاهي به اطراف انداخت.
- هيچ موجود زنده­ای اينجا نيست... هر کي تا اندازه­ای که جا داره گاليون برداره!
ملت: تصویر تغییر اندازه داده شده
و همگي به سمت سکه­هاي طلايي که چشمک­زنان آن­ها را فرا مي­خواندند هجوم بردند. سرگروه که گاليون­هاي درخشان را مشت مشت در جيب­هايش مي­چپاند با خوشحالی گفت:
- اينجوری هيچ جرمي هم مرتکب نشديم! فقط همه­شون رو جمع نکنيد که اگر گرفتنمون بگيم مي­خواستيم اطلاع بديم محتويات يه صندوق وسط راهروها خالی شده اگر هم سه نشد که خيلی عادی از بانک خارج ميشيم !
بچه­ها همانطور که گاليون­ها را علاوه بر جيبشان در کفش، جوراب و پارگي لباس­ها جا ميدادند تا مقداری نيز نصيب خودشان گردد با حرکت سر، موافقت خود را اعلام نمودند.
بورگين: پيوز دوباره داری به پشت من فوت ميکني ؟ ... عجب نفس داغی پيدا کردي پسر، سوختم!
اما پيوز از چند متر آنطرف­تر فرياد زد: "من نيستم!"
بورگين با چهره­ی صد و هشتاد درجه چرخيد و...
- اژدها!
سرگروه: بچه­ها آرامش خودتونو حفظ کنيد! ... آروم باشيد...
اژدها که تا آن لحظه به آن­ها خيره شده بود در حالی که از بيني­اش دود بيرون ميداد دهانش را باز کرد.
- خيلي خب، ديگه آروم نباشيد! ... فرار کنيـــد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/4/6 11:27:53
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/4/6 11:40:43
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
من جدی می نویسم !
<><><><><><><><><><><><><><>
سر انجام آنها به سرداب ها و راهرو های زیر زمینی بانک رسیدند. راهرو ها پیچ در پیچ بود و هرگز بدون نقشه نمی شد در آن راه رفت. بچه همچنان با ناراحتی به مسیر پیچ در پیچ روبرویشان نگاه می کردند که پیوز گفت : « بسپارینش به من ! »
او به سرعت به راهرو های مختلف می رفت و سرش را از دیوار رد م کرد و طرف دیگر آن را می دید . در این میان همه ساکت بودند تا اینکه صدای فریاد پیوز بلند شد : « خودشه ! »
همه به آن سمت حرکت کردند. پیوز به دیواری اشاره کرد و گفت : « پشت اینجاست » سپس جلوتر از همه به راه افتاد و به درون راهرویی که سمت راست دیوار مورد نظر بود رفت. سرگروه بعد از او بدنبالش رفت و بقیه هم به دنبال آندو به راه افتادند !
آنها راهرو های پیچ در پیچ را پشت سر می گذاشتند : اول به یک دو راهی رسیدند و به راه سمت چپ رفتند. بعد از مدتی راه رفتن در مسیر یک فرعی در سمت چپ خود دیدند. وارد آن شدند. فرعی تاریک و باریک بود و همه مجبور شدند ورد « لوموس » را زمزمه کنند. دیوار ها نمور بود و بوی نا میداد . زیر پایشان به جای سنگ های دیگر راهرو ها خاکی نمناک احساس می کردند.
حدود ده دقیقه در راهروی تنگ و تار که سقف کوتاهی داشت با پشت خمیده حرکت کردند تا اینکه ناگهان فریاد شادی پیوز و سرگروه که جلوتر از بقیه بودند بلند شد !
همه دانش آموزان مشتاق به سمت آنها رفتند تا بفهمند چه چیز آنها را اینطور شاد کرده است ؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/5 21:50:10
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/5 21:52:24
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هر چه بيشتر فكر مي كردند، متوجه مي شدند كه اشتباه بزرگي كرده اند! اصلا مگر گرينگوتز از اين بانك هاي الكي بود كه به اين راحتي بشود پول هايش را زد! آن ها مشكلاتي داشتند.

اول اينكه بايد با واگن هاي مخصوص، وارد زيرزمين هاي تو در تو و مخوف مي شدند! آنجا هم حتما اژدها هايي انتظارشان را مي كشيدند كه احتمالا طلسم هاي استادشان فقط براي قلقلك دادن آن ها مناسب بود!

اما آن ها مرد عمل بودند! بعضي هايشان هم زن عمل بودند!

پس دو نكته را سرلوحه كار خود قرار دادند. يكي اينكه ديگر جوراب را بر سرشان نكشند! چون جن ها كه چكش شده بودند و در زير زمين گرينگوتز هم كسي آن ها را نمي ديد! دوم اينكه تا پو ل ها برنداشته اند از آنجا خارج نشوند و بعد از سرلوحه قرار دادن اين چيزها كلي حس گرفتند و دست هاشان هم روي هم گذاشتند و خلاصه كلي فضا شبيه اين فيلم هاي هاليوودي-كوماندويي شد!

پس چهار تا چهار تا سوار واگن ها شدند و از بس جو آن ها را گرفته بود به هم سلام نظامي دادند و به سمت پول ها و اژدها ها روانه شدند! و در مسير هم تمام اوراد را هي تند تند تمرين مي كردند و از در همان حال هم موهايشان در اثر سرعت واگن ها، به پرواز در آمده بود و كلا فضا فضاي فضاسازي الكي بود! (جوزف گفته هر كي اين جمله رو فهميد امتياز اضافي داره!)

و بلاخره در سر يك چند راهي واگن ها از هم جدا شدند و همه در حالي كه قلبشون تالاپ تالاپ مي زد، به سمت سرنوشت و از اين حرفا رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/4/5 20:03:17
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سرگروه: بگو
آرتور:این جورابا رو از سرمون در بیاریم من دارم مسموم میشم!
ملت بدون توجه به سرگروه که داره موهاش رو از ریشه میکنه تایید میکنن که همه دارن خفه میشن ولی الیور گفت:پس من چرا هیچ بویی رو حس نمیکنم؟
پرسی جلو رفت تا جورابه رو بو کنه و همین لحظه بر اثر مسمومیت هوایی بر روی زمین افتاد!
باب با رعایت فاصله قانونی جوراب الیور رو در آورد و بعد به این حالت به سوراخ های دماغ الیور خیره شدند.
الیور:چیه؟
آرتور:ای شگفتی آفرینش خداوند!آخه جای چوبدستی تا شو توی سوراخ دماغه؟
الیور یهو متوجه مشکل کوچولوش میشه و چوبدستی رو از تو دماغش در میاره که با مشاهده نوک چوبدستی همه نیازمند یک عدد آفتابه مرلین میشن تا این بار بالا بیارن!
لارتن:سرگروه وردش چی بود؟
الیور:مرلینیوس آفتابیوس!
همین لحظه یک آفتابه به همراه یک انسان که بهش آویزونه پیدا میشه.اون انسانه که خیلی شبیه حاج کالینه فریاد میزنه:همانا بوق باید بر شما باشد که همی نماد ما را میدزدید...
ملت:
..........................................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سرگروه چوبش را به سمت در میگیره و میگه الوهومورا.
ناگهان در باز میشه!!!!
همه فریادی از خوشحال میکشند.
سرگروه مشکوک میشه که چرا در باز شد
سرگروه: پرسی برو پولا رو بیار
پرسی با خوشحالی میره پولارو بیاره.
درو باز میکنه میره تو.
هوووووووووووووووع
پرسی با حالت تهوع میاد بیرون.
سرگروه: پولا رو بیا بالا.
پرسی: کدوم پول؟؟؟؟؟ اون اتاق جارو هاست.
بچه ها از خنده روده بر شدند.
سرگروه(تو ذهنش): گفتم چرا اینقدر راحت باز شد
ریموس: گرفتم چی کار کنیم.
آرتور: من بگم چی کار کنیم؟
سرگروه: بگو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در 1386/4/5 17:03:59
عاقلان دانند...
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی به الاغش دستور داد که به طرف کلید بره.
پرسی:حمله.....یوووو
کتپو کتپو کتپو(صدای پای الاغ)
پرسی با چوبش کلید رو میگیره و برمیگرده
کتپو کتپو کتپو(صدای پای الاغ)
پرسی از رو الاغ پیاده شد
کتپو کتپو کتپو(اشتباه کردید این صدای پای پرسی بود)
پرسی به طرف صندوق میره..کلیدو داخل قفل میکنه و میچرخونه.
ریموس:الان باز میشه...الان باز میشه..
باب:یوهووو
ولی باز نشد...نه در باز نشد.
پرسی:این دیگه چیه،در چرا باز نمیشه؟؟
بعد هم روی دسته کلید رو میخونه:کلید دستشویی مردانه.
ریموس:پس برای همین درش باز نشد:hammer
سرگروه:شما آخه چرا منو زجر میدین.....شما مگه جادوگر نیستین؟؟؟
با یک آلوهمورا باز میشه.
وبعد فریاد میزنه:
آلوهمورااا..
باب:یعنی در باز میشه؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/4/5 15:48:56
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سرگروه با صدای نسبتا بلندی فریاد زد : همه برید عقب ، ملت ما خیلی خطرناکیم ملت ! و در حالیکه زیر لب به اعضای گروهش دستور میداد گفت : باید به سرعت به سمت صندوق ها بریم ، نمیشه به این مردم اعتماد کرد و از طرفی ممکنه هر لحظه آرورهای وزارت برسند .

پرسی که خوشحال بود که میتوانست از نگاه خیره مردم دور بماند فریاد زد : دانکیوس ! یکی از الاغ های زیبا و پشمالو مقابل بچه ها ظاهر شد ، پرسی با خوشحالی سوارش شد و همانطور که چوبدستی اش را مقابلش گرفته بود با سرعت به بخش صندوقداری هجوم برد .

بقیه بچه ها به علاوه سرگروه به پیروی از کار او الاغی ظاهر کردند و به سمت بخش صندوق داری که تمام صندوق های ملت در آنجا موجود بود حمله بردند .

بالاخره بعد از دقایقی به انتهای بخش صندوق داری رسیده بودند ، بورگین در حالی که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت ، دستانش را روی هم مالید و به سمت یکی از صندوق ها رفت ؛ بعد از مدت کوتاهی با ناراحتی فریاد زد که وای ! ما که کلید نداریم !

ایگور که بیش از پیش آماده بود چوبدستی اش را بالا گرفت و گفت : مرلینیوس آفتابیوس ! آفتابه مرلین در جا ظاهر شد و به سمت ایگور پرواز کرد ، پرسی دومین کسی بود که از فرط شادی فریاد کشید ، بله ! آفتاب مرلین کار خود را به خوبی انجام داده بود ، یک دسته کلید طلایی رنگ در گوشه ای از آن راهروی طویل صندوقداری آویزان شده بودند !

دیگر با فریاد مسرورانه سرگروه کسی از جایش نپرید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 08:24
نمایش جزئیات
آفلاین
یا لطیف

بعد از مدتی در چوبی پشت سرشان با صدای مهیبی بسته شد ... گویا تقدیرشان این بود که حتماً بانک را بزنند!

دانش آموزان به اطراف خود نگاهی کردند . هنوز هیچ کس متوجه ظاهر عجیب و غریب آنها نشده بود .
سرگروه با صدایی لرزان گفت :
- بگم این جوزف چی بشه ! ما رو به چه کارایی وادار نمی کنه ! خوب بچه ها باید ورد دوم رو استفاده کنیم . تا موجهمون نشدن ، هر کس یکی از جن ها رو هدف بگیره ! آماده این ؟ حالا ... گابلینیوس همروس ...
اشعه های سفید و یک رنگ همزمان از چوب دستی دانش آموزان خارج شد . مردم با وحشت به آنها نگاه می کردند جن های بانک با سرعت به این سو و آن سو می رفتند تا ورد ها به آنها برخورد نکند .

بعد از چند دقیقه تقریبا همه ی جن های بانک به چکش تبدیل شدند . سر گروه با صدای بلندی فریاد زد :
- همه توجه کنید ! ما یه سری سارق حرفه ای هستیم که اومدیم بانک رو بزنیم ! هرکس جونشو دوست داره با ما همراهی کنه !
مردم با وحشت به آنها نگاه می کردند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/4/5 9:39:44
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اینکه از رزرو پیوز ساعت ها گذشته من از پست ایگور کارکاروف ادامه میدم
------------------------------------------------
تمامی دانش آموزان خسته و ناراحت از اینکه چرا آنها یک راست آپارات نکرده و یا ظاهر نشدند سرانجام بعد از یک پیاده روی طاقت فرسا به بانک گرینگوتز رسیدند.
سرگروه در حالی که تکانی به چوب دستیش میداد خطاب به دانش آموزانی که در پشتش بودند گفت :‌ ورد آناتو ميافونرا رو تلفظ کنین تا یک جوراب سیاه رو سرتون کشیده بشه!
سپس خود این کار را کرد و بلافاصله بعد از او دیگر دانش آموزان به پیروی از وی همین کار را کردند.
ناگهان نویل لانگ باتم با صدایی که میشد نارضایتی را در آن تشخیص داد گفت : اممم ! سرگروه ببخشید ولی فکر کنم جوراب مامانم بزرگم رو سرم کشیده شده و اگه مامان بزرگم اینو بفهمه منو میکشه
سرگروه : دارم کم کم از شما قطع امید میکنم!
کمی بعد بعد از اینکه سرگروه مطمئن شد همه ماسک های سیاه خود را بر سر کشیده اند در بزرگ و چوبی رنگ و پر نقش و نگار گرینگوتز را باز کرد و وارد شد...
بانک پر بود از آدم هایی که با عجله به این طرف و آن طرف میرفتند و به سمت راه پله ای که توسط ریل و یک واگن دو نفره حرکت میکرد برای برداشت پول خود حرکت می کردند.
در طرفی دیگر هم در پشت پیشخوان سنگی چندین جن در حالی که به شدت مشغول انجام کار های خود بودند و هر از گاهی برای راهنمایی افراد تازه وارد سری تکان میدادند قرار داشتند.
دانش آموزان به همراه سرگروه قدمی برداشتند و بعد از مدتی در چوبی پشت سرشان با صدای مهیبی بسته شد ... گویا تقدیرشان این بود که حتماً بانک را بزنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1386 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-تو از گروه اخراج هستی..این رمزتار رو بگیر و از آنجا هم برو تو تالار تا بعدا تکلیفت را مشخص کنم!

لارتن که انگار از خداش بود، یک شمع سفید را که معلوم بود قبلا استفاده شده است گرفت و ناپدید شد.

افراد گروه با سرعت دنبال سرگروه میرفتند و هیچ حرفی نمیزدند..انگار مغزشان خالی از هر چیزی بود.عده ای از ترس دستانشان می لرزید و عده ای دیگر هم سینه را جلو داده بودند و با سرعت به طرف بانک میرفتند.

کمی آنطرف تر.پشت در بانک

دو جن،با لباسی شبیه به هم و به رنگ آبی پشت در ایستاده بودند و رفت آمد جادوگران را نگاه میکردند و گاهی حرفی میزدند و میخندیدند.

-اون یارو رو نگاه کن..چقدر دماغش درازه..گوشهاشو نگاه کن چقدر زشته!هر موجودی است خیلی بد ترکیبه و خدا کنه نسلشون از رو زمین پاک شه!

جن دومی نگاهی به اولی انداخت و گفت:
-اون یکی از کارمندهای جدید خودمون است..اون هم جن است..مثل اینکه خودتو تو آینه نگاه نکردی نه؟
-چرا.هر بار یک دیوانه از توش به من خیره میشه و هر کاری میکنم انجام میده!خیلی دوست دارم یکبار بگیرمش و حسابشو برسم!

جن دومی که انگار از بحث با آن جن نادان(!)خسته شده بود کنار رفت و به طرف در سیاهی که تا حالا هیچکس نه اتاق پشتش را دیده بود و نه از محتواش خبر داشتند رفت.

کیلو متری بانک!

بچه ها خسته و به این صورت به دنبال سر گروه میرفتند!

-خب نمیشد همونجا ظاهر بشیم؟
-چییی هان؟ساکت شو!لازم بود حتما همون جا ظاهر بشیم!
و به آهستگی به خود گفت:
-خدا لعنتت کنه!راست میگه بچه بیچاره دیگه!

-بچه خودتی و اون دامبل خرفت!
-شما فهمیدین من چی گفتم؟

و به این صورت بود که همه به صورت خسته و درمانده به سمت بانک پیش رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1386/4/4 20:48:23
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1386/4/4 20:52:33
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین