جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  307 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ و جغد ماده با متانت و با وقارت و با شخصیت و با پرستیژ و با کلی چیزای خوب دیگه شروع کردن توی دیاگون قدم زدن .
جغد ماده : هدویگ کجا داریم میریم؟
هدویگ : عزیزم سورپرایزه ! صبر کن می فهمی !
جغد ماده با لحنی لوس : واا بگو دیگه !
هدویگ : دِ دو دقه دندون رو جیگر بزار زن !
جغد ماده : از همون اولشم می دونستم منو دوست نداری ... اصلا ببینم تو چرا دو تا شلوار داری ؟! ... باید اونیکی رو بندازی دور .
- من اصلا شلوار ندارم .
جغد ماده :
- اصلا به من چه که مرلین به تو گفت شلوار ؟
جغد ماده :
- خب تقصیر من چیه تو شبیه شلواری ؟
جغد ماده :
- مگه من تو رو شکل شلوار ساختم ؟
جغد ماده :
- مگه من بهت گفتم تو شلواری؟
جغد ماده :
- من نمی خوام ... من لونا رو طلاق نمی دم

هدویگ سرعتشو بیشتر کرد و از حغد ماده دور شد .

حغد ماده هنوز آروم راه می رفت . کوچه ای که سمت راستش بود رو نگاه کرد .
- اِ این دختره بیچاره رو ببین ... اینجا غش کرده ... اون بچه هه رو ... انگاری بچه این دختره است ... آخییی ... نازی ! ... هدویـــــــــــــــــــــــــــــــــگ !

هدویگ مسیری رو که رفته بود در عرض سه سوت برگشت !
هدویگ : جووووووووونم !
جغد ماده با ناز و عشوه : این دختره رو نگاه کن بیچاره اینجا غش کرده ... بچشو نگاه ... معلوم نیست جغده یا آدم !
هدویگ با دیدن هدنا دست جغد ماده رو گرفت و سریع از اونجا دورش کرد .
هدویگ : بیا بریم اونجایی که می خواستم ببرمت ... یه سورپرایز بزرگه !
هدویگ و جغد ماده از دیاگون خارج شدن و به سمت مکانی مجهول الحال پیش رفتن ......


مرلین از مغازه اش اومد بیرون ... یه لباس مبدل از لای ریشش(!) در آورد و پوشیدش ... شد شبیه یه غریبه ... بعد به سمت هدویگ و جغد ماده راهی شد .
غریبه از کنار لونا و هدنا رد می شد که ...
غریبه : اِ پسر کوچولو چی شده ؟ ... این مامانته غش کرده ؟
هدنا : من دخترم
غریبه : ولی خیلی شبیه پسرایی ها !
هدنا : من دخترم !(با صدای جیغ مانند )
غریبه : خب خب .. چی شده عمو جون ؟ ... مامانت چرا غش کرده ؟
هدنا : راستش ...

--- فلش بک ---

لونا نشسته پشت تلویزیون و داره برنامه بادی بیلدینگ بانوان می بینه !
هدنا پاورچین پاورچین میره طرف یخچال و یه بستنی ازش کش می ره و می دوئه طرف اتاقش و تنهایی بستنی رو می خوره حال می کنه !

--- پایان فلش بک ---

غریبه :
هدنا : ببخشید خاطره رو اشتباه رفتیم !:ygrin(خز شد نه ؟)

--- فلش بکی دیگر ---

گیلدی لونا و هدنا رو آورد جلو در یه خونه .
گیلدی : یه لحظه اینجا صبر کنید من الان میام .
گیلدی درو باز کرد رفت تو خونه .
یهو از سوراخ کلید اومد بیرون !
گیلدی :
لونا غش کرد !
هدنا : آقاهه مامانم غش کرد ... نمی خوام

گیلدی به لونا تنفس مصنوعی ای داد :bigkiss: و وقتی دید فایده ای نداره فرار کرد !
لبخند نامحسوسی روی لبای لونا نقش بست !

--- پایان فلش بک ---

غریبه : هووم ... چه بی ناموسی ... یادم باشه امتیاز منفی بدم بهتون ! ... بابات کجاست ؟
هدنا : نمی دونم ... مامانی اومده بود دنبالش
غریبه : یادت باشه مامانت که به هوش اومد بهش بگو یه سر به تالار بالماسکه بزنه ... بابات اونجاست ... باشه عمو جون ؟
هدنا : باشه

غریبه از اونا دور شد ... وقتی به اندازه کافی دور شده بود چوب دستیشو در آورد و روی هوا تکون داد ... لونا به هوش اومد .
لونا : ها ... چی ؟ ... چی شد ؟ ... گیلدی کو ؟
هدنا : مامانی
لونا : دختر گلم بیا بغلم ! ما اینجا چی کار می کنیم؟
هدنا : نمی دونم با یه آقاهه اومدیم اینجا بعد اون یارو ییهو(!) از سوراخ در اومد بیرون تو غش کردی ... مامانی یه آقاهه اومد گفت بابا توی تالار بالاش ماسته ؟ ... بالاش ماسکه ؟ ... نمی دونم تو این تالار نمی دونم چیچیه
لونا : بالماسکه ... مردک بی ناموسی ... می دونم چه بلایی سرش بیارم !

لونا دست هدنا رو گرفت و به سمت بالماسکه به راه افتادن .

مرلین که پشت دیوار ایستاده بود لبخندی زد و به سمت مغازش رفت ......

===

ادامه داستان در بالماسکه
پست اولشم خودم می زنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا با يك بيل دست خودش و با يك بيل سايز كوچيك دست(!؟) هدنا از مغازه بيل فروشي بيرون اومد!
هدنا رو توي دستش سفت كرد و بيل ها رو به حالت حمله آماده كرد!
در همين حال كه بسيار شاد بود ديد دستش سبك شده!
- خانوم بزارين من براتون بيارم...سنگينه خسته مي شين!
لونا: ش...ش...شما!؟

مرد كه يكي از چشماش برق مي زنه با لبخندي زيبا كه دندون هاي سفيدش رو نشون ميده مي گه:

- من گيلدرويم...گيلدي!

و لونا بيل ها و هدنا رو روي زمين ميندازه و با گيلدي ميره!

چند كوچه اون طرف تر!
هدويگ كه روحشم از اين ماجراها خبر نداره با خيالت راحت توي بستني فروشي نشسته!

- ميگم..شما خيلي خوشگلي!
جغد ماده:
خيلي هم با شخصيتي!
جغد ماده:
- خيلي هم خوب پرواز مي كني!
جغد ماده:
- ميگم...ميايي بريم جايي!؟

و چند دقيقه بعد هدويگ به همراه جغد ماده از بستني فروشي بيرون مياد!

اسلوموشن!

جغد ماده آهسته جلو ميره و در همين لحظه هدويگ يك چشمك و خنده ي شيطاني تحويل مرلين ميده!

پايان اسلوموشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/24 21:25:28
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ: خوب آدم داد نمیزنه من که جغدم
جغد ماده: ها خوب منم جغدم، حالا چیکار کنیم!؟
هدویگ: هوم پس این مرلین چی میگفت مگه تو شلوار نیستی!
جغد ماده: شلوار...!؟ نمیدونم شاید....مشکوکیوس!

ملت دور و بر این دو جغد ارزشی با کف کردگی حاد محو صحنه هستن و هیکل مرلین به همراه دو فروند بستنی تپل و جیگرز وارد میشه و صحنه رو تیره و تار میکنه!

جغد ماده: مرلین به نظرت من شلوارم!؟
مرلین: ها خب آره
جغد ماده: بعد من شلوار کیم!؟
هدویگ: من من من من!
مرلین: آره تازه هدویگ یه شلوار دیگه هم داره که داره میاد اینجا

جغد ماده اییشش عمیقی میکشه و با ناز و عشوه میگه:
_ هدی ببین باید شلوار قبلیتو بندازی دور من تنها شلوار تو ام!!
هدی:ها...آها!!! باشه عزیزم!!

مخ مرلین به طرز عمیقی سوت میکشه و تلفنشو از زیر پیشبندش بیرون میاره!!

در همین لحظات لونا در حالی که هدنا رو زیر بغلش زده داره از مغازه ای در دو خیابون اونطرف تر دو عدد بیل برای مصارف آینده اش در بستنی فروشی خریداری میکنه!


-------
آقا من مدتهاست پست طنز نزدم...نمیدونم دیگه چطور شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/10/25 0:25:48
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در بستنی فروشی باز شد و دو تا جغد با شخصیت و با وقار و با متانت و خیلی جیگر واردش شدن !(اند انتحاری !)
گرومپ ...
- وااااا هدی این چه طرز بستن دره ؟
- ببخشید دیگه تکرار نمی شه !

جغد ماده "اییش" کنان با ناز و عشوه به سمت یه میز رفت و روش نشست .

هدویگ رفت جلو پیشخون .
مرلین : هدی جون شلوار عوض کردی ؟!
هدویگ : جغدا که شلوار نمی پوشن .
مرلین : خره منظورمو بفهم دیگه !
هدویگ : من جغدم خر نیستم .
مرلین : ای بابا ... گیر عجب آدمی افتادیما !
هدویگ : من جغدم
مرلین : زود سفارشتو بده برو !
هدویگ : بستنی ویژه ... خفنترین بستنیتونو بیار امروز یه مهمون ویژه دارم !

هدویگ به سمت میزی رفت که جغد ماده اونجا نشسته بود .

مرلین تلفنی رو از زیر پیش بندش در آورد .

- الو سلام خانم لاوگود ... (اوووووووا ... اوووووووا. !_صدای گریه هدنا ، بستنی می خواد لونا بهش نمی ده !_) ... ماشاءالله چه بچه سرزنده ای ... چی کار داشتم ؟ ... هووم .. آهان ... هدویگ با یه جغد غریبه اومدن اینجا ... گفتم به شما اطلاع بدم ... (جییییییییغ ! _ صدای لونا _ )
پاق ... صدای کوبیده شدن گوشی !

مرلین چند ثانیه به تعجب به گوشی تلفن که داشت اشغال می زد نگاه کرد و بعد اونو دوباره فرو برد زیر پیشبندش !

هدویگ : مرلین پس این سفارش چی شد ؟
مرلین : الان میارم .

جغد ماده آروم گفت :
- هدی بی شخصیت نباش آدم که توی یه مکان عمومی داد نمی زنه !
هدویگ : ها ؟

....................................

ویرایش خیلی بزرگ : لونا نباید بفهمه که قضیه چیه ... می خوام ازدواج سر بگیره !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/24 19:24:31
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1385 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان ادامه پستی ست که در شهربازی ویزاردلند زده شده بود و در این تاپیک دیگر ادامه ندارد!

_ پاشو بسه دیگه! سر ظهره!
این صدای ولدی بود که داشت به زور بلیز رو بیدار می کرد.
_برو بابا...بزار بخوابیم! حال نداریم!
_چی گفتی؟ با من بودی؟
بلیز که تازه صدای ولدی رو شناخته بود یه دفعه بلند میشه و خودشو می کشه عقب:
_نه....نه... داشتم خواب می دیدم! به جون خودم راس می گم!
ولدی یه نگاه این جوری بهش می کنه و میگه:
_خیله خب! پاشو حاضر شو می خواییم بریم کوچه دیاگون!
بادراد خمیازه ایی می کشه و میگه:
_ارباب! مگه اونجا چه خبره؟
_من نمی دونم! این اوانز گفته می خواد بره اونجا...کار داره! ما هم باید بریم!
آرامینتا عصبانی از اینکه نتوانسته بقیه خواب رویایشو ببینه می گه:
_یعنی چی؟ اون دختره می خواد بره اونجا! به ما چه! صبح به این زودی ما رو بیدار کرده!
_اولا دختره چیه؟ درس صحبت کن! این خانم محترم اسم داره!
و سارا اشاره ایی به خودش می کنه!
_ثانیا می دونید ساعت چنده؟ دقیقا 10:30 دقیقه و 27 ثانیه ست!یعنی الان شما 27 ثانیه ست دارید سر یه چیز الکی بحث می کنید در حالی که من الان باید 27 ثانیه باشه که کوچه دیاگون باشم!
لوسیوس:
_اااا تازه ساعت ده و نیمه؟ من همیشه عادت دارم تا ساعت 2 بعد از ظهر بخوابم! آقا ما خوابیدیم!
و خودشو روی تخت انداخت! ولدی:
_بی خود! از کی تا حالا تو اینقدر می خوابی؟ پاشو...پاشو ببینم!
سارا رو به ولدی:
_ولدی جون عمیقا برات متأسفم بااین مرگ خوارای نمونت!
مرگ خوارا:
سارا:
_خیله خب بسه دیگه! من باید برم دیاگون...یه کاری اونجا دارم! اربابتون هم مجبوره با من بیاد! به دلیل یه سری از مسائل که خودش می دونه! یه ذره خطر داره اینجا تنها ول بشه! بعدش هم ممکنه یه دفعه از دست بره! مربوط به همون بیماریش می شه...بهر حال!
بقیه قضیه کاملا واضح بود. هر جا ولدی بود باید مرگ خواراش هم چسبیده بهش می بود. بالاخره اونها هلک و هلک راه افتادن! وقتی به اونجا رسیدن ولدی گیر داد که:
_ من می خوام برم کوچه ناکترن! قول می دم کاری نکنم فقط برم یه ذره به وسایل سیاه اونجا نگاه کنم!
و از این حرفا! ولی سارا کسی نبود که عقلشو بده دست یه کچل!
توی کوچه شلوغ و پر هیاهیو دیاگون پیش می رفتند که یه دفعه چهره ایی آشنا از دور پدیدار شد....
مرلین کبیر که هم چنان از دو سال پیش داد می زد:
_بستنی دارم! بستنی! مناسب هر تیپ و سلیقه ایی!
سارا سری تکان داد و گفت:
_خب رسیدیم! اون بستنی فروشی رو که می بینید؟ من دقیقا مغازه رو به روش یه کاری دارم! اگه می خوایید شما برید اونجا یه بستنی بخورید تا من کارم تموم شه! یه چیزه دیگه! گفته باشم من هوای شما ها رو دارم خلافی ازتون سر بزنه با وزارت طرفید که پولشو هاپولی هاپو کردید!
ولدی و 5 تا مرگ خواراش رفتن به سمت مرلین! بلیز زیر زبونی به ولدی میگه:
_ارباب خداییش خودمونیم ها! شما تا حالا بستنی خوردید؟
ولدی یه نگاه حسرت باری به بستنی ها توی دست مردم میندازه و میگه:
_از تو چه پنهون! نه نخوردم! اسمشو زیاد شنیدم ولی تا حالا وقت نشده بودم برم طرف یه بستنی فروشی!
بادراد، آرامینتا، لوسیوس و بلا برگشتن و گفتن:
_ما هم نخوردیم ارباب! برامون می خری؟
ولدی متعجب از اینکه اینا چجوری صداشو شنیدن:
ولدی راضی می شه به مناسبت اینکه کم کم داره خوب میشه(!) بقیه رو بستنی مهمون کنه!
_آقا چنده این بستنی ها؟
_بزرگاش 5 گالیون...کوچیکاش 5/2!
مرگ خوارا:
_خیله خب 6 تا از اون بزرگاش بده!
ولدی تو دلش:
_ولی خداییش این اوانز هم بچه دست و دل بازیه ها!
و با خیال راحت پول های مفت وزارت رو می ده به مرلین....
نشستن سر یه میز و شروع کردن به بستنی ها نگاه کردن! بادراد که رفته بود با چشاش تو بستنی و محو اون شده بود...بلا:
_بادراد این کارا چیه؟ ملت دارن نگاه می کنن!
بادراد به خودش می آد و نگاهی به دور و اطرافش می کنه!
ملت:
بادراد:
6 تا بستنی وسط میز قرار داشت و مرگ خوارا منتظر بودن که ولدی اجازه حمله بده! ولدی:
_خب 6 تا بستنی داریم! چون من ارباب شمام..من 4 تا و شما ها هم 2 تا که باید بین خودتون تقسیمش کنید!
مرگ خوارا:
ولدی:
_خیله خب شوخی کردم! می تونید هر کدوم یکی بردارید!
مرگ خوارا امون ندادن!به سرعت نور اونها رو از روی میز برداشتن و شروع به خوردن!
_آه خدای من! چیزی به این خوشمزگی تو عمرم نخورده بودم!
_آره...چه چیز عجیبیه! بدن رو طراوت می ده!
_آخ جیگرم حال اومد!
ولدی:
_نمی شه دهناتونو یه مقداری ببندید...عین این ندید بدید ها چیز نخورید! پس فردا می گن ولدی به مرگ خواراش یه بستنی هم نداده بود!

خلاصه اونها از بستنی شون خیلی لذت بردن....تا جایی که کم مونده بود برای 5 بار سفارش بدن و وزارت رو ورشکسته کنن که در همون زمان سارا از راه می رسه به اونها میگه که وقته رفتنه!
اونها ناراحت از بستنی فروشی فلوریان می آن بیرون و البته تو دلشون به خودشون قول می دن که بعد ها باز هم به اونجا یه سری بزنن!
سارا که دید اونها خیلی ناراحت هستن بهشون امیدواری داد که در چند روز آینده اونها رو به یه جایی باحال تر و خفن تر خواهد بود! اما اسمی از آن نبرد! یعنی آن مکان کجا بود؟؟

داستان بسیار جذاب(!) ما رو دنبال کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 29 مهر 1385 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی سرها بر می گرده به طرف شخصی که بسیار سنگین بود!(ها نگیر خب چاق بوده بشر بدبخت بیچاره !)
این فرد سنگین در عین حال اینکه سنگین بوده!بسیار خجالتیه!
ادامه ندید سنگین ترید: امممم.... امممم می شه از مغازه برین بیرون(چشماش به طرز غیر قابل باوری در هر ثانیه 875456789 پلک می زنه!)

نیروهای ارزشی یه نگاه به ادامه بدید می کنن!و دوباره یک نگاه به ادامه ندید سنگین ترید!

ایگور که اون وسط بسیار کتک خورده و یک بادمجون گنده کنار چشمش در حال سبز شدن و رشد کردنه!از جاش بلند می شه و یک نگاه به نیروهای ارزشی و اون دو نفر می کنه! کم کم در حال افنجار بود که یک چیز لزجی از بالای سرش می ریزه روش!

-هوووووووووووووووو....هوووووووووووووووووو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاكور در 1385/7/29 21:16:37
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1385 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- استپ!
این صدای ایگور بود که بلند اینو گفت و خودشو از توی اون دود کشید بیرون و در حالی که سرشو می مالید گفت:
- ببینم شما چرا دارید منو می زنید؟!سپس رو به ادامه بدید کرد و گفت:
- شما کی هستی اصلا؟!
ادامه بدید گفت:
- من صاحب این مغازه ام!یعنی این مغازه قبلا واسه پدرم" ادامه ندید" بود!بعد حالا که بابام مرده این مغازه رسیده به منو برادرم" ادامه دارد"!!البته دو تا خواهرم به نامهای "لازم نیست ادامه بدید" و "ادامه ندید سنگین ترید" دارم!!!اونا از ارث صرف نظر کردند موندیم من و "ادامه دارد"،منم واسه این که کل مغازه برسه به من "ادامه دارد"و کشتم،سه چهار سال تو زندان بودم حالا هم که آزاد شدم اومدم اینجا رو سر و سامون بدم!
نیروهای ارزشی داد می زنن:
- قاتل
و بعد دوباره می ریزن سر ادامه بدید و می زننش!!
اما در همین هنگام یکی از دور فریاد می زنه:اونجا مغازه ی منه برید بیرون...
و او کسی نبود جز...
"ادامه ندید سنگین ترید"...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1385 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
او کسی نبود جز ادامه بدید !!!!
ادامه بدید به سرعت به سمت نیروهای ارزشی حراست رفت و نیروهای ارزشی حراست نیز به سرعت به سمت ادامه بدید رفتن !
هر دو همینطور رفتن و رفتن و رفتن تااااااااااااااا...
بووووووووووووووووووم !

زمین و آسمون پر از دود و گرد و خاک شد و کورن که بیرون اون دودها ایستاده بود ، داشت به اون نگاه می کرد ... ستاره ها و نوشته های "BOOM و Crash!" همینطور از اون دودها بیرون می زدن و کورن هم چشماش همینطور گشادتر می شد !

- استپ !

این صدای ادامه بدید بود که بلند اینو گفت و خودشو از توی اون دود کشید بیرون و در حالی که چشمشو می مالید گفت :
- ببینم شما چرا دارید منو می زنید ؟
ایگور : تو داشتی می دویدی طرف ما ... این یعنی تهدید !
- خب پس شما چرا می دویدید طرف من ؟
- خب می خواستیم بهت بگیم ... بگیم ... چی بگیم بچه ها ؟!

همهمه ای میون نیرو ها برپا شد ... صدای پچ پچ بالا گرفت .. کورن همینطور به درگیری نگاه می کرد و سعی می کرد اتفاقات در حال وقوع رو تجزیه و تحلیل کنه !
ادامه بدید همینطور دست به سینه ایستاده بود و منتظر جواب نیروهای ارزشی حراست بود .
ایگور : خب ما پس از مشورت و بحث به این نتیجه رسیدیم که همینجوری داشتیم می دویدیم طرفت !
ادامه بدید لحظه ای درنگ کرد و به تفکر پرداخت ... بعد از چند لحظه ، ناگهان به روی ایگور پرید و در پی این کار ، بقیه نیروها به روی اون دو تا پریدن و دوباره همون دوده بلند شد !
و همون نوشته ها از توی دوده در میومدن بیرون ! ... و کورن همینطور داشت به اونا نگاه می کرد و منتظر پایان درگیری بود !
................

--------------

ارزشی را به خاطر بسپار ، رول رفتنیست !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/7/28 21:37:02
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1385 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه ی دیاگون مثل همیشه مملو از جادوگرانی بود که برای خرید به مغازه های مختلف سر میزدند.
اما در پس این همه مغازه مغازه ای تاریک و ساکت که تمام شیشه ها آن شکسته بود وجود داشت.
کورن با دیدن این منظره به فکر ایجاد یک مغازه جدید در این منطقه میافته.
کورن وارد مغازه میشه و با منظره ای غیر قابل وصف روبرو میشه
کورن:
کورن با موادی با رنگ های مختلف روبرو میشه که علاوه بر اینکه یه وجب خاک روی آن ها نشسته بود یک وجب کرم هم روی آن ها میلولید
کورن:هووووم باید یه مغازه رنگ فروشی باشه حتما هم باید اسمش بستنی فروشی فلوریان فورتسکیو باشه
کورن تصمیم میگیره مغازه رو روبراه کنه و در عرض تی ثانیه همه جیز رو به حالت اول بر میگردونه
کورن: ا این رنگا چرا انقدر شبیه بستی درست شدن؟!!
در همین موقع ایگور کارکاروف ناظر دیاگون وارد میشه
کارکاروف:تو اینجا چه کار میکنی اومدی دزدی کنی
کورن:هااااااا!!!
کارکاروف:الان دستور میدم نیرو های ارزشی حراست دیاگون بیان ببرنت...تو این 10 سال که اینجا خاک خورده هیچکی نیومده اینجا یه سرم بزنه حالا تو اومدی دزدی میکنی؟
در همین حین نیروهای ارزشی حراست میریزن داخل مغازه...
نیروهای ارزشی:
اما در همین هنگام یکی از دور فریاد میزنه:اونجا مغازه ی منه برید بیرون
و او کسی نبود جز...
ادامه بدید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1385 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین مشغول تمیز کردن پیشخون با دستمال بود.در همین حال 2 نفر ساحره جلوی پیشخون برای پرداختن پول بستنی ها تو سروکله هم می زدن.
ساحره اول:مگه من مردم من پولشو می دم.
ساحره دوم:به خدا اگه بذارم دست تو جیب ردات کنی.
مرلین که حسابی عصبانی شده بود آقا اصلا هرکی پول خودشو بده .
ساحره اول:اصلا شما به این کارا چی کار دارید.
_مثلا من به جای فروشنده که بلاک شده اومدم و من می گم هرکی پول خودشو بپردازه.
بعد از جارو جنجال بسیار بالاخره راضی شدن هرکی پول خودشو بپردازه.مرلین در حال تمیز کردن میزها شده بود که 5-6 نفر که انگار از قعطی برگشته بودن اومدن و سرمیزها نشستن وطلب آب کردن.
مرلین:لطفا سروصدا نکنید مغازه آبمیوه فروشی همین روبه روست.
در این حال قعطی زده ها چوبدستی ها رو در اوردن و همه با هم گفتن اه.
مرلین با ترس و لرز گفت:آآقا ممغازه ممال خخوددتون.
بعد همه ی اونا ریختن پشت پیشخون و هرچی دم دستشون می اومد خوردن.در همین موقع صدای ترق تروقی اومد و صاحب مغازه ظاهر شد دهن مرلین از تعجب باز موند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فکر کنم من دهنمو ببندم بهتر باشه