شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ولی رابستن هنوز اعتراض داشت. اون معتقد بود حق فضاییا بیشتر از اينه. حق فضاییا داشت پایمال می شد و ظاهرا هیچکس نمیخواید هیچ کاری دربارش انجام بده. ولی رابستن هر کسی نبود؛ اون یه فضایی بود و نباید در دفاع از همنوعانش کم میذاشت، نباید سکوت میکرد.
برای لحظه ای، یاد همه لحظاتی افتاد که بخاطر فضایی بودن حقشو خورده بودن؛ مثل... مثل...
خب، شاید تا الان خیلی هم حقش بعنوان فضایی پایمال نشده بود... اما خب، شاید در آینده نه چندان دور ميشد. پس از همین الان باید شروع میکرد. کاغذی از جیبش بیرون آورد، که خیلی وقت پیش برای چنین موقعی نوشته بود. نفس عمیقی کشید که حاکی از اندوه بود. صداشو صاف کرد، و شروع به صحبت کرد... ولی با کمی دقت، فهمید که فقط چند تا صدای نامفهوم از دهنش خارج ميشه... و با کمی دقت بیشتر، دید بلاتریکس جلوی دهنشو گرفته.
- رابستن؟ تو دوست داری دوباره بهونه دست طرف بدی تا بیرونمون کنه؟ - - خوبه. پس آروم راه بيفت.
رابستن با اندوه فراوان کاغذ رو دوباره توی جیبش چپوند. شاید یه روز بالاخره میتونست ازش استفاده کنه.
- مشکلی نیست. اونم جادوگره، با ما تو یه اتاق میمونه.
تام این را گفت و منتظر جواب مرد ماند.
- نمیشه. اون که اصلا زمینی نیست که معلوم باشه مذکره یا مونث!
به رابستن برخورد و غرورش را جریحهدار کرد. - یعنی چی شدن میشه آقا؟ مگه ما فضاییها چه مشکلی داشتن میشیم؟ اتفاقا خیلیم مشخص شدن هست که مذکر بودن میشیم یا نه! من یه مذکر قوی بودن میشم و تو باید اینو فهمیدن کنی!
با این که مرد حتی یک کلمه هم از حرفهای رابستن نمیفهمید، اما متوجه خشم بیش از اندازهی درونش میشد. بنابراین در حالی که سعی میکرد فاصلهاش را با فضایی خشمگینی که معتقد بود خطرناک است، حفظ کند، گفت: - خیلی خب، هرطور راحتین. حالا که بالاخره به توافق رسیدیم، بیاین بریم اتاقاتونو نشون بدم.
قطره ی اول از آسمون صاف وسط پیشونی لرد فرود اومد! قطره ی دوم مستقیم در حلقوم لرد فرو رفت و سومی کنار قطره ی دوم.
- قطرک میگم ببین چه سرزمین بی آب و علفیه! هیچ پستی و بلندی هم نداره. صاف صافه.
قطره ی سوم در حالی که دستش رو پشت سرش گذاشته بود، گفت: - بی خیال بابا مقطر. از هوا لذت ببر تازه بعد از یه عمر آسایش گرفتیم. از نور ماه لذت ببر! - کدوم نور ماه؟ یادت رفت همین الان از ابر پیاده شدیم؟ - به نظر من که سخت میگیری اینجا که نورش خوبه. این زمین انقدر صاف و صیقلیه که نور این چراغ ها رو حسابی منعکس کرده. تا سر و کله ی مزاحم پیدا نشده ازش لذت ببر!
همین که این جمله از دهنش خارج شد، دسته ی جدید و بیشتری از قطره ها وسط پیشونی لرد فرود اومدن و با پیوستن به همدیگه رودخونه ای رو به مبدا پیشونی لرد و ایستگاه های دماغ، لب، چونه و کفش تشکیل دادن.
- هوووووووو! چه حالی میده!
گویا به قطره ها داشت خیلی خوش میگذشت. ولی به لردی که از تمام سرش آب میچکید، اصلا!
اعتماد به نفس درخت تا جایی ادامه پیدا کرد، که مامور، تبر کوچکی از پشتش بیرون آورد...
این جا بود که درخت جیغی کشید و "ارباااااااااااااب" گویان به طرف لرد سیاه دوید.
لرد سیاه خشمگین شد. -باز نقشه مان برای خلاص شدن از شر این درخت سمج نگرفت.
درخت این حرف را شنید و رفت در گوشه ای نشست و سرش را روی تنه اش گذاشت و زد زیر گریه.
مامور به طرف لرد و مرگخواران برگشت. -خب؟ تصمیمتون چیه؟ ساحره ها و جادوگرا جدا...یا درا رو ببندم بمونین همین بیرون؟ زودتر تصمیم بگیرین چون به زودی بارون هم شروع می شه. بعدش اگه بخوایین هم باز نمی کنم.
لرد سیاه با چهره ای مصمم گفت: -یارانمان از ما جدا نمی شوند...درا رو ببندین!
مصمم بودن لرد سیاه، درست مثل اعتماد به نفس درخت، زیاد طول نکشید.
درست تا لحظه ای که احساس کرد یکی دو قطره از آسمان، روی صورتش افتاد!
ولی مرد کمی تفکر کرد و دریافت که این کار بسیار غیر عاقلانه است و یک مامور باید قوی باشد پس شاخه را دور انداخت و گفت: _مردان جدا و زنان هم جدا همین است که هست. (ولی با دیدن بلا که بسیار عصبی است اضافه میکند.)ایشون هم میتوانند با مردان بروند. ولی دیگر همه جدا از هم.
لرد عصبی بود. این مرد کیست که به لرد توهین میکند؟ لرد دنبال مرگخواری باابهت گشت(به جز بلا) تا به مرد نشان دهد لرد و مرگخوارانش کیستند... لرد به مرگخواران نگاهی کرد تا شاید شخصی شایسته پیدا کند... رکسان خالی پشت اگ... قایم شده بود چون از درخت می ترسید... اگ... با بیخیالی پیپ میکشید و به آسمان نگاه می کرد... تام در حال حساب کردن زمان پرتاب سیب به آسمان بود... رودولف به ساحره هایی که قدم میزدند چشمک می زد... درخت آماده ی فداکاری به لرد نگاه می کرد...
لرد با غرور به درخت گفت: _ ای مرگخوار فداکار ما... به این مرد نشان بده ما کی هستیم...
درخت شاخه هایش را جلو داد و گفت: _چشم سرورم...
صدای اعتراض مرگخواران بلند شد: _ارباب خودتون گفتین درخت لیاقت مرگخوار بودن نداره... _این درخت درخته!درخت نمیتونه مرگخوار شه! _شما مگه اشک های صمغی اش را ندیدید. یک مرگخوار هیچ وقت گریه نمیکنه.
لرد در حالی که با خشم به مرگخواران نگاه میکرد گفت: _ما کی همچنین حرفی زدیم.ساکت باشید. . درخت برو ببینم چه میکنی...
درخت در حالی که تنه خود را جلو می داد به سراغ مرد رفت...
حرف مامور هنوز تمام نشده بود که بلا قدمی به مامور نزدیک شد. وز موهایش به طرز ترسناکی بیشتر شده بود.
-خب... این خانوم واسه خودش مردیه. ایشون میتونه با شما بمونه.
بلاتریکس لبخند نهچندان شیرینی زد. -مشکل حل شد!
لب پایین تمامی ساحرگان مرگخوار با این جمله بلاتریکس به سنگ فرش زمین رسید. -یعنی چی؟... بلا از ما هم دفاع کن. ما نمیخوایم از ارباب جدا شیم. -بلا من چی؟ تفکیک جنسیتی تا به کی؟ چون چوبم باید طرد شم؟ از منم دفاع کن!
بلاتریکس با لبخند دیگری به سمت مامور برگشت. -اینجا شومینه هم دارید؟ -داریم! -خوبه! چون ما هیزمش رو داریم!
و به درخت اشاره کرد. درخت شاخه هایش را به ریشه کشید و پشت ربکا خود را پنهان کرد.
-خب... وارد میشید؟ -خیر نمیشیم! یارانمون باید نزد ما بمونن. هیچکس از ما جدا نمیشه!
مامور به وضوح دنبال سطحی میگشت تا سر خود را بر آن بکوبد و درخت با بزرگواری شاخهای تقدیمش کرد!
- خیلی خب...قبلش باید تفکیک بشید. صف سمت راست برای خانوم ها و سمت چپ برای آقایون...
مرگخواران هاج و واج به مردی که فریاد می کشید، نگاه می کردند. - یعنی چی اصلا این کار؟...یعنی ساحره های با کمالات با من نباشن؟...غر؟... - من و عزیز مامان از هم جدا بشیم؟ هرگز... - صف یه جورایی ترسناکه ها...
درخت اما درمانده تر از همه گوشه ای ایستاده بود. شنیدن این که باید خودش را تحویل بدهد، حالش را بد کرده بود. - ناراحت شدی؟
اگلانتاین سوالی اشتباه را از آدمی اشتباه تر پرسیده بود؛ چون درخت که دلش از بی انصافی های زمانه پر بود، دوباره سرش را روی شانه لرد سیاه گذاشت و گریه را از سر گرفت.
لرد شاخه های درخت را گرفت و از خود دور کرد. - یاران ما از هم دور نمی شوند...هر جا برویم باهم می رویم. - آخه این غیر خلاف قوانین... - می خواهی بِلایمان قوانین را نشانت بدهد؟
بلاتریکس درحالی که دندان هایش را به مرد نشان میداد، خود را برای دعوا گرم می کرد.
درخت این جمله را گفت و بسیار دلشکسته سرش را بر روی شانه لرد گذاشت و شروع به گریه کرد.
لرد که تمام ردایش آغشته به صمغ درخت شده بود با خشم به مسئول گرمخانه نگاهی انداخت. -یعنی چه که هرچه جسم چوبی داریم تحویل دهیم؟ -ارباب؟! همیشه میدونستم شما دوست دارین که یه درخت مرگخوارتون باشه اما مستقیم احساساتتون رو به من بروز نمیدید...برای همینه که دارید از من دفاع می کنید! -نخیر، سوء تفاهم شده! داریم از چوبدستیمون دفاع می کنیم!
درخت، دچار سرخوردگی عاطفی شد و اشک های صمغی اش بر روی ردای لرد افزایش پیدا کرد.
لرد قصد برگشتن داشت که دو مامور، بازوهایش را گرفتند. -نه آقا این چه حرفیه. شما بفرمایین تو...اتاقای سیاه هم داریم.
لرد از این برخورد خوشش آمد. طبیعی بود که نخواهند او را از دست بدهند.
-ارباب...به نظر من همین امشبو بهشون فرصت بدیم که مهمون نوازیشونو به ما ثابت کنن.
صدای درخت بود که یک شاخه اش را به لرد سیاه تکیه داده، و وزنش را روی او انداخته بود. بدون این که لرد سیاه دستوری بدهد، بلاتریکس، دستورِ داده نشده را گرفت و شاخه ای بزرگ از درخت را گرفت و او را کشان کشان از لرد دور کرد.
-باشد...ما وارد می شویم.
-خوبه...کمربندا و بند کفشا رو تحویل بدین. وسایل فلزی و چوبی و پلاستیکی رو هم تحویل بدین. مواد خوراکی و نوشیدنی همراهتون نباشه. وسایل الکترونیکی رو هم تحویل بدین. کلا تحویل بدین...خیلی چیزا رو تحویل بدین و برین تو.