هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸

ليسا  تورپين


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۷ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹
از زير بارون...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
روونا سرش رو خم کرد و گفت:
- خیلی بدخطه مشخص نیس. صبر کن ببینم انگار نوشته ...

گرابلي با تعجب و در حالي كه داشت از تعجب مي مرد() بلافاصله برگه رو از دست روونا گرفت و بلند خوند:
-!روونا! نوشته روونا!ماعععع...

همه با خشمي سرشار از شگفتي به روونا نگاه كردند.روونا كه از چهرش اضطراب و استرس مي باريد،گفت:
-به جان خودم من نيستم! اي بابا! چرا تو همه ي ماموريتا و پستا و كلا همه چي من بايد بشم خيانت كارو تحت تاثير طلسم فرمان اينا؟اهههه...

در حالي كه قطرات اشكش رو كه روي گونه ش جمع شده بود،پاك مي كرد،ادامه داد:
-نامردا...اصن من بايد مرگخوار بشم...

دامبلدور كه دستش يك لحظه هم از ريشش برداشته نمي شد،زير لب گفت:
- استغفر المرلين !نه اصلا ناعوذ بالمرلين فرام تام ريدل ِ نامرد...

ملت:

دامبل كه حالا داشت با عينكش ور مي رفت و عقب وجلو مي كردش،به روونا نگاه كرد و گفت:
-جدا تو بودي آيا خيانتكار،اي فرزند؟

روونا كه از چهره ي خيسش!(باو گريه كرده ديه!) مظلوميت مي باريد، اعتراف كرد:
-آوره ...اصن من بودم...

سپس در حالي كه يكدفعه چهره ش خشك (!) و سرد و خشانت بار شد ،گفت:
- ب و ق ي ه ا !! نخير من نبودم. براي اينكه بفهمين راس گفتم مث آدم برين خود ورقه رو ببينين!اههه دو ساعت سوژه رو هم كش دادين...

سارا كه همون موقع متوجه چيز عجيبي شد،بلافاصله گفت:
-وااااا!دامبلدور اينجا چي كار مي كنه؟!

بقيه هم متوجه موضوع شدن.زيرا آلبوس بايد الان تو خونه ي گريمولد تو تختش در كنار امدادگران محفلي به سر مي برد!

جيمز جيغ بنفشي كشيد و گفت:
-بچه ها آلبوس ديگه نيست!ناپديد ش...

در همين حال گرابلي جيغ ديگري كشيد.
-واي!ورقه هم نيست!

جيمز با نگراني گفت:
-بچه ها نكنه خوابيم؟مثلا مرگخوارا ما رو با يه طلسم به خواب بردن و آلبوس خيالي آوردن و يه جوري ورق رو كش رفتن تا نفهميم چه كسي جاسوسمونه!

ليني سرش رو خاروند و گفت:
-هوممم با اين حساب...يا يكي از ما جاسوس و خيانتكاره...يا يه مرگخوار همينجا قايم شده.

ليني با نا اميدي ادامه داد:
-ولي ما مرگخوار رو نمي بينيم...چون همه خوابيم!

ملت:

همگي از پيچيدگي اين نقشه ي مرگخواران،"حسابي"
شوكه شدن!ولي...آيا فرضيه ي جيمز و ليني درست بود؟!


[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج


Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲:۱۴:۴۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4765
آفلاین
- جلو پاتو نگاه کن!

روونا با سردرگمی گفت: مگه من روح نیستم؟ پس چه طور پام به سنگ گیر کرد؟

اما با دیدن ملت محفلی که به آرامی به در خانه ی ریدل نزدیک میشدند ، نگاهی به سنگ بزرگی که موجب افتادنش شده بود نگاهی کرد و به بقیه پیوست.

گرابلی از لای پنجره نگاهی به داخل انداخت و گفت: چه سوت و کوره!

سارا هم نگاهی به درون خانه انداخت و گفت: بهتره یه راهی پیدا کنیم که بدون متوجه شدن ورودمون سریع یکی از مرگخوارا رو بگیریم ببریم!

همان موقع روونا از پشت خانه ، شناور در هوا بیرون آمد و گفت: اونور خونه یه در پشتی قرار داره که به زیرزمین باز میشه. بهتره از اونجا بریم.

- توکی رفتی و اومدی؟

روونا بادی به غبغب انداخت و گفت: مثلا روحی گفتنا!

آن طرف تر - جلوی در پشتی:

گرابلی با احتیاط جلوتر از همه در را باز کرد و وارد زیر زمین شد.

- اوهو اوهو ( افکت سرفه )

گودریک که بر اثر گرد و خاک فراوان درون زیرزمین سرفه ش گرفته بود ، به راه پله ای در گوشه ی زیرزمین اشاره کرد و گفت: باید از اونجا بریم.

همگی به سمت در حرکت کردند و لحظاتی بعد خود را در اتاقی بزرگ یافتند.

گرابلی آهسته گفت: باید آماده باشیم تا با دیدن اولین مرگخوار کارو تموم کنیم.

همگی با نشانه ی سر موافقت کردند و هر کدام به سمت یکی از درهای موجود در اتاق رفتند.

دقایقی بعد:

- عهه هیشکی که اینجا نیس. حالا باید چی کار کنیم؟ کجا گذاشتن رفتن همگی؟ یعنی بدون نتیجه برگردیم بریم؟

محفلیان که تمام خانه را گشته بودند و اثری از هیچ یک از مرگخواران پیدا نکرده بودند ، ناامید به فکر بازگشتند افتادند که ...

- اونجا رو نگاه کنین.

روونا به یادداشتی که بر روی میزی در کنار شومینه قرار داشت اشاره کرد و به سمت آن رفت.

- به نظر میاد دست خط بلا باشه ، چه قدر تند و بدخط نوشته.

و شروع به خواندن یادداشت کوتاه کرد:

" به دستور لرد سیاه همه تون باید به بلغارستان ، جای همیشگی بیاین. فقط برای گرفتن خبر ... رو بذارین بمونه تا خبرا محفلو بمون بده. "

- کی؟

روونا سرش رو خم کرد و گفت: خیلی بدخطه مشخص نیس. صبر کن ببینم انگار نوشته ...




Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۱۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
از ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 554
آفلاین
- اوه بله گرابلیه عزیز پس برید مرگخواره رو تحت طلسم فرمان میگریدش و ... از الان خودتونو آماده کنید!

اَفتر دَت ، مایلها اونطرفتر ...

- اوه ... آخ ...هنوز پاهام درد میکنه . این هیپوگریف لعنتی پدرمو جلوی چشمم آورد .
بلا در حالیکه به الکتو نگاه می کرد گفت :

- تقصیر خودته ! اگه اینقدر به اون جوجه گیر نمی دادی این بلا سرت نمیومد . عوضش اونو بدست آوردم... . میدونم مای لرد دوباره به خاطر این کار توجهشو به من بیشتر میکنه . من بودم که اونو برای سرورم آوردم ... من ... آااااااااااااااااااای دوس دارم گریه کنم

الکتو :

-خب دیگه داریم میرسیم به جنگل . باید آپارات کنیم . ... پق !
- بلا صبر کن . من که با این پا نمیتونم بچرخم ! بلاااااااااااااااااااااااا.

اینطرف !

گرابلی به همراه ملت محفل که اغلب از الف دال بودن و گرابلی هم به همین خاطر رهبری اونا رو به عهده گرفته بود ، یکی یکی از در خارج میشدن .

روونا : هی گرابلی ! خودمونیم همینطور پیش بری جای آلبوسم میگیریا ! میگم تو کاندید وزارتخونه بشی همه بت رای میدن .

گرابلی : اوخ ... رووی ، کمتر حرف بزن جلوی پاتو بپا . پامو به پاگرد چسبوندی !

- شرمنده !
- خب دیگه وقتشه که بریم . ملت ! مقصد : خانه ی رایدل . با شمارش من 3، 2، 1، زیرو !

ملت محفلی : پق !

اون ور آب .

تامی : معلومه این بلا کدوم گوریه ؟ مگه از انگلیس تا بلغارستان چقد راهه ؟

لوسیوس : به طور تقریب ، 856786 کیلومتر ماگلی مای لرد .

- با آپارات میگم بوقی !
- اجازه بدید من برم و اون سنگ و براتون بیارم ، فقط یه شانس دیگه به من بدید . قربان ، اگه یه فرصت بهم بدین بهتون ثابت میکنم که ... No Signal
- اَه ! این چقد زر میزنه ! دیگه کروشیو هم روش کارساز نیس !

اینطرف . خانه ی رایدل .

ملت محفلی با طمئنینه و تمرکز ، مسلح به خانه رایدل نزدیک میشن .

ناگهان

روونا : اوخ !
روونا روی زمین افتاد !

ادامه دهید ...


»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!


Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۸

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۳ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
استر در حالی که در طول راهرو قدم بر میداشت با خود زمزمه میکرد.

- پس یه باره دیگه...پروفسور دامبلدور متاسفانه باید خبر اسف باری رو بهتون بدم! بعد اون میگه بگو جانم؟ بعد میگم متاسفانه من رفتم توی اتاق و ... خب میدونید؟اون جن بیتربیته به من پشت کرد ولی من خون سفید محفلیمو کثیف نکردم و بش هیچی نگفتم وگرنه... بعد اون میگه برو سر اصله مطلب و من میگم بله داشتم میگفتم اتاق خیلی زیبایی بود ولی سنگی در کار نبود! بعد برای این که غش نکنه بالافاصله میگم که ولی من حتما براتون پیداش میکنم!

استر برای چهارمین بار جمله را با خود تکرار کرد و وارد دفتر دامبلدور شد.

- هوی...مگه اومدی اسطبل اسبا؟برو در بزن بعد بیا تو!

استر میره بیرون و تقه ای به در میزنه و وارد میشه.

- خب سنگه رو بده برو به کارت برس!

استر در حالی که نفس عمیقی میکشه میگه:سنگه رو دزدین و هیچ کاری هم از دست من یا بقیه بر نمیاد پروفسور!

با گفتن این حرف دامبلدور پس میفته رو صندلیش و چند لحظه بعد کمیته های امداد محفلی خودشونو میرسونن !!!

دامبلدور به آرامی چشماشو باز میکنه و با یادآوری خبر هولناکه یه ساعت پیش فریادی از دهانش بلند میشه .

- من میدونم...کار ، کارِ تامه!
- تهمت نزنین پروفسور شما از کجا میدونین کاره ولدمورته؟
- اون چند روزی هست که غیبش زده و هی من میگفتم مشکوکه و هی شما میگفتین رفته تا یه درمانی برای کچلیش اون طرف آب پیدا کنه!نگو میخواست دور از چشم ما سنگو بر داره!
ملت متفکر محفلی:
- محفلیای آماده باشو توی پادگان جمعشون کن فرمان دارم!

پادگان نظامی:

دامبلدور رفته روی یه چهار پایه و داره سخنرانی میکنه:

- متاسفانه باید بگم سنگ زندگیه مجدد از خونه ی گریمولد دزدیده شده و دزدش کسی نیست جز تام ریدله کچله خودمون!

ملت:

در ادامه ی صحبت های دامبلدور: و شما محفلی های غیور و برومند خیلی سریع خودتونو آماده میکنید برید خونه ی ریدل یکی از مرگخوارا رو بگیرید و اینقدر زجر کشش میکنید تا بگه تام کجاست!

گرابلی یاد آور میشه:اما تو رسم و رسوم محفلیا زجر کشی کار درستی نیست!

- اوه بله گرابلیه عزیز پس برید مرگخواره رو تحت طلسم فرمان میگریدش و ... از الان خودتونو آماده کنید!


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲:۱۴:۴۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4765
آفلاین
سوژه ی جدید

خونه ی گریمولد:

دامبلدور در حالی که بر روی صندلیه پر زرق و برق عظیم خود جا خوش کرده بود، با اشاره ی دستی استرجس را به سوی خود فراخواند.

بعد از نیم مین استرجس با عجله خودشو به دامبلدور رسوند و گوش به زنگ موند.

- جدیدا چه سریع شدی استر!

- جدیدا دارم میرم کلاس دوئه پونصد متریه ماگلی پروفسور!

- با این حساب دیگه شبا نیازی به سگ نگهبان ندارم!

-

دامبلدور در حالی که دستی به ریش های خیلی خیلی سفید و دراز خود میکشید ادامه داد:

- بعدا در موردش صحبت میکنیم ، اما کار واجبی که باهات داشتم استر! برو تو اتاق گنجینه های محفل و اون سنگ زندگیه مجدد رو بیار.

- برای چی میخواین ؟

- در مورد یه موضوعی باید با روح جیمز پاتر مشورت کنم!

استرجس با این که هنوز از ماجرا سردرنیاورده بود از اتاق دامبلدور خارج شد و او را با ریش هایش تنها گذاشت.

مخفیگاه گنجینه های محفل:

استر تلنگری به در زد و چند لحظه بعد جن کوتوله ای که همین ماهه پیش به عضویت محفل در اومده بود در رو به روی استر باز کرد.

- فرمایش؟

- از طرف پروفسور دامبلدور اومدم.

- برای چه کاری؟

- به من دستور دادن اون سنگ زندگیه مجدد رو براش ببرم.

جن به آرامی در را کامل باز کرد و استر را تا اتاق مخصوص همراهی کرد.

- رمز این اتاق چیه؟

- به تو مربوط نی!

سپس پشت به روی استر به سرعت شماره هایی را روی آن درج کرد و استر توانست وارد اتاق شود.

در لحظه ی اول استر به پایین نگاه کرد و سنگ های مرمرین زیبایی که با افتادن عکس او در آن زیباتر به نظر میرسید جا خورد ، چند لحظه بعد به دیوار های اتاق که سراسر پوشیده از یه نوع طلسم حفاظتی که با چشم نیز دیده میشد ذوق زده شد و در آخر با نگاهی به پارچه ی قرمز ابریشمی به وحشت افتاد...و این تا چندین لحظه ادامه داشت.

- سنگ ... سنگ ... سنگ ...




Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۸۸

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
ساعت نه شب

صدای زوزه باد در تمامی پادگان شنیده میشد. صف طویلی در حیاط پادگان شکل گرفته بود. آلبوس دامبلدور ریش خود داخل شلوار خود نمود و بعد همان طور که به گروه نگاه میکرد، گفت: محفلیون عزیز! امشب ما برای مبارزه با (...) و گرفتن حق محفل به ستاد (...) حمله کرده و کلا میزنیم ستاد رو پخ پخ میکنیم.
صدای خوشحالی محفل بلند شد. لبخند ملیحی بر لبان دامبلدور پدیدار شد. وی شلوار خود را کمی بالاتر کشید و ادامه داد: همچنین باید بدونید که از الان هرکی رنگ سبز پوشید میزنیم با آسفالت خیابون یکیش میکنیم! سبز رنگ (...) هست و ما باید بزنیم شپلخش کنیم.ولی باید مواظب باشید!ما ساعت نه میریم که اونا رو با یک حرکت نینجائی و جاسوسانه، غافل گیر کنیم.
محفلی ها باری دیگر فریادی از شادی سر دادند و بعد بدنبال دامبلدور بسوی ستاد(...) حمله ور شدند.

ستاد(...)

صدای رگبار باران از پشت شیشهای خیس ستاد شنیده میشد. (...) با چشمانی خسته پشت میز خود نشسته بود و برنامهای خود را مرور میکرد: نابودی محفل، خرید آب معدنی برای مامورین وزارت، نابودی محفل، پخش سیب زمینی
در اتاق بطور ناگهانی باز شد و فرد کوتای وارد اتاق شد. (...) نگاهی به فرد نمود و گفت: اوه ،تو هستی! مرسی از این ک هنوز موندی تا برام چائی بیاری.
فرد کوتاه نگاهی به (...) نمود و بعد چائی وی را بر روی میزش گذاشت. (...) باری دیگر نگاهی به برنامهای خود کرد و سپس دست از کار کردن برداشت. روز سختی بود و وی باید استراحت مینمود.

بیرون ستاد (...)

تمامی محفلیون در نزدیکترین بوته جا خورده بودند. دامبلدور بزور آرنج جیمز را از دهان خود بیرون آورد و به آرامی گفت: خب! برنامه الان این هست. تدی و جیمر، همراه با گرابلی و ریموس بطور مخفیانه ای وارد ستاد میشن. وقتی وارد شدین، بعد از ناکار کردن نگهبان ها در رو برای ما باز میکنین که بیایم تو و (...) رو بگیریم.فهمیدین؟


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۹ ۱۴:۴۵:۱۵
ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۹ ۱۴:۴۷:۲۱

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸

آماندا لانگ باتمold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۵۷ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
کمتر از یک ساعت همه گروه آنتی وزیر یجلوی ستاد فلانی جمع میشن و مشغول شعار دادن میشن !

- ما وزیر میخوایم یالا ! ما وزیر میخوایم یالا !

ملت توی ستاد که صدای این گروه رو میشنون یهو میریزن بیرون . یه عده نینجا تو ردیف اول رو به روی شعار دهنده ها وای میستن یه عده تیر انداز هم پشت نینجا ها !
خلاصه با تیریپ خیلی خفنزیوس بی حرکت وایسادن که یهو اون کاندیده که رای هاش از همه بیشتر بود با کلی دبدبه و کبکبه میاد بیرون از ستاد .

- شما کیستید و از کدامین دیار آمده اید ؟ چه میخواهید ؟ از طرف که آمده اید ؟

یکی از بچه های گروه آنتی وزیر دستشو بلند میکنه و وقتی میخواس حرف بزنه پستونکش از دهنش افتاد و راخت تر گفت :
اجازه آقا ما بگیم ؟

مجهول الهویه یه ابرو میندازه بالا و بقیه ملت رو که ساکت وایساده بودن با دهنای باز نگاه میکردن منظره رو ، از نظر گذروند . بعد با تردید گفت : بگو پسر جان !

- اوکی ! ما گروه آنتی وزیر از طرف دامبل آلبوسدور نه یعنی آلبوس دامبلدور (!) اومدیم و میخوایم که شما کناره گیری نکنید اتا ما با شما وارد دوئل بشیم و بندازیمتون پایین از تخت سلطنت !

فلانی لبخند مارموزانه ای میزنه و اوکی رو میده و خلاصه نینجا ها ریختن رو سر ملت معترض و تیراندازا تیر اندازی کردن . تو این بین نیروهایی که معلوم نبود از کجا اومده بودن با چوبای جادوشون به هر کی که میخورد جادو میفرستادن !

سخن یکی از اون چوب به دستا به شما : ما جمعیت بی طرفیم و اینطوری که به هر کی عشقمون کشید طلسم میفرستیم بی طرفی خودمونو ثابت میکنیم !

خلاصه درگیری شلوغی ادامه داره تا کار به خین و خین ریزی میکشه ! یکی با دست خونی روی دیوار میکشه و ردش رو دیوار میمونه ! ملت تماشاگر میان به نظامیا گل میدن (!) و خلاصه یه عالمه آدم میمیره و دامبل هم از اون ور هی داره آنتی وزیر رو به اغتشاش تشویق میکنه !!!!

^^^^___***___^^^^

- الو ! الو ! دامبل کجایی !؟

یهو یه ابری که بالای سر دامبل اومده بود صحنه های جنگ و درگیری رو نشون میداد ناپدید میشه و دامبل به خودش میاد !!!

- ها ! من اینجام گرابلی !
- خب پس من خبر میکنم گرو...
- نه !
- چی !؟
- یعنی باشه ولی الان نه ! وایسا ساعت از نه شب که گذشت بعد !
- نمیفهمم چرا ... !؟
- همین که گفتم !
- حالا کفری نشو ! اوکی ! پس فعلا !


تصویر کوچک شده


Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
سوژه جدید

سال دویست بعد از میلاد عله!


وزیر مجهول النام: عزیزانم! من شما رو به وزارت پرستی و ارتش دعوت می کنم، محفل کیلو چند؟ به نظر من یه محفل رو هم بیاریم زیرمجموعه وزارت، نظرتون چیه؟

دامبل: عجب، هوش و زیرکی! تو بیجا کردی!

وزیر یه لبخند موزیانه می زنه و با نگاهی عاقل اندر سفیهانه سعی می کنه دامبل رو تا حد امکان ساکت کنه.

دونگ دیف دشت پـــــــــق ( افکت دعوا)

فوقع ما وقع

سال دویست و پنجاه بعد از میلاد عله.

تمامی اعضای محفل دور هم جمع شدن و در آغوش گرم دامبل! جای دارن. همگی با همکاری و وحدت و ... عصرونه درست می کنن و به سخنان دامبل گوش میدن.

- انتخابات نزدیکه! دوران وزارت (...) رو که یادتونه؟ به شدت دخالت هاش روی محفل تاثیر میذاشت. به همین دلیل یه فکری کردم...

همه ی محفل دارن گوش میدن.

- ما از بین خودمون سیفیت ترین رو انتخاب می کنیم و می فرستیم برای وزارت!

- آآآآآآآآآه! دومبل ، خیلی حماسی شده بود! بوقیدی به دیالوگ!

- چرا نمی فهمین! ما باید یه کاری کنیم. محفل در خطره.مگه جمله ی مرلین کبیر رو فراموش کردین : " توصیه ی من به شما محفلی ها، داشتن ارتش شونصد میلیون نفریه!"

همه میرن توی حس و برای تد کف و سوت و هورا می کشن و به روح مرلین درود می فرستن و ... .

- یه مورد، مگه محفل زمان مرلین بوده.

- هوووم... نه ، این جمله رو مرلین به پسرش میگه و همین جور سینه به سینه می چرخه و میرسه به ما. این از پیشگویی های مرلین بوده.

ملت: عجب!!

دامبل که کمی از ایده ی خودش پشیمونه با لحن فکورانه ای میگه: خوب، یه ایده ی بهتر دارم. ما باید توی پادگان یه گارد آنتی وزیر راه بندازیم تا حال وزیری که مطابق میلمون نیست رو بگیریم.

- من موافقم ، خیلی خوبه.

....

پادگان نظامی محفل

یه عده از محفلی ها لباس نظامی پوشیدن و درحالی که سعی می کنن و دوشادوش هم برن،به طرف در پادگاه در حال حرکتن.

- آه دومبل! این ریشت همه ی کلاس گروه رو میاره پایین، تیریپ بن لادنی شدیم!

- برو بابا! شبیه اون یارو (...) شده!

- هووووم... شاید!

و بالاخره به در پادگان می رسن. دامبل در حالی که سعی می کنه محکم راه بره، به سمت در میره و در می زنه. هیچ خبری نمیشه. دو تا لگد میزنه و باز هم هیچ خبری نمیشه. با تمام وجود خودش رو به در می کوبونه. جوابی شنیده نمیشه.

تد: باب دامبل! اینجا رو ببین، آیفون تصویری داره. محفل چه قدر باکلاسه.

همه ی ملت در بزرگداشت این کیفیت محفل، سه چهار بار بندری می زنن و به این صورت ( ) در میان. ( در راستای تنوع شکلک های پست!)

دینگگگگگگ...

بعد از اینکه در عمل زیر پای محفلی ها علف سبز میشه ، بالاخره یه نفر جواب میده: هان؟ کیه؟

- پسر جان! مثل اینکه سنی نداری، این چه طرز صحبت با منه؟

- بوق... مرتیکه من با بابام هم همین جوری حرف می زنم. تو دیگه کی هستی؟!!

- من آلبوس دامبلدور رئیس محفل هستم.

- خوب باش!

- در روز باز می کنی یا به زور بیام تو و دو بار کلاس خصوصی باهات بگیرم؟!

جیییییییییینگ... ( افکت باز کردن در)

نیم ساعت بعد...!


دامبل فردی که جواب آیفون رو می داده پیدا کرده و برای مدتی از نظر ها ناپدید شده. بنابراین ملت بدون دامبل به راه خودشون ادامه میدن .

- تد ، نگاه کن بالاخره یه آدم دیدیم! اونجاست.

ملت با عجله به طرف فرد مذکور میرن.

- آهای. وایسا ببینم.... ما از محفل اومدیم بازدید. ببینم، اینجا چند نفرید؟

- 10 تا سرباز و 42 تا آشپز.

- هان؟ چند تا آشپز؟ برای ده تا سرباز، مگه هتله؟!!

- خوب ما به تغذیه ی خوب نیاز داریم که بتونیم با لرد و مرگخوارا مبارزه کنیم.

- حتما با این شونصد کیلو وزنی که داری، می تونی!!

در گوشه ای دیگر...

صفحه به طرز مشکوکی سیاهه که ناگهان صدای زنگی به گوش میرسه.

صدای دامبل: الو... موبایل دامبله، کیه؟

- منم گرابلی. ( تذکر: گرابلی به دلیل وظیفه ی خطیرش یعنی مسئول اعلانات و اطلاع رسانی کل نیروهایی سفید- اعم از الف دال ، محفل ، وزارت و کلا هر گروهی که فکرش رو کنید-، توی محفل مونده و نیومده. )

- چیه؟

- الان طبق آمار رسمی، تعداد رای های (...) خیلی بالاست کلا خیلی ناجوره.

- شیت! اینکه فاجعه است. من که الان کار واجب، تو یه زنگ بزن به ملت که کل پادگان رو جمع کنیم بریزیم تا ستاد (...) خراب کاری.

- هوووم... همون گروه آنتی وزیر منظورته؟ اوکی عجب ایده ای. راستی، به نظر میاد که این یارو از رنگ سبز خیلی خوشش میاد.

- بوق زده! اصلا از فردا در اسلی رو تخته کنین!!

...


ویرایش شده توسط مورگان الکتو در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۸ ۱۷:۵۲:۰۰
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۸ ۱۷:۵۴:۵۲

تصویر کوچک شده


Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
محفلی ها به خانه رسیدند و چون دری نمیدیدند زنگ را فشار دادند و حاصل آن کر شدن موقت گوش لرد شد!

لدر پس از اندک مدتی سنوایی خودش رو به دست آورد و با حالت از مهمونای عزیزش استقبال کرد:
- دوباره که اومدین اینجا؟

- تامی دیگه به من کلک میزنی ها؟آخه بچه تو رو چه به این کارا؟

- حالا که گول خوردی فعلا، ریشات کو؟ تازه داره در میاد؟آخی کوشولو

-

- زود یویوی جیمزی رو بده...نذار واسه یه اسباب بازی جنگ کنیم ولدک!

لرد که دیگه تحمل نداشت رو به موفین کرد و گفت:
- مورف برو یویو رو بیار ببینم.

نیم ساعت بعد

...

یک ساعت بعد


- مورف...کدوم گوری رفتی؟

فردی با حالت چرت زنان رو به لرد کرد و گفت:
- ارباب اوردمش، همینه دیگه...نــــه؟

- بده ببینم، آره همینه...

در گوشه دیگه جیمز ردای آلبوس رو میکشید و میگفت:
- عمو بگو پرتش کنه زمین..عمو بگو پرتش کنه زمین...عمو...

- عمو و زهر مار، خیلیه خب دیگه.

-

- خیلیه خب تامی، محکم پرتش کن زمین...

- واسه چی؟

- میگم پرتش کن...

شترق

- بی_____ ______ سر من کلاه میذاری؟ میخوای همینجا آویزونت کنم؟ برو اصلیش رو وردار بیار.

متاسفانه ودی که دید کاری ازش بر نمیاد به بلا گفت اصلیه رو بیاره و وقتی زدنش زمین نشکست. به این ترتیب یویوی ما به خونش رسید اما کلاغه هنوز نرسیده.

پایان سوژه
----------------------------

با اجزه ناظران عزیز، سوژه داشت هی برمیگشت سر جای اولش بی مزه میشد منم تمموش کردم.
ممنون


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳۰ ۲۳:۵۵:۱۶

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: پادگان نظامى
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸

دیدالوس دیگلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
محفليون باسرعت از آنجا دور شدند ...

محفلی ها به سرعت می دویدند تا فرار کنند وبه محل آپارات برسند.

در پشت آنها هم لرد ولدمورت با سرعت می دوید و فریاد می زد:
آهای دزد...دزد، بگیریدشون دزد...آتش زدن به مالم.آی دزد، دزد رو بگیرید( )

سرانجام محفلی ها به محل آپارات رسیدند و همه با هم (همزمان) آپارات کردند و این همزمانی باعث شد صدای عظیمی به وجود آید و حاصل این صدای مهیب پرتاب شدن لرد به اتاقش بود.

لرد که انگار به خود چتر بسته بود به آرامی از پنجره ی شکسته ی خانه ی خود وارد اتاق شد و صاف روی تخت خود آمد.
از خستگی نعره ای زد و این نعره باعث شد تابلوی"خرید و فروش حیوانات" (ساخته ی دست جیمز) از بالای تختش بر روی سرش بیوفتد و سرش باد کند!!!

لرد که تمام بلَا ها یکدفعه بر سرش نازل شده بود نعره زد:بلا؟

بلا به درون اتاق لرد آمد و گفت:بله مای لرد؟

لرد گفت:خوب شد یویو ی واقعی رو بهشون ندادیم نه؟

-بله مای لرد.

-به ایوان بگو برام باند بیاره سرم باد کرده.

-قربان ایوان داره چمن ها رو میزنه!

لرد:

و حاصل کوبیده شدن سر لرد به دیوار این شد که سرش بیشتر باد کرد.

در خانه ی محفلی ها!

جیمز روی مبل لم داده بود و داشت با یویو ی صورتی خود بازی می کرد که یویواش کنده شد و روی زمین افتاد.

از ناراحتی جیغی کشید و داد زد:عمو آلبوس؟مگه این یویو ی من ضد کنده شدگی نبود؟

آلبوس دامبلدور که داشت در حموم برای خود ریش جدیدی می گذاشت گفت:چرا، بود.

-ولی این کنده شد.

بعد از چند شاعت!

ویرایش کارگردان:صد بار گفتم ندید مورفین بنویسه.حالا شما هی بدید به مورفین بنویسه.

-باشه دیگه تکرار نمیشه!


بعد از چند ساعت!

اعضاء محفل جیمز را گرفته بودند که به خانه ی لرد نرود تا یویو اش را پس بگیرد.

جیمز جیغ می زد:ولم کنید.من یویومو می خوام!

دامبلدور که دوباره ریش دار شده بود دستی بر ریشش کشید و گفت:باید بریم یویو رو از تامی پس بگیریم...

چند ساعت بعد دم خانه ی ریدل.

محفلی ها به خانه رسیدند و چون دری نمیدیدند زنگ را فشار دادند و حاصل آن کر شدن موقت گوش لرد شد! .....

ادامه دهید لطفا...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.