هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
#32

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰
از جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 167
آفلاین
ریگولوس همین که میاد بره، دست میکنه تو جیبش و یه لنگه جوراب توش پیدا می کنه و میدوه تو دادگاه

ریگولوس: جناب قاضی، جناب قاضی! من تقاضای فرجام می کنم...من این مدرک رو یادم رفت به شما بدم.

(ریگولوس طرف میر قاضی میره و یه تاب به زلف شهلاش میده و قاضی هم تحت تاثیر قرار می گیره)

مدرک یک عدد جوراب پاتر : جوراب هری پاتر

ریگولوس که خیلی خوشتیپ بوده:میگم که قاضی جان، این هیت منصفه شما کجان؟! چرا هیت منصفه ندارید؟ من بیام جزو هیت منصفه؟؟خوشتیپم ها! اصیل زاده ام هستم!

قاضی یه نگاه چپ میکنه و ریگولوس میره سرجاش: من به رای دادگاه هم اعتراض دارم و 6 دانگ اون ویلا به نام منه و اصلا به نام نارسیسا مالفوی نبوده که شما بخواید ضبطش کنید! من با هزرا شوق کودکانه اونجا گودال واترپلو کندم...لرد سیاه همیشه اونجا در حال ادامه تحصیله...اوهوهواوهوهوهو

ملت همه تحت تاثیر قرار میگیرن و همه باهم اوهو اوهو اوهو می کنن...


Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�


Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
#31

مورگانا لی‌فای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸
از یه دنیای دیگه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 517 | خلاصه ها: 1
آفلاین
رسیدگی نهایی به پروندۀ مالفوی - بلک!

راهروی دادگاه!

- نارسیسا از راه برس!بعدا"!

- نمیشه لوسیوس تو قول دادی...

هوا به طور ناگهانی سرد و یخزده میشه و یه دیوانه ساز جلوی این زوج پیداش میشه. بدترین خاطراتشون میاد جلوی چشماشون. توی ذهن نارسیسا:
- واااای... چه روز وحشتناکی بود. قرار بود لوسیوس برام ده تا سرویس جواهر بخره ولی وقتی اومد خونه معلوم شد یکی از اون ده تا، یه انگشترش کمه.

نارسیسا با یادآوری این خاطرۀ غم انگیز غش می کنه. توی ذهن لوسیوس:
- ای واااای! حالا ما یه غلطی کردیم گفتیم این دختر بلوندۀ بلک ها رو می خوایم! ننه هه راس راسی قبول کرد و رضایت باباهه رو گرفت!

لوسیوس از شدت اندوهی که عارضش میشه، هرچی توی دستشه پرت می کنه زمین، عقب گرد می کنه و به داخل دادگاه برمی گرده. کمی بعد، دیوانه ساز هم که نارسیسا رو روی دستاش گرفته وارد دادگاه میشه و نارسیسا رو شاتالاپ!!! پرت می کنه روی یکی از نیمکت های موجود.

ریاست دادگاه، درحالیکه پتو دور خودش پیچیده تا سرمای هوای ناشی از دیوانه ساز رو حس نکنه، یه هدفونم گذاشته توش و داره یکی از آهنگای (جاپونی) که ریگولوس به عنوان زیرمیزی بهش هدیه کرده، گوش میده تا خاطرات بد به سراغش نیان، با حرکت دست چپ دیوانه ساز رو مرخص می کنه و با دست راست، چکشش رو هی می کوبه روی میز تا جایی که تختۀ جلوی میزش نصف میشه و همه متوجهش می کنن که دیگه بسه.

ریاست معظم دادگاه:
- دادگاه رسمی ست!

ملت ساکت میشن. ریاست معظم دادگاه تکرار می فرمایند:
- دادگاه رسمی ست!

ملت منتظرن ببینن که دیگه چه اتفاقی قراره بیفته که ریاست معظم دادگاه بازم تاکید می کنند:
- دادگاه رسمی ست!

اینجا دیگه ابرکسس مالفوی طاقت نمیاره و درحالیکه با یه حرکت بسیار ناهنجار دادگاه رو به درآوردن تنها لباسی که تنشه، تهدید می کنه فریاد می زنه:
- خوب بنال دیه باو! هی رسم و رسوماتشو به رخ می کشه.

ریاست دادگاه راضی میشه که جملۀ جدیدی رو استفاده کنه:
- همه در جای خود قرار بگیرند. رای دادگاه به زودی اعلام خواهد شد.

اینجاست که ترورس چش غره ای به ریاست دادگاه میره:
- کار منشی دادگاهه که این چیزا رو اعلام کنه.

و بعد با صدای بلند، از روی کاغذی که جلوشه اعلام می کنه:
- حمه در جای خد غرار بگی رند. رعی دادگاح به ضودی عالام خاحد شود.

همه ساکت می شینن سرجاهاشون. لوسیوس هنوز به دلیل خاطرۀ وحشتناکش داره می لرزه و شکلات هایی که ریگولوس بهش تعارف می کنه، اینور و اونور پرتاب می کنه. بلاتریکس سعی داره با ملایم ترین کروشیوهای ممکن نارسیسا رو به هوش بیاره. قاضی راضی میشه که بالاخره رای قرائت بشه ولی چون به روخونی منشی اعتباری نمیشد داد، رای رو مشاور شمارۀ 13 به دست می گیره و بلند می خونه:

"با توجه به اعلام انصراف جناب لوسیوس مالفوی از طلاق بانو نارسیسا، و نیز پذیرش بانو نارسیسا به زندگی مجدد با این اشرافزادۀ اصیل، و با توجه به وجود مدارکی دال بر احتمال دائم الخمر شدن قریب الوقوع جناب لوسیوس مالفوی از فراق همسرشون و نیز یافتن مدارکی مبنی بر احتمال خودکشی غم انگیز لیدی مالفوی به دلیل شکست در زندگی مشترک، دادگاه به این نتیجه می رسد که طلاق این زوج را لغو نماید و ازدواج مجدد آنان را به رسمیت بشناسد.

به وسیلۀ این حکم کلیۀ دارایی های دو خانواده به آنان بازگردانده شده، سه دانگ از ملک اربابی مالفوی و سه دانگ از ویلای آباء و اجدادی بلک ها برای رفع هزینه های دادرسی، ضبط می گردد.

البته لازم به ذکر است به دلیل خشونت بار بودن رفتارهای این زوج، همچنان صلاحیت نگهداری فرزندشان از آنان سلب گردیده و به دادگاه سپرده می شود."


صدای چکش، پایان جلسه رو اعلام می کنه. لوسیوس و نارسیسا به آرومی دادگاه رو ترک می کنن. ریگولوس یه ظرف ژل ِ مو از توی جیبش درمیاره و موهاشو مرتب می کنه. ابرکسس دوباره لباسش رو به حالت طبیعی برمی گردونه و همراه فینیاس که سکوتش تنها با قاررررررررت های مخوفی شکسته می شده، با وقار از سالن خارج میشن.


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱ ۲۰:۵۰:۵۸
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱ ۲۰:۵۳:۳۴
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱ ۲۲:۰۷:۳۱
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱ ۲۳:۲۵:۳۲


Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
#30

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین
-ااااا,قاضی محترم چرا چکش پرت میکنی!من داشتم میرفتم از همونجا حرفامو بزنم.میخواستم با شما روبرو باشم!

قاضی که از حرف نارسیسا قرمز شده بود به روی خودش نمی آورد و با چهره ای حق به جانب می گوید:
-کی گفته من چکش پرت کردم؟!آیا بانک مرکزی جادوگری این رو تایید میکنه؟ آیا کسی شاهده؟

ملت مشاور:
-

-دیدید که هیشکی شاهد نیست پس باید حرفتونو پس بگیرید! و از اونجایی که من خیلی گولاخم نیازی به این کار نیست. میبخشمتون به شرط این که دیگه تکرار نشه!

نارسیسا:
-

-ادامه بدید دوشیزه بلک.

-چی؟

-گفتید میخواین صحبت کنید!

-آهان...ام...چیزه...آهان بله میدونید جناب قاضی من هم از این طلاق صرف نظر کردم.حالا که خوب فکر میکنم ,میبینم ما یه پسر داریم که به محبت پدرو مادرش نیازمنده و نمیتونه طلاق ما رو تحمل کنه.البته این تنها دلیلش نیست!من میدونم که لوسیوس نمیتونه بدون من تحمل کنه و شبا کلی گریه میکنه به خاطر همین هم این پیشنهادش رو میپذیرم!

بلا با چهره ای خشمگین جلو آمد و در حالی که از عصبانیت می لرزید فریاد کشید:
-سیسی تو داری تن مادرمون رو تو گور میلرزونی!چطور جرئت میکنی به خونه ی کسی که ما رو بی آبرو کرده برگردی؟هرچند که اونجا دیگه خونه ی اون نیست.شما باید حق من رو بدیدی.من تو این مدت دراکو رو نگه داشتم و کلی زحمت کشیدم!

-بلا جوری میگی که انگار دراکو بچه ی شش ماهست و تو هر روز بهش شیر میدادی!در ضمن لوسیوس همه ی حق تو رو بهت میده.اینطور نیست لوسیوس؟

لوسیوس که قند در دلش آب می شد با صدایی هیجان زده گفت:
-بله!همشو میدم.

نارسیسا برای این که جلوی صحبت مدعی های دیگر را بگیرد بار دیگر رو به قاضی کرد و با صدای بلند گفتم:
-قاضی محترم ما دیگه دادگاه رو ترک میکنیم.

و هردو با سرعت به راه افتادند.

راهروی دادگاه


لوسیوس با غرور رو به نارسیسا کرد و گفت:
-میدونم که امروز خیلی خوشحالی به خاطر همین شام مهمونت میکنم.

-آره لوسیوس من خیلی خوشحالم.دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم!نمیتونستم ویلای آبا و اجدادیمون رو از دست بدم مطمئنم تو هم واسه قصرت نگران بودی.اینطور نیست؟

-چی؟یعنی تو از اینکه بر میگردی سر خونه زندگیت خوشحال نیستی؟

-چرا اتفاقا"!دلم واسه دراکو خیلی تنگ شده بود .تازه همه ی لباسام مونده بود خونه.با این وضع کلی به دردسر افتادم!

-من چی؟

-چی تو چی؟

-دلت واسه منم تنگ شده بود؟

-تو؟ آره شده بود! تو قول داده بودی که برام سرویس جواهرات میخری!یادت که نرفته؟

نارسیسا از راه برس!بعدا"!

-نمیشه لوسیوس تو قول دادی....


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۱ ۱۸:۲۰:۱۵


Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
#29

سهیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۸ دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 35
آفلاین
ادامه جریانات مالفوی ها و بلک ها

در باز میشه همه از دادگاه پرت میشن بیرون، فقط مالفوی ها و بلک ها میمونن با جناب قاضی


لوسیوس میره و در جایگاه شهود قرار میگره. بعد با صدای لرزان و چشمانی غم بار شروع به صحبت میکنه:

= جناب قاضی... جناب قاضی.... جناب قاضی.......

یکی از وسط جمعیت: دِ بنال دیگه!

= آواداکداورا!

اونی که وسط جمعیت بود متلاشی میشه.

= جناب قاضی... من ... من از این دادخواست طلاق... منصرف شدم!!


قاضی اینجوری میشه: چــــــــــــــــــی؟؟؟؟


لوسیوس میگه: اِ نفهمیدی چی گفتم؟ میگم منصرف شدم! طلاق نمیدمش آقا من زنمو میخوام دوباره!!

و به نارسیسا که ته اتاق ایستاده و هنوز باورش نشده نگاه میکنه:

(آهنگ هندی تو بک گراند)

= نارسیسا... من... من نمیخواستم تو رو طلاق بدم. اینا همش بازی بود. این ریگولوس و فینیاس من رو اغفال کردن که بیام تو رو طلاق بدم... نمیدونستم ملک آبا اجدادیم به خطر... چیز! نمیدونستم احساسات عاطفانه و عاشقانه ام به خطر میفته... نارسیسا.... دوباره با من ازدواج کن و قال این قضیه رو بکن!

نارسیسا که قند به شدت تو دلش آب میشده و از خوشحالی میخواست بپره جلوی دادگاه و بندری برقصه، یه چهره ی خشن به خودش میگیره و میگه:

- نههههه! حالا دیگه؟؟؟ تو قلب منو شکستی! چه شیطونی هستی! من... اهو اهو اهوووووو....

بلاتریکس میپره وسط: آقای قاضی به حرف این دو تا گوش ندید اینا امروز با هم آشتی میکنن فردا دوباره طلاق و طلاق کشیه. دو تا خونه ی منو بدید برم.

فینیاس میپره وسط: نخیرم خونه تو نیست این ویلای بلک ها از اولش مال خود خود خودم بوده. اسمم هم از لیست خانواده بلک حذف نشده! آقا این زمین منو بدید برم.

ابرکسس میپره وسط ولی لباساشو در نمیاره!!!! : قصر مالفوی ها هم مال مالفوی هاست! مال منه! کسی حق نداره غصبش کنه، حتی شما دوست عزیز.

ریگولوس که خیلی خوشتیپ بوده میپره وسط: نخیر من صاحب نصف هر کدوم از این خونه ها و املاک هستم. الانم مهندس سر ساختمون منتظرمه زودتر سندمو بدید برم.


لوسیوس در حالیکه با خودش فکر میکنه این وسط دادگاه چقدر فضا هست که این همه آدم در پیت رو تو خودش جا داده، با یک تیریپ عاشقانه ی دیگه انگشتاشو به هم فرو میکنه و آه میکشه:

= من عاشقتم نارسیسا... میدونم خیلی دلت میخواد جورابامو بشوری... میدونم دلت برای دیر اومدنای من تنگ شده... میدونم خیلی دوست داری دوباره صبح تا شب دعوا کنیمو ظرفای قدیمی رو بشکنیم تا برم برات سرویس های کاسه بشقاب جدید بخرم... میدونم دلت تنگ شده برای غذا سوزوندن و حرص منو در آوردن...

رعد و برق از نا کجا... وسط دادگاه بارون میگیره!

نارسیسا که کاملا تحت تاثیر فضا و حرفای لوسیوس که دل هر بنی بشری رو آب میکنه قرار گرفته، شروع میکنه به دویدن به سمت لوسیوس که یهو قاضی چکششو از دور پرتاب میکنه میخوره به نارسیسا و اونو سر جاش برمیگردونه!

(اگه نارسیسا و لوسیوس به هم برسن، قصر و ویلا دوباره بهشون برمیگرده؟!)


ارزشی محافظه کار
تصویر کوچک شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.


Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
#28

هدویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
قاضـــــــــــــــــــــــــــي!!!!
گوپس!(افكت با عصبانيت كوبيدن در!)
- ها چي كو كجا!
قاضي كه چرتش به شدت! پريده بود يه نگاه به هدي كه گردن رودولفو گرفته مي‌اندازه.
- چي شده؟
- من مي خوام همين الان يه دادگاه تشكيل بدي!
- الان كه نمي شه ...
- حالا!

===

تق تق تق
- دادگاه رسميست. از وكيل مدافع مي خوايم كه ...
هدويگ وسط حرف قاضي مي‌پره رو ميز:
- ببين قاضي من اين چيزا حاليم نيس! همين الان طلاق اين دست و پا چلفتي( به رودولف اشاره مي كنه) رو برا من مي‌گيري تا بيشتر از اين آبروريزي نشده!
- ولي به اين راحتيا ...
- چرا به هميـــــن راحتيه! دليلشم زيرش بنويس عدم توانايي اداره خود. اين بي عرضه خودشم نمي تونه جمع كنه مي خواد زن داشته باشه؟ يه مشت ساحره جماعت ريختن سرش هركار دوس دارن با اين مي‌كنن اين خاك بر سرم خفه خون گرفته هيچي نمي‌گه! من همين الان! طلاقشو مي‌خوام!
- ولي من نمي‌تونم ...
- چييييييييييييييييييييييييييييي؟!
گرومپس!(افكت با نوك تو شيكم قاضي رفتن!)
*خون در تمام رول پخش مي‌شه و از در و ديوار پست مي‌چكه. عبارت "اين يه حركت قديمي بود" ميون درياچه‌ي! خون حك مي‌شه. خون‌ها كم كم محو‌ مي‌شه...*

===

هدويگ رودولف در يك پر! و حكم طلاق در پر ديگر! از در دادگاه خارج مي‌شه. جلوي در بلاتريكس رو مي‌بينه كه نفس نفس مي‌زنه و به طرفشون مياد.
- رودولف؟ اينجا چه خبره؟ طلاق؟ دير رسيدم به جلسه؟
هدي يه نگاه چپ به بلاتريكس مي‌اندازه:
- چهههههه!
و با رودولف از اونجا خارج مي‌شه!

========

پ.ن : طلااااااااااااااااااق!!!


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۱ ۱۱:۴۸:۴۰



Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
#27

مورگانا لی‌فای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸
از یه دنیای دیگه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 517 | خلاصه ها: 1
آفلاین
رسیدگی به شکایت گابریل دلاکور از برودریک بود

قاضی پروندۀ اموال بلک - مالفوی رو کناری میذاره و پروندۀ جدیدتری رو باز می کنه تا رسیدگی بشه: شکایط گاف ریل دلاخور از بورودی ریک بود! متحیر میشه و نگاهی به جایی که اسم منشی جلسه نوشته شده میندازه: ترورس! نفسی به راحتی می کشه و با خودش فکر می کنه، "لااقل شناسۀ خودشو درست نوشته."

پرونده رو از اول تا آخر می خونه. گزارشاتی که روفوس اسکریم جیور، رئیس کاراگاهان وزارت سحر و جادو براش فرستاده هم، به دقت مطالعه می کنه و با خودش میگه:
- اینجا یه سری تضاد هست. مدارک گابریل کاملا درست هستن ولی داماد مرتب با جراحی پلاستیک مشنگا شکل خودشو تغییر می داده. پس طبیعیه که همسر خونواده به تنگ بیاد و بگه:
نقل قول:
يعني چي كه تو بايد هزار تا اسم و نام و نشون داشته باشي ؟ با هر كدوم يه كاري كني ؟ با هر كدوم بلاك بشي ؟ خسته ام كردي ! من نميتونم با يك مرد ِ هزار چهره زندگي كنم

درضمن، برودریک مدام دم از آسلام می زنه و هی حرف نماز و روزه و تدریس طلبگی و اینا ولی معلومه جزو اشرار سابقه داره!!! نکتۀ بعد، تضاد رفتاری برودریک بود هست که برای کیان خانواده کاملا مضره. ایشون هم میره حوزۀ علمیه و هم میره دفتر توجیهات. یعنی اینو چطور میشه توضیح داد؟
نقل قول:
شبا كه معلوم نيست كجايي، صبح تا شب هم كه داري ميري فيضيه و علميه و دفتر توجيهات !

یه برگه از لای پرونده به زمین می افته و قاضی خم میشه، برش میداره:

"گزارش مامور مخفی دادگاه از محل کار برودریک بود:
ایشان هر روز صبح به دفتر توجیهات مراجعه نموده، آخرین نکات توجیهی را آموزش دیده، در حوزۀ علمیۀ تحت نظارت خویش، تدریس می نمایند. با توجه به حضور مادام العمر ایشان در تالار خصوصی ریونکلا، چنین به نظر می رسد که حوزۀ علمیۀ تحت نظارت ایشان در آن تالار احداث شده باشد.

با توجه به عدم اطلاع بانو گابریل دلاکور - بود از محل کار همسرشان، چنین نتیجه گیری می شود که این خوزۀ علمیه به طرز مخفیانه ای توسط مذکرات آن تالار ایجاد گردیده و به شدت از آن محافظت می شود. ورود و خروج تمامی مذکرات ریونکلا به یک مکان خاص در آن تالار، آنهم در ساعت مشکوکی از شبانه روز، این تردیدها را افزایش می دهد.

با احترام، یکی از شناسه های میلیونی."


قاضی کمی فکر می کنه. رای خودش رو روی یه تیکه کاغذ می نویسه و به آدرس هر دو طرف پرونده، جغد می فرسته.

"شرح حکم دادگاه:

با توجه به منطقی بودن ادلۀ بانو گابریل دلاکور - بود، با وجود ابراز علاقۀ بسیار شدید و صادقانۀ آقای برودریک بود به ایشان، دادگاه رای عادلانۀ خود را به جدا شدن این زوج از یکدیگر (منتها به طور موقت) اختصاص می دهد. این زوج ناچارند به مدت حداقل یک ماه جدا از یکدیگر زندگی کنند تا مشخص شود جناب «بود» از توجیه شدن توسط دفتر توجیهات، و توجیه کردن طلاب حوزۀ علمیه و مذکرات مذکور در پرونده، دست برمی دارند یا خیر.

چنانچه ایشان به راه درست هدایت گردیدند، می توان به ابطال حکم طلاق رای داد. تا آن زمان، طلاق حتمی و لازم الاجراست.

ریاست محترم و معظم دادگاه!

پ. ن. ویژۀ گابریل دلاکور - بود: بوقی اونقده گیر دادی که فرستادم منشی دادگاه بره کلاس تایپ و املا. دیدی حالا درست نوشته؟ "


ختم دادرسی


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۰ ۱۷:۱۲:۳۱


Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۹:۰۱ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
#26

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
- چی چیو ختم جلسه!

قاضی کلافه به بلاتریکس نگاهی کرد که از شدت خشم سرخ شده بود.
- بله خانوم لسترنج؟

- شما هیچ متوجه هستید که در مدت زمان کوتاهی دراکو تحت سرپرستی من به عنوان نزدیک ترین شخص برای قیم بودن..و یا گروه مرگخواران قرار میگیره؟!

قاضی عینکش را جا به جا کرد.
- خب؟ این چه ربطی به این موضوع داره؟

- واضحه! این بچه خرج داره! بچه ای که تا حالا هرچی خواسته با کوچکترین نشونه بدست اورده خرج داره! خرج این بچه رو کی باید بده؟

قاضی متفکرانه به دراکو که مظلومانه گوشه ی سالن نشسته بود نگاهی کرد و بلاتریکس ادامه داد:
- قاضی محترم! خرج این بچه رو باید پدر و مادرش بدن که به خاطر عدم صلاحیت نمی تونن سرپرستیشو به عهده بگیرن! از طرفی طبق قوانین ارث و میراث، همه ی قصر مالفوی به دراکو تعلق داره که بعد از مرگ لوسیوس بهش تحویل داده میشه. اما تا قبل از مرگش هم دراکو می تونه قسمت کثیری از ارثشو مطالبه کنه.

دراکو دستش را بالا برد:
- خاله..

بلاتریکس با عصبانیت به دراکو چشم غره ای رفت و ادامه داد:
- درنتیجه قسمت کثیری از قصر مالفوی به اسم دراکو میشه چون دراکو برای تامین درامد روزانش احتیاج به این پول داره! اما به خاطر این که دراکو به سن قانونی نرسیده، ارث مطالبه شده به نام قیمش یعنی اینجانب زده میشه تا وقتی که دراکو به هجده سالگی برسه.

قاضی فکری کرد و سرش را تکان داد:
- یعنی می خواین بگین که قصد دارین سرپرستی دراکو رو قبول کنید؟!

- بله! من سرپرستی دراکو رو قبول میکنم..در حقیقت دراکو تحت سرپرستی من به عنوان نزدیک ترین فرد خانواده قرار میگیره و قانونه..نمیشه کاریش کرد.... در حقیقت چاره ای ندارم...درمورد بزرگ کردنش هم خب حالا بقیه مرگخوارا هستن. دو تا کروشیو می زنم بهشون بزرگش کنن!

قاضی به چهره ی درهم لوسیوس و ریگولوس نگاه کرد و لبخندی زد:
- خیلی خب. من باید مدارک رو بررسی کنم. ختم جلسه!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۱:۱۶ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
#25

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین

- ختم جلسه!


در همین هنگام در دادگاه برای چندمین بار باز شد و هیکل زنی باریک با چشمانی نگران و صورتی رنگ و رو رفته ظاهر شد.
زن قبل از ورود نگاهی به قاضی انداخت و با صدایی گرفته گفت:
-ببخشید که دیر کردم.آیا میتونم وارد بشم و ادعام رو بگم؟

قاضی اندکی به فکر فرو رفت و پس از چند لحظه سری تکان داد.
نارسیسا با قدم هایی محکم جلو آمد.همچنان سعی می کرد نگاهش را از لوسیوس بدزدد.

-قاضی محترم دادگاه,طبق احضاریه ای که از طرف شما به دست من رسید. من باید ثابت کنم که مالک اصلی ویلای بلک ها کیه.طبق اسنادی که وجود داره سیریوس بلک پسر ارشد عموی من خیلی وقت پیش از خانواده ترد شده و نمیتونه هیچ ادعایی داشته باشه.پس از اون نوبت به برادر کوچکترش یعنی ریگولس بلک میرسه اما طبق سندی گویا خواهرم نشون داده و من نمیخوام با نشون دادن دوبارش وقت شما رو بگیرم ایشون هم خیلی وقت پیش از داشتن این ویلا محروم شدند.و سند دیگه ای هم که وجود داره اینه که نام هر دوی اینا از فرشینه ی خانوادگی حذف شده.

نارسیسا چند لحظه ای سکوت کرد تا نفسی تازه کند.در این هنگام قاضی بار دیگر مدارکی را که بلاتریکس ارایه داده بود را از نظر گذراند.

-مدعی های بعدی این ویلا من و خواهراهام هستیم.اما خواهرم آندرومیدا بلک نیز از داشتن این ارثیه محروم هست.چون وقتی که رفت و زن یه مشنگ شد به کل نامش از فرشینه ی خانوادگی و شناسنامه های پدر مادرم پاک شد!پس میمونیم من و بلا .و تا اونجایی که من اطلاع دارم به هردومون به یک میزان ارث میرسه.

در این هنگام بلا با خشم از جایش بلند شد و رو به نارسیسا گفت:
-تو خودت گفتی که میخوای بری سفر مجردی!همه هم شاهد بودند!پس نمیتونی ادعایی داشته باشه.

نارسیسا با دقت به خواهرش نگاه کرد.آدم ها چقدر زود رنگ می باختند! اول لوسیوس و حالا خواهر غزیزش!

-بلا من گفتم میرم سفر ولی نگفتم که میرم بمیرم!مگه سفر چقدر طول میکشه؟

سپس بار دیگر صورتش را به سمت قاضی چرخاند و با حالتی که سعی در مخفی کردن بغضش می کرد شروع به صحبت کرد:

-جناب قاضی من باید در مورد قصر مالفوی ها هم توضیح بدم.من هیچ ادعایی برای این قصر ندارم و همونطور که دفعه ی قبل هم گفتم من هیچ مهریه ای طلب نمیکنم.بعد از این وضع مهریه به چه دردم میخوره؟!

بعد در حالی که به سختی می لرزید و همچنان بغضش را قورت می داد ادامه داد:
-مهریه یعنی مهر!من به زور مهر نمیخوام.شوهرم لوسیوس دیگه منو دوست نداره و نمیخواد به زندگی با من ادامه بده.منم هیچ اصراری ندارم چون میدونم که به اصرار نمیشه کسی رو دوست داشت.اما به زورم مهریم رو نمیگیرم اینم باشه هدیه ای از طرف من به آقای مالفوی.من مهریم رو میبخشم.من هیچ صدقه ای رو نمیخوام!

بعد نگاهی گذرا به لوسیوس که با دهانی باز به او خیره شده بود انداخت.سپس با قدم هایی محکم دادگاه را ترک کرد.

-اهم اهم!ختم جلسه!



Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۸
#24

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
- قاضی محترم دادگستری شعبه ی 13! بدین وسیله اعلام می کنم که این ویلا متعلق به من می باشد!

قاضی عینک گردش را روی صورتش جا به جا کرد و قلمش را بالا گرفت:
- دلیلتون رو ارائه کنید.

بلاتریکس لسترنج، ابروانش را بالا انداخت و اخمی کرد:
- دلیل بالاتر از این که من بلاتریکسم؟

قاضی متفکرانه به وی خیره شد و به فکر فرو رفت. در همین لحظه لوسیوس مالفوی از آن طرف سالن فریاد کشید:
- خب من دیگه برم. تکلیف ملک ما معلوم شد.

بلاتریکس با عصبانیت به لوسیوس نگاهی کرد و زیر لب غرید:
- من مدرکی دارم که ثابت می کنه قصر خانواده ی مالفوی هم متعلق به منه!

قاضی شانه هایش را بالا انداخت و بلا ادامه داد:
- چه مدرکی بالاتر از این که من بلاتریکسم؟

مورگانا آهی کشید و موهای بلندش را پشت سرش انداخت.
- دلایل شما باید منطقی و واضح باشن خانم لسترنج! این دلایل مارو به جایی نمی رسونه.

بلاتریکس کروشیویی را به طرف قاضی فرستاد و تکه کاغذی را روی میز او انداخت:
- تموم شبو دنبال این مدرک می گشتم. توی قدیمی ترین صندوق گنجینه های خوانوادگیمون پیداش کردم. این مدرک نشون میده که ریگولوس بلک از خاندان بلک طرد شده و به هیچ عنوان حق نداره که ادعایی درمورد املاک ما داشته باشه!

قاضی یکی از ابروهایش را بالا انداخت و مشکوکانه به تکه کاغذ خیره شد. ریگولوس معترضانه دهانش را باز کرد که در یک لحظه با برخورد کروشیویی دیگر به حلق (!) وی، دهانش بسته شد و بلا ادامه داد:
- طبق این مدرک ریگولوس بلک، مدرک قهوه ای رنگ را تایید کردند.

قاضی عینکش را به چشم زد و با دقت به امضا نگاهی کرد. ریگولوس که از شدت عصبانیت سرخ شده بود زیر لب غرید:
- طلاق نارسیسا و لوسیوس به ما ها چه ربطی داره! قصر مالفوی به لوسیوس میرسه و خانه ی بلک هم همونطور که قبلا در اختیار خاندان بلک بود، در اختیار همه ی ما خواهد بود.

قاضی مشکوکانه به ریگولوس نگاهی کرد:
- بی اجازه ی دادگاه صحبت کردید؟ توهین به قانون؟ می دونید مجازات کیفریش چقدره؟!

سپس آهی کشید و ادامه داد:
- خب خانوم لسترنج! تا اینجای حرف های شما رو شنیدیم...اگر فرض کنیم که با توجه به این مدارک ریگولوس بلک از لیست مالکین ویلای بلک حذف میشه..بو با توجه به این موضوع که بلک دیگه ای در خواست سهم از این ویلا نکرده و مدعی نیست...باز هم کس دیگه ای هست که باعث میشه شما نتونید صاحب مطلق اون ویلا باشید. خواهرتون نارسیسا بلک.

چشمان بلا برقی زد.
- سیسی به من گفته که از وقتی از شر لوسیوس خلاص شده، تصمیم گرفته که مجردی سفر کنه. پس احتیاجی به ویلا نداره. اما باز هم..سیسی خواهر منه و من و سیسی نداریم! درضمن من خواهر بزرگترم در نتیجه ویلا متعلق به هر دوی ما خواهد بود. اما من بزرگترم! زورم هم بیشتره! سهم من باید بیشتر باشه!

قاضی با دقت همه چیز را نوشت و قلمش را روی میز انداخت.
- خب..دیگه صحبتی ندارید؟

- دیگه صحبتی ندارم!

سپس شنلش را پوشید و آهسته از سالن خارج شد. قاضی به برگه هایش نگاهی کرد و آن هارا در کیف کوچکی که روی میز بود چپاند. سپس با چکش سبز رنگش روی میز کوبید:
- ختم جلسه!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
پیام زده شده در: ۲:۳۹ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۸
#23

سهیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۸ دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 35
آفلاین
یهو در دادگاه باز میشه و دو سه تا جادوگر درحالیکه یه برانکار دستساز رو حمل میکنن وارد میشن. داخل برانکار جسم نحیف و نزاری قرار گرفته.

اونا برانکارو میذارن وسط صحن دادگاه و میرن یه گوشه می ایستن.

لوسیوس مالفوی با زحمت فراوان شروع به حرف زدن میکنه: م... م...

قاضی دستور میده یه لیوان آب بیارن. لیوان آبو میریزن رو سر لوسیوس تا به حرف بیاد.

لوسیوس: ها... اخیش... من در شرایط جسمی خوبی قرار ندارم...

قاضی میپرسه: چه بلایی سر شما اومده؟ شما بیمارستان بودید؟

لوسیوس: راستش اون روز منو بردن بیمارستان که بستری کنن. بعد نمیدونم کدوم بی وجدانی در بیمارستانو تخته کرده بود هر کی هم میرفت بستری بشه مینداختش بیرون...


قاضی با چکش میکوبه رو سر بقل دستیش و میگه: دادگاه رسمیه! بحث حاشیه و کذب نداریم. لطفا حرف مرتبط با موضوع بزن.

لوسیوس: بله... من... نظری... ندارم... ولی قصر پدر بزرگم... مال پدربزرگمه... میخوایم بکوبیم برج بریم بالا.... ویلای آبا و اجدادی بلک ها هم... مال بلک هاست... بهتره به جای اینکه نصفشون کنیم، هر خانواده... ملک خودش رو برداره و بره پی کارش...

ابرکسس میگه: ایضاً دراکو مالفوی هم جزو املاک ما تلقی میشه!


همه شدیدا در فکر فرو میرن.


ارزشی محافظه کار
تصویر کوچک شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.