هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۱
#57

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین

هر سه مرگخوار کمی خود را جم و جور کردند تا آماده ی خروج شوند تا اینکه گارسون زن با بی حوصلگی اومد و صورت حساب رو پرت کرد به طرف روفوس!

روفوس نگاهی به صروت حساب کرد و بعد از اینکه قیمت رو دید ، شکه شد اما خیلی زود خواست نقشه اش را عملی کند و با نگهای دل ربا به طرف گارسون شروع به نگاه کردن کرد و بعد گفت: « میشه از ما پول نگیری خوشگله! »

در همین لحظه گارسون زن سیلی محکمی به صورت روفوس زد و بعد گفت: « یعنی چی مرتیکه؟ تا پول ندین نمی تونین از اینجا خارج بشین! »

در همین لحظه گارسون مرد که عاشق لینی بود نزدیک شد و رو به گارسون زن ، گفت: « چی شده؟ »

زن: « اینا پولشون رو می خوان ندن! »

گارسون مرد نگاهی به اونا کرد و بعد از اینکه لینی رو دید ، بازم حس عشقولانش بیدار شد و رو به گارسون زن کرد و گفت: « اونا چند دقیقه پیش صورت حساب رو پاس کردن! »

زن گفت: « واقعا؟ »

گارسون مرد گفت: « بله! » و زن گارسون یه نگاه عصبانیه دیگه نیز به روفوس کرد و رفت. گارسون مرد به طرف لینی اومد و گفت: « من چند دقیقه دیگه شیفتم تموم میشه! » و بعد من من کنان گفت: « میشه ب..بعدش ... کمی ... با ه...هم قدم بزنیم! »

لینی: « باشه! »

گارسون مرد دست لینی رو گرفت و با هم رفتن تا گارسون لباس کارش رو در بیاره و بعد برن قدم بزنن! لودو و روفوس هم مات مونده بودن که چیکار کنن تا اینکه روفوس گفت: « لودو میشه کمکم کنی تا این گارسون زن هم بیاد با من قدم بزنه؟ »


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۱ ۱۲:۱۲:۱۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱
#56

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۳:۰۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6341
آفلاین
خلاصه:

لودو بگمن و روفوس اسکریم جیور که تو دارالمجانین لندن بستری شدن،نقشه کودتای جدیدی رو کشیدن و قصد دارن با خوردن معجونی همه قدرت لرد سیاه رو جذب کنن.ولی بعد از خوردن معجون غیب و در شهری ناشناس ظاهر میشن.لینی هم که دور از چشم اونا ته مونده معجون رو خورده به همونجا میره.
چوب دستی همراهشون نیست و ظاهرا هیچ جادوگر یا ساحره ای در این شهر وجود نداره.مرگخوارا تو شهر سرگردون میشن.اول عضو یه گروه اراذل و اوباش میشن و بعد ازش اخراج میشن.میرن سینما فیلم سه بعدی ببینن...ولی فیلم هری پاتره و مرگخوارا با دیدن لرد روی صفحه سرو صدا راه میندازن و از سینما هم اخراج میشن.
پروژه بعدیشون شام خوردنه...که با دزدیدن پول از صندوق صدقات به رستوران میرن.تو رستوران لینی عاشق یه گارسون میشه و روفوس عاشق یکی دیگه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لودو نگاهی به دو مرگخوار بی اشتها انداخت.
-شماها که همش با غذاتون بازی میکنین.حیف اون همه زحمت نیست؟هشت بار اون میله رو تو اون صندوق انداختیم تا تونستیم این پوله رو در بیاریم.

لودو ضمن اشاره به تنها اسکناس کهنه و پاره ای که در دست داشت، شروع به خوردن غذای روفوس کرد.در حالیکه سر لودو فقط پنج سانتیمتر با بشقاب غذا فاصله داشت و دهانش کاملا پر بود سه گارسون زن بسیار زیبا از کنارش عبور کردند....ولی طبیعتا لودو آنها را ندید!

بعد از تمام شدن غذا روفوس که همچنان به گارسون زن خیره شده بود با اشاره دست او را صدا کرد.
لودو با عصبانیت زیر لب زمزمه کرد:
دیگه چی میخوای؟شیش تا دستمال سفره ازش گرفتی.هشت بار چنگالت روی زمین افتاد.شونزده بارم گفتی لیوانت لکه داره و باید عوض بشه.راستش دیگه زیاد با علاقه نگاهت نمیکنه!

گارسون به میز نزدیک شد و با حالتی کلافه گفت:برای بار سی و یکم...بفرمایید!

روفوس مشتاقانه به چشمان گارسون خیره شد.امیدوار بود مشنگها هم کمی ذهن خوانی بلد باشند.
-غذای ما تموم شد...لطفا صورت حسابمونو بیارین.و اشتباه نکنین.ما بسیار پولداریم.پدر و مادر من از مشنگهای متمول این شهر بودن.هشت تا کاخ تو همین خیابون...

گارسون بدون توجه به صحبتهای روفوس از میز فاصله گرفت.روفوس اسکناس پاره را از لودو گرفت.
-بدش به من...مطمئنم اگه دو تا از این نگاها بهش بندازم کلا از گرفتن پول منصرف میشه و میتونیم پولمونو برای خودمون نگه داریم.




ویرایش شده توسط لردولدمورت در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۱۰ ۱۴:۳۱:۴۸



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
#55

روفوس اسکریم جیور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۵ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 690
آفلاین
نیم ساعت بعد ...
رستوران نان داغ ، کباب چاغ


سه مرگخوار گمشده و گرسنه پس از دزدیدن پول از صندوق و کمی جستجو توانستند رستوران نسبتا خلوتی را در حاشیه شهر پیدا کنند و وارد آنجا شوند ...

- میتونم کمکتون کنم ؟ شما چی میل دارین ؟

و باز هم مثل دفعه ی قبل خود گارسون بدون آنکه اجازه ی حرف زدن به مرگخواران بدهد ، گفت : غذای مخصوص سرآشپزما ، امروز خوراک دم مارمولک به همراه خون عنکبوته . بیارم واستون ؟

لینی نگاهی به گارسون انداخت و گفت : عذرمیخوام آقا ! من و همراهام علاقه ی زیادی به قورمه سبزی داریم . ممکنه که برامون قورمه سبزی بیارید ؟ :pretty:

گارسون که تا آنموقع چشمش به لینی نیفتاده بود ، با دیدن لینی ماتش برد . تنها به لینی خیره شده بود و اصلا تکان نمیخورد .

- این چرا اینجوری به لینی نگاه میکنه ؟

- لابد بهش شک کرده . میگم یه وقت نره زنگ بزنه اون آبی قرمزیه بیان اینجا

و همچنان گارسون به لینی و لینی به گارسون زل زده بودند . به نظر میرسید که عشق در نگاه اول کار خودش را کرده بود ...


پنج دقیقه بعد ...

بشقاب های قورمه سبزی بر روی میزی که سه مرگخوار دور آن نشسته بودند ، دیده میشد . لودو و روفوس با اشتیاق فراوان مشغول پرکردن شکم هایشان بودند ولی لینی تنها با ظرف غذایش بازی میکرد .

- لینی ، چت شده ؟ چرا غذاتو نمیخوری ؟
- چیز خاصی نیست . اشتها ندارم .

روفوس که هنوز هم گرسنه به نظر میرسید ، با دهانی پر به لینی گفت : پس اگه غذاتو نمیخوری بده من بخورم .

ده دقیقه بعد ...

روفوس و لودو بدون توجه به لینی که در حال فکر کردن بود ، مشغول خواندن اسامی غذاهای درون فهرست بودند و با هم در مورد مزه ی غذاهایی که تابه حال نخورده بودند ، بحث میکردند .

در همین لحظه بود که یک گارسون زن از در پشتی رستوران وارد شد و به سمت میز مرگخواران جهت جمع کردن بشقاب های خالی ، به راه افتاد .

- امیدوارم که از غذاتون لذت برده باشین . :pretty:

همین که روفوس سرش را از لیست غذاها برداشت ، با دیدن چهره ی گارسون خشکش زد ! به نظر میرسید که عشق در نگاه اول در مورد روفوس و گارسون زن هم مصداق داشت .

مرگخواران هنوز درون رستوران بودند و دو نفر از آنها عاشق شده بودند . هنوز هم شانس برای عاشق شدن لودو وجود داشت !


خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
#54

فنریر گری بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۱ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
روفوس نگاهی به صندوق میندازه و میگه:
- به نظرتون چطوری باز میشه؟ این پشت یه جای کلید هست که خب ما کلید نداریم.

- کلید چیه، بچه شدی؟ حالا که چوب دستی نداریم باید از زور بازومون استفاده کنیم، برو کنار بچه جون بذار یه مرد کار رو انجام بده!

لودو اینو میگه و جفت پا میره تو صندوق! به نظر میرسید زور بازوی لودو اونقدر که باید زیاد نبود چون خودش پخش زمین شد (به این حالت: ) ولی صندوق تکون نخورد (حالت صندوق: ).

لینی مشغول بررسی صندوق میشه و شکافی رو بالای اون پیدا میکنه که مشنگ ها پول ها رو از اون تو داخل صندوق میریزن. بعد با دست چند ضربه به صندوق میزنه و بعدترش مغز ریونکلاییش رو به کار میندازه.

- میدونین، جنس این صندوقه خیلی خیلی محکمه. با مشت و لگد تنها چیزی که بدست میاریم دست و پای شکسته خودمونه. من یه فکر هوشمندانه دارم! این شکاف رو روی صندوق میبینین؟

لودو و روفوس با همدیگه:
- هوم

- خیلی کوچیکه پس نمیشه با دست از داخلش چیزی برداشت. به جاش ما به یه تیکه سیم بلند و یه آدامس احتیاج داریم...

لودو و روفوس با همدیگه:
- هوم؟

- ...که ادامس رو بچسبونیم سر سیم و بکنیم اون تو و پول های کاغذی ضایع مشنگ ها بچسبه بهش و ما بکشیمش بالا.

لودو و روفوس با همدیگه:
- هوم!



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
#53

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۶ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
لودو سرشو محکم به دیوار نزدیکش میزنه و با فریاد میگه: این که نشد زندگی! هی از همه جا پرتمون میکنن بیرون، اونا مشنگن واقعا، ولی وقتی بهشون میگیم مشنگ ناراحت میشن، گروه اراذلشون انقدر ترسوئه که پرتمون میکنه بیرونف من خسته شدم میخوام برگردم خونه ی ریــــــــدل! :vay:

لینی برای رفع آلودگی صوتی دستشو مشت میکنه و میکوبه تو سر لودو و سه نفر تو یه خیابون تاریک و باریک در سکوتی سرد فرو میرن.

بعد از چند دقیقه روفوس به شکمش اشاره میکنه و میگه: من گرسنمه!

لینی که از اول این ماجرا حس میکنه یه چند کیلویی کم کرده و داره به وضعیت جسمانی ایوان شبیه میشه میگه: با کدوم پول بریم شکممونو پر کنیم آخه؟

همون موقع ماشین مدل بالایی از مقابلشون میگذره و کمی اون طرف تر متوقف میشه و شیشه ی کنار راننده پایین کشیده میشه و دستی از اون بیرون میاد و شیء کاغذی رو میندازه تو صندوق کنارش.

بعد از دور شدن ماشین سه مرگخوار از سر کنجکاوی به صندوق نزدیک میشن و روش رو میخونن: صندوق صدقات

چند دقیقه بعد زنی با دو تا از بچه هاش به سمت صندوق میاد و مثل سوار اون ماشین دوباره یه چیزی میندازه تو صندوق و میره.

لینی بشکنی میزنه و میگه: حالا فهمیدم! اینایی که اینا میندازن این تو پوله!

لودو صندوق رو ورانداز میکنه و میگه: بعد من میگم مشنگن ناراحت میشن! مگه دیوانه ن پول بی زبونو میندازن تو صندوق؟

لدو با خوشحالی جواب میده: حتما واسه مایی که پول نداریم میندازن! زودباشین در صندوقو باز کنین یه کم پول برداریم بریم شام بخوری! :pretty:


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۱۵:۵۷:۰۷

Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
#52

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۲۰:۰۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4910
آفلاین
هر3 مرگخوار به نوک صندلیشون نزدیک میشن تا در فرصت مناسب از لرد کمک بخوان و به اون ملحق شن. تو این مدت روفوس میپرسه:

- به نظرتون چطور دامبلدور حاضر شده محفلیاشو اینطوری بفرسته جلو مشنگا که با مرگخوارا بجنگن؟ الان که جامعه جادوگری لو رفت!

لودو با حالت خشنی به روفوس نگاه میندازه و میگه: چه اهمیتی داره! بذار این مشنگای بی خاصیت بفهمن که چقدر ناتوانن!

لینی گوشزد میکنه: بهتره حواسمونو جمع کنیم و تو موقعیت مناسب از لرد کمک بخوایم.

لودو و روفوس ساکت میشن و هرسه به جلوشون خیره میشن. صحنه عوض میشه و اینبار مرگخوارا و لردو نشون میده که یه گوشه ی جنگل دور هم جمع شدن.

لودو دستشو طوری که دو نفر دیگه ببینن بالا میگیره و شمارش معکوسو شروع میکنه: 3 ... 2 ... 1 !

هرسه همزمان از رو صندلیشون بلند میشن، به سمت لرد و مرگخوارا می دون و هوار میکشن: ارباب ما اینجاییم! به دادمون برسین، معلوم نی کی چوبدستیامونـ...

اما بلافاصله کسایی که تو دنیای مشنگی پلیس نامیده میشن ظاهر میشن و اونارو از صحنه دور میکنن. در این حین لودو و روفوس و لینی مدام فریاد میکشن و همچنان از لرد درخواست کمک میکنن.

پلیسا که این حرکت اونارو آشنایی نداشتنشون با سینمای 3 بعدی یا جنون و دیوانگی و ... تعبیر کردن بدون اینکه گیر چندانی بهشون بدن هرسه تاشونو بیرون سینما پرت میکنن.

- اگه یه بار دیگه این طرفا پیداتون بشه، اونوقته که تک تکتونو میفرستم تو زندان.

لودو، روفوس و لینی با حیرت و شگفتی از رو زمین پا میشن و به هم خیره میشن. هیچ کدوم متوجه نشدن که دقیقا چه اتفاقی افتاده!




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
#51

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
روفوس:ایول لودو.تو عجب نفوذی داری.بزن بریم.

گارسون با سینی جلوی مرگخوارا رو میگیره.
گارسون:کجا دارین میرین؟18 پرس قورمه سبزی به اضافه هشت تا کله و شونزده تا پاچه و چشم و دل و روده و اینا.تازه این(اشاره به روفوس)داشت سعی میکرد دندونای کله رو هم بخوره!جیباتونو خالی کنین ببینم.
وقتی سه مرگخوار جیباشونو خالی میکنن و گارسون میبینه هیچی ندارن میره که رئیس رستوران رو بیاره.چند دقیه بعد گارسون و رئیس عصبانی به مرگخوارا نزدیک میشن.مرگخوارا داشتن بین خودشون حرف میزدن.

لینی:چه شرم آور.اگه ارباب بفهمه مرگخواراش اینجوری تحقیر شدن یک موجود زنده تو این شهر باقی نمیذاره.
لودو:اون علامت شوم رو دوباره فشار بده شاید سرو کله شون پیدا شد.
روفویس:نه بابا کار نمیکنه.چقدر دلم میخواد یه شکنجه درست و حسابی...

قدمهای گارسون و رئیس رستوران کم کم کند میشه.
رئیس:اینا چی دارن میگن؟ارباب؟شوم؟شکنجه؟بابا اینا خطرناکن.ردشون کن برن.:worry:

نیم ساعت بعد مرگخواران سیر وخوشحال سرگرم قدم زدن در خیابانهای شهر هستن.لودو و روفوس برای نوامیس مشنگها مزاحمت ایجاد میکنن و لینی فقط به حالشون تاسف میخوره.
روفوس:میگم این مشنگا عجب موجودات خوبی هستنا.شبم همینجوری بریم یه جا دیگه شام بخوریم.فقط قرمه سبزی نباشه.هی.اونجا کجاس؟چه عکسای خفنی داره.

توجه سه مرگخوار به تصویر زیبای بزرگی جلب میشه و بطرفش میرن.
لینی:ببخشید جناب مشنگ.اینجا کجاس؟
مشنگ:اولا مشنگ خودتی و این دو تا سیب زمینی.دوما سینماس خب.سینما ندیدین.فیلمشم حرف نداره.قسمت آخر هری پاتره.اونم سه بعدی.اتفاقا من چند تا بلیت گرفته بودم.ولی منصرف شدم.اگه بخوایین میدمشون به شما.
روفوس:هوم؟مگه شماها هری پاترو میشناسین؟تا حالا دیدینش؟
مشنگ:شماها مشنگتر از منین!هری پاتر که واقعی نیست.فیلمه.
مرگخوارا بلیتها رو میگیرن و وارد سالن میشن.عینکها رو به چشم میزنن و منتظر شروع فیلم میشن.

نیم ساعت بعد از شروع فیلم:

لینی:اوه.باورم نمیشه.ما به دنیای خودمون برگشتیم.چقدر همه چی عوض شده.مرگخوارا چقدر خنگ شدن.هاگوارتزم خیلی کوچیکه.اینا چرا موقع آپارات کردن دود در میاد ازشون؟ولی مهم نیست.چقدر دلم برای اینا تنگ شده بود.حتی یه لحظه چهره ارباب رو هم دیدم.گرچه چشماش آبی بود!

لودو که محو صفحه بزرگ روبرویش شده همینطور که از پاپ کورن بغل دستیش میخوره زیر لب میگه:من یه نقشه دارم.بهتره الان خودمونو لو ندیم.همینطور که میبینین تعداد محفلیا زیاده.نباید توجهشونو جلب کنیم.صبر کنین.ارباب رو که دیدیم هر سه با هم ازش کمک میخواییم.



ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۱۳:۵۱:۰۹
ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۱۳:۵۳:۰۱

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۵:۵۷ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
#50

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- ینی الان باید پول بدیم به اینا؟

- ولی ما که پول مشنگی نداریم

- بد نیست بدونید من پول خودمون رو هم ندارم! شما چطور؟

- نچ

- من یه ایده دارم مگه اینا هر وقت غذامون تموم بشه ازمون پولشو نمیخوان؟ خوب میتونم بازم غذا سفارش بدیم که فعلا ازمون پول نگیرن

- من موافقم این ایده خلی عالیه لودو تو حرف نداری

- خوب پس با اکثریت آرا تصویب شد

- گارسون، سه پرس قرمه سبزی دیگه بیار

- :vay:

██████████████████

شب بی ستاره ای بود. ستاره های آسمان توسط ابر های سیاه و متراکم پوشیده شده بودند و این باعث میشد سرتاسر خیابان تاریک باشد. همه جا تاریک بود جز حیاط قصری بزرگ در انتهای خیابان که آن هم از دید اکثر مردم خیابان پنهان بود.
سرتاسر حیاط وسیع قصر با چراغ های پرزرق و برق و منقوش و پرنوری که همیشه روشن بودند منور شده بود و زیر نور چراغ ها چند طاووس سفید پرهایشان را باز کرده بودند و خودنمایی می کردند.
ناگهان موش خاکستری و بسیار چاقی که با سرعت به آن سمت می آمد آرامش باشکوه طاووس ها را برهم زد و از میان آن ها دوان دوان عبور کرد و پشت سرش جغد سیاهی که با ارتفاع کم پرواز می کرد نیز عبور کرد. موش به سمت قصر تغییر مسیر داد و جغد که زیرلب فحش های طولانی و کشدار می داد نیز ...

فضای تاریک سالن قصر مالفوی ها آنقدر سنگین و یخ زده بود که حتی نجینی هم جرئت شکستن سکوت جمع را نداشت و از خشم لرد ولدمورت می ترسید.
مرگخوار ها با چهره های مظطرب دورتادور میز با حالت عصا قورت داده نشسته بودند و به چشم روبرو ایشان خیره شده بودند. لرد ولدمورت سرش پایین بود و به بریده های روزنامه و مجلاتی که جلویش روی میز تلنبار شده بود خیره بود و هیچ نمی گفت.
بالاخره سکوت سنگین قصر را صدای هوهو و بالا بال زدن جغدی شکست ... صدای بال بال زدن لحظه به لحظه نزدیک تر می شد تا این که بالاخره لحظه ای مقابل چارچوب در قرار گرفت و ذره ای از خشم فراوان لرد ولدمورت در قالب اشعه ای سبزرنگ بر سر آن حیوان بیچاره خالی شد.

- افتضاحه افتضاح! سه تا مرگخوار نسبتا عاقل و بالغ گم شدن ... گم شدن! سه تا جادوگر سیاه و خادم لرد ولدمورت!

- ارباب شما که این همه خادم وفادار دارید ... واقعا اون سه نفر این قدر هم بااهمیت نیستن ...

- خفه شو بلاتریکس، به نظرت ارباب به اون سه تا حیف نون اهمیتی میده؟ مهم اینه که خبر گم شدن اونا و عدم اطلاع ما از این که کجا رفتن درز کرده و پیچیده و همه در این رابطه خیالبافی و شایعه سازی میکنن. این خبرهایی که جلوی منه رو خوندی؟ چه سوال مسخره ای بلاتریکس لسترنج که وقتی برای خوندن خبر نداره اون کل وقتشو جلوی آینه در حال وز دادن به موهاش و آرایش میگذرونه. چیه بلاتریکس چرا قرمز شدی؟

- هیچ ... هیچی سرورم.

- خوبه که مشکلی نداری. مسخره است! این همه مانور روی این خبر بی ارزش مسخره است ... تا حالا این همه مرگخوار از ترس ارباب سر به کوه و بیابون گذاشتن و مفقود شدن اما هیچوقت این همه پرت و پلا پشتش نبوده. پشت این قضیه اون ریش دراز و عینکی هستن و الان دارن با دمشون گردو میشکونن ... مهم نیست، مهم خدشه ایه که به اعتبار مرگخوار ها ارد شده و این خدشه باید از بین بره. اونقدر شایعات زیاده که حتی اگر روزنامه ها و مجلات رو هم مجبور کنیم دلیل هایی که ما مبپسندیم رو در این مورد انتشار بدن بازم تردید تو ذهن مردم میمونه، ما باید اعتبار گروه رو با پیدا کردن اون سه تا احمق برگردونیم! همه شما از این لحظه وظیفه اصلیتون پیدا کردن این سه مرگخواره، فهمیدین؟

- بله ارباب.

- خوبه! بعد از این که پیدا شدن و همه شایعات مسخره از بین رفت میدونم چی کارشون کنم.


██████████████████

- عجــــب غذاییه این قرمه سبزی روفوس، یادم باشه دستورشو بگیرم که بدیم به آنی مونی

- موافقم

- بسه دیگه ... من از دست شما دوتا دیوونه شدم، تا کی میخواید اینجا بشینید؟ دیگه صبح شده بهتره یه راهی برای فرار پیدا کنیم

- برو باو! تازه داره به ما خوش میگذرونه ... گارسون؟

- بله قربان؟

- صبحونه هم قرمه سبزی سرو می کنید؟

- نخیر قربان، برای صبحونه کله پاچه و حلیم داریم

یک ساعت بعد

- هی لینی ... لینی؟

- من لینی نیستم من پیکسی ارباب هستم

- اوهوی پاشو دیگه کم کم میخوایم بریم

- نه باو کجا بریم روف من میخوام یه دس کلپچ دیگه با چشم و زبون اضافه بزنم

- بزار واسه فردا، گارسون بیا اینجا حساب کن ببین چقدر شد

- مهمون ما باشید

- من نوکرتم داداچ ما که دیگه مشتری هستیم بزن به حساب، نوکرتم

- باشه داداش راحت باش شما اصن حساب نکن

- کرتیم

- بریم لینی

-


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۷:۰۵:۰۳
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۷:۰۸:۰۸
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۷:۰۹:۴۸

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۴:۰۳ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
#49

ماری مک دونالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۰ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۰:۴۳ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶
از اینجا تا آسمون... کرایه ش چقدره؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 180
آفلاین
- اممم... خوب یکم از اون هوش راونیت استفاده کن دیگه! ببین تو چه دردسری گیر کردیم! :worry:

- من از هوشم استفاده کنم؟ دست گل شما دو تا بود همه اینا ها!

- کار لودو بود!

- چی...-

لینی قبل از اینکه لودو بخواد حرفی در دفاع خودش بگه حرفشو قطع می کنه.
- حالا مهم نیست که تقصیر این بوده! اصلا از اول هم من نباید حرفای شما رو باور می کردم... . حالا دیگه جروبحث کردن فایده نداره! باید یه فکری بکنیم! افتخار می دم از هوش ریونیم استفاده می کنم! شما هم یه کم از اون مغزتون استفاده کنین!

- امم... می گم من گشنمه!

لینی دوباره به دو تا جادوگر فوق العاده باهوش و صبور کنارشون نگاه می کنه و آهی می کشه.
- اینقدر فکر کردی دنبال راه حل گشتی خسته نشدی؟!

- خوب باید انرژی بهم برسه که مغزم کار کنه بتونم فکر کنم دیگه... اونجارو ببینین! فکر کنم یه کافه ای چیزی باشه! بریم؟

چند دقیقه بعد مرگخواران به در کافه می رسن و با احتیاط وارد می شن و یه میز رو انتخاب می کنن.
- چرا اینجوری به ما نگاه می کنن اینا؟ آدم ندیدن؟

لینی در حالی که داره گرد و خاک روی لباسشو می تکونه جواب می ده.
- یه نگاه به سر و وضعمون بنداز, یادت نرفته که تو شهر مشنگاییم؟! اینا که تا به حال ندیدن کسی مثل ما لباس بپوشه!

همون لحظه گارسون به میز نزدیک می‌شه.
- می‌تونم کمکتون کنم؟ چی‌ میل دارین؟

و بدون دادن هیچ فرصتی به مرگخواران ادامه میده: غذای امروزمون قورمه سبزی ( :دی ) با ته دیگ سیب زمینی‌ هست! دسرمون هم شله زرده!

لودو و روفوس نگاهی‌ به معنا - چی‌ میگه این - لینی میندازن.لینی هم که انگار هیچی‌ نفهمیده رو به گارسون میکنه:
- همون که گفتین؟ خوشمزست دیگه؟ بیارین واسمون!

نیم ساعت بعد:

لودو در حالی‌ که به بشقاب‌های خالی‌ با حسرت نگاه میکنه میگه: تموم شد؟ من بازم می‌خوام خوب!

لینی در حالی‌ که سعی‌ میکنه تا بیشترین حد ممکن آبرو داری کنه جواب میده:
- نصفه بشقاب منم تو خوردی! خوب دیگه پاشین! وقت زیاد تلف کردیم! بهتره بریم!ولی‌ واقعا این مشنگا هم عجب غذا‌های خوبی‌ دارنا!

در همون حال گارسون نزدیک میز می‌شه و با گفتن " نوش جان " صورت حساب رو جلو مرگخواران میذاره.

لودو، روفوس و لینی:


Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"









پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲:۲۲ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
#48

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۳:۰۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6341
آفلاین
صدای قهقهه اراذل فضای اتاق را پر کرد.رئیس کمی بیش از حد مجاز به لینی نزدیک شد.
-تو چی هستی؟یه بار دیگه تکرار کن ببینم!

لینی که با شنیدن صدای زمزمه وار رئیس، بشدت دلتنگ لرد سیاه شده بود دستش را در جیب ردایش کرد...ولی همانطور که انتظار داشت خبری از چوب دستی نبود.پس به سختی لبخند زد!
-گ...گفتم...من تحت فرمان شما هستم.اصلا بیایین درباره رئیس پلیس حرف بزنیم.گفتین اسمش گودرکه.گریفیندور که نیست؟صد در صد نیست.چون همون اول گفتیم که اینجا شهر مشنگاس...چرا این شکلی شدین الان؟ناراحت شدین گفتم مشنگ؟خب من حرفمو پس میگیرم.فراموشش کنین.اصلا گفته بودین علامت اراذلی رو کجا میزنین؟بفرمایین بزنین دیگه!

رئیس کمی عقبتر رفت.اشاره ای به معاونش کرد.
-آستیناشونو بزن بالا.باید علامتگذاری بشن.قبل از اینکه گروه های دیگه بیان سراغشون.

معاون آستین چپ لودو را بالا زد...با دیدن علامت شوم برای چند ثانیه به آن خیره شد.
-ارباب؟اینا خودشون علامت دارن...چقدرم مخوفه!

رئیس اراذل نگاه وحشتزده ای به علامت شوم انداخت.
-یه جوریه...انگار زنده اس!آدمو خوف برمیداره...میگم اینا رو ردشون کن برن.من حوصله دردسر ندارم!

به این ترتیب سه مرگخوار با لگد از مقر حکومتی اراذل اخراج شدند!

لینی با دیدن خیابان تاریک و صدای جغدی که مشخص نبود در شهر چکار میکند و همچنین حضور دو مرگخوار شجاع و قدرتمنددر کنارش، از وحشت به خود لرزید.
-حالا باید چیکار کنیم؟!


ویرایش شده توسط لردولدمورت در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۲:۴۰:۱۲








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.