هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۲

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۲ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
با دور شدن از فنریر، انگار با همان سرعتی که شجاعتش را بدست آورده بود، آن را از دست داده بود. چو از شدت ترس و اینکه چه چیزی ممکن است در پشت آن در منتظرش باشد، فقط همان گونه بی حرکت ایستاده بود و قلبش با شدت بیشتری در حال تپیدن بود. قلبی که احتمالا تا مدتی دیگر رو به زوال میرفت و تنها برای کارهای شیطانی و خبیثانه می تپید ولی ... کسی در را باز نکرد!

حتی صدای پای نزدیک شدن شخصی را هم نشنید. با اینکه چنین انتظاری را نداشت، اما همین اتلاف وقت باعث شد بیشتر به خودش بیاید و آمادگی رو در رویی با اتفاقات جدید پیش رویش را داشته باشد.

دوباره دست هایش را جلو برد و زنگ را به صدا در آورد. اینبار، برخلاف دفعه ی پیش، بی درنگ صدای چلکی شنیده شد و در کمی تکان خورد و به عقب رفت. چو برای آخرین بار نفس عمیقی کشید و شروع به هل دادن در کرد و لحظه ای بعد ... در ابتدای سالن ورودی عظیم خانه ریدل قرار داشت.

چو آب دهانش را قورت داد و چند قدم جلوتر رفت، باید شایستگی خود را برای حضور در آنجا به همه نشان میداد، قدرتی را که هر مرگخواری باید داشته باشد ... بنابراین با صدای بلندی پرسید:

- باید کجا برم تا بتونم لرد سیاهو ببینم؟

بدون ذره ای لرزش صدا این را بیان کرده بود. خودش هم از کار خودش شگفت زده شد. درحالیکه در مقر مرگخواران و در حضور آن ها بود، توانسته بود با شجاعت خواسته ی خودش را بیان کند. همین اتفاق باعث شد اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند و چند قدم دیگر به جلو بردارد.

فلور دلاکور، نیمه پریزاد زیبای مرگخواران به ناگاه جلویش ظاهر شد و در حالیکه چرخی به دور چو میزد، به دقت به برانداز کردن او مشغول شد. در تمام این مدت، چو تلاشش را به کار بست تا اثری از ترس در چهره اش نمایان نشود و بتواند شجاعت یک مرگخوار را به او نشان دهد.

فلور چینی به صورتش داد و پرسید: با ارباب ما چی کار داری؟

چو با شجاعتی که دوباره آن را بدست آورده بود، لب به سخن گشود: باید با خودش صحبت کنم. در ضمن ...

توجه فلور با آخرین کلمه ی چو بیشتر شد. انتظار نداشت که غریبه ای وارد چنین جایی شود و این گونه با او، مرگخوار پرسابقه ی ارباب، صحبت کند.

چو ادامه داد: در ضمن، فکر کنم بزودی اون ارباب منم میشه.

فلور پوزخندی زد و بدون اینکه جواب سوال اولیه ی چو را بدهد از او دور شد. چو که شوکه شده بود پشت سرش فریاد زد: جوابمو ندادی!

اما فلور پشت در اتاقی ناپدید شد و صدای بسته شدن در، در سرتاسر سالن طنین انداخت. دوباره سکوت، دوباره تنهایی و دوباره ترسی که به وجودش بازگشته بود ...




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹:۰۷ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
چو که بر خلاف میلش دست هایش به شدت می لرزیدند، دستانش را مــشــت کرد و بــه طـرف جایی که از آن ان صـدای مرموز آمده بود چــرخید؛ سپس بــا نگاه و اخلاقی اشــرافی که فقط مـخـتص کسانیست که در عـمارت چانگ بزرگ می شوند، گفت:
-چــو چـانگ... اومــدم تا به جبهه ی سیاهی بپیوندم!

صــدا با لحنی که انگار سعی می کند چیزی را به یاد بیاورد؛ پرســید:
-چــو چانگ؟

-نــه خــیر، بانو چو چانگ!

-شــوخی می کنی؟ چانگ؟ نــکــنه تو همون دوست دخترِ سوسوله ســیـفـیـت مـیفیته اَسـبقه پـاتری؟

فــنــریر همانطور که با خنده ای به شدت دلهره آور این کلمات را بیان می کرد از سایه ها بیرون آمد. چو همانطور که از شدت وحشت ناخن هایش به درون گوشــت دستش نفوذ می کردند نگاهی به چهره ی گری بـک معروف که لکه های خون آن را پوشانده بود انداخت و جواب داد:
- نــه خـیـر، من تنها چیزی که نیستم ســفــید و دوست دختره پاتر و سوسوله!

سپس با شجاعت و جسارتی که تا به حال درون خودش نیافته بود ادامه داد:
-الان هم مایــلم لــردو ببینم، نه شمارو!

فــنــریر که از شدت خشم دندان های تــرسناکش را روی هم می کشید قـدمی به طرف چو برداشت سپس هنگامی که جمع شدن غــریزی چو از شدت ترس را دید آن خــنــده دلهره اور را تکرار کرد و گفت: دخــتــره ی بیچاره... برو تو...! اون تو خــیـــلی چیزای بدتر از تبدیل شدن به گرگینه و تهدیدای من در انتظارته!

سپس چرخید و دوباره در تاریکی ها گم شد. چو که آوای ضـربان قلبش را بلند تر از همیشه می شنید بـه سرعت به طرف در رفت. سنگینی نگاهــی که حس می کرد مجبورش کرد که بدون این که دوباره به عواقب کارش فکر کند، بدون ذره ای درنگ زنگ عمارت را به صدا در آورد.


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۰:۰۵ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۲

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
چو در تاریکی قدم های بلندتری برداشت تا خود را به مکانی خارج از دید کنجکاو شب زنده داران آنشب برساند. شوق او برای پیوستن به ارتش سیاهی زیاد بود اما نه آنقدر که در آستانه پیوستن به آن او را در معرض خطر حمله ناگهانی وزارت خانه قرار دهد. دقایقی بعد درحالیکه شنلش پشت سرش تاب می خورد خود را به گوشه ای تاریک کشاند و چشمانش را بست تا افکارش را بر روی خانه ریدل متمرکز کند... جایگاهی که سرورش را می توانست در آنجا ملاقات کند...
بلافاصله درد و فشاری غیرقابل تحمل وجودش را در بر گرفت و چون مشتی آهنین او را در خود فشرد چنانکه از شدت فشار گمان برد هر لحظه ممکن است راه تنفسش بند آید....
لحظه ای بعد درد و فشار به همان صورت که پدید آمده بود ناپدید شد. چو لرزان از فشار آپارات درجایش اندکی تلوتلو خورد. وزش باد سردی را بر پوست صورتش حس می کرد. فضا از بوی مرگ و نیستی آکنده بود...
کمی طول کشید تا توانست ذهنش را بر روی موقعیت جدیدش متمرکز کند. درحالیکه اندکی نفس نفس میزد سرش را بلند کرد و دسته ای از موهایش را از روی صورتش کنار زد تا به نمای عمارتی عظیم در فاصله چند متریش بنگرد... خانه لرد ولدمورت. بازتاب ضعیف نوری که از برخی از پنجره های آن می تابید از وجود فعالیت در عمارت خبر می داد.
قلب چو از شوق در سینه لرزید... تا رسیدن به ارباب سیاهی ها تنها چند متر فاصله داشت. گام های لرزانش بی اراده او را به جانب عمارت عظیم راهنمایی کردند...
- ایست!کیستی سیاهی؟
این فریاد خشن چو را وادار ساخت تا بر خلاف میلش بر جا بایستد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید سوژه خیلی جدی بود...برای همین کم نوشتم تا خواننده احتمالی از خوندنش خسته نشه.
فیلیوس عزیز... می دونم تو پستتون اشاره کردین که قراره تا خونه ریدل مشکلات زیادی برای چو پیش بیاد ولی من فکر کردم در آستانه پیوستن به ارتش سیاهی این مشکلات براش پیش بیان جالبتر میشه!مثلا آزمونای احتمالی که لرد ازش به عمل میاره و همکاری با سایر مرگخوارا و پشت کردن به دوستای سفید یا رفتاری خلاف میلش با اونا داشتن و از این حرفا!


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۱۳ ۰:۱۰:۵۹


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۲

پروفسور فلیت ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۰:۲۷ سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۳
از خوابگاه اساتید هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 288
آفلاین
× سوژه جدید ×



- وایسا لعنتی!

نگهبان در حالی که برای چندمین بار فریاد می زد، این بار نیز با صدایی بلند تر جمله قبلی را تکرار کرد. اما این بار دیگر منتظر نماند و نایستاد. بلکه با سرعت دوید و در این حین زیر لب به آن شخص فحش می داد.

از تعقیب شونده چیزی جز یک شنل سیاه که کلاهش را نیز بر سر کشیده و در آن تاریکی شب به خوبی دیده نمی شد، چیزی مشخص نبود. اما موهای بلندش در حالی که چند تار آن نیز از شنلش بیرون زده، و چوبدستی اش، نیز دیده می شدند.

نگهبان همچنان می دوید. از روبروی عمارتِ چانگ، در حال دویدن بود و در چند متری آن دختر قرار داشت. باد سوزناکی به صورت هردو می خورد و گوش و صورتشان را سرخ کرده بود. گرچه درباره دختر این یک حدس بود اما گونه ها و بینی برافروخته ی نگهبان که اکنون نفس نفس می زد به وضوح مشخص بود.

نگهبان بالاخره پس از چند لحظه پر هیجان در آن شبِ آرام، خسته شد و چوبدستی اش را از شنلش بیرون کشید؛ یک بار دیگر فریاد زد:

- وایسا، دِ لعنتی!

سرعتش را کم کرد و وردی را با صدای بلند فریاد زد.
- استوپفای !

دختر شنل پوش، از سرعتش کاست و لحظه ای چند سانتی متر، جاخالی داد و در حالی که از دقت
بی نظیر نگهبان تعجب کرده بود، ایستاد و چوبدستی اش را با ظرافت و دقتی تحسین برانگیز بیرون کشید. چوبدستی اش را بالا برد و زیر لب تنها زمزمه کرد:
- موبیلیکورپوس

در ادا کردن آن ورد هیچ تردیدی نداشت؛ باید به زندگی به سبک سیاه عادت می کرد. زیر لب با خود گفت:
- کارت خوبه، چو! ارباب راضی خواهد بود ...

نگهبان مانند یک عروسک خیمه شب بازی که در دستان گرداننده اش بالا و پایین می رود از اولین دستورِ دختر اطاعت کرد و خیره به نقطه ای در تاریکی شب، ایستاد. سپس با هر چرخش چوبدستی، مردِ نگهبان، حرکتی می کرد و سپس بعد از اجرای یک ورد فراموش بر روی خودش به سمت عمارت و جایگاهش جلوی درب بازگشت.

در آن تاریکی هیچ کس جز جغدان شب، آن لبخند شوم را ندیدند. آن لبخندی که در آینده بیشتر به کار خواهد رفت.

حال تنها یک نفر در میان آن کوچه ی تنگ و باریک باقی مانده بود؛ دختری که شنل پوش که چو نام داشت و اکنون در میان باد و نسیم سوزناکی که بر صورتش نواخته می شد به سمت جلو پیش می رفت. مقصد او سیاهی بود!




-------------------------------
چو قصد مرگخوار شدن رو داره! از خونه بیرون زده تا به مقصدی که ادرسش رو بلد نیست یعنی خانه ریدل برسه اما نمیدونه تا خانه ریدل (موضوع انجا تمام نمی شود تازه خو گرفتن به سیاهی آغاز می شود.) مشکلات، ماموران و کاراگاه بسیاری به دنبالش خواهند بود ....

+ سوژه جدی است. اما بهتره بگم استقبال می کنم که توش نکته های طنز و جد داشته باشه، اما توی این پست به دلیل موقعیت، نکات طنز رو مناسب ندیدم.

محفلی می‌مانیم !
فیلیوس فلیت‌‌ویک !






ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۴ ۱۷:۳۲:۱۲

دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر کوچک شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر کوچک شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۲

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
نیم ساعت بعدی به این موضوع اختصاص پیدا کرد که آیلین کجا ممکن است رفته باشد.بلاتریکس و نارسیسا قسم میخوردند که صبح همان روز آیلین را در تالار خصوصی اسلیترین دیده اند.لینی و الادورا مطمئن بودند که آیلین عصر همان روز در سازمان حمایت از ساحره ها سخنرانی بسیار کوبنده ای انجام داده و مالی ویزلی مطمئن بود آیلین کلا از خانه ریدل خارج نشده و در گوشه ای سرگرم گذراندن وقتش به بطالت است.
بلاتریکس که فکر انجام عمل جراحی مشنگی روی لرد ناراحتش میکرد رو به مالی کرد:
-وقتی ایده ای میدی کاملش کن.الان دقیقا کجا میتونه باشه؟

مالی ملاقه اش را به چانه اش تکیه داد و گفت:اومممم...خب...راستش...من فکر میکنم با توجه به خشونت ذاتی آیلین و سرو صدای زیادش و انرژی فراوونش و البته غصه های پنهانش برای سوروس...الان میتونه تو مرلینگاه سرگرم گریه کردن باشه.

بلاتریکس:من الان دو تا سوال برام پیش اومد.اول اینکه آیلین برای چی باید گریه کنه؟و دوم اینکه تو اینجا چیکار میکنی؟
مالی که متوجه لو رفتن موقعیت شده بود پا به فرار گذاشت.در حین فرار فریاد زد:آلبوس گفت نرو ها.گفت اینا محبت حالیشون نمیشه.شنیده بودم هیچکدومتون آشپزی بلد نیستین و دارین اسمشو نبرو عذاب میدین.اومدم برای کمــــــــــــــــــــــک!
فریاد کمـــــــــــــک مالی ویزلی بسیار واقعی تر از این حرفها بود که بخشی از جمله اش محسوب شود.الادورا به طرف جایی که مالی ناپدید شده بود سرک کشید.
-افتاده تو چاله ای که نجینی برای خودش کنده بود.میخواست لونه درست کنه.ولی ارباب دعواش کرد و گفت باید مار متمدن تری باشه.

بلاتریکس در آن لحظه اهمیتی به مالی نمیداد.یعنی ممکن بود آیلین داخل خانه ریدل باشد؟یا مجبور میشدند برای پیدا کردنش به سازمان حمایت از ساحره ها بروند؟


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۲

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۲ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
اتاق لرد:

مرگخوارا دسته جمعی جلوی لرد ردیف شدن و تا قبل از حرف زدن فلور، تنها صدایی که سکوت اتاقو میشکوند فش فش های نجینی گرسنه بود.

- ارباب شما باید به فکر لاغر کردن خودتون باشین و تا معجون برسه کمتر بخورین. :pretty:

لرد انگار نه انگار که اصلا حرف فلورو شنیده باشه خودشو با نوازش نجینی سرگرم نشون میده.

فلور:

ایوان با تنه ای فلورو کنار میزنه و گلوشو صاف میکنه.

- ارباب آیا تا به حال دقت کردین که چقدر دامبلدور لاغره؟ :zogh:

لرد در حین نوازش سرشو به سمت ایوان برمیگردونه و میگه: به ما چه! شما هم تا حالا دقت کردین که چقدر دامبلدور مثبت و حال به هم زنه؟

ایوان:

بالاخره بلا به حرف میاد و بعد از تعظیم کوتاهی به لرد میگه: مای لرد! الان معضل همه چیه؟ چاقی! هرچی لاغرتر سالم تر. مطمئنم که شما ترجیج میدین لاغر و با نشاط باشین تا اینکه وقتی پیر شدین مثل دامبلدور کج و کوله و ناقص و بی انرژی نشین!

لرد که سعی میکرد بفهمه ربط لاغری با پیری دامبلدور چیه دستشو تو هوا تکون میده و میگه: خیر! ارباب باید غذاهای مقوی بخورن تا در پیری دچار معضل شبه دامبلدوری نشن. برین برام غذا آماده کنین!

دسته ی مرگخوارا ایلی و دست از پا درازتر برمیگرده و از اتاق خارج میشه. بلا با عصبانیت دوباره حرفشو تکرار میکنه:

- یا تا نیم ساعت دیگه آیلینو پیدا میکنین یا میریم برا عمل جراحی مشنگی! :vay:




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹:۰۷ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
مورفین پس از شنیدن دیالوگ چند متری بلا، روی زمین نشست و با آهی گفت:آغا اشن من خشته شدم!این همه کار کردیم و تلاش کردیم و در راه شلامت ارباب کوشیدیم(!)،تاشیری داشته؟!

فلور نیز با خمیازه ای بر زمین نشست و در کمال تعجب سخنان مورفین را تائید کرد.
-راس میگه!چه وعضشه؟! این همه الکی انرژی مصرف کردیم اما ارباب حتی بیشتر مشتاق خوردن غذاهای رنگ وارنگ و از همه رنگ شده!

-نه که تو خیلی واقعا حضور پر رنگی داشتی!معلوم نیس پشت صحنه داشته مخ کیو میزده...پاشین بینم!

بلاتریکس غرید:از این اسکلتم بالاخره یه حرف درس حسابی شنیدیم.شما اجازه ندارین تسلیم شین،باید یه کاری کنین وگرنه با من طرفین!

فلور در حالی که سرش را روی بالش پر قویش که معلوم نبود از جا ظاهر شده می گذاشت گفت: باشه،باشه حتما!اگه به وجود من احتیاج داشتین صدام کنین!

ایوان به آرامی به بلا که از شدت خشم موهایش بیشتر از همیشه وز کرده بودند زمزمه کرد: لازم نیس اینقد حرص بخوری بلا،به جنبه مثبت ماجرا فک کن.یه ساحره تر گل ور گل کمتر الآن کنار ارباب می پلکه!

بلا بـه طور کاملا ناگهانی گردن فلور را گرفت و فریاد زد:خجالت بکش!تو کنار ارباب می پلکیدی؟!مگه تو کار و زندگی نداری؟!اصن حالا که اینطوری شد،خودت باید یه فکری کنی تا ارباب کمتر بخوره وگرنه همین جا خفت می کنم!

بلا که فکر نمی کرد فلور ایده ای داشته باشد با رضایت به قرمز سپس بنفش شدن پوست سفید او نگاه می کرد و به این فکر می کرد که یک ساحره تر گل ور گل کلا از وی صفحه هستی محو میشود!

-مـــَن...یه...ایده...دارم!

ایوان فوری با شنیدن این حرف از زبان فلور نیمه بی هوش دست بلا را کنار زد پرسید:چه ایده ای؟!ده بگو دیگه!چه قد خر خر می کنی درس حرف بزن خو!

فلور پس از کشیدن چند نفس عمیق، گفت: ما نمی تونیم اربابو بدون خواست خودش لاغر کنیم و نذاریم زیاد بخوره!اما شاید تونستیم با تحریک حس رقابت ارباب اونو مایل به لاغر کردن کنیم!مثلا دیدین دامبلدور چه قد لاغره...؟!


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۶ ۲۱:۵۵:۴۸

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۰:۴۶ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۱۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5779
آفلاین
اصولا بعد از دو (یا سه)پست نباید خلاصه کرد.ولی به در نظر گرفتن این احتمال که طول پست پایینی کمی زیاده و میتونه چند پست محسوب بشه خلاصه میکنیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خلاصه:

سلامتی لرد سیاه در خطره.لرد و نجینی هر دو باید لاغر بشن.برای رسیدن به این هدف هم باید رژیم بگیره و هم ورزش کنه.ولی مایل به انجام دادن هیچکدوم از اینا نیست.مرگخوارا که نگران وضعیت لرد هستن تصمیم میگیرن با دادن معجونی لرد رو لاغر کنن.طرز ساختن معجون رو فقط آیلین بلده که از صبح خانه ریدل رو به مقصد نامعلومی ترک کرده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-خب یه پاتروناس براش بفرست بیاد!

سوروس با بی میلی چوب دستیش را روی میز گذاشت.
-نمیخوام.هر جا که رفته باشه برمیگرده خب.تازه اون زیادم از من خوشش نمیاد.میگه همیشه مایه ننگ و خجالتش بودم.میگه مگه ارباب چی کم داشت که رفتی جاسوس محفل شدی؟

موهای وز کرده بلاتریکس شروع به سیخ سیخ شدن کرد.
-مگه رفتی جاسوس محفل شدی؟

سوروس درحالیکه نگاهش را از بقیه مرگخواران و مخصوصا بلا میدزدید خودش را سرگرم مطالعه کتابی که پیش رویش بود نشان داد.

یک ساعت بعد:

-کتابه خیلی پیچیده اس انگار...الان یه ساعته که سرتم بلند نکردی.

با شنیدن صدای لوسیوس، سوروس کتاب را کنار گذاشت.
-آره.فرمول های بسیار پیشرفته و کارامدی داره.

بلاتریکس کتاب را برداشت و با حالتی تمسخر آمیز جلوی چشمان بقیه تکان داد.
-اوه، بله بله، آموزش معجون های ساده برای مبتدیان....خیلی باید پیچیده باشه!حیف که الان باید رو آیلین تمرکز کنم.آخه این دختره کجا رفته!تا کی باید منتظرش بمونیم؟اگه تا نیم ساعت دیگه برنگرده پیشنهاد عمل جراحی مشنگی رو مطرح میکنم!از اینایی که دور معده یه حلقه میندازن که طرف نتونه چیزی بخوره.ارباب طی این یک ساعت سفارش سه کیک خامه ای با طعمهای مختلف و دو پرس ران درسته هیپوگریف با نوشیدنی و مخلفات داد.تازه الان یه کروشیوی پاکتی از اون بالا برام فرستاده که عصرانه من چی شد!!میخوایین ضعف کنم؟:vay:


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۲

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
لرد درون اتاق تاریک روی تخت نشسته و نگاه چشمان سرخ رنگ و حریصش را به کیک آلبالویی خوش رنگ و لعابی که روی میز قرار داشت دوخته بود. نجینی درحالیکه روی تخت با بی قراری چنبره هایش را پیوسته باز و بسته می کرد به آرامی فش فشی کرد بلکه موفق شود حواس لرد را به خود جلب کند. اما ظاهرا در آن لحظه لرد چیزی به جز کیک را که به او چشمک می زد نمیدید.
لرد: خوشمزه است... چه بویی هم داره... بخورمش؟ فقط یه قاچ کوچولو... اصلا چند کیلو اضافه وزن چه اهمیتی داره؟ من که حالم کاملا خوبه. اصلا از اولم قرار شد این رژیم رو امتحان کنم و از همین حالا هم شروع میشه.
او برخاست تا خود را به کیک اشتهااور برساند که ناگهان صدایی ضعیف از ناکجا به گوشش رسید و باعث شد از جا بپرد:
- آیا می دانستید خوردن تنها 100 گرم شیرینی خامه‌ای می‌تواند 250 کیلوکالری انرژی وارد بدن کند و استفاده از این نوع ماده غذایی بدجوری سلامت مصرف کننده را تهدید کرده و باعث افزایش LDL (چربی بد خون)، انسداد عروق ، سکته قلبی و بالا رفتن کلسترول خون می شود؟
لرد اخمی کرد و سرش را برای یافتن صاحب صدا به اطراف اتاق چرخاند:
- تو کی هستی؟ به چه جرئتی خودتو تو اتاق لرد قایم کردی و با گفتن این مزخرفات وقت گرانبهای اربابو می گیری؟خودتو هرچه زودتر نشون بده تا یه آوادا حرومت نکردم.
صدا که مشخصا ضعیفتر از قبل به گوش میرسید، جواب داد:
- من ناخوداگاه شما هستم ارباب. وقتی که شما توجهی به ذهن هوشیارتون نمی کنید وظیفه منه که نیاز واقعی شمارو به یادتون بیارم. درحال حاضر هم بدن شما نیاز سریعی به رژیم گرفتن و ورزش کردن داره.
- کروشیو... ناخودآگاه بودی دیگه؟ منظورت از این سخنان شنیع چی بود؟ الان خواستی به ارباب تهمت چاق بودن بزنی؟ ارباب خودشون یه رژیم خوب دارن و هیچ نیازی به راهکارهای تو نیست.
- ولی ارباب اگه شما الان اون کیک خامه ای رو بخورید یه قدم زبونم لال بیشتر به... به... استفاده از هورکراکس بعدیتون نزدیک میشیدها!
لرد با عصبانیت کروشیویی به سمت دیوار رو به رویش فرستاد که البته جز منفجر شدن تابلوی تک چهره ی سالازار اسلیترین نتیجه ای در پی نداشت:
- همین حالا هرجا که هستی گورتو گم کن ناخودآگاه مزاحم و چشم طمعتو از رو کیک ارباب بردار. فکر نکن با این حقه ها میتونی تو خوردن این کیک با ارباب سهیم شی و اربابو به شکستن رژیمش مجبور کنی. زودتر هم شرتو کم کن تا اون روی تسترالیم بالا نیومده.
پشت درب بسته اتاق
ایوان با ناامیدی از سوراخ کلید، ناپدید شدن آخرین ذرات کیک البالویی را که با سرعت راه خود را به درون شکم مبارک لرد می یافت نگریست. درحالیکه صاف می ایستاد صدای بلا را شنید:
- خب چی شد اسکلت؟ موفق شدی؟
- نچ... تا آخرین تیکه اشو خورد.
دست بلا به طرف چوبدستی اش رفت:
- می کشمت ایوان... اینم نقشه بود کشیدی تسترال؟ مگه نگفتی می تونی منصرفش کنی شامپوی بی خاصیت؟ یه کروشیو بهت بزنم نفله شی همینجا؟ :vay:
آنتونین به سرعت مداخله کرد:
- ول کن بلا... الان ما باید بشینیم یه نقشه درست حسابی بکشیم تا بتونیم یه جوری لرد رو مجبور به گرفتن رژیم کنیم. اگه همینجوری پیش بره خدایی ناکرده ممکنه یه روزی...
دافنه و آستوریا با عجله دست های بلاتریکس را گرفتند تا مانع کشته شدن آنتونی به دست او شوند.
- چه خبرتونه پشت در اتاق ارباب تجمع کردین؟
ملت مرگخوار با ترس و لرز برگشتند تا با چهره ی آغشته به ذرات کیک لرد رو به رو شوند.
- ما ارباب خواستیم بپرسیم چیز دیگه ای لازم ندارین احیانا؟ :worry:
لرد سکسه ای کرد:
- ارباب می خواست به خاطر این سر و صداها یکی یه کروشیو نثار تک تکتون کنه ولی چون می بینم برای عرض ادب و خدمتگذاری مزاحم شدین هومم برام یه بطری نوشابه خانواده بیارین. بعد از خوردن این کیک خیلی می چسبه. رژیمی هم نباشه ارباب هیچ خوشش نمیاد. بعد هم برین پی کارتون ارباب می خواد استراحت کنه.
ملت:
طبقه همکف خانه ریدل
حدود سه ساعتی میشد که لرد بعد از خوردن کیک و نوشابه به خواب عمیقی فرو رفته بود. ملت با ناراحتی دور هم جمع شده بودند و شدیدا در حال بررسی راه هایی بودند تا بتوانند لرد را مجبور به گرفتن رژیم کنند ولی تاکنون به نتیجه ای نرسیده بودند و آخرین پیشنهاد از جانب مورفین مبنی بر بستن لرد به تخت به مدت یک ماه و ندادن هیچ چیز جز آب به او، با شلیک کروشیوی بلا رد شده بود. لوسیوس مشتش را روی میز کوبید که باعث شد یک پایه آن بشکند و روی پای آنتونین و ایوان واژگون شود:
- اینجوری نمیشه. معلومه لرد نمی خواد وزنشو کم کنه و پیروی از این رژیم هم خیلی براش خطرناکه. حالا که خودش حاضر نیست از هیپوگریف سالازار بیاد پایین ما باید مجبورش کنیم.
او در برابر نگاه تهدید آمیز بلاتریکس با جدیت به او خیره شد:
- بلا برای یه دفعه هم که شده اینقدر زود موضع نگیر. سلامتی ارباب در خطره و خودتم می دونی این رژیم براش کشنده است. مطمئنم تا سه روز دیگه وزنش حداقل دو برابر میشه. من نمی گم به شیوه مورفین رفتار کنیم ولی فکر می کنم بشه با یه معجون یا وردی چیزی موفق بشیم.
بلا با خشم رویش را برگرداند ولی چیزی نگفت. لوسیوس مغرورانه به بقیه نگاه رد و چون مخالفتی مشاهده نکرد به نرمی گفت:
- خوبه...ام خب نظر من اینه که با بررسی معجون های احتمالی شروع کنیم. کسی مخالفتی نداره؟ سوروس تو بهتر از همه ما از معجون سازی سر درمیاری. معجونی سراغ داری که بشه ریخت تو غذای لرد اشتهاشو کم کنه؟
اسنیپ با خونسردی جواب داد:
- معلومه خب.
بلا دوباره از کوره در رفت:
- کروشیو مو روغنی. چرا زودتر نگفتی بهمون؟ :vay:
اسنیپ با بی تفاوتی شانه بالا انداخت:
- خب برای اینکه ازم نپرسیدین.
او بی توجه به تلاش های ملت برای ممانعت به عمل آوردن از حمله احتمالی بلا با جدیت ادامه داد:
- البته لازمه اشاره کنم استفاده زیاد از این معجون خطرناکه و باید به فواصل ازش استفاده بشه پس چاره ای نیست که در کنارش از یه ورد هم استفاده کنیم. نکته بعدی اینه که چون خودم به دلیل تناسب بیش از اندازه اندامم هیچوقت نیازی به استفاده از این معجون نداشتم یه قسمت هایی از طرز ساختشو فراموش کردم.
ایوان در حالیکه تلاش می کرد استخوان های انگشتان پایش را که در اثر سقوط میز جدا شده بودندسرجایشان بگذارد پرسید:
- خب از روی دستور عملش نگاه کن!
- نمی تونم. دستور ساخت این معجون فقط تو یه کتاب بود که اون عله کله زخمی به فنا دادش. الان تنها کسی که اون دستورو کامل یادشه آیلینه. هرچی باشه خودش این معجونو ساخته.
همه به هم نگاه کردند. اینقدر نگران حال سرورشان بودند که فراموش کرده بودند آیلین از صبح مقر را ترک کرده است.


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۱/۳۰ ۲۰:۱۸:۴۴
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۱/۳۰ ۲۰:۲۷:۵۱
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۱/۳۰ ۲۰:۳۸:۵۴
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۱/۳۰ ۲۱:۳۶:۰۴


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
نجینی با ترکیبی از خشم و اندوه کنار رفت و جا را برای لرد باز کرد.لرد چشمان نگرانش را اول به صفحه و بعد به نجینی دوخت و من من کنان گفت:
«میگم نجینی ما دوتام یه مشکل داریم...پس...پس وزن تو وزن منه دیگه؟مگه نه؟»
نجینی زبانش را بیرون اورد و فس فسی کرد.لرد نگاه دیگری به صفحه کرد.چشمانش را بست و با امیدی که به خود میداد که اون آنقدر ها هم چاق نیست و با نفس عمیقی قدم برداشت.

چشمانش را باز کرد تا اعداد روی صفحه را بخواند اما مشخص نبود چه عددی را نشان میدهد عقربه ها همچنان در حال چرخش بودند.لرد از روی صفحه پایین آمد و نگاهی به نجینی انداخت.
صدای جیر جیر خفیفی حواس لرد تاریکی را به سمت در پرت کرد.لرد ابرو های خود را در هم کشید و بی هیچ سرو صدایی و سرعت به سمت در چوبی اتاقش قدم برداشت.
گوش خورد را به در چسباند و چیزی را زیر لب زمزمه کرد.صدا هایی از پشت در به گوش میرسید:

ـ چرا هیچ صدایی نمیاد؟؟!
ـ ینی ممکنه برای لرد اتفاقی افتاده باشه؟؟!
ـ بچه ها این پیتزهه سرد شدا!!
ـ بلا تو این وضعیت تو نگران پیتزایی؟؟!
ـ نکنه ایشون فرار کرده باشند؟!
ـ جیر جیر
ـ ایوان انقدر وول نخور.لرد میفهمه ها!
ـ شاید خوابه یا....

باز شدن ناگهانی در و ظاهر شدن هیبت مخوف لرد سیاه موجب لالیدن ! آنتون و دیگر اعضای خانه ریدل شد.
لرد با بغضی که در صورت ایشان پیدا بود و نیشخندی تلخ رو به مرگ خواران کرد و گفت:
«میتونم بپرسم شما چه غلطی میکردید؟سریع یکی جواب بده»

همگی عقب کشیدند و بلا رو جلو انداختند.بلا که از ترس روی زانوانش خم شده بود و کیک روی دستانش میلرزید من من کنان جواب داد:
«لرد بزرگ...ای بزرگترین بزرگترینان...ای فروانروای شب....ای پادشاه تاریکی...ای... .»
لرد با بی حوصلگی گفت: «زرتو بزن!»
بلا آب دهانش رو قورت دادو با لبخندی زورکی گفت:
«کیک سفارشیتونو اوردم»
و به پشت مرگ خواران پناه برد.لرد با عصبانیت کروشیوی قدرتمند به خورد تک تک مرگ خواران داد و ایوان که مژنان صدای جیر جیر استخوان هایش اعصاب هر کسی را خورد میکرد همراه بلا به سالازار پناه بردند.

لرد کیک را برداشت و به سمت نجینی برگشت . در حالی که به وزن واقعی خود می اندیشید...



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.