هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۵۹ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
آرسینوس ، به آرامی روی صندلی ای که توسط جن های خانگی برایش عقب آورده شده بود نشست . سپس آرام و با خونسردی تمام ، چین های ردایش را صاف کرد . و پس از اطمینان حاصل کردن از روشن بودن نورافکن های اتاق و تنظیم آن ها بر روی برلیان های تاجش، که هر چه بیشتر آن ها را جلا داده و بدرخشانند . کفش های واکس زده اش را روی میز گذاشت و صدای آرام و لحنی دستوری پرسید:
- نفر اول کیه؟

مرگ خواران یک قدم عقب رفتند!

- هیچ کس نمی خواد شایستگی اش رو به ارباب ثابت کنه ؟

گویل که کلا آدم نا شایستی بود ،بدون فکر روی صندلی جلوی آرسینوس نشست. تا به سوال های او جواب دهد ، که ، درست در همین لحظه ی مزخرف در از جا کنده شد و ریگولوس بلک همراه با دو قفل فرمان زیر بغلش و این افکت:« حال می کنم جنجال راه بندازم! » وارد اتاق شد.و از قضا به دلیل ورود نا به هنگامش ، قفل فرمان های زیر بغلش و حالت نشستن ناجور آرسینوس بر صندلی؛ با وی برخورد کرده و موجب شکستن تاج وزارت شد، که طی همین ورود های نا به هنگام بلاتریکس با زنبیلی از دندان های رودولف که از آن قطره قطره جوهر نمک می چکید به میان قافله افتاد و ....


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱:۲۲:۲۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 508
آفلاین
بلاتريكس چرخى در هوا زد و با فرود موفقيت آميز پاشنه پايش در حلق رودولف، تعظيمي به لرد سياه كرد.
-بله سرورم...بفرماييد!

و به رودولف دراز به دراز افتاده اشاره كرد.
لرد با رضايت به رودولف نگاهى كردند و سپس به سمت آرسينوس برگشتند.
-تو كه هنوز ايستادي... تاجش رو نگاه... پادشاه شده سر ما! اينارو جمع كن و برو و ازشون تست سياهي بگير و هرچي كه كم داشتن رو بهشون آموزش بده تا تاييد شن.

آرسينوس با هول و ولا تعظيمي كرد و "كيش، كيش" كنان، مرگخواران را به خارج اتاق لرد سياه راهى كرد.
هنوز از در اتاق دور نشده بودند كه در باز شد و رودولف، با دندان هايي كه كف دستش نگه داشته بود، خارج شد.

اينبار بلاتريكس موهايش را دور دستش چرخاند و به سمت رودولف پرتاب كرد. قبل از اينكه رودولف موفق به درآوردن قمه اش شود، موهاي بلاتريكس دور گلوى او پيچيد و دقايقى بعد، رودولف كبود و پهن زمين شد.

-تو سياهيت تاييد شده بلاتريكس...بيا اينم گواهيت! نميخواد بيايي!
-خير! منم ميخوام آزمون بدم! شما بريد و منم دندوناي اين رودولف رو جمع كنم به عنوان يادگاري و بعد ميام!

و به اين ترتيب، مرگخواران براي تست سياهي، راهى سالن اصلى خانه ريدل ها شدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۲:۳۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5593
آفلاین
خلاصه:

وزارتخونه تصمیم می گیره میزان سیاهی مرگخوار ها رو بسنجه و در نتیجه این کار، لرد تصمیم می گیره به مرگخواراش مجددا سیاه بودن رو آموزش بده. ولی مرگخوارا زیاد موفق عمل نمی کنن.
پس لرد از مرگخوارا می خواد برای اثبات تعصب و وفاداریشون ارزشمند ترین دارایی هاشون رو فدا کنن. که بازم موفق عمل نمی کنن! لرد به رودولف می گه به وزارتخونه اطلاع بدن که برای سنجش سیاهی ماموراشونو بفرستن.

.......................

-وزارتخونه ترکیده ارباب!

لرد سیاه نفس راحتی کشید.
-خب...پس مشکل از بیخ حل شد. وزارتی در کار نیست و از این به بعد اختیار تمام امور در دستان ماست. دستور اعدام رودولف رو صادر می کنیم.

رودولف فورا حرفش را اصلاح کرد.
-اونجوری نه ارباب. به معنای مجازی ترکیده. وزیر ترور شده... وزارت سلطنتی شده. همه چی ریخته به هم.

لرد سیاه کمی ناامید شد. برای یک لحظه فکر کرده بود از شر رودولف برای همیشه خلاص شده است. این فکر بسیار دلچسب بود. برای همین مجددا همین فکر را کرد.
-رودولف به ما اطلاعات غلط داد. ما ممکن بود در اثر این اطلاعات غلط برای تصاحب وزارت به وزارتخونه بریم و چون بدون آمادگی رفتیم، هورکراکس از دست بدیم. رودولف قصد جان ما رو کرده بود. دستور اعدامشو صادر می کنیم.

آرسینوس در حالی که انگشت اشاره اش را بالا گرفته بود جلو رفت.
-ارباب...من اعدامش کنم؟

لرد تازه متوجه آرسینوس شد.
-تو مگه نترکیدی؟

-نه ارباب...من که ضد ترکم! سلام ارباب...خوبین ارباب؟

لرد سیاه فکری کرد و پرسید:
-الان وزیر کیه؟

همه دست ها به آرسینوس اشاره کرد.

-خب...پس تویی سینوس. بهت دستور می دیم سیاهی ارتشمونو بسنجی! چیکار کنن که یه گواهی تایید سیاهی کامل بهشون بدی؟ دستور اعدام رودولف رو صادر کرده بودیم ما؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
لینی که از این همه هیجان و ذوق هکتور تعجب کرده بود و مرگ خودش را نزدیک می دید، سعی کرد کمی او را به حرف بگیرد.
- هکتور... آخه چرا اینقده ذوق داری؟ مگه چه هیزم تری بهت فروختم؟
- تو چیزی نفروختی لینی، ولی خب خودت که می دونی، همونطوری که مخترع ها موقع آزمایش اختراعشون هیجان دارن، ما معجون ساز ها هم موقع آزمایش دسترنجمون ذوق داریم.
- پووووفففف...

لینی آهی از سر آسودگی کشید. اگر این حشره کش را هکتور برای کشتن حشرات درست کرده بود، مطمئنا هر کاری انجام می داد بجز کشتن حشرات. هکتور متوجه تغییر نگاه لینی شد، ولی دلیل آن را به ذوق زدگی بیش از حد خود ربط داد و گفت:
- البته اینم بگما، ما معجون ساز های بزرگی دیگه بعد از این همه معجون موفقیت آمیز، کمی برامون عادی شده، ولی خب، بالاخره همیشه یه مقدار هیجان خوبه.

یک مقدار هیجانی که هکتور اشاره کرده بود، به شکل لرزش از سر هیجان زدگی دستش انجامید. به همین دلیل دو تلاش اول او برای اسپری کردن حشره کش، به سمت ناکجا آباد بود و اتفاقی نیفتاد.

- زبونتو در آر، کمکت می کنه تمرکز کنی!
-
-

هکتور شانه ای بالا انداخت. تصمیم گرفت شانسش را امتحان کند و زبانش را بیرون آورد، نشانه گیری و سپس حشره کش را اسپری کرد. همزمان با برخورد حشره کش با ترکیب آراگوگ و لینی، دنیا در برابر چشمان لینی تیره و تار شد.
- ای بابا! چرا همه جا سیاه شد؟ مُردم من؟ اصولا نباید حشره کش هکتور کار می کرد! نهههههههههه!
- نه... واسه منم همه جا سیاه شده! آخه بی انصاف منِ گیاه کجای دنیاتو گرفته بودم که منم کشتی؟
- قمه هام... قمه هام رو بدین دستم. الان که قراره تو تاریکی بمیرم، می خوام سلاحم دستم باشه!
- ما هم داریم همه جا رو سیاه می بینیم. ولی قرار نیست ما بمیریم. پس ایراد از هکتوره!

لرد سیاه پس از گفتن این حرف، سرش را به سمتی که حدس می زد هکتور آنجا باشد، چرخاند و گفت:
- این هم مثل معجون هات بود. زود باش این وضعیت رو درست کن تا قبل از اینکه ما تو این وضعیتت درستت کنیم!
- ولی ارباب...
- ولی بی ولی! زود باش!
- ارباب پیشنهادی دارم خدمتتون!
- مگه نگفتم حرف نباشه... آهان! تو هکتور نیستی. می تونی حرف بزنی ولی اگه حرفت رو دوست نداشتیم، باید یه فکری به حال مراسم کفن و دفنت بکنی! اگرم که فکرت خوب بود، مطمئن باش که تمام حقوق استفاده ازش رو به اسم ما منتقل کرده باشی.

اسنیپ که بعد از تهدید اربابش، خودش را جمع و جور کرده بود، با صدای نه چندان مطمئن ادامه داد:
- ارباب. من تو این فکر بودم که... در حقیقت شما تو این فکر بودین که الان محیط خانه ریدل ها به اندازه کافی سیاهه. مطمئن بازرس های وزارت خونه از این حجم از سیاهی راضی خواهند بود. باید راضی باشن البته!
- هوووومم... حرف بدی نزدی. از فکرمون خوشمون اومد! رودولف! به وزارتخونه خبر بده که بیان و سیاهی ما رو نظاره باشن!


Always


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۳۲ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۵۳ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
همه مشغول سنجیدن جوانب ماجرا بودند اما هکتور که کلا آدم نسنجیده ای بود، قبل از هر کسی اظهار نظر کرد.
-من وقتی معجونم میچسبه به پاتیلم از حشره کش واسه جدا کردنش استفاده میکنم. امتحانش کنین.

لینی با نیشش برای هکتور خط و نشان کشید اما آراگوگ خیلی مشتاق به نظر میرسید!
-من هم با این که رعشه داره موافقم...! حشره کش ایده خوبیه!

لینی معترضانه گفت:
-اینجوری خودتم میمیری! اون میخواد از حشره کش استفاده کنه! نه پیکسی کش!
-من حشره نیستم. این توهینت به جامعه عنکبوتیان رو نشنیده میگیرم!

همه با حالت عاقل اندر تسترالی به آراگوگ خیره شده بودند. مشخصا کسی حرف او را باور نکرده بود!

-هی! اینجوری نگاه نکنید راست میگه! اون حشره نیست این واضحه... این کم سوادی ها آزار دهندست. مایه شرمه! اگر یه کم وقتتونو توی خلوت تنهایی بگذرونین شاهد این موارد تاسف آمیز نخواهیم شد.

این سخنرانی تاثر برانگیز را دلفی به نمایش گذاشته بود. اما انگار فقط خودش چنین فکری راجب این سخنرانی میکرد.
لیسا گفت:
-باشه بسه دیگه! امتحانش مجانیه... من که میگم عنکبوته میمیره! اگه نمیره قهر میکنم.

دلفی که خیلی از مخالفت با حرفش راضی به نظر نمیرسید لبخند مصنوعی ای زد و گفت:
-شرط میبندیم.
-باشه شرط میبندیم.
-هکتور، حشره کشو بده.

لینی با ناباوری گفت:
-شماها میخواین منو بکشین؟ به همین سادگی؟ جواب اربابو چی میدین؟ میگین پیکسی آبی ناز باهوشو بی نظیر و فوق العادتونو کشتیم؟

سپس نگاه تحقیر آمیزی به آراگوگ انداخت و ادامه داد:
-اونم به خاطر این!

دلفی که انگار بعد از مدتی غیبت بسیار سنگدل تر از پیش شده بود گفت:
-بیخیال لینی! درد نداره... تازه، بزرگ میشی یادت میره. چی شد اون حشره کش هکتور؟ من عجله دارم بسته آموزشی خودکشی که سفارش دادم الان میرسه...

هکتور اسپری کوچکی را از جیب ردایش بیرون آورد که طرح رویش عکسی از ریتا بود و یک ضربدر قرمز بزرگ آن را پوشانده بود.
-اینم از حشره کش! بیاین امتحانش کنیم.

حالا تمام سرنوشت لینی در گرو یک شرط بندی بود!


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۲۷ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

لرد ولدمورتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۱ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۱۳ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 29
آفلاین
آستوريا از مرلين خواسته جلو رفت و پايش را بالا برد.

-نـــــــــــــه! من! من رو له ميكنى!

به نظر مى آمد كه آستوريا بدش نمى آيد كه خودش را به نشنيدن بزند. ولى صداى لينى به قدرى بلند بود كه هم مرگخواران و هم لرد بشنوند.

-خب، پاشو برو اونور!
-بال! بالم رو گرفته. ميخواد من رو بخوره!

حق با او بود. آراگوگ دور بال لينى تار تنيده بود.
-كولى بازى در نيار! كى خواست بخورتت؟...البته الان!...من فقط گروگان گرفتمت. من رو بخواين بكشين، اين حشره هم با من ميميره!

رز، گلدانش را بالا كشيد و آماده ى دفاع از لينى شد.

-صبر كنيد...نظرمون عوض شد! سنجش تعصب و وفادارى تموم شد! اين عنكبوت رو از لينى جدا كنيد و به شكنجه گاه بياريدش. ميخوايم ميزان بى رحميتون رو بسنجيم!

با خارج شدن لرد از اتاق، مرگخواران مشغول به ارائه ى ايده، براى جدا كردن لينى از آراگوگ شدند.



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
طبیعتا لرد سیاه عنکبوت کوچک را ندید!

-نفر بعدی!...نبود؟...فرمودیم نفر بعدی!

عنکبوت که از آن فاصله صدایش را هم نمی توانست به گوش لرد برساند، پاچه شلوار لرد را گرفت و چند بار تکان داد تا این که او را متوجه خودش کرد.
-عنکبوت!...این خونه عنکبوت داره. کی مسئول رسیدگی به وضعیت بهداشتی این خونه اس؟

آراگوگ که شدیدا بهش برخورده بود دوان دوان به طرف لینی رفت و روی پشتش پرید و شاخک هایش را گرفت!
-بزن بریم!

لینی شوکه شده بود.
-بزنم کجا بریم؟

-پرواز کن خب. زود باش.تا جلوی صورت لرد پرواز کن، حرف دارم. نیشت می زنما. نیش در نیش می شیم.

لینی از منظره زشت عنکبوت روی بال های آبی اش راضی نبود. ولی پرواز کرد.
-ارباب منو از دست این نجات بدین!

لرد سیاه مجددا متوجه عنکبوت شد.
-تو که هنوز اینجایی...می ری بیرون یا پرتت کنیم؟ چیه؟ چرا دست و پا می زنی؟ چیز باارزشی برامون آوردی؟

آراگوگ با حرکت سر تایید کرد.
-آوردم...روح و جانم به فدای شما...تمام هستی من از آن شما...وفاداریمو ثابت می کنم. حداقل از این یکی بیشتره.

ضمن گفتن کلمه "این" ضربه نه چندان آرامی به سر لینی زد که فریاد حشره را به هوا بلند کرد. بعد به آرامی به لرد نزدیک تر شد.
-چشممو! چشممو تقدیم به شما می کنم!

چشم عنکبوت اصولا به درد لرد سیاه نمی خورد، ولی لرد هم بدش نمی آمد جلوی چشم مرگخواران، چشم کسی را در بیاورد و از همه زهر چشم بگیرد!
-یکی چوب دستی ما رو بده! آفرین بر تو...زشت و ریزی، ولی شجاعتت بی نظیره. همه باید از این عنکبوت یاد بگیرن. اینو الگوی خودشون قرار بدن. چوب دستیمونو فرو می کنیم تو حدقه چشمش...و چشم قلفتی در میاد! قبلا خیلی تمرین کردیم. بلدیم! فراموش نکنین که این کار ما رو در تاریخ ثبت کنین. بسی خفن است.

لرد سیاه چوب دستی اش را به طرف درشت ترین چشم آراگوگ برد...ولی عنکبوت فریاد بلندی کشید.
-اون نه...اون نه. با اون شکارمو می بینم.

چوب دستی تغییر مسیر داد...ولی عنکبوت باز هم فریاد کشید.
-اونم نه...اونم نه...با اون شکارمو هیپنوتیزم می کنم. اون یکی هم نه. با اون راستمو می بینم. با این یکی هم چپمو می بینم. وسطی رو هم خیلی لازم دارم. باهاش چشمک می زنم. اصلا...می گما...خیلی لازمه چیزی تقدیم کنیم؟

لرد با عصبانیت ضربه ای به لینی زد که لینی و عنکبوت با هم سقوط کردند.
-از جلوی چشمم دور شو...یکی بیاد اینو جارو کنه بندازه بیرون. کسی هم الگو قرارش نده! بی خاصیت!



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۵۸ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
اما بقيه مرگخوارا كه تحمل حضور يه غير مرگخوار رو نداشتن...داشتن؟!
آستوريا، تمام مدت، با ذكر "اين يه جاسوسه...جاسوس!" در حال غر زدن و چشم غره رفتن بود. و در نهايت كاملا نامحسوس، يقه ى جسيكارو چسبيد و به سمت پنجره رفت.

-خب! نفر بعدى كيه؟!

مرگخوارا به هم نگاه كردن. ولى انگار نفر بعدى وجود نداشت.

بووووم!

-چهارتا پاره استخون چه صدايي داد!

آستوريا جسيكارو از پنجره به بيرون پرت كرده بود!
قبل از اينكه كسى فرصت اظهار نظر پيدا كنه، شخصى اعلام حضور كرد.
-نفر بعدى منم!

صدا ميومد، ولى تصويرى ديده نميشد!

-ايناها...اين بالا!

عنكبوت سياهى، روى سقف نشسته و با سه جفت چشمش، طلبكارانه به ملت زل زده بود.

-تو كه مرگخوار نيستى.
-خب نباشم! اينجا كه زندگى ميكنم!

و از تارش پايين اومد و به سمت لرد سياه رفت.



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۰:۳۷ شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
ولدمورت که خونش از بی کفایتی مرگخوارانش به جوش امده بود.
در دلش فریادی زد و با لبخندی مرموز ادامه داد!
-اما اگر بتونی خشک کنیشون... بیخیال باید حدس میزدم!ولش کن برو!
نفر بعدی با ترس و لرز جلو آمد و گفت:
-ارباب مال من یه خورده پیچیده اس یعنی هم نیس هم خواهد بود!
سپس آستینش را تا آرنج بالا زد.
-ارباب!با ارزش ترین دارایم همونه که هم نیست هم خواهد بود البته در آینده!
ولدمورت که تازه متوجه حظور غیر مرگخوار در خانه ریدل ها شده بود فریاد زد!
-کدوم احمقی اینو اینجا راه داده؟
رودولف با تمام توانی که داشت دستش را بالا برد و گفت:
-من...آخه ارباب ساحره بود خوشگل هم بود در آینده هم که می خواست مرگخوار بشه!گفتم بیارمش تو یکم..
ولدمورت دستش را به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و گفت:
-همین الان برو اونور بشین! بعدا به فکرت میوفتیم!انشالمرلین!
جسیکا با لبخند ملیحی بلند شد و کنار بقیه مرگخواران نشست.


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۲:۵۰
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
بووووووم

صدای انفجار در خانه ی ریدل پیچید.
لینی ترکیده بود!

- هک چیکار کردی؟
- بهش معجون عشق دادم از عشق زیاد ترکید.
- تو چیکار کردی؟
- بهش معـ...
-حرف نزن هکتور!

هکتور میخواست به ادامه ی حرفش بپردازد که با دیدن ناخون های آستوریا منصرف شد.

-یکی بیاد اینو ببره سنت مانگو! نفر بعدی هم رز ویزلیه!

رز جلو آمد.
- ارباب با ارزش ترین دارایی من آبه!

سپس یک وسیله مشنگی از جیبش در آورد و آن را روشن کرد و به سمت آب گرفت.

- اون وسیله مشنگی رو خاموش کن رز!

رز سشوار را خاموش کرد.
-ارباب سعی داشتم باهاش آب رو از بین ببرم و خشک بشه.
- خب چون نمیتونی آب های همه دنیا رو از بین ببری ما بهت میگیم فعلا بشین تا بعدا تکلیفتون رو مشخص کنیم!



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.