هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
چشمای مرگخوارا به دو برابر سایز طبیعیش در میاد و با زومی که هیچ دوربینی تا به حال به خودش ندیده، مستقیم روی قطره اشکی که در حال خروج از چشمان لرد بود متمرکز می‌شه.

قطره‌ی اشک با دستاش محکم به پوست لرد چنگ زده بود و سعی داشت پاهاشو هم از داخل چشم بیرون بکشه تا رسما بچکه و رو صورت لرد جاری بشه.
- می‌دونستم یه چیزی این وسط درست نیست که هیچ‌کدوم داوطلب نشدین.

قطره‌ی اشک، اینو رو به سایر قطرات اشک می‌گه.
قطرات اشکی که طی سالیان دراز قصد چکیدن داشتن، ولی به خاطر مقاومت لرد نچکیده بودن، گوشه‌ای از چشم لرد قبرستانی ساخته بودن و همونجا سکنی گزیده بودن و زندگی بدون چکیدنشون رو سپری می‌کردن.

قطره‌ی جوان که گول قطره‌های سالخورده رو خورده بود و با شجاعت برای چکیدن داوطلب شده بود، حالا بین مردمک چشم لرد و پوست صورتش گیر کرده بود. ولی این قطره‌ی اشک جوان، قطره‌ی اشکی نبود که با این گیر کردن‌ها تسلیم بشه. اون باید تاریخ‌ساز می‌شد و بعنوان اولین قطره‌ی اشکی که از چشم لرد می‌چکه، در تاریخ قطرات اشک لرد ولدمورت ثبت می‌شد!

مرگخوارا با اشتیاقی وصف‌ناپذیر، با نگاهشون قطره‌ی اشک جوانو تشویق می‌کنن. موفقیت اون، موفقیت خودشون بود. مرگخوارا هرگز فکر نمی‌کردن که روزی با یک قطره اشک سوار یک کشتی بشن.

قطره اشک در یک واقعه‌ی حماسی، ابتدا به هم‌رزمان نچکیده‌ش نگاهی می‌ندازه و بعد به مرگخوارانی که بی‌صبرانه منتظر خروجش بودن. نفس عمیقی می‌کشه و آخرین توانش رو برای خروج خرج می‌کنه...




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره از اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در اون مکانه. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان می کنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
فرد جایگزین لرد،کرابه(که با دوئل انتخاب می شه).
مرگخوارا تصمیم می گیرن لینی رو سوخاری کنن و به خورد آراگوگ بدن که چند قطره اشک کراب رو تحویلشون بده.

.................

-خب...همگی آماده؟ سه...دو...

-دست نگه دارین!

لینی با صدای بلندی فریاد کشید و پاتریشیا دست نگه داشت.
لینی به سختی دو دست چسبنده اش را از بدنش جدا کرد و دماغش را گرفت و با صدای گرفته ای گفت:
-خب...حاضرم...ادامه بدین.

پاتریشیا بدون اخطار قبلی لینی را به داخل ماهیتابه پر از روغن جوشان پرتاب کرد.
صدای جلز و ولز به هوا بلند شد و بعد از چند دقیقه، مخلوط روی لینی کاملا طلایی رنگ شد.

-آخی...سرخ شد. حشره خوبی بود.

-واقعا؟ بودم؟

با شنیدن صدای لینی، پاتریشیا کفگیرش را داخل ماهیتابه کرد و لینی را هم زد.
-تو باید تا الان سوخاری می شدی. داری چیکار می کنی؟

-مقاومت!🤚

-ما بازگشتیم!

در حالت عادی این جمله کوتاه، اهمیت خاصی نداشت و صرفا به بازگشت فردی از اعضای خانه اشاره می کرد...
ولی در آن موقعیت، بازگشت لرد، تمام حساب و کتاب های مرگخواران را به هم می ریخت. ولی جمله بعدی بسیار امیدوار کننده تر بود.

-یکی برای ما دستمال بیاره. چشمامون داره می سوزه. هوای بیرون آلوده و پر از گرد و خاک بود.

با دیدن قطره اشکی که داشت از چشم لرد سرازیر می شد، مرگخواران، لینی و آراگوگ و کراب را به کلی فراموش کردند.

-اشک...اون اشکه...بدو بگیرش!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۰:۱۴ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
لینی پیکسی خیلی مسئولیت پذیری بود. اون ندای وظیفه بود. حتی وقتی که پای سوخاری شدن خودش در میون بود.

رز در ظرف رو باز کرد. پودر سوخاری رو گرفت. و هکتور هم مشتشو کرد توی بطری تا لینی رو در بیاره و بندازه توی تخم مرغ.ولی نتونست لینی رو در بیاره بندازه توی تخم مرغ. به جاش ظرف با مشتش بلند شد و اومد توی هوا. چون وقتی دستشو توی ظرف مشت کرد دیگه از در ظرف رد نمیشد که بیرون بیاره.

- ولم کن! ولم کن! من یه پیکسی آزادم!

اما هکتور پیکسی رو ول نکرد. هکتور هول شد. هکتور شروع کرد به تکون دادن سریع دستش به اینور و اونور.

- الان میاد بیرون الان میاد بیرون

هکتور در بین این حرکات دستش به راست و چپ و دویدن همزمان، یه دفعه ای خورد به رودولف. رودولف طی یه رفلکس دفاعی قمه شو اورد جلو. قمه خورد به ظرف و ظرف شکست و لینی از توی مشت هکتور پرت شو وسط تخم مرغایی که رز داشت میشکست.

- آفرین. خب حالا میزنیمش توی آرد.

هکتور بدون توجه به سرفه های لینی اونو از توی تخم مرغ ها در اورد و توی آرد ها فرو کرد.

- حالا دوباره تخم مرغ!

لینی نفس عمیقی کشید و دوباره توی تخم مرغ ها فرو رفت.

- حالا سوخاری! و بعدشم ماهیتابه!

هکتور یه پاتیل روی آتیش گذاشت و معجون مخصوص سرخ کردنیشو رو در اورد.
و لینی با بال های به هم چسبیده در اثر پودر سوخاری به سرنوشت تلخش نگاه کرد. و هیچکس حواسش نبود که لینی با بال های به هم چسبیده نمیتونه پرواز کنه توی خونه ی ریدل و آراگوگ رو دنبال خودش ببره.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
-به این طرف و اون طرف نرو لینی. این شیشه مگه کلا چقدر جا داره؟ تو بخوای نخوای باید سوخاری بشی. از این سرنوشت نگریز!

لینی بسیار مایل به گریختن بود. ولی راهی نداشت. برای همین ساکت و آرام در گوشه ای از بطری روی زمین نشست.
مرگخواران که به تازگی بسیار تکنولوژیک شده بودند در اینترنت شروع به جستجو درباره روش های سوخاری کردن کردند.

-خب...نوشته اول به تخم مرغ آغشته می کنیم که چسبنده بشه. بعد می زنیم تو آرد. بعد دوباره تخم مرغ...و در آخر آرد سوخاری! عالیه...کاری نداره...

رز اصلاح کرد:
-بجز این که ما آرد سوخاری نداریم. اصلا نمی دونیم چیه.

لینی چند ضربه به شیشه زد...ولی کسی توجه نکرد. کراب ادامه داد:
-یه نوع آرد مخصوصه...ولی می شه درستش کرد. با کمی نون خشک و فلفل سیاه و نمک...

دوباره صدای چند ضربه به گوش رسید. مرگخواران با عصبانیت به طرف بطری برگشتند.
-چته تو؟ دو دقیقه آروم بگیر ببینیم آرد سوخاری...

لینی داخل بطری ایستاده بود و کیسه نه چندان کوچکی در دست داشت. صدای خفه اش از داخل بطری به گوش رسید.
-بیایین. من دارم! تو جیبم بود.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۵:۴۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
آراگوگ در حالی که با چهار چشم سمت راستش مشغول آنالیز سر تا پای لینی بود و با چهار چشم سمت چپش مسیر حرکت سوسکی را روی دیوار دنبال می کرد، گفت:
- این حشره زیادی لاغره. بیشتر شبیه جنازه است...

لینی که تا همین چند ثانیه پیش می کوشید خودش را درون شیشه ی مرکبی بچپاند، با شنیدن این جمله سرش را با صدای بامپی از لوله شیشه ی مرکب بیرون آورد و در حالی که از سر و رویش مرکب آبی می چکید، گفت:
- راست میگه. من گفتم وعده وسوسه انگیز. من لاغر ضعیف و رنجور که سیرش نمیکنم.
- ...اما خب اگه بتونید یه مقدار سوخاریش کنید بدم نمیاد به عنوان پیش غذا امتحانش کنم.

جمله ی آخر را آراگوگ به جمله ی قبلی اش افزود. جمله ای که موجب شد لینی دوباره به درون شیشه ی مرکب پناه ببرد و این بار با چوب پنبه ای در آن را ببندد. بعد از بسته شدن در شیشه، لینی دو دستش را به دیواره ی شیشه چسباند و با چشمانی درشت مشغول تماشای بحث مرگخواران شد.

- نمیشه یه پیکسی دیگه به جای این بهش قالب کنیم؟
- اگر فهمید چی؟ اون وقت دیگه ممکن نیست قبول کنه.
- خب کی میخواد اون لینی رو سوخاری کنه؟ اصلا کی میتونه این کارو بکنه؟
- من!

البته که گوینده ی این جمله فقط یک نفر می توانست باشد.

- هک تو یه آب نمیتونی جوش بیاری، اونوقت میخوای لینی رو سوخاری کنی؟
- چرا بلدم. میخوام بگم چجوری؟ اول پاتیلو پر آب میکنی بعد باید با سرعت دورش بدویی. همزمان اگه ها هم بکنی زودتر جوش میاد. این کاریه که همیشه واسه درست کردن معجون هام میکنم.

مرگخواران به یقین از این روش بی نظیر و خلاقانه ی هکتور به شگفت آمده بودند. به حدی که هیچ کدامشان چیزی به او نگفت و همیشه سکوت برای هکتور به منزله ی موافقت با ایده های بی نظیرش بود. بنابراین هکتور به سمت شیشه ی مرکب رفت و لینی همچون ماهی که گربه دیده باشد درون شیشه ی مرکب این طرف و آن طرف می رفت.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
و اینجاس که اعتراض مرگخواران دوباره بالا می‌گیره.

- این کارا از شما بعید بود عنکبوت! اگه دیگه خانه ریدل رات دادیم.
- یعنی چی! تو قول دادی!
- مگه نشنیدی که از قدیم گفتن عنکبوته و حرفش؟

آراگوگ در کمال آرامش گوشه‌ای روی سقف جاخوش کرده بود و تارهایی برای حشره‌ی بعدی که ممکن بود به دامش بیفته می‌تنید.
- من هرگز تابع سنت‌های گذشته نبودم. عنکبوتی هستم مستقل و دارای تفکر فردی.

آراگوگ نگاهی به خلوت تنهایی می‌ندازه و با بی‌توجهی اونو به پایین پرتاب می‌کنه. اون عنکبوتی بود بی‌نیاز از خلوت تنهایی.
دلفی که انگار تیکه‌ای از وجودش رو در حال تاب خوردن تو هوا و لحظه لحظه نزدیک شدنش به زمین می‌دید، با وحشت جهشی رو به جلو می‌کنه و در آخرین ثانیه‌هایی که چیزی با برخورد خلوت تنهاییش با زمین باقی نمونده بود، اونو میون زمین و هوا می‌قاپه و دستمال درون دهنش هم به بیرون پرتاب می‌شه.
- آه گرفتمت. خلوت تنهایی من.

دلفی به محض در دست گرفتن خلوت تنهاییش، نگاه خشنی نثار حضار می‌کنه و دوان‌دوان صحنه رو ترک می‌کنه تا آرامش رو به وجود خلوت تنهاییش برگردونه.

لینی که از زمان مستقر شدن آراگوگ در خانه‌ی ریدل‌ها، امنیت سفرهای هواییش به خطر افتاده بود و به همین دلیل زمینی و با پای پیاده مسیرهارو طی می‌کرد، سعی می‌کنه از اون پایین توجه سایرین رو به خودش جلب کنه.
- شاید با وعده‌های وسوسه‌انگیزتری بتونیم این عنکبوتو بفرستیم تو خونه.

پیشنهادی که به نظر قرار بود به قیمت جونش تموم شه!
- هی چتونه؟ چرا اینطوری منو نگاه می‌کنین؟

نگاه‌های مرگخواران با شنیدن سخنان لینی آغشته به برق‌هایی شیطانی می‌شه و مستقیم اونو هدف می‌گیره.
- کاملا درست می‌گی. پیشنهاد جدید، و چی برای یه عنکبوت بهتر از میل کردن یه حشره‌س؟... پیکسی می‌خوری؟

جمله‌ی آخر رو به آراگوگ و خطاب به اون پرسیده شده بود...




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۳:۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
خلاصه تا پايان اين پست:
گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره از اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در اون مکانه. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان می کنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
بعد از دوئل بین مرگخوارا، هکتور انتخاب می شه، ولی گریه نمی کنه و نفر دوم، يعنى كراب انتخاب ميشه. بعد از قلقک دادن کراب توسط لینی، سیلی از اشک از چشماش جاری میشه و مرگخوارا مجبور به فرار ميشن. در اين ميون آراگوگ قبول مي كنه در ازاى فروختن خلوت تنهايي دلفى، بره تو خونه و چند قطره از اشك كراب رو براشون بياره. مرگخوارا به سختى خلوت رو از دلفى ميگيرن. اما تو لحظه آخر، آراگوگ دبه ميكنه!
.....................................

دلفى، بى پناه و دلشكسته، دور شدن خلوت تنهاييش را نگاه مي كرد... قطره اشكى با ياد روز هاى شيرينى كه در آن خلوت گذرانده بود، از چشمش پايين آمد و خاطراتش از پيش چشمش گذشتند...

روزهايي كه خلوت تنهاييش با فروتنى به او اجازه مي داد تا بند رختش را درونش آويزون كند...
ابزارهاى خودكشى اش كه در هر گوشه خلوتش به چشم ميخورد...
روزهايي كه خلوتش را در آغوشش ميخواباند و ساعت ها خواب كودكانه اش را نگاه مي كرد...

نه!... خلوتش به او احتياج داشت... خلوت، خلوت او بود... فقط او، نه هيچكس ديگر... نميتوانست خلوتش را به چند قطره اشك بفروشد...
پس دويد و باز هم دويد تا خلوتش را از سوزان پس بگيرد. اما ناكام ماند... خلوت به دست آراگوگ افتاده بود.
آراگوگ به بررسى خلوت پرداخت.

-عنكبوت... عجله كن! الان همه اشك ها تبخير ميشن!
-نمى خوامش!

مرگخواران تعجب زده به يكديگر خيره شدند.
-يعني چى كه نميخواي؟
-جنس فروخته شده، پس گرفته نمي شود... حتى شما عنكبوت عزيز!
-چى چيو پس گرفته نميشه؟ ميشه خوبم ميشه... بده خلـ...

صداى دلفى توسط دستمالى كه درون حلقش فرو كردند، قطع شد.

-نميخوامش... اين سقفش آب ميده... كف اش هم سنگه... رنگ ديوار هاشم پوسته شده... خرجش بالاس... نميخوامش!


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۲۱:۰۱:۳۳

I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱:۴۴ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-من تمام روز رو وقت ندارم!

آراگوگ با كلافگى با پايش روي سقف ضرب گرفته و به خلوت تنهايي دلفى خيره شده بود.
سوزان، قبل از آنكه دلفى پشيمان شود، يك طرف خلوت را گرفت.
-قول ميديم دلفى...

و خلوت را كشيد. اما دلفى همچنان آن را نگه داشته بود.
-قول؟

سوزان بيشتر كشيد.
-قول دلفى. قول!

دلفى همچنان خلوت را با دو دست نگه داشته بود.
-ولى...

قبل از آنكه جمله اش ادامه پيدا كند، كشيده شدن ناخن هاى تيزى را روى مچ دستش حس كرد.

-دلفى!

به رد قرمز رنگ باقى مانده روى مچش نگاهي انداخت.
-با...باشه!

و خلوتش را رها كرد.



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-بده خب لعنتی. یه خلوته و یه تنهایی. بدش به این عنکبوته ما اشک بگیریم و بدیم گیاهه خشک نشه که ارباب ما رو نخوره!
-اگه ندیش خودت و خلوت تنهاییت و ما همه با هم به فنا میریم.
-تو تا حالا به فنا رفتی؟ من رفتم. خیلی بد بود.
-وینکی جن مفنای خوب؟

دلفی از هر طرف تحت فشار بود. خلوت تنهایی چیزی نبود که از آن صرفنظر کند. ولی اگر اشک های کراب از دست میرفت مشخص نبود دوباره قادر به گرفتن اشکی باشند.
چشمانش پر از اشک شد.
-خب...باشه...میدمش. ولی به شرط این که قول بدین بعد از گرفتن اشک، پسش بگیرین. من اون تو زندگی میکنم. بی خونه که نمیتونم بمونم.

مرگخواران بدون فکر قبول کردند.
-باشه باشه میگیریم.
-از اولشم بهتر میگیریم.
-ترو تمیز تحویلت میدیم. خودم جارو پاروش میکنم.
-منم حشره زداییش میکنم.
-تو خودت حشره ای!
-باشم خب...از خودمم زداییش میکنم. یعنی از خلوت تنهایی میرم بیرون!

دلفی با نگرانی و تردید دایره سیاه رنگی را در آورد.

-این چیه دلفی؟
-سوراخه! این دریچه ورودی خلوت تنهاییمه. یادتون نره ها. قول دادین پسش بگیرین.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
جمعیت به دلفی که یک پایش را عقب گذاشته بود نگاه کردند. دلفی معنی ان نگاه هارا متوجه شد، میخواستند خلوت تنهاییش را ازش بگیرند. خلوت تنهایی خودش. خلوت تنهایی خود خودش. همان که به کمک ان، هر چه سختی و مشقت بود تحمل کرده بود.
-خلوت تنهایی کی بودی تو؟

دلفی روی زمین نشست و پاهایش را در بغلش جمع کرد هوایی سیاه و متمایل به بنفش دور و ور او را گرفت و یکهو زد زیر گریه.
-من خلوت تنهاییمو به هیشکی نمیدم. اووووعههه اوووعهههه نیمیدم. خلوت خودمه.


مرگخواران که از اینکه دلفی به طرز عجیبی خودخواه شده بود تعجب کردند. چطور میتوانستند خلوت تنهایی دلفی را از او بگیرند؟

نگاهشان به اراگوگ افتاد.
اراگوگ هم از به گریه افتادن دلفی تعجب کرد؛ یعنی اینقدر خلوتش برایش مهم بود؟ ینی الان اینقدر جوونا به privecy اعتقاد دارن؟ زمان خودش که اینطور نبود، اراگوگ چشمانش را باز و بسته کرد و یاد زمان های قدیم که خودش بچه بود افتاد. زمانی که با خواهر ها و برادر هایش همگی از مادرشان شیر میخوردند و دست و پاهایشان را در پهلوی همدیگر فرو میکردند؛ یا وقتی حمام گِل میگرفتند در را نمی بستند و حتی حشرات و دیگر تغذیه های موجود در جنگل را هم دعوت میکردند.
اراگوگ چشم هایش را باز و بسته کرد و هنوز با تعجب به دلفی نگاه میکرد. یادش امد که برای چه خلوت دلفی را میخواست.
-بالاخره میخواید برید تو یانه؟ گفتم خلوت اون دختره رو میخوام.

مرگخوارن باید عجله میکردند اشک های کراب در حال بخار شدن بود و ان ها نمیخواستند درگیر میعان کردن بخار اشک های کراب شوند. باید سریع تر مسئله را فیصله میدادند.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.