هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳:۲۰ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
طولی نکشید که طعمه اش را یافت.
پسر بچه ای که بستنی ای خیالی در دست گرفته بود و با اشتیاق سرگرم خوردنش شده بود.

-هی...پیست...

پسر بچه به طرف لرد سیاه برگشت.
-با منین عمو؟

-ما عمو نیستیم...

-خب به منم گفتن با غریبه ها حرف نزن. اگه عمو نیستی برو اون ور، وگرنه جیغ می کشم!

مایل نبود توجه کسی را جلب کند. مخصوصا چون در طول صف، اثری از مرگخوارانش ندیده بود.
-باشه باشه...عمو هستم...ببین...من از ته صف اومدم. صد نفر عقب تر دارن بستنی می دن. بستنی واقعی. و چون از آخر صف شروع کردن، فکر نمی کنم به این جا برسه.

پسر بچه عاشق بستنی بود. نگاهی به دست خالی خودش انداخت.
-ولی...اگه برم ته صف که جامو می گیرن. من پنج روز تو صف بودم که رسیدم اینجا.

لرد سیاه لبخندی زد.
-خب من جاتو برات نگه می دارم که بری و برگردی...باشه؟


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸:۳۳ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۴:۱۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
-رسیدیم... پیاده شو!
-عه؟ شما صدام داشتین و هفت طبقه روزه سکوت گرفته بودین؟ مریضین؟

فرشته مرگ حرفش را تکرار کرد.
-پیاده شو... رسیدیم!
-پیاده شم؟ از رو چی؟

فرشته مرگ سری از تاسف تکان داد.
-اینقدر مشغول جیغ و داد بودی حتی از مناظر لذت نبردی... از رو ابر پیاده شو... فکر کردی چجوری هفت طبقه اومدی بالا؟... سوار ابر بودی!

بلاتریکس نگاهی به زیرش انداخت و ابری که رویش نشسته و زبان درازی می‌کرد را دید.
-خب وقتی سوار ابر بودم، چرا می‌کشیدین من رو؟ دستام کش اومدن!
-روال کاره... پیاده می‌شی یا نه؟
-نه!

نه گفتن برای بلاتریکس آسان بود اما ابر طاقت نه شنیدن را نداشت. پس بلاتریکس را طی حرکتی انتحاری از روی خود به کناری پرت کرد.
-نه؟... جات راحت بوده انگاری... دیدی چجوری پیادت کردم؟... مگه من مرکب زین شده تو‌ام؟ حقوق ابرها کجا رفته؟... توهین تا به کی؟ بی نزاکت!

این اصلا دنیای پس از مرگ مورد علاقه بلاتریکس نبود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸:۱۵ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۴۹:۱۰
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 324
آفلاین
- هوی پاشو!

ضربه ای به سر تام زده شد و بیدار شد.
- عه؟ شما کی این؟ اینجا چرا قهوه ایه؟ باز بچه ی راب خرابکاری کرده؟

تام که خیال میکرد در خواب بوده، این سوالات را از دو فرد بالای سرش پرسید.

- راب کیه؟ من نکیرم.
- خب به... کیفم... سلام کن!

تام این را گفت و کیف پولش را از جیبش درآورد و به نکیر نشان داد.

- خب... یه لحظه حرف نزن ادامه بدم. ببین تو الان مردی.
- مَردم؟ خب اینو که میدونستم.
- مرتیکه تو که صوتی می‌شنوی این نمک بازیا چیه دیگه؟
- باشه. حالا مردم واقعا؟
- معلو...

و با داد و بیداد های تام صحبت هایش نصفه ماند.
- نه! وای! من کلی آرزو داشتم!
- داشتی یا نداشتی مشکل من نیست دیگه. همکارم منکر سوال می‌پرسه باید جواب بدی.
- اصن... من تا وکیلم نباشه حرفی نمیزنم!
- خب... حق داری... مشکلی نیست. می‌ریم تا وکیلت بیاد.

نکیر نگاهی به منکر کرد.
- چی میگی روانی؟ مگه دادگاهه؟ عین بچه ی فرشته سوالاتو بپرس دیگه.

و منکر که توجیه شده بود، شروع به سوال پرسیدن کرد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۳ ۲۲:۵۱:۴۲

Nobody knows me I’m cold/Walk down this road all alone
It’s no one’s fault but my own/It’s the path I’ve chosen to go

Eminem -


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۳۷ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۴:۱۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
-ولم کنین! همین الان... ولم کنین، وگرنه هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین!

ولش نکردند... حتی اهمیت ندادند. صرفا به کشان کشان بردنش ادامه دادند.

-حرف حساب نمی‌فهمید؟ بزنم لهتون کنم؟ بکشمتون؟ شکنجه؟... من باید برگردم پیش اربابم... باید کنار لرد باشم. ولم کنین!

تهدید کردن فرشتگان مرگ کار سختی بود... چیزی برای از دست دادن نداشتند خب!
دقایقی به کشان کشان بردنش ادامه دادند. تازه به طبقه سوم آسمان رسیده بودند... چهار طبقه دیگر باید طی می‌شد.

-لااقل یه حرفی بزنین... یه چیزی بگین... الهی درد و غصه لرد بخوره فرق سرتون! زبون آدم نمی‌فهمید؟ ایشون الان غصه دار مرگ منن... ولم کنین برید رودولف رو بگیرین... مگه همش نمی‌گفت ایشالا پیش مرگت بشم؟... خب پیش مرگم کنینش... ولم کنین من باید برم!

فرشتگان مرگ حتی به پیش مرگی هم اعتقادی نداشتند... آنها وظیفه شناس بودند و وظیفه‌شان واضح بود... بردن بلاتریکس!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲:۱۸ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
سوژه جدید:


-اوهوووووووووو...کجا؟

عقب رفت!

-هووووی...پشتتو بپا!

عقب تر رفت!

-هییییییییییییی! صف باباته؟

صف بود...ولی مال پدرش نبود. برای همین باز هم عقب تر رفت.

-دههه...انگشت کوچیکم له شد!

پایش را برداشت.

گیج بود و حوصله جرو بحث نداشت. مخصوصا حالا که خودش هم درباره وضعیت جسمی و قدرت هایش مطمئن نبود.
به انتهای صف نگاه کرد. خیلی دور به نظر می رسید...و لرد سیاه عادت داشت همیشه اول صف باشد!

اصلا صف برای اون معنی نداشت. او همیشه اولین نفر بود. وقتی می رسید، همه کنار می کشیدند؛ ولی انگار اینجا از این خبرها نبود.

می فهمید که بعد از مرگش همه چیز تغییر کرده...ولی او همچنان لرد سیاه بود و خیال نداشت به آخر صف برگردد.
برای همین در طول صف حرکت کرد و به دنبال طعمه ای ضعیف گشت!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۰۸ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
(پست پایانی)


محفلی ها از خود بیخود شدند...
در اثر نوشیدنی، کم کم آرمان های محفل را به کل فراموش کردند...
چوب دستی ها را بیرون کشیده و شروع به اجرای هر طلسم ممنوعه و غیر ممنوعه کردند.

مرگخواران هم این حملات را بی پاسخ نگذاشتند.

جنگی عظیم بین دو گروه در گرفت که حتی چوب دستی هایشان هم بیش از ده دقیقه دوام نیاورد و یکی پس از دیگری منفجر شد.

ولی این پایان جنگ نبود.

گادفری درختی را از ریشه کند و دور سرش چرخاند و درست بر فرق سر فنریر کوبید!
فنریر سرش را از دست داد، ولی این موضوع اهمیت خاصی برایش نداشت. به هر حال زیاد از سرش استفاده نمی کرد. برای چند ثانیه غیب شد و وقتی برگشت، سنگ بزرگی در دست داشت.

سنگ، بیش از حد بزرگ بود.

-سنگ نیست...کوهه...اورسته...کندم آوردمش!

اورست را بلند کرد و به طرف مقابل پرتاب کرد و آرزو کرد که برخورد شدیدی با آملیا داشته باشد. چون نمی دید! چشمانش به سری وصل بودند که حالا نداشت.

کوه روی چند محفلی افتاد که آملیا جزوشان نبود. چون آملیا در گوشه ای سرگرم پرتاب ستاره ها و سیاره ها به هوا و زدن ضربه های بیس بالی به آنها با تلسکوپش بود.
یکی از ضربه ها شدیدا به هدف اصابت کرد. خورشید، مستقیما به مناطقی از پشت بدن کراب خورد و اصلا باعث خوشحالی اش نشد....

کراب سوخت! فریاد کشید و دوید!


آتش و فریاد و جنگ ادامه پیدا کرد...


ماه ها بعد:



-دوستان عزیز...همونطور که مشاهده می کنین این منطقه کاملا حفاظت شده اس. لطفا بچه هاتونو از شیشه ها دور نگه دارین که باعث تحریک عصبی انسان ها و موجودات داخل محفظه نشه.

ماگل های بازدید کننده با نگرانی بچه هایشان را جمع آوری نمودند و به داخل محفظه دقت کردند.

راهنمای تور ادامه داد:
-شایعاتی وجود داره که می گه این قسمت سالها پیش پارک جادوگران بوده. پارکی واقعی برای جادوگران واقعی. ولی می دونین که. این حرفا معمولا پایه و اساس درست و حسابی نداره. همشون هم توجیه علمی دارن. دانشمندا کشف کردن که بعد از فاجعه چرنوبیل، ساکنین این بخش، در اثر وجود مواد رادیو اکتیو در خاک، دچار تغییرات وسیع جسمی و روانی شدن. و چون این تغییرات قابل بازگشت نبود، مجبور شدیم همگی رو قرنطینه کنیم. در قسمت روبرو مردی ضعیف و بیچاره رو مشاهده می کنین که از نعمت بینی بی بهره اس. چشم هاش هم حالت خاصی دارن. در ضلع شرقی می تونین انسانی رو ببینین که شاخ در آورده و دیگه زیاد هم شبیه انسان نیست. همینطور مردی رو مشاهده می کنین که ادعا می کنه پرتقاله. همین دیروز اصرار می کرد بچینیمش...چون به نظر خودش دیگه کاملا رسیده بود...


داخل محفظه...


-چند مرتبه دیگر باید این را تکرار کنیم؟ ما تمایلی به کار نداریم.

نگهبان شانه هایش را بالا انداخت.
-خب نداشته باش...ما هم مثل دیشب تمایلمونو برای دادن شام بهت از دست می دیم.

لرد سیاه نیاز مبرمی به شام داشت.

صدای آرتور از سمت دیگر محفظه به گوش رسید.
-ببخشید...نمی شه حداقل جامونو عوض کنیم؟ این زغالا کمی...

-سیاهن!
دامبلدور جمله را کامل کرد؛ در حالی که ریشش در اثر تماس با زغال، یکدست سیاه رنگ شده بود. با حسرت به فضای کاملا سفیدی که در مقابل مرگخواران قرار داشت خیره شد.

-نمی شه. همینه که هست. شما زغالا رو استخراج می کنین و اینا سنگ های نمک رو. خدا رو شکر کنین که این معادن کشف شده روی زمینن. سریع تر کار کنین. ما غذای مجانی به کسی نمی دیم.

فنریر با فکر رسیدن به شام از نظر روحی تقویت شد و سریعا فرغون نمکش را داخل سبد روی گاومیش باروفیو خالی کرد.
آملیا مشتی نمک روی زغال ها پاشید...به امید خلق تصویری از ستاره ها در شبی تاریک. ولی چیزی که نصیبش شد یک ضربه شاخ از ریموند بود! چون حالا ریموند بود که باید می نشست و نمک ها را از زغال ها جدا می کرد.
دامبلدور دو محفلی را از هم جدا کرد و به آن ها قول داد در صورتی که کارشان را زود تمام کنند، برای پیک نیک به بخش شمالی محفظه خواهند رفت...ولی نمی فهمید چرا همه با شنیدن کلمه "پیک نیک" از اطرافش پراکنده شدند.
لرد سیاه گاری حاوی نمک را به وسیله نجینی به خود باروفیو بست، چرا که طناب و گاومیش اضافه نداشتند.
دامبلدور خسته شد و روی مبلی که در واقع هوریسی بود که برای در رفتن از زیر کار، موقتا مبل شده بود، نشست.

زندگی سیاه و سفید بدون جادو و تحت تسلط ماگل ها، ادامه داشت...


راهنمای تور که داشت تاثر و دلسوزی را در چشمان بازدید کننده ها می دید، به صندوقی که روی میز بود اشاره کرد.
-برای کمک به این بیماران بدبخت و فلک زده، می تونین هر مبلغی رو که مایل باشین توی این صندوق بریزین...شب هم حیواناتشونو جداسازی می کنیم. می تونین از بیرون قفس بهشون غذا بدین. گرگ و گوزن دارن. مار دارن. پشه آبی رنگ بزرگ دارن. اگه خوش شانس باشین می تونین شاهد شیرین کاریاشون هم باشین. حالا می تونیم به بازدیدمون ادامه بدیم. مقصد بعدیمون خانه ایه که ادعا می شه کاملا نامرئیه و بین دو خانه دیگه از نظر ها پنهان شده...



پایان


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۴۶ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۹:۳۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 448
آفلاین
مرگخوارا که همچنان زیر بارون گلوله های چربی بودن و مثل سایه بان بالای سر لرد سیاه خودشون رو گسترده بودن، به انواع پاسخ های ممکنی که میتونست محفلیا رو از پا در بیاره فکر کردن.

لرد سیاه اصولا همیشه بهترین فکرهای بکر رو داشت. فکرهایی که اجازه میداد اول توسط مرگخواراش بیان بشه. لرد خیلی به خلاقیت مرگخواراش اهمیت میداد و دلش میخواست اونا همیشه خلاق باشن برای انواع حرکتا.
- منتظریم تا بتونید حس بزنید نقشه بسیار پلیدانه مون رو.

لرد سیاه منتظر در اون شرایط به هیچ وجه به نفع مرگخوارا نبود. بنابراین، لینی که شکاف کوچیکی بین سایه بان را پر کرده بود، خودش رو یکم به سمت لرد سیاه چرخوند و گفت:
- ارباب میتونیم نوشیدنی رو از بدن هوریس استخراج کنیم و...
- دقیقا لینی. میخواستیم ببینیم میتونی حدس بزنی یا نه. آفرین که حدس زدی.

و نگاه لرد سیاه به هوریس افتاد که داشت تیکه های کباب رو به چربی هاگرید آغشته میزد و کم کم میذاشتشون روی منقل.
- هوریس. بیا اینجا. میخوایم مفید واقعت کنیم.

هوریس اول آب دهنش رو قورت داد. بعد از فکر مفید واقع شدن در چنین شرایطی به خودش لرزید. و بعد رفت پیش لرد سیاه.
- ارباب، چه خدمتی ازم برمیاد؟
- تخ کن هوریس!
- چیو ارباب؟
- نوشیدنی هاتو. همه شو!

و هوریس شروع کرد به تخ کردن. سطل هایی پر از نوشیدنی رو تخ کرد که مرگخوارا هیچوقت درک نکردن هوریس چجوری در بین بافت های بدنش ذخیره شون کرده بود. هیچکس نمیتونست این موضوع رو درک کنه، به جز هوریس و لرد سیاه که لبخندی زد و گفت:
- همیشه میدونستیم نوشیدنی هات به درد میخورن هوریس.

و هوریس ترجیح داد در همون لحظه تبدیل به مبل بشه و نبینه که مرگخوارا دارن سطل های پر از نوشیدنی رو به سمت محفلی ها پرت میکنن و محفلی ها هم دارن کم کم مست میشن و شروع میکنن به تلو تلو خوردن.



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۲۷ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۲۷ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
-میگم پروف... اسراف نباشه یه وقت؛ این همه چربی!

دامبلدور به فکر فرو رفت. مهماتشان ته کشیده بود. از طرفی هم خودش استفاده ابزاری را ممنوع کرده بود.
-حق با توئه بابا جان. مطمئنا هاگرید هم از اینکه اعضای سابق بدنش در راه محفل و عشق استفاده بشه، خوشحال میشه!

دامبلدور به خاطر موقعیت حساس، تغییر کوچکی در آرمان هایش ایجاد کرده بود.
بالاخره امنیت و آرامش محفلیان و در درجه آخر، حس اشتیاق به گرفتن انتقام، باید تأمين میشد!
-بزنید!

و زدند.
گلوله های چربی، بر سر مرگخواران بارید. اما قبل از آنکه ذره ای از آنها با لرد سیاه برخورد کند، مرگخواران همچون سایه بانی عظیم، بالای سرش گسترده شدند.
-ما از بوی چربی متنفریم!

-به به! کباب تازه با چربی مزه دار میشه.

هوریس از موقعیت استفاده کرده و دوباره به سراغ منقل کبابش رفته بود.

-یاران ما؛ باید پاسخ مناسبی به این حمله بدیم.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۱۴ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۴۶:۵۳
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
در همین لحظه گادفری اره برقی اش را درآورد و مشغول تکه تکه کردن بقایای هاگرید شد.

- بابا جان! چه می کنی آخه؟ گفتم بدوزینش نه اینکه جرواجرترش کنین.

گادفری با شور و ذوق اره برقی را در جهات مختلف می گرداند و تکه های معده، روده، کبد و غیره را به اطراف می پراکند.
- پروف! دل چرکین نشین. من فقط دارم لیپوساکشنش می کنم اونم به طور رایگان.

دامبلدور از اینکه گادفری انسان مادی گرایی نیست، بسیار خوشحال شد.
- باشه بابا جان. خوب باربی و قلمیش کن.




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۵۶ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
- سوال! چی رو چی کار کنیم فرزند روشنایی؟

- هاگرید رو!

محفلی‌ها نگاهی به بیرون صحنه نبرد انداختند. درست پشت خط دروازه، هاگرید مصدوم رها شده بود. شکم هاگرید از بالا تا پایین دچار پارگی شده بود و داشت نشت می‌کرد.

این که مشکلی نیست ... مهمات بیشتری گیرمون میاد!

یکی از محفلی‌ها ضمن گفتن این جمله، تکه کیکی از میان جریان نوشیدنی کره‌ای که از شکم هاگرید به راه افتاده بود برداشت و به سمت تیم مقابل پرتاب کرد.

- فرزندم! ما تو محفل استفاده ابزاری رو نمی‌پذیریم ...

- پروف راست می‌گن ... اگه نشتیش رو نگیریم تا ساعتی دیگه کل پارک رو سیل می‌بره.

- البته من منظورم این بود که خود هاگرید برای ما بیشتر از این‌ها ... ولش کن. بدوزینش حالا با هرنیتی که شد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.