هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۰۸:۴۰ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۴:۴۸ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
(پست پایانی)


محفلی ها از خود بیخود شدند...
در اثر نوشیدنی، کم کم آرمان های محفل را به کل فراموش کردند...
چوب دستی ها را بیرون کشیده و شروع به اجرای هر طلسم ممنوعه و غیر ممنوعه کردند.

مرگخواران هم این حملات را بی پاسخ نگذاشتند.

جنگی عظیم بین دو گروه در گرفت که حتی چوب دستی هایشان هم بیش از ده دقیقه دوام نیاورد و یکی پس از دیگری منفجر شد.

ولی این پایان جنگ نبود.

گادفری درختی را از ریشه کند و دور سرش چرخاند و درست بر فرق سر فنریر کوبید!
فنریر سرش را از دست داد، ولی این موضوع اهمیت خاصی برایش نداشت. به هر حال زیاد از سرش استفاده نمی کرد. برای چند ثانیه غیب شد و وقتی برگشت، سنگ بزرگی در دست داشت.

سنگ، بیش از حد بزرگ بود.

-سنگ نیست...کوهه...اورسته...کندم آوردمش!

اورست را بلند کرد و به طرف مقابل پرتاب کرد و آرزو کرد که برخورد شدیدی با آملیا داشته باشد. چون نمی دید! چشمانش به سری وصل بودند که حالا نداشت.

کوه روی چند محفلی افتاد که آملیا جزوشان نبود. چون آملیا در گوشه ای سرگرم پرتاب ستاره ها و سیاره ها به هوا و زدن ضربه های بیس بالی به آنها با تلسکوپش بود.
یکی از ضربه ها شدیدا به هدف اصابت کرد. خورشید، مستقیما به مناطقی از پشت بدن کراب خورد و اصلا باعث خوشحالی اش نشد....

کراب سوخت! فریاد کشید و دوید!


آتش و فریاد و جنگ ادامه پیدا کرد...


ماه ها بعد:



-دوستان عزیز...همونطور که مشاهده می کنین این منطقه کاملا حفاظت شده اس. لطفا بچه هاتونو از شیشه ها دور نگه دارین که باعث تحریک عصبی انسان ها و موجودات داخل محفظه نشه.

ماگل های بازدید کننده با نگرانی بچه هایشان را جمع آوری نمودند و به داخل محفظه دقت کردند.

راهنمای تور ادامه داد:
-شایعاتی وجود داره که می گه این قسمت سالها پیش پارک جادوگران بوده. پارکی واقعی برای جادوگران واقعی. ولی می دونین که. این حرفا معمولا پایه و اساس درست و حسابی نداره. همشون هم توجیه علمی دارن. دانشمندا کشف کردن که بعد از فاجعه چرنوبیل، ساکنین این بخش، در اثر وجود مواد رادیو اکتیو در خاک، دچار تغییرات وسیع جسمی و روانی شدن. و چون این تغییرات قابل بازگشت نبود، مجبور شدیم همگی رو قرنطینه کنیم. در قسمت روبرو مردی ضعیف و بیچاره رو مشاهده می کنین که از نعمت بینی بی بهره اس. چشم هاش هم حالت خاصی دارن. در ضلع شرقی می تونین انسانی رو ببینین که شاخ در آورده و دیگه زیاد هم شبیه انسان نیست. همینطور مردی رو مشاهده می کنین که ادعا می کنه پرتقاله. همین دیروز اصرار می کرد بچینیمش...چون به نظر خودش دیگه کاملا رسیده بود...


داخل محفظه...


-چند مرتبه دیگر باید این را تکرار کنیم؟ ما تمایلی به کار نداریم.

نگهبان شانه هایش را بالا انداخت.
-خب نداشته باش...ما هم مثل دیشب تمایلمونو برای دادن شام بهت از دست می دیم.

لرد سیاه نیاز مبرمی به شام داشت.

صدای آرتور از سمت دیگر محفظه به گوش رسید.
-ببخشید...نمی شه حداقل جامونو عوض کنیم؟ این زغالا کمی...

-سیاهن!
دامبلدور جمله را کامل کرد؛ در حالی که ریشش در اثر تماس با زغال، یکدست سیاه رنگ شده بود. با حسرت به فضای کاملا سفیدی که در مقابل مرگخواران قرار داشت خیره شد.

-نمی شه. همینه که هست. شما زغالا رو استخراج می کنین و اینا سنگ های نمک رو. خدا رو شکر کنین که این معادن کشف شده روی زمینن. سریع تر کار کنین. ما غذای مجانی به کسی نمی دیم.

فنریر با فکر رسیدن به شام از نظر روحی تقویت شد و سریعا فرغون نمکش را داخل سبد روی گاومیش باروفیو خالی کرد.
آملیا مشتی نمک روی زغال ها پاشید...به امید خلق تصویری از ستاره ها در شبی تاریک. ولی چیزی که نصیبش شد یک ضربه شاخ از ریموند بود! چون حالا ریموند بود که باید می نشست و نمک ها را از زغال ها جدا می کرد.
دامبلدور دو محفلی را از هم جدا کرد و به آن ها قول داد در صورتی که کارشان را زود تمام کنند، برای پیک نیک به بخش شمالی محفظه خواهند رفت...ولی نمی فهمید چرا همه با شنیدن کلمه "پیک نیک" از اطرافش پراکنده شدند.
لرد سیاه گاری حاوی نمک را به وسیله نجینی به خود باروفیو بست، چرا که طناب و گاومیش اضافه نداشتند.
دامبلدور خسته شد و روی مبلی که در واقع هوریسی بود که برای در رفتن از زیر کار، موقتا مبل شده بود، نشست.

زندگی سیاه و سفید بدون جادو و تحت تسلط ماگل ها، ادامه داشت...


راهنمای تور که داشت تاثر و دلسوزی را در چشمان بازدید کننده ها می دید، به صندوقی که روی میز بود اشاره کرد.
-برای کمک به این بیماران بدبخت و فلک زده، می تونین هر مبلغی رو که مایل باشین توی این صندوق بریزین...شب هم حیواناتشونو جداسازی می کنیم. می تونین از بیرون قفس بهشون غذا بدین. گرگ و گوزن دارن. مار دارن. پشه آبی رنگ بزرگ دارن. اگه خوش شانس باشین می تونین شاهد شیرین کاریاشون هم باشین. حالا می تونیم به بازدیدمون ادامه بدیم. مقصد بعدیمون خانه ایه که ادعا می شه کاملا نامرئیه و بین دو خانه دیگه از نظر ها پنهان شده...



پایان


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۴۶:۳۷ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۰۸:۱۱ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 384
آفلاین
مرگخوارا که همچنان زیر بارون گلوله های چربی بودن و مثل سایه بان بالای سر لرد سیاه خودشون رو گسترده بودن، به انواع پاسخ های ممکنی که میتونست محفلیا رو از پا در بیاره فکر کردن.

لرد سیاه اصولا همیشه بهترین فکرهای بکر رو داشت. فکرهایی که اجازه میداد اول توسط مرگخواراش بیان بشه. لرد خیلی به خلاقیت مرگخواراش اهمیت میداد و دلش میخواست اونا همیشه خلاق باشن برای انواع حرکتا.
- منتظریم تا بتونید حس بزنید نقشه بسیار پلیدانه مون رو.

لرد سیاه منتظر در اون شرایط به هیچ وجه به نفع مرگخوارا نبود. بنابراین، لینی که شکاف کوچیکی بین سایه بان را پر کرده بود، خودش رو یکم به سمت لرد سیاه چرخوند و گفت:
- ارباب میتونیم نوشیدنی رو از بدن هوریس استخراج کنیم و...
- دقیقا لینی. میخواستیم ببینیم میتونی حدس بزنی یا نه. آفرین که حدس زدی.

و نگاه لرد سیاه به هوریس افتاد که داشت تیکه های کباب رو به چربی هاگرید آغشته میزد و کم کم میذاشتشون روی منقل.
- هوریس. بیا اینجا. میخوایم مفید واقعت کنیم.

هوریس اول آب دهنش رو قورت داد. بعد از فکر مفید واقع شدن در چنین شرایطی به خودش لرزید. و بعد رفت پیش لرد سیاه.
- ارباب، چه خدمتی ازم برمیاد؟
- تخ کن هوریس!
- چیو ارباب؟
- نوشیدنی هاتو. همه شو!

و هوریس شروع کرد به تخ کردن. سطل هایی پر از نوشیدنی رو تخ کرد که مرگخوارا هیچوقت درک نکردن هوریس چجوری در بین بافت های بدنش ذخیره شون کرده بود. هیچکس نمیتونست این موضوع رو درک کنه، به جز هوریس و لرد سیاه که لبخندی زد و گفت:
- همیشه میدونستیم نوشیدنی هات به درد میخورن هوریس.

و هوریس ترجیح داد در همون لحظه تبدیل به مبل بشه و نبینه که مرگخوارا دارن سطل های پر از نوشیدنی رو به سمت محفلی ها پرت میکنن و محفلی ها هم دارن کم کم مست میشن و شروع میکنن به تلو تلو خوردن.



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۲۷:۳۷ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۰۷:۲۳
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
-میگم پروف... اسراف نباشه یه وقت؛ این همه چربی!

دامبلدور به فکر فرو رفت. مهماتشان ته کشیده بود. از طرفی هم خودش استفاده ابزاری را ممنوع کرده بود.
-حق با توئه بابا جان. مطمئنا هاگرید هم از اینکه اعضای سابق بدنش در راه محفل و عشق استفاده بشه، خوشحال میشه!

دامبلدور به خاطر موقعیت حساس، تغییر کوچکی در آرمان هایش ایجاد کرده بود.
بالاخره امنیت و آرامش محفلیان و در درجه آخر، حس اشتیاق به گرفتن انتقام، باید تأمين میشد!
-بزنید!

و زدند.
گلوله های چربی، بر سر مرگخواران بارید. اما قبل از آنکه ذره ای از آنها با لرد سیاه برخورد کند، مرگخواران همچون سایه بانی عظیم، بالای سرش گسترده شدند.
-ما از بوی چربی متنفریم!

-به به! کباب تازه با چربی مزه دار میشه.

هوریس از موقعیت استفاده کرده و دوباره به سراغ منقل کبابش رفته بود.

-یاران ما؛ باید پاسخ مناسبی به این حمله بدیم.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۱۴:۱۹ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۷:۱۳
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
در همین لحظه گادفری اره برقی اش را درآورد و مشغول تکه تکه کردن بقایای هاگرید شد.

- بابا جان! چه می کنی آخه؟ گفتم بدوزینش نه اینکه جرواجرترش کنین.

گادفری با شور و ذوق اره برقی را در جهات مختلف می گرداند و تکه های معده، روده، کبد و غیره را به اطراف می پراکند.
- پروف! دل چرکین نشین. من فقط دارم لیپوساکشنش می کنم اونم به طور رایگان.

دامبلدور از اینکه گادفری انسان مادی گرایی نیست، بسیار خوشحال شد.
- باشه بابا جان. خوب باربی و قلمیش کن.




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۵۶:۱۶ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
- سوال! چی رو چی کار کنیم فرزند روشنایی؟

- هاگرید رو!

محفلی‌ها نگاهی به بیرون صحنه نبرد انداختند. درست پشت خط دروازه، هاگرید مصدوم رها شده بود. شکم هاگرید از بالا تا پایین دچار پارگی شده بود و داشت نشت می‌کرد.

این که مشکلی نیست ... مهمات بیشتری گیرمون میاد!

یکی از محفلی‌ها ضمن گفتن این جمله، تکه کیکی از میان جریان نوشیدنی کره‌ای که از شکم هاگرید به راه افتاده بود برداشت و به سمت تیم مقابل پرتاب کرد.

- فرزندم! ما تو محفل استفاده ابزاری رو نمی‌پذیریم ...

- پروف راست می‌گن ... اگه نشتیش رو نگیریم تا ساعتی دیگه کل پارک رو سیل می‌بره.

- البته من منظورم این بود که خود هاگرید برای ما بیشتر از این‌ها ... ولش کن. بدوزینش حالا با هرنیتی که شد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۳۴:۲۳ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷:۰۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۳۰:۱۹ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 38
آفلاین
دامبلدور سالم بود... حتی یک تار ریشش هم کم نشده بود و اما هاگرید، به دلیل مصدومیت بیش از حد از صحنه نبرد خارج شد.

-فرزندان، باید در پناه عشق آتش خشم رو در خودمون شعله ور کنیم.

محفلی ها جوگیر بودند، خیلی!
- اینه پروف.
-ما میتونیم.
-آرهههههه.
-اما حالا چیکار کنیم؟

محفلیون به کسی که میان جوگیر بازی‌هایشان پارازیت انداخت، خیره شدند. او کسی نبود جز آملیای غمگین!

-آملیا! فرزندم امیدوار باش.

آملیا سعی کرد امیدوار باشد، اما دیگر فایده ای نداشت.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۸:۵۵ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۹:۳۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
آیا چیزی از چشمان تیزبین لردسیاه پنهان می‌ماند؟
دِ نه دِ! نمی‌ماند.

-هوریس!

از هوریس هرچه کره‌ای خورده و نوشیده بود، یک جا پرید.
-پرید ارباب!

پرشش را همگان دیدند. اما پرش چه چیزی را؟

-داره میــــاد. پروف رو در پناه عشق جا بدید... از خطر حفظش کنین!

گوینده این را گفت و پشت تکه سنگی پناه گرفت.
گناه آن محفلی بی‌نوا را نشوییم. حقیقتا، همه پناه گرفته بودند.
هاگرید پرتابی توسط لرد‌سیاه، رفت و رفت و رفت...

زارت!

به فرق سر دامبلدور اصابت کرد.

-اینه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۵۴ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
- هیشکی نمیتونه جلوی هاگرید به پروفسور دامبلدور بی احترامی کنه!

خشم ناگهانی هاگرید و نعره‌ی نیمه‌غولی او تمام محفلی‌های دور و برش را نگران کرد.

- پروفسور دامبلدور مثل ناموس منه!

محفلی‌ها دوست نداشتند کار تا این حد به خشونت کشیده شود!

- پروفسور دامبلدور هم حق پدری گردن من داره هم حق مادری! همسری هم داره اصلا ... همه رو داره!

این میزان از حمایت، خود دامبلدور را بیش از هر کسی نگران می‌کرد.

- هر کس ریشش پروفسور دامبلدور رو آب پرتقالی کنه ... آب پرتقالشو ریش پروفسور دامبلدوری میکونم!

سرعت انتقال هاگرید در جدال با سرعت پیش روی سوژه 3 گل عقب بود. تازه ده دقیقه، ده نفره! هوریس که خیلی ریز و بی سر و صدا پیچانده بود و دور از صحنه نبرد، پشت تپه‌ها برای خودش نشسته بود و جوجه می‌زد با کره‌ای، دستش را به طنابی تغییر شکل داد و هاگرید را از میان محفلی‌ها کشید پشت تپه!

- بیا هاگرید ... بیا خون خودتو کثیف نکن دو تا لیوان نوشیدنی بزن آروم شی.

زارپ!

عبور گاومیشی که روی هوا شناور بود و از وجناتش به نظر می‌رسید از بیخ گوش دامبلدوری رد شده باشد، بطری کره‌ای و منقل را یک جا سرنگون کرد.

- هیشکی نمیتونه جلوی هاگرید کوباب و نوشیدنی رو سرنگون کنه!

-

- من گوشنمه هوری ... و نسخ ... و گوشنه! و مسئولیتش با توئه! و گوشنه!

-


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۱۴ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۷:۰۸ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 235
آفلاین
تصویر کوچک شده


نجینی که از اقدام کراب برای پرتاب کردن‌ش خشمگین بود، مدتی در کنجی چنبره زد. و پیتزاهای دلجویانه‌ای که برایش آورده شده بود را خورد. و اکنون کلاه‌خودی را روی سرش کشید و به کنار لردسیاه خزید تا در عملیات پرتاب شرکت کند.

با دُم‌ش جعبه‌های پیتزا را که ارتفاع‌شان به یک متر می‌رسید را روی هم چیده، سپس نیشی روی همه‌ی آنها زده تا در هم فرو رفته و راحتتر پرتاب شوند.

سپس دُم را دور همگی آنها پیچید و پرتاب‌شان کرد..

-


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۱ ۰:۰۱:۳۳

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۲۰ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۴:۴۸ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
لرد سیاه از مسطح کردن آرتور خوشحال شد و پرتاب دوم را به سمت آملیا انجام داد!
ولی آملیا فرز بود و جاخالی داد.

-ارباب...پرتابتون به هدف اصابت نکرد!

مرگخواری این جمله را گفت و از شدت غم و اندوه سر به بیابان گذاشت.

-خیلی خشمگین شدیم! یاران ما...هدف را نزدیک تر کنید.

مرگخواران یک نگاه به هدف و یک نگاه به لرد سیاه کردند. گوشه های پارچه ای که لرد روی آن نشسته بود را گرفتند و به آملیا نزدیک شدند.
-بفرمایین ارباب. اینم هدف. مورد اصابت قرارش بدین.

لرد سیاه گاوش را پرتاب کرد...

این بار هیچ مرگخواری جرات نمی کرد خبر را اعلام کند. یکی از محفلی ها داوطلبانه فریاد زد.
-این یکی هم به هدف نخورد که!

لرد سیاه هرگز کم نمی آورد!
-ما خود قصد وحشت آفرینی داشتیم. اگه می خواستیم بزنیم که می زدیم!

این حرف ها روی محفلی ها تاثیر چندانی نداشت...ولی روی یک نفر چرا!
با هر کلمه ای که از زبان لرد سیاه خارج می شد، هری پاتر زخم روی پیشانی اش را می گرفت و خودش را به زمین و دار و درخت می کوبید. لرد سیاه این صحنه را دید.
-هدف ما همین بود اصلا...ما با اراده خود، ضربه ای مهلک به محفل زدیم. سریعا ما رو به سنگر برگردانید که تجهیز شویم!

چهار مرگخوار لرد سیاه را بلند کردند و بدون تغییر جهت عقب عقبی به سنگر بازگشتند.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۲۳:۳۳:۴۶

زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.