هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: امروز ۱۴:۰۵:۲۹
#90

ریونکلاو

هلنا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۸:۲۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۱:۱۶
از قلعه هاگوارتز
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 16
آفلاین
مرگخواران و لرد برای فرستادن فرد دیگری مجبور شدند دوباره دور میز پنج ضلعی منتظم جمع شوند.
_خب مرگخواران چه کسی حاضر میشود با خواهر حوری ما صحبت کند؟
_قربان ،دیگر رو خانواده لسترنج حساب باز نکنید.

بلا این را گفت و نگاه سنگینی به رودلف کرد.

_قربان، نظرتان در مورد ساحره های مرگخوار چیست؟هر چه باشد خانم ها بهتر با هم کنار می آیند.
_نظر بدی نبود رودلف. خب کدام یک از ساحره ها حاضر میشود با خواهر خونده ی ما صحبت کند؟

ناگهان همه ی نگاه ها به سمت دورئلا بر می گردد.
_این همه ساحره اینجاست، چرا من؟؟
_دورئلا، اگر کتاب خانه بهشتی را میخواهی باید من و مادرمان را از شر این حوری خلاص کنی.

دورئلا که دیگر نمی توانست حرفی بزند به سمت حوری رفت تا با او وارد مذاکرات شود‌.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: دیروز ۱۹:۴۴:۳۳
#89

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۴۳:۰۹
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 417
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا و لرد به فروشگاه زونکو می‌ رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن.
بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. لرد و مرگخوارا از درخت بالا می رن و از موانع مختلف رد می شن.
حالا به بهشت رسیدن و هرکدوم با آرزوهاشون رو به رو میشن. مروپ یه فرزند حوری پیدا کرده که میوه دوست داره و به حرفاش گوش میده. لرد سیاه که حسودیش شده دستور میده مرگخوارا برن و با حوری صحبت کنن تا از بهشت بیرونش کنن. رودولف هم این مسئولیت رو به عهده گرفته و درحال معاشرت با حوریه.

***


بلاتریکس لحظه‌ای صحنه را در ذهن خود سنجید.
رودولف درحال صحبت کردن با حوری‌ و درحال زدن مخ او بود و بلا سرجای خود ایستاده بود... چه شده بود که به این‌جا رسیده بود؟!
پس تعلل به خرج نداد. چوبدستی‌اش را از درون جیبی در کناره‌ی ردا درآورد و در کم‌ترین زمانی که میشد، فاصله‌ی بین خود و آن‌دو را رد کرد.

- عزیـــــــــزم!

و بعد از تازه کردن نفسی که از کشیدن طولانی مدت کلمه دیگر بالا نمی‌آمد، منتظر پاسخ رودولف ایستاد.
رودولف آب‌گلویش را به مانند زهری تلخ فروداد.
- چی‌شده بلا؟ کسی چیزی گفته؟
- هیچی نشده. فقط همین الان حس کردم باید بیای و کنار من توی ارتش ارباب بایستی.

رودولف ثانیه‌ای به فکر فرو رفت. اینجا بهشت بود. بلا چه‌کارش می‌خواست بکند؟ کتکش بزند؟ امکان نداشت در بهشت دردی وجود داشته باشد.
پس بادی در غبغبش انداخت و سرش را بالا آورد.
- متاسفم بلا. این آخر مسیره. من باهات نمیــــ...

اما امکان داشت! چون هنوز کلامش به پایان نرسیده بود که چوبدستی‌ای به درون ستون فقراتش وارد شد و چهره‌ی بلاتریکس به طرز ترسناک‌تری مهربان شد.
- نشنیدم همسر عزیزم. چی گفتی؟
- هیچی. بریم.

و راهشان را به سمت ارتش اربابشان عوض کردند. بلاتریکس هم در لحظه‌ی آخر برای خالی کردن حرص پای حوری را لگد کرد که حوری با خوش‌رویی پایش را کنار کشید و حتی او بود که عذرخواهی کرد و این اتفاق بیشتر باعث عصبانیت بلا شد.

اما بعد از تمام این‌ها، مرگخواران باید شخص دیگری را برای مذاکره با حوری می‌فرستادند. چه کسی گزینه‌ی روی میز آن‌ها میشد؟


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰:۳۷ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹
#88

اسلیترین

نیکلاس مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱:۲۷ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۰۳:۵۵ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
از تبریز
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 19
آفلاین
و کسی که داوطلب شده بود کسی جز رودولفوس لسترنج نبود. او همیشه منتظر پیدا کردن همچنین فرصت هایی بود چون به نظرش همسرش اصلا به او توجه نمیکند.

-رودولف، با اجازه کی همچنین کاری میکنی؟

- خودم بلا.با اجازه خودم اینکارو میکنم.

- خب امیدوارم با آن حوری وارد رابطه خوبی بشوی.

این از آن لبخند هایی بود که پشتش دیوی خوفناک بود.

شتررررررررررررررررررررررررررررقققق

و رودولف با اردنگی محکمی جلوی حوری افتاد.

-واااااااااااییییییییی.

- خیلی ببخشید حوری خیلی خیلی عزیز ،منو پرت کردن.

-اوه ، بگذارید کمکتان کنم.چه باعث شد چنین اتفاقی بیفتد؟

- شما درموردش فکر نکنید نمیخواهم احساسات شما را با این ماجرا غمگین جریحه دار کنم.(عجب مبالغه ای)اوه ممنون.

-خواهش میکنم.میخواهید این دور و بر را به شما نشان دهم؟

-باعث افتخارمان است.

بلا:

- باشه رودولف که اینطور ، نشانت میدهم خیانت یعنی چه .

ولی رودولف بدون توجه به تهدید بلا رفت.بلا هم به طرف دیگری رفت.

-خب میخوام در مورد پرت شدنتون بدانم.

-خب بعضیا قدر مارا نمیدانند.(به بلا چشم غره رفت)

-واااا! شما که خیلی با ارزش هستید آقای محترم.

بلا: :pzzz

- مرگخواران ما موفق شدیم که این حوری را از چسبیده به مادرمان منصرف کنیم.

-که البته باعث از دست رفتن شوهر من شد.منم از شرش راحت شدم.




فقط لرد
زنده باد لردسیاه🥰
زنده باد اسلایترین🤪
زنده باد شرارت واقعی😍


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸:۵۸ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
#87

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۷:۲۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 343
آفلاین
-ررررررررررر...
-یکی مادرمان را کنترل کند. حنجره شان پاره شد از بس کلمه مادر را کشیدند!

مروپ همچنان که در حال تکرار ادامه "ر" های کلمه "مادر" بود به سمت نهر های شیرعسل بهشتی به راه افتاد تا گلویی تازه کند و یک لیوان هم برای فرزند خوانده حوری اش ببرد.

-اینگونه نمی شود. تا وقتی این فرزند حوری مادرمان جلوی چشمان ماست، ما آرامش خیال نداریم.

نگاهی پر نفرت به حوری که در زیر سایه درخت سیبی منتظر مروپ نشسته بود انداخت.
-یاران ما...وقتش است که خودتان را به ما ثابت کنید. فردی را از میان خودتان انتخاب نموده و پیش حوری بفرستید تا با او صحبت کند و قانع اش کند که به جای دیگری برای زندگی برود تا دیگر در بهشت جلوی چشمان مبارکمان نباشد.

مرگخواران به یکدیگر نگاه کردند. چه کسی می توانست یک حوری بهشتی را قانع کند که از بهشت برود؟

-آهای...تو داری کجا میری این وسط؟!
-دارم میرم که با این حوری باکمالات صحبت کنم تا بهش پیشنهاد بدم بجای بهشت تو قلب من که از هزارتا بهشت بهتره سکنی بگزینه.




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱:۰۱ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹
#86

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۷:۳۴
از یک جای قشنگ
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 61
آفلاین
.....میدهم رودولف در پاتیل ریز ریزت کند!

و گلابی را گاز زد:
-اینکه مزه نمیدهد!
-ارباب باید قبل گاز زدن فکرش را می کردید!
-ما نمیخواهیم!اصلا ما مامانمان را میخواهیم! اصلا به میز پنج ضلعی منتظممان ادامه میدهیم!

مرگخواران دوباره خودشان را جمع و جور کردند.لینی گفت:
-چجوری حوری را از مادرتان دور کنیم خوب؟

لرد سیاه به لینی نگاه کرد و گفت:
-لینی،یک چیزی بپرسیم جوابمان را عین یک مرگخوار میدهی؟
-بله ارباب
-راستش را بگو؛ وقتی آن کلاه کپک زده تورا در ریونکلا انداخت کرونا نگرفته بود؟

لینی بدش آمد ولی ازروی احتیاط خندید.لردسیاه گفت:
-ما مامانمان را میخواهیم. ولی این ورد آوداکداورا اینجا کار نمیکند....

صدای مروپ گانت حرفش را برید:
-الهی بگردم دور سر کچلت مااااااااااااااااااااااااااادرررررررررررر

و شروع کرد کله ی لرد را بوسیدن.مرگخواران زیر لب خندیدند. ولدمورت گفت:
-مادر ما شمارا میخواهیم!ما حوری نمیخواهیم!

مروپ همانطور ادامه داد:
-الهی من قربون اون دماغ آسفالتت بشم ماااااااااااااااااااااااااااااادررررررررررررررر

لرد سیاه گفت:
-ای بابا ولمان کن دیگر اصلا میخواهیم برویم حوری بازی کنیم!

مروپ قربان صدقه رفتنش را قطع کرد و گفت:
-نه بابا !جون من؟ بیا برو با همین خواهر حوری ات بازی کن ماااااااااااااااااااااااااااادررررررررررررررر


آدم خوبی باش ولی وقتتو برای ثابت کردنش هدر نده.

خیلی وقتا یه نفر می میره، بدون اینکه دیگران به یاد بیارن آدم خوبی بوده. مثل من.
دختری که تشنه محبت بود؛ ولی مرد و هیچ کس هم نفهمید.


لاوندر براون


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶:۱۱ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
#85

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۶:۱۳
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 179
آفلاین
مغز همه مرگخواران حاضر در میز پنج ضلعی منتظم هنگ کرد.البته بجز ریونکلایی ها،لینی،ربکا و تام همه دست هایشان را بالا بردند تا اربابشان اجازه حرف زدن بدهد:
-بگو لینی.
-ارباب با شکل جانور نمام حوری رو نیش بزنم؟
-حوری را که نمیتوان نیش زد . خیر سرمان مرگخوار ریونکلایی داریم.
-جرونا به حوری انتقال بدم ارباب؟
-اینجا بهشت است ربکا.بیماری وجود ندارد.
-ارباب به رودولف دستور بدیم که حوری رو چند قسمت کنه؟
-رودولف.بیا اینجا.

رودولف که در حال دید زدن حوری با کمالاتی بود با شنیدن صدای اربابش به سوی میز پنج ضلعی آمد و گفت:
-جانم ارباب.
-مثل اینکه یادت رفته است مغز تام را با تف بچسبانی.
-راست میگید ارباب.همین الان درستش میکنم.

ردولف جمجمه تام را با ضد تفی از جا برداشت و تفی کف دست خود کرد.دو نیمکره مغز تام را گرفت و با تفی به هم وصل کرد.تام ریست فکتوری شد و بعد با صدای آهنگی ویندوزش بالا آمد. کمی فکر کرد و گفت:
-ارباب، چرا شما جلوی بانو مروپ تظاهر به میوه خوردن نمیکنین تا به سمت شما بیاد؟
-رودولف؟مطمئنی تف مرغوبی استفاده کردی؟
-بله ارباب.خلطی بود.
-درست میگن ارباب.جلوی بانو مروپ تظاهر به خوردن میوه کنید.

همه سر ها به سمت هکتوری برگشت که از درختی میوه میچید.
-چه میگویی هکتور؟
-ارباب اینا میوه های نا تمام بهشتین. هر مزه ای که دلتون بخواید میدن حتی اگه بخواید بیمزه میشن تازه هیچوقتم تموم نمیشن.

لرد گلابی از دست هکتور گرفت و گفت:
-به تو اعتماد میکنم اما اگر نقشه جواب نداد میدهم رودولف در پاتیل ریز ریزت کند.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۱۴:۲۹:۵۱


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۰۹ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
#84

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۷:۲۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 343
آفلاین
مرگخواران می دانستند تا زمانی که راهی برای دور کردن حوری از مروپ پیدا نکردند، لرد سیاه اجازه رستگاری در بهشت و بهره مندی از نعمات معنویش را به آنها نخواهد داد! بنابراین تصمیم گرفتند هر چه زودتر عملیات گم و گور کردن حوری از جلوی چشمان پر حسادت لرد را آغاز کنند.

-باید یه میزگرد برای پیدا کردن راه حل تشکیل بدیم.

اینگونه بود که در بهشت به دنبال میزی که گرد باشد گشتند.
-اینکه مربع شکله.
-اینم پنج ضلعی منتظمه!
-یعنی یه میز گرد توی این بهشت پیدا نمیشه؟

پیدا نمی شد! تصمیم گرفتند به میز پنج ضلعی منتظم شکل رضایت دهند. همه مرگخواران دور میز نشستند.

-خب میز گرد...یعنی میز پنج ضلعی منتظممون رو آغاز می کنیم. ما باید به یه نحوی این حوری رو از مادر ارباب دور کنیم.
-صحیح است...صحیح است!
-یا شایدم باید مادر ارباب رو از حوری دور کنیم.
-صحیح است...صحیح است!
-شایدم مجبور شدیم هر دو طرف رو همزمان از هم دور کنیم.
-صحیح است...صحیح است!
-زهر نجینیو صحیح است! یه راهی پیشنهاد بدین دیگه...هی صحیح است صحیح است می کنند...

مرگخواران به یکدیگر زل زدند و شروع به خاراندن سرهایشان کردند!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۰:۵۹:۵۱



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۶:۵۳:۰۵ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
#83

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۴۳:۰۹
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 417
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. لرد و مرگخوارا هم ازش بالا میرن و به بهشت میرسن. بعد توی بهشت، هرکدوم دارن با نسخه ای از خودشون که به آرزوهاش رسیده روبرو میشن. اول، مروپ با یه حوری که عاشق میوه ست روبرو میشه و قصد داره که به فرزند خوندگی قبولش کنه، حالا هم فنریر داره خودش رو بین آرزوهاش توی بهشت می‌بینه و قصد داره که به سمتش بره.
***


- خیر لازم نکرده.

لردسیاه بعد از گفتن این جمله به صورت "کاملا" ناخودآگاه ضربه ای با چوبدستی و قسمتی از پشت دستش به دهان فنریر زد که باعث شد فکش بسته شده و زبانش قطع گشته و به دیار باقی بشتابد. اما از آنجایی که هم اکنون نیز در دیار باقی بود، به جایی نشتافته و صرفا دکمه "Try Again" اش فشرده شده و با نسخه ی سالمی از خود جایگزین شد.
در مکانی چندمتر دورتر از این اتفاقات اما، دروئلا روزیه ایستاده بود... بیشتر... خشکش زده بود. در مقابلش، راهروهای عظیمی از کتاب می‌دید. راهروها با دستگاه های "تام کُش"، که به محض رسیدن تام به نزدیکی شان فعال شده و پودرش می‌کردند، محافظت می‌شدند و هیچکس به جز دروئلا اجازه ی وارد شدن به آنجا و خواندن کتاب های درونش را نداشت.
- ارباب اونجارو ببینین!

لردسیاه با شنیدن صدای دروئلا، به سمتی که می‌گفت نگاه کرد.
- خیر. نمی‌شود.
- اما ارباب...
- اما و اگر ندارد! به جای این کارها بیایید ایده هایتان را رو کرده و ما را از شر این حوری خلاص کنید تا از شر تک تک‌تان خلاص نشده ایم.

و نگاهش را به حوری ای دوخت، که کمی آن طرف تر، روبروی مروپ گانت ایستاده و دانه دانه انگور هایی که مروپ از خوشه می‌چید را برداشته و میان قسمت های خالی خربزه هایی می‌گذاشت و می‌خورد.
مرگخواران برای رفتن به سمت آرزوهایشان، اول باید روشی برای گذر از سد حوری پیدا می‌کردند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱:۲۵ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
#82

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۶:۱۱
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 105
آفلاین
مروپ گانت که مادری بس مهربان و پسردوست بود دستش را دور بازوی پسرش حلقه کرد تا در بهشت قدمی بزنند. حوری بخت برگشته هم با حرف زدن از انواع دستورغذاهای بهشتی و نعمات آنجا سعی داشت توجه مادری که تازه پیدا کرده بود را جلب کند.
-مادر این جوی های شیر و عسل رو که میبینید مخصوص صبحونه س، ما اینارو با آش رشته مخلوط می کنیم و به عنوان یه غذای مقوی به بچه ها میدیم.
-چه ایده ی نابی!
-مامان اینجا اصن بچه ای نیست، حوری خالی بند.
-تازه قسمت خوب صبحونه اینه که... ‌.

-ارباب! شما هم میبینید؟
نطق حوری با فریاد ناگهانی فنریر کور شد.

-بعله که میبینیم، کور که نیستیم.

منظره ای که فنریر درحالی که بالا پایین میپرید به آن اشاره می کرد آلاچیقی پر از حلقه های آویزان از انواع سوسیس و کالباس بود که هرچه از آن می بریدند تمام نمی شد. پیتزاهای رنگارنگ و پرملات درحالی که بخار از روی آنها بلند میشد و یک متر کش می آمدند دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته بودند. درست در وسط این نعمت ها فنریری پا روی پا انداخته به یک رول کالباس هم اندازه خودش لم داده بود و بی وقفه می خورد.
-ارباب خود خود منه این؟ رفتم بهشت؟ اجازه میدید برم سروقتش و مطمئن بشم؟
اما قبل از اینکه حرف فنریر تمام شود لرد چوبدستی اش را به سمت او گرفته بود.
-ما خودمان میتوانیم مطمئن شویم.
-ارباب، اینجوری جهنمی میشما. حداقل بذارید یکی از جبهه ی روشنایی رو بخورم ،چاق بشم چله بشم بعد شما منو بخو... چیزه یعنی بکشید.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۹ ۲۰:۳۷:۰۸

there is no justice in the world


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹:۰۶ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
#81

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۳:۴۶
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
حوری به (عزیز مامان)یه چشم غره رفت و گفت:
_مامان جونم من خیلی ویژگی ها دارم. مثلا من همیشه میوه هایی رو که میدین میخورم تو بهشت پارتی دارم و یه چیز دیگه ...
اینکه خوشگلم

لرد به حوری نگاهی بس خطرناک کرد وگفت:
_مامان این اصلا خوشگل نیست تازه اگه میخوای هکتور هم شهادت میده

و بعد به سبک صدا زدن های دامبلدور داد زد:
_هککککتتووووورررررررر

یهو هکتور از بین درختای بهشتی اومد بیرون و گفت:
_بله ارباب...

با دیدن حوری به این شکل تغییر چهره پیدا کرد( ) که با ضربه یواشکی لرد خودش را جمع و جور است.

لرد به هکتور نگاه کرد وگفت:
_ای هکتور به ما بگو ما خوشگل تریم یا این حوری مثلا زیبا؟

هکتور اول چوبدستی لرد را دید و بعد چهره لرد و حوری را زیر نظر گذراند:
حوری( )
لرد( )

انتخاب سختی بود. ولی با توجه به اشعشعات قدرتمند لرد و صد البته چوبدست لرد هکتور تصمیم را گرفت:
_معلومه که شما صد البته زیبا ترید لرد زیبای من..

حوری این شکلی شد:

لحظه ای بعد حوری که دید مروپ به لرد نگاه محبت آمیز میکنه بلند شد و گفت:
_آقا پاشید بریم در بهشت قدم بزنیم اونجا معلوم میشه کدوم فرزند بهتری هستیم

لرد دید نقشه اش بس عالی است ولی لرد نمیتوانست تسلیم شود تسلیم شدن برای افراد ضعیف بود پس بلند شد و گفت :
_بیایید برویم

ورق به نفع حوری برگشت ولی لرد هیچ وقت تسلیم نمیشد...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.