هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۳۰ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۸:۳۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5956
آفلاین
خلاصه:

مالفوی ها ورشکست شدن و تمام اموالشون توقیف شده. نه وسایل زندگی دارن و نه چیزی برای پذیرایی. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارهایی که توی خونشون تشکیل جلسه دادن متوجه این موضوع بشن.
جلسه تموم می شه. ولی لرد خیال نداره قصر رو ترک کنه و تصمیم می گیره قسمت های مختلف قصر رو ببینه. ولی اشتباها ماده بیهوشی می خوره و بیهوش می شه و بلاتریکس این صحنه رو می بینه.

.............................

نارسیسا دستپاچه شده بود... لوسیوس دستپاچه تر!

بلاتریکس سراسیمه بالای سر لرد رفت. شانه های لرد را گرفت و به شدت تکان داد.
-ارباب... با من حرف بزنین. بگین که نمردین. بگین که این دو تا شما رو نکشتن. بگین که نام خانوادگی ما تا ابد با قتل شما گره نخواهد خورد. بگین... بگیییین!

با هر تکان، سر لرد به شکل خطرناکی به زمین می خورد.

لوسیوس جلو رفت و تلاش کرد از آسیب های احتمالی پیشگیری کند.
-نکن بلا... نکوبشون خب! الان سر از تنشون جدا می شه می گی شما کردین. د نکوب! می گم... سیسی... پسِ کله ارباب قبلا هم اینجوری صاف بود؟

نارسیسا با حالتی غم زده رد کرد.

بلاتریکس همچنان داشت برای به هوش آوردن لرد سیاه، فریاد می زد. کسی هنوز متوجه مروپ گانت که با چهره ای بهت زده، در اتاق حضور داشت نشده بود.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵:۲۱ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین

نیکلاس مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱:۲۷ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۰۳:۵۵ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
از تبریز
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 19
آفلاین
لوسیوس از ترس حتی نای راه رفتن هم نداشت. در آن دو اتاق چیزی بود که حتی نارسیسا و دراکو هم نباید آن را ببینند حالا چه برسد به لرد سیاه. لوسیوس دنبال راه چاره بود که نارسیسا و دراکو رشته افکارش را پاره کردند.

- عزیزم، ما خیلی مشتاقیم که آن دوتا راهرو را ببینیم.

از این بدتر نمیشد. لوسیوس دوباره به تفکر پرداخت که ناگهان از وسط خانه یک درخت خرما ی خیلی بزرگ رشد کرد‌‌.

- این چیست لوسیوس؟

لوسیوس تازه یادی آمده بود که به دراکو گفته بود هسته خرما را بکارد.

- قربان خرماست. برای شما کاشتمش.
- پس اول خرما بخوریم بعد به بقیه کار برسیم.
- آفرین عزیز مامان، برات خیلی خوبه.


خیال لوسیوس راحت شد. هنوز دیدن اتاق به تعویق افتاده بود. ارباب که داشت خرما میخورد دراکو هم داشت دوباره دردسر میساخت آخ آخ. لرد که انگار زیاد خرما خورده بود ناگهان بیهوش شد.

- ای وای چه بلایی سر عزیز مامان اومده ؟

لوسیوس نگاهی به دراکو از خود راضی انداخت. اورا به اتاق خود برد.

- ایندفعه چه گندی زدی دراکو؟
- پدر جان به خرما ها ماده ی بیهوش کننده تزریق کردم.
- چرااااا؟ قصد مردن باباتو داری؟؟
- نه پدر الان اونو به جای دیگری منتقل میکنیم.

ناگهان صدای در آمد، نارسیسا رفت در را باز کند که با بدترین کسی که میتوانست ببیند مواجه شد؛ بلاتریکس. !

- تو اینجا چه میکنی بلا؟
- اومدم اخه لرد صدام کرد.
- نه لازم نکرده بیای، برو.

بلا خم شد و دید که لرد دراز به دراز روی زمین افتاده.

- شما لرد سیاه را کشتید!!!

و بلاتریکس یک قشقرقی به پا کرد که نگو. عجب قاراشمیشی.


فقط لرد
زنده باد لردسیاه🥰
زنده باد اسلایترین🤪
زنده باد شرارت واقعی😍


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳:۵۰ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۰:۵۲
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 179
آفلاین
-لوسیوس؟
-بله ارباب.
-میخواهیم دو اتاق جانبی دو سمت راهرو را ببینیم.
-ارباب؟
-چه شده؟
-مایل نیستید چای سیلانی رو که دیروز برامون اوردن بچشید؟
-تو فکر میکنی که ما مستر تیستر هستیم لوسیوس؟
-خیر من کی چنین جسارتی کردم ارباب.
-خوب پس میرویم و چای را میچشیم.

لوسیوس لحضه ای آسوده خاطر شد ولی یادش افتاد که چای سیلان را هم برای بدهی هایشان داده اند پس گفت:
-همان اتاق های جانبی دو سر راهرو را ببینیم ارباب.
-لوسیوس؟
-بله ارباب.
-ما را احمق فرض کرده ای؟

لوسیوس جلوی چشم اربابش ذره ذره آب میشد که مروپ از توی خانه فریاد زد:
-نارسیسای مامان. میوه از یخچال بیارید برای آووکادوی مامان.خسته شده پسر سیاه و سنگدلم.

ناگهان به نارسیسا حالتی شبیه به حمله قلبی دست داد و همان جا روی پله ها ولو شد.در همین حین لرد گفت:
-ما به اتاق مجاور راهرو میرویم.چای سیلان و میوه های مارا همان جا بیاورید.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۱۳:۲۴:۱۵


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۷:۴۴:۱۵ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۵:۱۳:۰۰
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 417
آفلاین
دراکو به نشانه ی احترام و عادت دیرینه ی بریتانیاییون، هنگامی که پدرش در را برای لردسیاه باز می‌کرد، به سمت لرد برگشت.
- ارباب می‌موندین درخدمت باشیم.

لرد دستی به چانه‌اش کشید.
- حال که اصرار می‌کنید باشد. می‌مانیم.
- آفرین به پسرم که مهمان نوازی بلده. آفرین!

نارسیسا، در حالی که خارج از دید لردسیاه با نیشگون و مشت و لگد در حال نوازش فرزندش بود، رو به دراکو کرد و این را گفت.

- مرگخوارانمان رو فراموش کرده‌این؟! به سوی آنها می‌رویم.

لرد این را گفت و بدون منتظر ماندن برای واکنش مالفوی ها، به سمت پایین به راه افتاد.
لوسیوس نیز، در دل دعا می‌کرد که اربابش توجهی به اتاق های جانبیِ دو سمت راهرو نداشته باشید...


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶:۲۶ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۵:۳۶
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
-تو دیگه کی هستی؟
- مامور برق.

نارسیسا زیر لب گفت:

-مامور برق دیگه چی چیه؟

-خودمم نمی دونم

-حالا چطوری از دستش راحت شیم؟

-کروشیو! خب حالا بهتر شد

-آن مرد که بود لوسیوس؟

-کس مهمی نبود. مشنگ بود.

-پدر لوسیوس مشنگ است؟

-خیر ارباب.

-ما حوصله ی بحث کردن نداریم. فعلا از اینجا می رویم و فردا از شما در باره ی کار های عجیبتان باز جویی میکنیم. بعد از بازجویی در صورت لزوم به شما کروشیو زده و در دریاچه ی کنار خانمان غرقتان می کنیم!

لوسیوس و نارسیسا نمی دانستند چکار کنند اما فهمیده بودند که در همچین مواقعی نباید کاری بکنند.




تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۶:۰۲:۳۱ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۰:۲۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 342
آفلاین
لوسیوس گوشه در عمارت را باز کرد و یک چشمی به بیرون نگاهی انداخت.
-بله؟
-مشترک گرامی شما تاکنون صد و پنجاه درصد از بسته یک ماهه برق خانه تان را مصرف کرده اید. متاسفانه پس از ده بار اخطار قطع برق به دلیل عدم پرداخت بدهی ناچار به قطع برق و پراندن فیوز شما می باشیم! با تشکر فراوان از همراهی شما با اداره برق، امیدواریم که با اینجانب برای پیدا کردن فیوز خانه تان کمال همکاری را داشته و...

هنوز صحبت های مامور برق تمام نشده بود که لوسیوس در را بر رویش بست و قفل کرد.

-چه کسی پشت در بود لوسیوس؟
-آمم...کسی نبود...مگه اصلا کسی در زد ارباب؟!

تق تق تق

-
-آمم...آره ظاهرا یکی داره در میزنه! چیزه...پدر نارسیسات...مرلین نصیبتون نکنه از اون پدر زن رو مخ هاست!
-وا...لوسیوس؟ بابای من مگه چه هیزم تری بهت فروخته که اینطوری در موردش صحبت می کنی؟ لیاقت پدر زن به این خوبی رو نداری. ایش!

لوسیوس بسیار تلاش کرد که با اشاره ابرو منظورش را به نارسیسا بفهماند اما فایده نداشت. نارسیسا به سمت در رفت و آن را باز کرد و با چهره مامور برق مواجه شد.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶:۳۴ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۲:۲۶
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 84
آفلاین
لوسیوس که کاملا واضح بود سکته شدیدی را رد کرده با عصبانیت اما به آرامی در گوش دراکو گفت

_بهت گفتم چند تا چیز بیار بزار این دور و بر ، بعد تو رفتی وان حمام آوردی گذاشتی وسط آشپزخونه

_ خب چیکار کنم ؟تو خونه هیچی نداریم همه رو توقیف کردن ، فقط همینا مونده

_ نارسیسیا یه جوری جمعش کن

_ ارباب ، ما ، ما این وانو برای شما آوردیم اینجا که اگه خواستید استفاده کنید و راه دور نرید

_ برای ما ؟ رفتارتان چقدر عجیب شده

_ رفتار ما ارباب ؟ نه اشتباه می کنید ما هیچ فرقی نکردیم هنوز همون ثروتمونو داریم و هیچ مشکلی هم نیست

_ گفتید ما اشتباه می کنیم ؟

-نه نه من این حرفو نزدم

_ ما منظورمان این بود که شما شما بسیار به فکر ما شده اید و این خوب است اما ما الان نمی خواهیم دوش بگیریم ان هم وسط آشپزخانه ما می خواستیم برویم .

_ ارباب ....

تق تق

مالفوی می خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای کوبیده شدن در شنیده شد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰:۱۷ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۰:۵۲
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 179
آفلاین
ناگهان لرد سیاه بازگشت.


-ما چوبدستیمان را در آشپزخانه جا گذاشتیم .لوسیوس!! ما را به آشپزخانه راهنمایی کن.

رنگ لوسیوس سفید شد.اگر می فهمید که در آشپزخانه هیچ چیز ندارند بیچاره میشدند

-بزارید خودم چوبدستیتون رو بیارم
-خیر به تو اعتمادی نیست.خودم چوبدستیم را می‌آورم

دل لوسیوس مثل سیر و سرکه میجوشید با پانتومیم به دراکو فهماند «چرا بر و بر منو نگاه میکنی؟ برو چند تا هرت و پرت بنداز وسط آشپزخونه تا آبرومون نره»
لوسیوس گفت:
«چشم پدر»
و به طبقه بالا رفت
خیال لوسیوس راحت شد و با لرد سیاه و نارسیسا به سمت آشپزخونه حرکت کردند.اما در آشپزخانه چیزی دیدند که آنها را حسابی خجالت زده کرد.
-وان حمام وسط آشپزخانه تو چیکار می‌کنه لوسیوس؟



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۳:۲۹ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۵:۳۶
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
-امم... چیزه...یعنی حتما... دنبال من بیاید!
-نخیر! همیشه ما جلو می رویم!
-چشم ارباب!

لرد از پله بالا رفت. او تند تند راه میرفت و با مسیری مارپیچی از همه جای خانه دیدن میکرد. لرد از آشپزخانه و سالن غذاخوری گذشت و به اتاق خواب لوسیوس رسید. لوسیوس که عادت نداشت کسی به راحتی در اتاقش را باز کند و داخل برود با لحنی ناراحت گفت:

-این اتاق خواب منه.

ولی بعد از چند ثانیه یادش آمد که این دراکو نیست اما دیگر کاری از او بر نمی آمد. او این حرف را زده بود و نمی توانست درستش کند.

-چیزی گفتی لوسیوس؟
-نه ارباب هیچی نگفتم.

مالفوی ها از این دردسر نجات یافته بودند اما طبقه پایین هنوز مانده بود. لرد که خانه آنها را بلد نبود پس از چند دور چرخیدن دور خانه پله را پیدا کرد و از آن پایین رفت. از اتاق خواب دراکو و نارسیسا گرفته تا حمام آنها همه را نگاه کرد و به در خروجی رسید. لوسیوس می دانست که این در خروجی است اما یاد گرفته بود که دیگر حرفی نزند. لرد از همان در خارج شد و دیگربر نگشت. مالفوی ها نمی دانستند بعد از برگشتن لرد چه سرنوشتی در انتظارشان است.




تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۳۳ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۸:۳۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5956
آفلاین
خلاصه:

مالفوی ها ورشکست شدن و تمام اموالشون توقیف شده. اون ها نمی خوان این موضوع رو بروز بدن اما لرد و مرگخوارها توی خونشون تشکیل جلسه دادن و این، کار رو براشون سخت کرده. مالفوی ها برای پذیرایی از جمع، یواشکی یک بطری وایتکس از گابریل می دزدن و به جای شربت به جمع تعارف می کنن.
لرد درخواست قند کرده و مالفوی ها براش ترشی درست کردن.

..................

-این چیه برای ما آوردین؟

دراکو از شدت وحشت فراموش کرد که چه چیزی آورده.
-ارباب...چی قرار بود بیاریم؟

-قند...که مادرمون پیشنهاد داد به جاش خرما بیارین و اینی که آوردین نه شباهتی به قند داره و نه خرما! ما کم کم داریم به یه چیزهایی شک می کنیم.

دو مالفوی بزرگ ترِ مخفی شده در آشپزخانه، احساس خطر کردند و فورا از مخفیگاهشان خارج شدند.

-نه ارباب...شک به چی؟ همه چی رو به راهه. تو آشپزخونه همه چی داریم. تو قسمت های دیگه قصر هم همه چی داریم.
-اصلا فکر نکنین اتفاقی افتاده...قیافه ما شبیه فقراست؟...نیست دیگه. موهامون قرمز شده؟ ویزلی شدیم؟


لرد دلیل این همه سرو صدا و دستپاچگی را نمی فهمید.
-ما فقط داشتیم شک می کردیم که شاید قند خون ما بالاست و شما نمی خواهید این را به ما بگویید. برای همین به جای قند و خرما برای ما ترشی آوردین!

مالفوی ها دسته جمعی یک نفس راحت کشیدند.

-گفتین قصر...ما احساس کردیم تمایل داریم از کل قصر شما دیدن کنیم!

نفس مالفوی ها دوباره حبس شد!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.