هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: دیروز ۱:۱۳:۰۳

هافلپاف

ایزابلا تینتوئیستل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۱۵
از همسایتونو نمی شناسید؟ واقعا که
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 50
آفلاین
به سقف خواب گاه زل زدم .
به ماجرا های این چند ماه فکر کردم.
یعنی کی جواب نامه میاد.؟
غلت زدمو این دفعه به عکس خانواده م زل زدم.
فلش بک
_گابریل تیت... هافلپاف.
_ایزابلا تینتوئیستل.
کف دستام عرق کرده بودن و گلوم خشک بود. ناگهان کلاه گروه بندی رو جلوم دیدم.یادم نبود کی حرکت کرده بودم.
_لطفا کلاه رو بزار رو سرت ایزابلا.
سر تکان دادم و کلاه رو روی سرم گذاشتم.
_هوووم. من اینده تو می بینم تو میتونی یه اسلاینترینی واقعی بشی...
یاد حرف های مادرم افتادم .
فلش بک در فلش بک
_مامان چه گروهی خوب تر از بقیه س؟
_عزیزم همه گروه ها خوبن.
_حتی اسلایترین؟
گفت :خب ... خانواده مون زیاد اسلایترین پسند نیستن ولی اگه بیوفتی تو اسلایترین باز جزو خانواده مونی.
دلخوری و غم رو تو صداش حس می کردم...
پایان فلش بک در فلش بک
_حواست اینجاست؟
با صدای کلاه از جا پریدم.
_داشتم میگفتم . از اونجایی که میتونم افکار تو بخونم فهمیدم که نمیخوای تو اسلایترین بیفتی . ولی من هنوز میگم اسلا...
_بس کن اسلایترین رو نمیخوام‌.
_مطمئنی؟
_مطمئنم.
_خیل خب.پس اسلایترین که نمیخوای.باهوشی ولی نه به اندازه ای که به درد ریونکلا بخوری‌. شجاعی اما نه به اندازه سخت کوشی که توی وجودته. پس میندازمت توی...
هافلپاف

پایان فلش بک

واقعا نمیدونم چرا اسلایترین رو قبول نکردم. شاید اون موقع انقدر عشق به سیاهی نداشتم.
یه فکر خودم خندیدم .
ایزابلا تینتوئیستل دختر سیاهی از خانواده کاملا سفید.
اگه مادرم میدونست چی کار کردم سکته می کرد...
نامه نوشتن به دست راست لرد ولدمورت اونقدرا هم که فکر می کردم سخت نبود.
کافی بود رفتار چند تا از بچه های مشکوک رو زیر نظر بگیری و اونوقت میفهمیدی که اونا مرگخوارن.
بعد وقتی داشتن نامه شون رو به بقیه مرگخوار ها مینوشتن ،باید مچشون رو می گرفتی . خفت شون میکردی و تغیرات زیادی توی نامه شون به وجود میاوردی . شاید تعریف از یه بچه هافلپافی وفادار که علاقه به مرگخوار شدن داشت.
مرگخوار .شغل مورد علاق...
(متاسفانه در اینجا نویسنده به نوشتن ادامه نداده و اطلاعی از انچه در ادامه مینویسد نداریم)

منبع :دفترچه خاطرات یک مرگخوار اینده


ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۷ ۱:۱۶:۳۴
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۷ ۱:۱۸:۵۰
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۷ ۱۲:۲۳:۱۹

مرگخوار آینده.... (البته امیدوارم )


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱:۰۲ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آرتمیسیا لافکین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۰:۵۰
از زیرزمین هافلپاف و خانهٔ شمارهٔ ۱۲ گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 65
آفلاین
یک روز در هاگوارتز قدیم (سال ۱۷۶۵)

ساعت هشت صبح بود و سرپرست هر گروه به خوابگاه جادوآموزان رفته، تا آنها را برای صبحانه بیدار کند.

-اجازه هس ما بیشتر بخوابیم خانوم؟ آخه دیشب تا دو بیدار بودیم...
-حتماً پسرم، تا هروقت که بخوای می‌تونی بخوابی، می‌خوای صبحانه‌تو برات بیارم روی تخت؟
-نه ممنون، خودم برای صبحانه میام.
-قابل نداشت پسرم.

بقیهٔ جادوآموزان که برای صبحانه بیدار شده بودند، درون سرسرا نشسته و گپ می‌زدند. همه‌شان رداهای متفاوتی پوشیده بودند، زیرا در آن زمان فرم مشخصی برایشان در نظر گرفته نشده بود و هرکس هرچه دلش‌ می‌خواست می‌پوشید. روی میز هر گروه پر بود از غذاهای متنوع. جادوآموزان هرچیزی که دوست داشتند برایشان آماده می‌شد و سر میز قرار می‌گرفت.
***

بعد از صبحانه جادوآموزان به کلاس‌های خودشان رفته بودند. اون موقع هر جادوآموز هر کلاسی که دوست داشت انتخاب می‌کرد. ممکن بود جادوآموزی یک کلاس انتخاب کند یا همهٔ کلاس‌ها را. اما در یکی از کلاس‌ها استاد مشغول امتحان گرفتن بود...

-خب بچه‌ها اینم از امتحان فقط زود باشین که وقتی نمونده.
-ببخشید؟!
-چیه دخترم؟
-من نمی‌دونستم امروز قراره امتحان بگیرین، می‌تونم از روی کتاب ببینم؟
-چرا که نه! اصن بیا کتاب منو بگیر. همهٔ نکته‌ها رو توش نوشتم، بفرما!
-ممنونم پروفسور!
-اجازه ‌هس؟
-چیه پسرم؟
-من دیشب به اندازهٔ کافی نخوابیدم، می‌تونم سر کلاس بخوابم؟ بجای من شما امتحان بدین؟
-با کمال میل پسرم! خیالت راحت... بگیر بخواب!

و اینگونه بود که جادوآموزان با موفقیت امتحان داده، و سپس برای استراحت از کلاس خارج شدند.
***

بعد از کلاس‌ها جادوآموزان مجاز بودند هرکاری که دلشان می‌خواست انجام دهند. بعضی‌ها به هاگزمید می‌رفتند، بعضی‌ها در قلعه گشت و گذار می‌کردند، بعضی‌ها در حیاط پیک‌نیک برگزار می‌کردند، بعضی‌ها پارتی می‌گرفتند و خرخون‌ها نیز درس می‌خواندند؛ هروقت هم که می‌خواستند می‌خوابیدند! مثلاً جادوآموزانی که سر شب می‌خوابیدند در کلاس‌های روزانه و جادوآموزانی که صبح می‌خوابیدند در کلاس‌های شبانه شرکت می‌کردند.

خلاصه، اون زمان هاگوارتز بهشتی بود برای خودش!
*منبع: دفترچهٔ خاطراتی گم شده، متعلق به پیرزنی با سن فسیلی!

یک روز در هاگوارتز جدید (سال ۲۰۲۰)

ساعت پنج صبح بود و صدای بلندگوهایی که درون خوابگاه هر گروه قرار داده شده بود جادوآموزان خوابالود را آزار می‌داد!

-اذان صبح به افق هاگوارتز! کلیهٔ جادوآموزان پس از رفتن به دستشویی، وارد راهروی ۲۶م در طبقهٔ ۲۱م شده و سپس به نمازخونه مراجعه کنند!

بعد از نمازی که توسط حاج آقا الستور مودی اقامه شد، جادوآموزان به سرسرا رفتند که خیر سرشان چیزی کوفت کنند، اما با مشتی نون خشک که روی میز ریخته شده بود مواجه شدند.

-اینو تسترال هم نمی‌خوره!
-من یبار از زور گشنگی، یکیشونو بردم سمت دهنم، دندونام همه ریختن کف دستم!
-متأسفم تام.
-من از بس چن روزه غذای درست و حسابی نخوردم سوء تغذیه گرفتم!
-پیپ منم ازم گرفتن!

در همین حین مودی وارد سرسرا می‌شود...

-هیپوگریفه برام خبر آورده که بعضیا اعتراض دارن! بشکنه این دست که نمک نداره! مثلاً می‌خواستم رژیمتون بدما! هرکی اعتراض داره با من بیاد ببرمش لای درختا، کرم فلوبر بخوره! کسی هست؟

و سکوتی که سرسرا را فرا گرفته بود...
***

جادوآموزان مجبور بودند در هر کلاسی که برایشان تعیین می‌کردند، حتی اگر باب میلشان نبود شرکت کنند.

-فلور این چیه؟
-چی چیه؟
-توی تکلیفت بجای مضطرب نوشتی مظطرب! این ترم مردودی!
-آخه...
-اگه یبار دیگه حرف بزنی اخراجی! سدریک وسایلاتو جمع کن که جات اینجا نیس!
-چرا؟
-چون سر کلاس من خواب بودی!
-ولی من که بیدارم!
-کور که نیستم! دیدم چشات بسته بود!
-ولی من داشتم پلک می‌زدم!
-پلک زدن فوقش پنج ثانیه طول بکشه ولی تو پنج ثانیه و سه صدم ثانیه چشات بسته بود! این یعنی تو خواب بودی!
-ولی...
-بیرون! لاوندر؟!
-بله قربان؟
-تواَم برو بیرون!
-دیگه چرا من؟
-چون یک سانت تار موی تو روی زمین افتاده!
-موهای من یک سانت نیس! اصن از کجا معلوم برای من باشه؟!
-بیرون! بقیه هم دفتراتونو بیرون بیارین، می‌خوام ازتون امتحان ریاضیات جادویی بگیرم!
-ولی اینجا که کلاس گیاه‌شناسیه!
- هر کلاسی که می‌خواد باشه، شما باید توی هر درسی آماده باشین! اونیم که مخالفه ازین مدرسه بره!

جادوآوزان همین که کلمهٔ رفتن از مدرسه به گوششان خورد، خودشان را برای امتحان پیش رو آماده کردند!
***

در حیاط مدرسه سرهای جادوآموزان درون کتاب بود و مودی بر آنها نظارت می‌کرد.

-خواهر پروتی؟!
-بله قربان؟
-این چه طرز نفس کشیدنه؟
-مگه چشه؟
-این طوری که قفسهٔ سینه‌ت بالا و پایین می‌ره حواس بقیه رو از درس پرت می‌کنه، قشنگ نفس بکش تا ننداختمت سیاهچال!
-چشم قربان.

در همین حین که پروتی سعی می‌کرد نفس کشیدنش را درست کند توجه مودی به موهای شیلا جلب شد!

-خواهر بروکس این چه مدل مواِ؟
-چطور مگه؟
-موج موهاتون حواس بقیه رو پرت می‌کنه، همین الآن صافش کنین تا حبس نشدین! حسن؟
-چچی می‌گی آقو؟
-چرا داری ویبره می‌ری؟
-عیهعیهعیه، نمی‌خندوما... له له هستوم!
-آقای اسمیت؟
-بله؟
-چرا سیکس‌ پکاتو انداختی بیرون؟ پاشو برو خوابگات ردای مناسب بپوش، حسنم ببر حواس بقیه رو پرت می‌کنه!

بعد از رفتن حسن و زاخاریاس، مودی نگاهی به ساعت انداخت.

-دیگه وقت خوابه. همه همین الآن برین توی خوابگاهتون! اگه تا ساعت ده ببینم کسی بیداره، می‌برمش پیش جنای خونگی تا صبح کار کنه!

و این است وضع هاگوارتز امروزی!
*پ ن: آقا ماروولو بعدش هی بگین چرا ما اعتراض داریم؟! تو رو مرلین یه مقایسه بکنین...


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۲۰ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۷:۲۵
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 242
آفلاین
چند روزی بود که گروه زیر زمینی به نام هاگ بند در هاگوارتز درست شده بود که با مدیریت ماروولو گانت مبارزه میکرد. از وقتی که او سر کار آمده بود، فلک و شلاق برگشته بود، برداشتن کلاس راه و روش های ماگل کشی سالازار اسلیترین برای همه ی دانش آموزان اجباری بود و از ساعت نه به بعد در همه ی تالار های خصوصی و عمومی خاموشی بود و هیچ شمعی روشن نبود. اما در این میان عده ای از دانش آموزان غیر اسلایترینی ناشناس به پا خواسته بودند و با پخش اعلامیه ها و نوار کاست هایی که با گذاشتن لای کتاب ها پخش میشدند همه را به مبارزه علیه مدیریت تشویق میکردند. دانش آموزان در تالار های خصوصی با روشن کردن چراغ هایی که از منزل میاوردند ، کنسرت راه میانداختند و پیروان گروه از کلاس های ماگل کشی سالازار اسلایترین جیم میشدند.

-هوی پسر. اون نوار کاست چیه تو دستت؟

چندی بود زاخاریاس جزو جوخه اصیل زاده ها (گروهی که ماروولو برای مبارزه با هاگ بند راه انداخته بود) شده بود. گروهی که عضو شدن در آن هیچ سودی نداشت.
-خب خب چشمم روشن.
-اینو دوستم توی کیفم انداخته. من از این ماجرا ها خبر ندارم.
-حالا که حکم شلاق برات بریدم میفهمی بی خبر بودن چه کیفی داره.

زاخاریاس برای بار بیست و دوم ریونکلایی گیر انداخته بود که کاست هاگ بند داشت. جای تعجبی نداشت که زاخاریاس تنها ریونکلایی ها را گیر میانداخت اما برای همه عجیب بود که چرا او اینقدر از ماروولو گانت دفاع میکرد زیرا او یک کمونیست واقعی بود اما ماروولو یک لیبرال.
-هووووووووو.

هو شدن از طرف دیگر دانش آموزان کار جیبی نبود زیرا هر روز در مدرسه این اتفاق میافتاد. زاخاریاس رو به دانش آموزان برگشت و گفت:
-هو کردنتون که تموم شد مثل یه آدم برید سر کلاس تا غیبت براتون نزدم. میدونید اگه غیبت دست ماروولو بیافته چی میشه؟
-خیانتکار! مطمئن باش تو و ماروولو و امثال تو رو از هاگوارتز میندازیم بیرون.
-در هاگوارتز آزاد جایی برای توهین کننده ها به ریونکلا نیست.
-لعنت به روزی که...

خون زاخاریاس به جوش آمد. یکی از داانش آموزای هافلپافی مدرسه به خانواده او توهین کرده بود. به سمت او رفت و تخته شاسی را محکم روی سر او کوبید. اوضاع خراب شد و همه رفتند تا آن دو را از هم جدا کنند. خبر در مدرسه پیچید و ماروولو برای درست کردن اوضاع رفت.
-چه خبر شده اینجا؟
-درود بر سالازار کبیر. این گند زاده...
-بسه. بیاید این ولد مشنگ رو ببرید فلک کنید. آرمان های سالازار کبیر اینجوری نبود که. زمان سالازار اسلایترین مرلین بیامرز...

همزمان که ماروولو داشت صحبت میکرد دو اسلایترینی دانش آموز هافلپافی که سر تا پایش خونین بود را میبردند.

شب خوابگاه هافلپاف

-آخیش. یه روز دیگه تموم شد.

زاخاریاس چوبدستیش را با ریتم هلگا هافلپاف روی بشکه ای زد و در باز شد. در تالار سدریک و دیگر بچه های هافلپاف ایستاده بودند و به زاخاریاس نگاه میکردند.
-فکر نمیکردم اینجوری باشی زاخاریاس.
-حتی ما هم که مرگخوار هستیم اینجوری با کسی که مخالفمونه برخورد نمیکنیم.
-زاخاریاس میشه بیرون بری؟

زاخاریاس از حرف سدریک شوکه شد و گفت:
-چی؟
-دانش آموزای ریونکلایی رو فرستادی تنبیه چیزی نگفتیم. با زور چراغای مارو خاموش کردی چیزی نگفتیم. اما این که ارنی رو تا حد مرگ کتک بزنی به هیچ وقت برای هیچکدوممون قابل قبول نیست. رودولف ببرش.
-صبر کنید. توضیح میدم.

رودولف لسترنج یقه زاخاریاس را گرفت و پشت در گذاشت. در خوابگاه بسته شد و زاخاریاس پشت در ماند. زاخاریاس با گریه به سمت نامشخصی دوید. در سمت مخالف او فردی با صورت خونین به سمت تالار هافلپاف میامد.

دفتر ماروولو گانت

-درود بر نواده سالازار اسلایترین کبیر. بالاخره قرارگاه گروه هاگ بند رو پیدا کردیم.
-لعنت بهت مروپ. پس این انسولین منو کجا گذاشتی؟هاااان؟
-توی یه اتاق در طبقه سوم. مثل اینکه بهش میگن اتاق ضروریات.
-پس همه ی جوخه اصیل زاده ها رو جمع کنید که قراره همه ی گند زاده های پدر سگ رو به سیخ بکشیم. لعنت بهت دختر که به هیچ دردی نمیخوری!

اتاق ضروریات

-زاخاریاس، امروز یوآن نتونسته بیاد. به جاش درام میزنی؟
-حتما.جوزفین.

گروه پنج نفره جوزفین، زاخاریاس، پیتر جونز، هری پاتر و کریچر که به اجبار اربابش برای گروه چای و غذا میاورد، در اتاق جمع شده بودند تا دوباره موزیکی برای تمام هاگوارتز ضبط کنند و بفرستند.
-زاخاریاس، داری چی کار میکنی؟
-الان میام پیتر. صبر کن خاطراتمو بنویسم.
-راستی ارنی چیزیش نشد؟
-نه از درمونگاه فراریش دادم.ولی یه گوشمالی حسابی دادم تا دوباره فحاشی نکنه.

زاخاریاس دفترچه خاطراتش را در آورد و در صفحه اصلی نوشت.

به نام استالین.
امروز تونستم چهار دانش آموز ریونکلایی رو از خطر شلاق خوردن نجات بدم چون کاستاشونو به علت اینکه تو کیفشون جایی برای کاست نذاشته بودن،خوب مخفی نکردن. برای همین من کاستو ازشون گرفتم تا گیر اسلایترینی ها نیافتن. ارنی مک میلان هم از اینکه فلک بشه توسط جوخه اصیل زاده ها نجات دادم. اصلا حال روحیش خوب نبود و معلوم بود به خاطر فشار های مدیریت گانت بود. پایه های مدیریت ماروولو سست شده و پیش بینی میکنیم به امید استالین تا دو ماه دیگه اثری از اصیل سالاری نباشه. به امید اون روز.
دوازده سپتامبر دو هزار و بیست.




هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴:۱۳ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۲۸:۰۰
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 107
آفلاین
روز 1259980 ام زندگانی، روایتی از هاگوارتز:

ما بسیار از شرایط موجود در مدرسه فاخری چون هاگوارتز ناراضی هستیم. هیچ کدام از اساتید آنگونه که باید و شاید شان ما را حفظ نمی‌کنند. به هیچ عنوان در نظر نمی‌گیرند که ما پیامبری هستیم برای خودمان و سیلابس تمام درس هایی که ارائه می‌دهند را خودمان تنظیم کرده ایم. از کلاس طلسم های باستانی(که اولین استاد تاریخ هاگوارتز در این درس خودمان بودیم) تا کلاس پرواز و کوییدیچ که آن مرد مصری گمان می‌کند ما بلد نیستیم بر نیرویG غلبه کنیم!

هر مقدار هم که به مدیر می‌گوییم افاقه نمی‌کند. مردی است مجهول الحال که زیرلب برای خودش حرف میزند. مدام از تاکسی و سیبیل و مشنگ ها می‌گوید اما ما یک کلمه از سخنان او را متوجه نمی‌شویم.
گمان می‌کنیم اون نیز متوجه کلمات ارزشمند ما نمی‌شود!

روز 1259981 زندگانی، ادامه روایتی از هاگوارتز:

شما بهتر می‌دانید که پیامبر نیازی به آموزش ندارد. لیکن برای کنترل کیفیت تدریس مجبوریم هر چند سال یکبار در یکی از مدارس جادویی ثبت نامی به اصطلاح "مشقی" انجام دهیم.
به یاد داریم در حدود 36 سال قبل در بوباتون بودیم. در بلاد فرانسه نه تنها از شما گالیونی را به عنوان شهریه دریافت نمی‌کنند، بلکه در ابتدای هرسال مبالغی را به هنرجو اعطا می‌کنند تا از لحاظ مالی تامین بوده و بتواند وسائل مورد نیاز خود از قبیل ردا، پاتیل و... را تهیه نماید.

اما اینجا هر یک روز درمیان مدیر مدرسه به منبر می‌رود که در این شرایط اقتصادی که لندن در فضولات خودش دست و پا میزند ما نیز با کمبود بودجه مواجهیم و باید به مدرسه کمک نمایید!
البته پر واضح است که این سخنان را با ادبیاتی کاملاً متفاوت با آنچه ما به رشته تحریر درآوردیم بیان می‌کند.
هنرجو هایی که به مدرسه کمک مالی نمی‌کنند اغلب تهدید به اخراج می‌شوند. اگر این دلیل هم آنان را مجاب نکرد، یک جلسه خصوصی با مدیریت و در دفتر شخصی او خواهند داشت که معمولا کارگر افتاده و هنرجو بعد از جلسه خصوصی گالیون گالیون به صندوق حمایتی مدرسه واریز می‌کند.

عجیب تر آنکه هیچکدام از هنرجو ها حاضر نیستند از محتوای این جلسات سخنی به میان آورند و حربه جناب مدیر(که به ظاهرش نمی‌خورد خیلی به فنون مذاکره مسلط باشد) همچنان برای ما معمایی است لاینحل!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳:۵۷ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین

مافلدا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۷:۳۰ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۱:۳۶
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 14
آفلاین
داشتم خونه توکونی میکردم که دفترچه خاطرات دوران مدرسه رو پیدا کردم.
توش راجب گروه بندی و استرسی که بود نوشته بود و منوبرد تواون روز
فقط 11 سالم بود و بدون هیچ اطلاعاتی از هاگوارتز بین یک گروه بودم که اونا هم مثل من گیج بودن.
یک روز قبل گروه بندی یک نامه گرفته بودم که یک دوست قدیمی نوشته بود پدر مادرم اسلیترینی بودن و اون باعث شد بیشتر دلم براشون تنگ بشه .
خیلی دوست داشتم تو هر گروهی که باشم دوتا روسی باشن اخه انگلیسی خیلی سخته وهنوز هم کامل متوجه نمیشم
تو این فکر ها بودم که صدام کردن
مافلدا ویزلی
با استرس عرق دستم رو پاک کردم و با پاهای لرزون سمت نیمکت رفتم و
کلاه رورو سرم گذاشتم عجب بوی بدی میداد یک فوش زیر لبی گفتم و صبر کردم
بلافاصله یک صدا داد زد اسلیترین و من با هیجان وگیج که اینده ام چی میشه سمت گروهم رفتم
در راه یک لحظه تنها تصویری که از پدر مادرم داشتمرو دیدم که میگفتن بهت افتخار میکنم
روی نیمکت نشستم و پیش به سوی اینده ای رفتم که هنوز نمیدوستم به کجا میرسه



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵:۴۸ شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۴۴:۳۰
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 218
آفلاین

-وایییییییییی مامان من خیلی استرس دارم!
-چیزی نیست عزیزم،اروم باش تو میتونی!
-خب اگه افتادم تو اسلیترین چی؟
-اونوقت دیگه ماله اون تیمی و باید تلاش کنی بهترین دانش اموز سال شی

دود قطار سریع السیر هاگوارتز فضا رو پر کرده بود...

-اگه تو تیم کوییدیچ قبول نشدم چی؟
-نگران نباش تو استعداد منو داری گب!
-از کجا معلوم؟
-چون منم دم رفتن همین سوال هارو از بابام پرسیدم!
-واقعا؟
-بله!
-چه باحال!
-اوه اوه گب ساعتو نگاه کن!
-وایی الان باید نگران باشم اصلا گروهبندی نشم!
-هههه برو نمکدون!
-خدافظ مامان!
-خدافظ گب!

گابریل با اینکه نگران بود ولی از اینکه مامانش هم همین سوال هارو از پدرش پرسیده بوده،به وجد میومد!
اون خیلی در خودش غرق بود چند بار به چندتا سال سومی بدونه اینک متوجه بشه تنه زد و سه بار هم توی کوپه های ارشدها نشست،تا بالاخره یه کوپه پیدا کرد...

-اخیش،بالاخره یه کوپه پیدا شد! تازه اونم یه کوپه ی خالی.
-من دراین مورد مطمئن نیستم ها!
-اممممم...سلام میشه اینجا بشینم؟
-معلومه کسی نیومده تا حالا این سمت!
-ممنون.

...

-خب اسمت چیه؟ من جاستینم،جاستین فینچ فلچی!
-اوه خوشبختم! من راستش من...گابریل تیت هستم!
-سلام گابریل،میشه گبی صدات کنم؟
-البته همه منو گبی صدا میکنن!
-خب گبی دوست داری تو کدوم گروه بیفتی؟
-میدونی راستش مامانم تو ریونکلاو بوده اما من از اونجا خوشم نمیاد از اسلیترین هم متنفرم!
اما بین گیریفیندور و هافلپاف...خیلی شجاع نیستم میدونی احتمالا تو هافلپاف بیوفتم!
-
-چیشده؟
-خیلی استدلال خوبی اوردی!
-ممنون جاستین
-من دوست دارم تو همون گروهی بیفتم که تو افتادی!
-مرلین داری!
-هی گب به نظرت بهتر نیست لباسامون رو بپوشیم خیلی نزدیک شدیم به هاگوارتز من دارم می بینمش!
-عههه واقعا...پس بهتره رداهامون رو بپوشیم!
-اره

...

-سال اولی ها، سال اولی ها از این طرف...سال اولی ها!
-عههه،جاستین اون غوله کیه؟
-ههههه هههه اون غول نیست اون هاگریده...نگهبان جنگل های هاگوارتز!
-اهان

هوا سرد بود اما گابریل حس میکرد وسط تابستونه دستاش از بخاری هم گرم تر بود،دو چیز تو ذهنش باعث خوشحالیش حالا بود:-مامانم هم عین من همین حسو داشته احتمالا -یه دوست همین الان پیدا کردم.

-گب،گبی...گابریل!
هاااااا...بله؟ چیشده؟رسیدیم؟
-نه !معلومه که نه هنوز سوار قایق هم نشدیم،دیدم یه جا وایستادی و به دستات نگاه میکنی،عینه خنگا!
-اممم...نگران نباش چیزی نشوده خوشحال بودم که دوستی مثل تو پید...
-اهاااااییی، شما دوتا نمی خواین بیاین؟
-امدیم امدیم!

بچه ها سوار قایق هایی قهوه ای رنگ شدند و به گروه های چهار نفره تقسیم شدند؛گابریل و جاستین توی یک قایق به همراه دختری مو بلوند به نام ایزابلا و دختر دیگری به نام هدر شدند.

-هی گب اون دخترا هم انگار باهم رفیقن ها!
-چبیکارشون داری جاستین؟خب دوستن دیگه مثل منو تو!
- او...اونجارو..
-واو! قلعه ی هاگوارتز!
-زیاد تعجب نکنین!
-این قلعه رو هر سال می بینین!

این صدای هدر و ایزابلا بود...

-ولی اولین بار شکوه بیشتری داره،نه ؟
-اره کاملا درست میگه گب!
-هرجور مایلید !

بچه ها بالاخره به خشکی رسیدند،محوطه هاگوارتز پر بود از بچهای سال اولی،اما برای گابریل این به ان معنا نبود که زودتر برسه به در چوبی بزرگ و پر عظمت هاگوارتز...

-بدو گب...بدو دیگه وگرنه نمی رسیم!
-باشه میام!
-والا با این سرعتی که داری وقتی که من سال اخرو تموم کنم تو تازه رسیدی دم سرسرا!
-امدم دیگه!

گابریل با سرعت تمام میدوید از کنار جاستین رد شد از کنار دوتا از بچه های دیگه رد شد حتی از کنار ایزابلا و هدر که نفر های اول صف بودند رد شد تا به سر صف رسید؛صورتش داشت منفجرمیشد تو راه نسیم به صورتش تازیانه میزد ولی حالا خبری از اون نسیم خنک نبود...

-هی هی هی! دختر کوچولو واستا داری خیلی تند میری!
-سلام هاگرید بذار برم عرق سرد روی بشونیم هست دارم منفجر میشم!
-نه نمیشی...عهههه همونجا واستا دیگه!
-باشه هاگرید!

قلبه گابریل داشت از جا درمیومد نمی تونست نفس بکشه،انگار داشت به زور جلوی مرگشو میگرفت...

-اخخخخخخخ،سینه ام...گبی میدونی داشتی مثل سانتور ها میدویدی؟
-خخخخخخخخخخ...خخخخووودت گفتتتتتتییی بدواممم!
-حالت خوبه گب؟
-ااااااا...اااارره...تنگگگگگگیییی ننفف...نفس گرفتمممم!
-والا اونجوری که تو میدویدی منم بودم تنگی نفس میگر...
-سلام به همه ی سال اولی ها!

این صدای پرفسور مگ گونگال بود که رشته ی افکار تمام افراد دم در چوبی هاگوارتز را پاره کرد؛حتی خود هاگرید هم از ججا پروند!

-خب دنبال من بیایید تا به داخل هاگوارتز راهنماییتون کنم!

گابریل،جاستین،هدر،ایزابلا و تمام افراد اونجا غیر از هاگرید به دنبال پرفسور مگ گونگال به راه افتادند...

-خونه شما مانند خانواده ی شما است پس سعی کنین براش امتیاز جمع کنین حالا من شما رو به سرسرای بزرگ راهنمایی میکنم!

سرسرای بزرگ مملو از جادواموزان و معلمین بود...

-هدر!
-هافلپاف!

این صدای کلاه نخ نما شده ای بود که روی سر هدر قرار داشت...

-فینچ فلچی،جاستین!
-موفق باشی جاستین!
-ممنون گب؛امیدوارم با تو توی یک گروه باشم!
...
-هافلپاف!

جاستین هم به هافلپاف رفته بود گابریل داشت از استرس میترکید...

-بروکس،شیلا
-اسلیترین!

ناگهان دل گابریل ریخت"اسلیترین" این کلمه تمام وجودش رو فرا گرفت...

-ترومن،گابریل!
-هافلپاف!

یک گابریل دیگه،گابریل تیت ما گیج و منگ شده بود...

-تیت،گابریل

قلب گابریل به دا درامد دیگه نمی دونست چی بگه،"اگه تو اسلیترین میوفتاد چی؟" اگه با جاستین نمی بود چی؟
گابریل اروم به سمت چهارپایه رفت...

-هومممم...یه تیت!الیزابت تمام ویژگی های ریونکلا رو داشت ولی تو فقط به درد هافلپافی ها میخوری!
-پس میشه بندازیم تو هافلپاف؟
-هافلپاف!

اره همون لحظه ای که منتظرش بود!

پایان.


thoughts could leave deeper scars than almost anything else

جای زخم افکار از هر زخم دیگری عمیق‌تر است

مادام پامفری👩‍⚕️👩‍⚕️👩‍⚕️🥼


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۲۶ سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۴۴:۳۰
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 218
آفلاین
-وایییی، خسته شدم بابا، کل تابستان را داشتم درو می کردم گندم ها رو ؛ به امید پاییز بودم که میرم مدرسه ، بعدش میبینم بعد مدرسه هم دربست در اختیار شما هستم تکلیف هام هم ساعت 3 نصفه شب باید بنویسم ! این رسمه مگه؟؟

-ساکت!!

- اه، شما هم هروقت من حرف میزنم ساکت ساکتتون شروع میشه دارین مثل رییس جمهور های بد که اگه اعتراضی از مردم بشنون ساکتشون میکنند شما هم من را ساکت میکنید!!!

-گابریل، میشه ساکت شی یا کار کن و برو مدرسه یا بمون خانه و نرو مدرسه؛ من اول پاییزم شرط رفتنت به مدرسه را بهت گفتم.

-اما اخه این منصفانه نیست بابا!!

-به من ربطی نداره مامانت تو خونه داره غذا ممیپزه برامون،لباسامون رو می شوره و ...

-خیلی مسخره است خب بزار منم برم همین کارای مامان رو تو خونه انجام بدم یا حداقل کمکش کنم.

-نچ نچ نچ مامانت به کمک تو نیازی نداره؛ اگه خیلی نگرانی می تونی به من تو مزرعه کمک کنی!

-کاشکی می تونستم الان مجبورت کنم بابا،کاشکی یه قدرت جادویی داشتم !!

-جادو واقعیت نداره دخترجون بفهم!!

- داره تو دل من داره.

- کارتو بکن.

-باشه بابا!!

گابریل هر روز یه برنامه داشت ساعت 6 صبح با پدرش میرفت مزرعه و شروع به کمک کردن به باباش میکرد،بعد ساعت 7صبح از مزرعه به سمت مدرسه حرکت میکرد،مدرسه اش تو لندن بود و اون مجبور بود دوساعت تا مدرسه پیاده روی کنه.
گابریل درس خون بود، اما تو مدرسه همه مسخره اش میکردند و تنها جایی که ارامش داشت کتابخانه ی مدرسه بود ؛
مدیر کتابخانه خانم پینیلی خیلی گابریل را دوست داشت بنابراین نمی ذاشت کسی تو کتابخانه گابریل را مسخره کنه.
معلم ها هم از درس هاش راضی بودن و چندبار به پدر گابریل گفته بودند که دخترتان می تونه در اینده یه نابغه بشه ولی پدر گابریل هرسال با شرایطی بسیار سخت سعی میکرد اون را از رفتن به مدرسه منصرف کنه ولی نمیشد و هرسال گابریل به مدرسه میرفت.

تا اینکه یه شب سرد زمستانی حدود ساعت 3 صبح بیدار شد؛ تشنه اش بود تصمیم گرفت بدون اینکه چراغ ها را روشن کند به سمت اشپزخانه بره ولی گابریل تنها نبود از توی انبار نور هایی سو سو میزد،نگران شد و به سمت انبار رفت ، مادرش بود که داشت با یه چوبدستی جادو میکرد؛باورش نمیشد رویاهاش به حقیقت تبدیل شده بود.

-مامان،مامان این چیه تو دستت که داری باهاش جادو میکنی؟؟

-وای... گابریل منو ترسوندی!

- ببخشید مامان خیلی هیجان زده شده بودم، این چیه ؟؟

-اوه، گابریل ببین من یه چیزی را به تو و پدرت نگفتم ...من یه جادوگرم و تو هم قدرت جادویی من را به ارث بردی !
تو یه جادوگری گابریل !!!

- چی ... چی؟ مممننن جادوگرم ؟

- بله تا تولد یازده سالگیت چیزی نمونده وقتی یازده سالت بشه یه نامه برات میاد و میفهمی منظورم رو!!

-به بابا چیزی بگم؟

- نه ...لطفا چیزی در این باره بهش نگو.

- باشه مامان.

-درضمن هرووقت جادو را فرا اموختی ازش استفاده ی بدی نکن ؛ میدونم تو ممدرسه اذیتت میکنن و دلت میخواد همشون را جادو کنی ولی اگه از جادو استفاده ی بد کنی چوبدستیت را ازت میگیرم.

- قول میدم همچین کاری نکنم .

از فردا صبح گابریل دیگه حس تحقیر شدن نداشت،حس میکرد ازاد شده تمام سنگینیه دوشش خالی شده بود؛این براش خیلی حس زیبایی بود.
اون هر روز تقویم را خط میزد...

تا اینکه روز تولدش شد.
وقتی شمع هاش را فوت کرد یکهو یک جغد وارد خانه شد و یک نامه به دست گابریل داد؛ بعد هم رفت.

-مامان... مامان خودشه نه ؟؟

- اره عزیزم!

-موضوع چیه؟؟ اون نامه چی هست ؟؟مال کیه؟ یکی یه چیزی بگه !!

-ببخشید البرت ولی من و گابریل هر دومون جادوگریم.

-چیییی ؟؟ الیزابت حالت خوبه؟؟ جادوگر کیه؟؟ جادو چیه؟

-بله خیلی هم عالیم، من بهت این موضوع را نگفتم چون فکر نمی کردم گابریل هم این قدرت را پیدا کنه.

-مامان نگاه کن!! به کسایی که مثل بابا از جادو چیزی نمی دونن رو ...مشنگ میگن!!

-میدونم خودم عزیزم... میشه از الان به بعد این اسم را برای بابات به کارنبری؟؟

-اوه... ببخشید بابا قول میدم.

- گابریل بیا بریم که باید بهت توضیح بدم اصیل زاده کیه دورگه کیه و ماگل زاد کیه .

-باشه بریم .
راستی بابا،من از فردا دیگه تو مزرعه کار نمیکنم به ارزوت هم میرسی تا حدی از مدرسه بیرون میام ولی توییه مدرسه ی جادوگری تو لندن درس می خونم!!
خدافظ بابا امیدوارم از پس کارای مزرعه بر بیایی.


thoughts could leave deeper scars than almost anything else

جای زخم افکار از هر زخم دیگری عمیق‌تر است

مادام پامفری👩‍⚕️👩‍⚕️👩‍⚕️🥼


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۱۱:۴۰ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۶:۱۲
از میان سبد عشق
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 98
آفلاین
_پومانا لطفا اون شیشه الکل رو بده.
_بیا مالی عزیز.
کرونا به هیچ کس رحم نمی کرد از وقتی ویروس کرونا وارد دنیای جادویی شده بود همه باید مدام همه جا رو ضد عفونی می کردند.تعدادی از بچه ها و پدر مادر ها داوطلب برای ضدعفونی کردن مدرسه شده بودن؛اما مدرسه اونقدر بزرگ بود که ضد عفونی کردنش فایده نداشت.
_بچه ها زود باشین دیگه هنوز خیلی جا ها مونده.
فرد پوزخندی زد و گفت:
_خیلی جاها؟بگو همه جا مونده.
_من دستم درد میکنه. مامان میشه استراحت کنیم؟
_نه رون خیلی کار داریم.
_نویل بیا اینجا.
_بله پرفسور اسپروات.
_نویل بیا از این گل ها برای پخش کردن الکل استفاده کن.باید الکل رو بریزی توش و بعد این پایینش رو فشار بدی.
_وای پرفسور عجب گل فوق العاده ای!به بقیه هم بدم؟
_اره به بقیه هم بده. این طوری زود تر تموم میشه.
نویل با شادمانی گلدان ها را به بچه ها داد و طرز استفاده اش را یاد داد همه از طرز کار گیاه خوششون آمده بود فرد که از گیاه به عنوان شلنگ استفاده می کرد گفت:
_بابا این پرفسورعجب ادمیه ها!سر به زنگا به دادمون رسید.
_اره واقعا خدا خیرش بده با این گل ها می تونیم دو سوته هاگوارتز رو ضد عفونی کنیم.
بچه ها به خاطر گل ها کلا از کار دست کشیده بودند و سرگرم صحبت با هم بودن خانم ویزلی که دید اون ها کار نمی کنند و خوش و بش می کنند فریاد زد:
_برین سر کارتون.مگه نمی بینین این همه کار داریم هنوز خیلی جاها....
_مالی اروم باش الان بچه ها میرن سر کارشون با این گل ها کارمون زود تموم میشه.
_خدا به دادمون رسید که پرفسور این جا بود وگرنه زنده بدنمون دست خدا بود.
_اره واقعا مرلین هم نمی تونست به دادمون برسه.
_بچه های عزیز اگه یکم دیگه حرف بزنین منم نمی تونم به دادتون برسم.برین سر کارتون


-بعد از این همه مدت؟
-همیشه.

سوروس اسنیپ یعنی ...
فداکاری برای عشق

رو عدالت یک هافلی حساب کن


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱:۰۷ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۸:۱۰ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
پیتر با شنیدن اینکه کرونا قرار نیست به هاگوارتز بیاد نفس عمیقی کشید.

_پیتر جونز چای میخواد یا قهوه؟؟
پیتر به سمت منبع صدا خم شد و دابی رو دید که با چشمان سبز و درشتش به پیتر نگاه می کرد.
پیتر گفت:"چای لطفا."
دابی چی رو برای پیتر ریخت و رفت .
پیتر با آرامش چای خود را نوشید وآه رضایتمندانه ای کشید.
_خب پیتر جوان چی می بینی؟؟

پیتر به سر کادوگان نگاه کرد که با نگاه کنجکاوانه ای به خیره شده بود. پیتر ناگهان مضطرب شد
و با هول به کف فنجان خود نگاه کرد. یه خفاش رو دید و چند تا آدم دورش که یکی یه شیشه داره.

به سرکادوگان نگاه کرد و گفت:
_انگار این که کرونا به هاگوارتز نمیاد غلطه.کرونا یکیو درگیر خودش میکنه توی هاگوارتز ولی یکی درمانش رو پیدا میکنه.

چند نفر به پیتر نگاه ناجوری کردند و چند نفر داد زدند:"
دروغه همین حالا سوزانا گفت کرونا نمیاد سرکادوگان تاییدش کرد"
پیتر که عصبی شده بود بلند شد و داد زد:
_فک میکنین من خوشم میاد کرونا بیاد تو هاگوارتز ولی خب اینو دیدم دیگه
پیتر نگاهی به مایکل رابینسون کرد و مایکل هم اورا با سر تایید کرد.

سرکادوگان به پیتر نگاه کرد وگفت:"ولی من میدونم پیتر دروغ نمیگه, فرزندم فنجونت رو بیار پیش من "

پیتر بلند شد و فنجونش رو به سرکادوگان نشون داد. سرکادوگان منفکرانه نگاهی به فنجان کرد و گفت:
_بچه ها پیشگویی همش احتمالاته و پیشگو هرچی احتمال چیزی بیشتر باشه پیشگو همونو میگه الان نگاه که میکنم میبینم که احتمال وقوع فنجون پیتر بیشتر از سوزاناست

ناگهان یکی از بچه ها داد زد:
_ما می میریمممممممممممممممم

همه بچه ها بلند شدند و مکان در آشوب فرو رفت.
یکدفعه یکی داد زد:"ساکت"

صدا به قدری بلند بود که شیشه فنجون پیتر که نزدیک پیتر بود ترک برداشت.
بچه ساکت شدند و فهمیدند صدا از سرکادوگان بود.

سر کادوگان گفت:
_ببینین بچه ها اینجا درمانش هم هست یعنی یکی درمان کرونا رو کشف میکنه.
بچه ها نفسی از سر آسودگی کشیدند

سرکادوگان گفت: خب نفر بعدی...



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۰:۵۴ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۳ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
همه‌ی جادو آموزان، روی صندلی‌ها نشسته بودند و منتظر ورود مدرس پیشگویی بودند. همه‌ی آنها با هم صحبت می‌کردند و هر از گاهی می‌خندیدند و سوزانا خیلی متاسف بود که کسی را برای حرف زدن ندارد.

جناب سرکادوگان، به گفته‌ی دابی تا لحظاتی دیگر می‌آمد و دابی مامور بود که به هر نفر، یک فنجان چای یا قهوه برای پیشگویی بدهد. سوزانا اندکی می‌ترسید و هیجان داشت. قلبش به تندی در سینه‌اش می‌کوبید و بی صبرانه منتظر ورود سر کادوگان بود. وقتی دابی به او رسید، سوزانا می‌ترسید دابی هم مثل بقیه رفتار عجیبی با او داشته باشد. اما دابی، لبخند کشیده‌ای زد.
- دابی چای ریخت یا قهوه ریخت؟
سوزانا آب دهانش را قورت داد و صدایش را صاف کرد. سپس با لبخند کمرنگی گفت:
- اِ... ممنون میشم قهوه بریزی.
- خانم مطمئنه؟
سوزانا لبخند مزخرفش را پهن‌تر کرد.
- آره دابی مطمئنم.
- دابی قهوه‌ی دبش ریخت یا قهوه‌ی سیاه؟
- مگه قهوه‌ی دبش و سیاه هم داریم؟

سوزانا همانند یک خنگ تمام عیار با چشمانی گرد دابی را نگاه کرد. دابی چند بار پشت سر هم پلک زد و با خنده گفت:
- نه. معلومه که نداریم!

سپس فنجان قهوه را به دست سوزانا داد و سوزانا، خیلی اجمالی قهوه‌ی درون فنجان را نگاه کرد و بعد، سر کادوگان سر رسید.

- درود، هم‌رزمان!
او نفس نفس می‌زد. چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد:
- پیشگویی را شروع کنید، هم‌رزمان! شجاع باشید و بشتابید!

سوزانا نگاهی به درون فنجان کرد و چشم راستش را بست. در نگاه اول، دایره بزرگ و پفی را دید که به نظر می‌رسید روی آن برآمدگی های ریزی وجود دارد. سوزانا از آن سر در نیاورد و برای همین، فنجان را چرخاند و از زاویه‌ی دیگری نگاهش کرد. و در همین لحظه، سر کادوگان صدایش زد.
- ای همرزم! دوشیزه هسلدن! در فنجان خود چه می‌بینی؟

سوزانا نگاه دیگری به ته فنجان کرد.
- خب... خب... اینجا نوشته کرونا قرار نیست به هاگوارتز بیاد.
و نفس حبس‌شده در سینه اش را رها کرد.‌ اگر سر کادوگان قبول نمی‌کرد، چه؟
اما سوزانا با خودش فکر کرد:« من چیزیو که دیدم گفتم. مگه روشش این نیست؟»
سر کادوگان، رو به دابی کرد و گفت:
- ای همرزم! فنجان او را نزد من بیاور!
سپس شمشیرش را در هوا تکان داد و صدای شکافته شدن هوا توسط آن، به گوش حضار رسید.

دابی فنجان را از سوزانا گرفت و به سمت سرکادوگان برد. سر کادوگان، فنجان را گرفت و با اخم غلیظی نگاهش کرد. سپس فنجان را بالا برد و فریاد زد:
- درست است همرزم! پیشگویی‌ تو درست است! گر چه مربوط به شخصِ خودت نیست، اما درست است!

سوزانا نفس عمیقی کشید و لبخند محوی زد. صدای ناشناسی را از پشت سرش شنید:
- مثل اینکه به خیر گذشت، نه؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.