هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۴۰ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
#61

هافلپاف، محفل ققنوس

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۰۳:۳۱
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 67
آفلاین
- من یه پیشنهاد دارم.
- یعنی روونا کجا میتونه باشه؟
- شاید جایی که من تو ذهنمه باشه.
- شاید باید براش تله بذاریم؟
- من فکر بهتری دارما!
- تله فکر خوبیه. یه پله از کتابا درست میکنیم، بعد...
- چرا کسی به حرفای من گوش نمیده؟

ظاهرا کسی حرفای افلیا رو نمیشنید... یا شاید نمیخواست بشنوه. کسی از نگاه کردن به افلیا هم خاطره خوبی نداشت، چه برسه به گوش دادن به حرفش!

افلیا هنوز هم باور داشت که مرگ ناگهانی و یا اتفاقات عجیب و گاها وحشتناکی که برای هر کسی که نزدیکش میشه، میفته، کاملا تصادفیه؛ برای همین، باور داشت که این تحویل نگرفتن همکلاسیاش، فقط و فقط به این دلیله که نمیشنون. پس به دور و برش نگاه کرد تا راهی پیدا کنه تا حرفشو به گوش بقیه برسونه.

کمی دور تر، روی صندلی، شی شیپور مانندی دیده میشد. افلیا به محض دیدنش، سریع به سمتش حرکت کرد. ظاهر شیپور، خیلی براش آشنا بود، ولی توی اون لحظه، خیلی براش مهم نبود. شیپور رو از روی صندلی آخر سالن برداشت و با تمام قدرت توی شیپور دمید... ولی هیچ صدایی در نیومد. خواست دوباره امتحان کنه که...

- چیکار میکنی دانش آموز خیره سر؟! کی بهت گفت بهم دست بزنی؟ گودریک یه دقیقه منو گذاشت اینجا رفت مرلینگاه. این شد اوضاع ما.

افلیا نا خودآگاه، شیپور رو زمین انداخت. درست لحظه ای که شیپور زیر نور قرار گرفت، افلیا فهمید چه اشتباهی کرده و شیپور، اصلا شیپور نیست، بلکه کلاه گروهبندیه!
- ب... ببخشید... نشناختم! آخه پاره پوره نیستی... و خیلی نو به نظر میرسی... و بد حرف میزنی!
- من؟ من بد حرف میزنم؟ تازه، همین چند روز پیش گودریک منو جادو کرد. من چرا باید پاره پوره باشم؟ یا کهنه؟

افلیا هیچ جوابی نداشت. کلاه این زمان، قطعا خیلی خام تر و سرکش تر از کلاه گروهبندی زمان خودشون بود. درسته که کلاه شیپور نبود، ولی توجه همه به افلیا جلب شده بود.

- باز چیکار کردی تو؟
- کار من نبود، خودش اینطوری شد.

کلاه خیلی عصبانی بود. اینکه ازش به عنوان یه شیپور استفاده شده بود، غرورش رو لکه دار کرده بود؛ ولی دلهره ای که توی چهره بقیه میدید، حالشو بهتر کرد.
- میدونین چیه، میخواستم به گودریک بگم دخل همه تونو بیاره. ولی چون امروز حالم خوبه، تصمیم گرفتم ببخشمتون. عوضش، ازتون یه چیزی میخوام.

دانش آموزا به هم نگاه کردن. اگه آینده همه شون به این کلاه گروهبندی بستگی نداشت، همین الان دخلشو میاوردن. باید سریعتر روونا رو پیدا میکردن و به زمان خودشون بر میگشتن.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۱۴ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
#60

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۲۲:۵۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1073
آفلاین
یکی بود یکی نبود. بهترین و بدترین روزها بود. زمان سالازار اسلیترین و دوستان بود. همون زمانی که همه‌ی اتفاق‌هایی که ماروولو می‌گه اتفاق افتادن. همون زمانی که ترجیح می‌دین توش نباشین. ولی چند کودک بی‌گناه در همین زمانه‌ی خصمناک گیر کرده بودن.

- اگه الان زمان سالازاره یعنی زمان گودریک هم هست. نمی‌شه زیر شنلش قایم بشیم؟
- من زیر دامن ننجون هلگا.
- منم...

کودک مظلوم نتونست حرفش رو تموم کنه چون همون طور که ماروولو بارها گفته، زمان سالازار یکی حرف زد سالازار زبونش رو از حلقومش کشید بیرون.
سایر کودکان منتظر نموندن تا زبونشون از حلقومشون بیرون کشیده یا پوستشون کنده شه. وقتی سالازار مشغول بود دو پا قرض کردن و به فرار.

وقتی به اندازه‌ی کافی، یعنی اونقد که مطمئن باشن سالازار یا دستش یا حیون خونگی دست آموزش بهشون نمی‌رسن، دور شدن باز جلسه تشکیل شد.

- باید گرینفدور رو پیدا کنیم.
- هلگا خوراکی‌های خوشمزه داره.
- روونا می‌دونه چه جور برگردیم.

متاسفانه هافلپاف به ریونکلاو باخت. باخت سنگینی هم بود، خوراکی به سفر در زمان باخت. ولی خب زمان سالازار بود و اصلا امن نبود. باید هرچی سریع تر برمی‌گشتن زمان ماروولو.

- حالا روونا رو چه جور پیدا کنیم؟




پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۰:۳۱ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
#59

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴:۲۰ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
خلاصه: مدیر مدرسه تعدادی از دانش‌آموزان رو با سفر در زمان به گذشته (ابتدای تاسیس هاگوارتز) فرستاده تا منشا بوی توطئه‌ای که هاگوارتز رو فرا گرفته پیدا کنن!

تصویر کوچک شده


- بچه‌ها مگه ما قرار نبود منشا بو رو کشف و خنثی کنیم؟ پس این همه بحث برای چیه؟

آستریکس این را گفت و با دمپایی بر سر سوسکی که مشغول تولید بو برای جذب شریک زندگیش بود کوبید.
نفس دانش‌آموزان در سینه حبس شد!

- چرا کشتیش؟ من می‌خواستم اونو به کلکسیون داخل کیف پرهیجانم اضافه کنم!

- اون دمپایی گم شده‌ی من نبود که باهاش اون حیوون بی‌گناه رو کشتی؟ این همه صدا زدم کفش‌هایم کو؟ چه کسی بود صدا زد لونا؟ یک نفر با دمپایی من بر سر سوسکی کوبید! سوسک را له نکنیم!

- نکرد صبر کنه ماده هه جذب شه ببینیم کمالات داره یا نه!

با مرگ سوسکی که منشا بوی بد بود، دانش‌آموزان از آن جا پراکنده شده و به سمت قلعه بازگشتند. فقط پیکر نیمه‌جان سوسک ماند که دست و پایش را در هوا تکان می‌داد و سگ سیاهی که از دل جنگل به او نزدیک می‌شد.

- سوسک! تو سوسک باهوش و خوشبویی بودی ... یعنی هستی! بیا و این دم آخریه حرفای منو تایید کن تا با هم یه ارتش جانوری قوی تشکیل بدیم. من تنها نیستم! یه روباه هم پشتمه. البته روباه کامل که نیست. دست و پا و دم نداره. ولی لب و دهن چرا! تا دلت بخواد! جای نگرانی نیست. یکی دو ساعت قبل از سحر داشت بهم می‌گفت از وقتی ساعت خوابشو تنظیم کرده احساس می‌کنه بقیه‌ی اعضای بدنشم داره درمیاد و بالاخره می‌تونه مشت محکمی بزنه بر دهان استکبار! بیا و تو هم نفر سوم این ارتش باش تا با هم جلوی این بی‌عدالتی که گاهی ازش دم می‌زنم و گاهی می‌زنم زیرش بایستیم و ساز و کاری تشکیل بدیم که ... عه! رفتی؟ مرلین بیامرزدت برادر مبارزم. تو تا آخرین قطره خونت مبارزه کردی و این خون هدر نخواهد رفت ... من راهت رو ادامه می‌دم.

تصویر کوچک شده


دانش‌آموزان در یکی از راهروهای پرت هاگوارتز جمع شده و تشکیل جلسه داده بودند. البته نه همه‌ی دانش‌آموزان! تنها آن‌هایی که از آینده آمده بودند.

- خوب ماموریت مدیر که انجام شد! وقتشه برگردیم.

- این رو تنهایی گفتی؟! آخه چجوری برگردیم؟ مدیر لعنتی هیچ توضیحی در این مورد نداد!

- چطوره بریم از یکی از اساتید بپرسیم؟

- یادت نیست مدیر ماروولو می‌گفت «یک بار زمان سالازار یه دانش‌آموزی سوال کرد، سالازار سوالش رو روی کاغذ پوستی ضخیمی نوشت، کاغذ رو لوله کرد، سپس ...»

- همه یادمونه دوست من! لازم نیست تمام توضیحات ماروولو رو تکرار کنی.

- خوب الان به نظر میاد زمان سالازار باشه!



ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۴:۵۲:۳۹


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#58

گریفیندور

پروتی پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 476
آفلاین
وقتی ترس کسی از چیزی بریزه دیگه ریخته و ترس رفته از روح به روح باز نمی گرده و روح بی ترس دیگه چیزی برای از دست دادن نداره و وقتی کسی روحش چیزی برای از دست دادن نداشته باشه تهدید ها به فرصت و وحشت ها به تفریح تبدیل میشن.
لیسا که از کاربرد هیجان انگیز ملاقه برای هدف قرار دادن ملاج مردم تازه با خبر شده بود با ذوق ضربات با شدت متفاوت به سر مردمی که بهش ابراز علاقه می کردن وارد می کرد و به خودش امتیاز های یک تا پنج امتیازی میداد.
کم کم جیغ های وحشت زده به جیغ های ذوق زده تبدیل میشدند. از طرف دیگر اتاق دقیقا جایی که زاخاریاس دراز کشیده بود صدای یهو گفتن در حال اوج گرفتن بود.
زاخار که بعد از سه بار تجربه ی سقوط متوجه شده بود که این بازی سر دراز داره و قرار نیست با کف گیر از روی زمین جمعش کنند با خودش فکر کرد بهتره دست از جدی بودن برداره و کمی لذت ببره.
تنها کسی که توی اتاق هنوز به طور ممتد جیغ می کشید فلور بود. بعد از تکراری شدن صورت خشمگین خانواده اش از فرصت پیش آمده استفاده کرد تا حرف دلش رو که همیشه موقع دعوا نمی تونست بگه، بگه.
_چیه؟ چرا زل زدی به من؟ گاز بگیری گاز می گیرما.
_من هیچ وقت توی این دوستی کم نذاشتم تو همیشه متوقعی.
_عمه خانوم فکر کردی یادم میره بین ما و بقیه ی برادرزاده هات فرق میذاشتی؟

فلور فرصت کمی داشت تا دق و دلی هاش رو خالی کنه چون به سرعت افراد عوض میشدند و باید با حضور ذهن بالا نق میزد.

اون طرف وسط جنگل

نیم ساعتی بود که مودی و همراهان بدون اطلاع از توهمی که بسیجی های حبس شده تو اتاق حشره بهش دچار شده بودن، به دنبال آستریکس می رفتند. مودی که از کش پیدا کردن این ماجرا عصبی و خسته شده بود با حرص پرسید:
_راه میانبری وجود نداشت؟
_دا داریم از میان بر میریم دیگه؟
_حالا ما مطمئنیم که جفت براش پیدا کنیم بو از بین میره؟
_والا تو کتابا که می گفتن نر ها برای اینکه توجه ماده ها رو جلب کنن قدرت و زیبایی و خصوصیات خودشونو تو چشم ماده می کنن تا از رقیب هاشون جلو بیفتن، حتما این حشره نتونسته ویژگی خوب از خودش نشون بده.
_شایدم این بوی بد ویژگی ایه که اتفاقا باید باهاش جلب توجه کنه.
_یعنی داری می گی هرچی بد بو تر خاطرخواه بیشتر؟ یعنی الآن داریم میریم جایی که ممکنه کلی از اون بد بو ها باشن؟

مودی با عصبانیت نگاهی به اسنیپ و هلنا انداخت و در حالی که مرلین رو قسم میداد تا بهش آرامش عطا فرماید تا این بسیجی ها رو تبدیل به لوله های متحرک نکنه گفت:
_اردو علمی نیومدید که دارید محتوای علمی تولید می کنید.
_به هر حال باید بدونیم دنبال چه جفتی باید بگردیم.
_جفت جفته دیگه. اینا حشره ان حشره ها این چیزا حالیشون نیست که.
_اتفاقا چون حالیشون نیست باید حواسمون جمع باشه اگر نتیجه ی این ازدواج حشراتی با قدرت تولید بوی بدتر از این باشن چی؟





ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۰:۰۱:۲۱
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۰:۰۲:۱۰
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۰:۰۴:۳۲

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#57

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۲۹:۳۸ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 541
آفلاین
این طرف!

در حالی که لیسا جیغ میزد، اما هم جیغ میزد. حتی فریاد های زاخاریاس هم به جیغ های بنفش تبدیل شده بودند. همگی جیغ میزدند. بلااستثنا، همه جیغ میزدن. حتی اونی که نباید. بگذریم... زاخاریاس جیغ کشان به پایین پایش خیره شده بود و اصلا از ارتفاعی که ازش سقوط میکرد، لذت نمی برد. کم کم به زمین نزدیک میشد. دستش رو توی رداش کرد تا چوبدستیش رو دربیاره، ولی پیداش نمیکرد. زاخاریاس نگاهی به زمین انداخت. جیغ بلند تری کشید:
-از ارتفاع متنفرم...

زاخار این جمله رو گفت و چشم هاش رو بست. با خودش میگفت حتما تا الان مردم و پخش زمین شدم. آروم چشم هاش رو باز کرد:
-من نمردم؟ همین الان به سطح زمین رسیدم... چرا من هنوز رو هوام؟!

جیغ های بنفش و ممتد زاخار ادامه پیدا کرد. گویا این کابوس بارها و بارها تکرار میشد. زاخاریاس به سطح زمین میرسید و تا قبل از له شدنش، دوباره در آسمان ظاهر میشد و این سقوط رو دوباره تجربه میکرد.

یه طرف دیگه!

میان جیغ های گوش خراش زاخار، فلور جیغ ممتد نمیزد، بلکه جیغ پیوسته میزد. یه جیغ میزد، ثانیه ای صبر میکرد و دوباره جیغ میزد. همه چیز سیاه و تیره دیده میشد. صورتک هایی در این تاریکی ها گذر میکردند و وحشت در دل فلور می انداختند. صورتک ها برایش آشنا بودند. همه رو میشناخت. صورت دوستان و خانواده اش بودند که میدید، اما نه چهره همیشگیشان. چهره هایی خشک، وحشتناک و مملو از خشم. گاز هم میگرفتن. گویی در راهرویی طویل گیر کرده بود و مسیر راهرو رو طی میکرد و هر بار چهره یکی از افراد حاضر در زندگی اش را میدید.
-عمه! مامان! بیل! بونژو خانم ویزلی! یا مرلین، رون ویزلی!

راهرو تمامی نداشت و جیغ زدن ها هم همینطور. کم کم همه چی برای همه عادی میشد. گویا داشتن بر ترس هاشون قلبه میکردن.


ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۲ ۲۳:۰۹:۱۳

اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#56

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۲۷:۱۰ چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۹
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 192
آفلاین
اون طرف.

گروه بسیجی‌های خودجوش، هنوز کف اتاق حشره افتاده بودن و خودشون رو تو گل می پلکوندن. بعد از اینکه لیسا حس کرد به اندازه کافی گل به همه جاش زده، بلند شد جیغ زنان فرار کرد. همینجوری تو راهرو ها می دوید و هرکی رو می دید جیغ می زد.
- کمک! چرا همه می خوان با من دوستی کنن؟ دور شو قهرم باهات. با تو هم قهرم. با تو هم همینطور.

هیچکس علاقه ای نداشت که بدونه لیسا با اون قهره یا نه. ولی لیسایی که توهم زده بود براش مهم نبود. از نظر اون همه می خواستن بهش ابراز علاقه کنن. لیسا همینطوری که جیغ کشون می دوید به سرسرا رسید.
- مرلین... نه! کمک!
- کجا می خوای بری دوست خوبم؟
- بیا اینجا بهت محبت کنم.
- بیا بغلم.
- دور شید از من.

لیسا، محاصره شده توسط افرادی که قصد محبت کردن بهش رو داشتن، چشمش به ملاقه ای خورد که روی میز بود. سلاحش رو پیدا کرده بود! سلاحی که حتی بهتر و قوی تر از چوبدستی بود.

- بیاین جلو می زنم تو سرتون.
- این حرف ها چیه دوست خوبم؟
- گفتم نیا نزدیک قهرم باهات.

در واقع لیسا جلو می رفت و همچنان تحدید می کرد که اگه کسی جلو بیاد با ملاقه کارش رو تموم می کنه.

- بیا بغلم.... آخ!

لیسا همچنان جلو می رفت و با زدن تنها یک ضربه کاری با ملاقه اش کار افراد مختلف رو تموم می کرد. تا اینکه...

- چی شده؟ من کجام؟ چرا دارید از من استفاده ابزاری می کنید که بتونید ازم پول بگیرید. قهرم باهاتون.

لیسا برگشت و از سرسرا خارج شد.
- بذار ببینم، پس بقیه کجان؟


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#55

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۰۴:۵۵ سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 178
آفلاین
ملانی پس از دادن ماسک ها به هلنا و اسنیپ شروع به بررسی حشره و مابقی بسجیان شدند.

_ این دیگه چجور حشره ایه؟!

ملانی درحال اشاره به حشره ای با سر جغد ، مو های دم اسبی و چشمان مگسی ، با بال های پروانه ای شکل و پاهایی گوریل مانند و انتهایی نیش دار مانند زنبور بود.

_صد بار به پروفسور دامبلدور گفتما که سوراخ سمبه هارو حشره کش بزنه. هی میگفت بودجه کم داریم باید از ملت کمک به مدرسه بگیریم و...
_ احتمالا این حشره هم کاردستی یکی از معجون های هکتور باشه!
_ خب الان از کجا باید یه جفت برا این پیدا کنیم؟!
_ برا اینکه یک حشره دیگه بتونیم پیدا کنیم دو جا بیشتر نداریم برا گشتن. یکی اینکه داخل دستشویی و حمومارو بگردیم ، یکیم اینکه بریم جنگل.

مودی که دید گشتن داخل دستشوییا ایده جالبی نیست با گزینه دوم موافقت خودشو اعلام میکنه...

_ووییییییی! اووییییییییی! واای ننه مردم! نکنننننن! نکن عبضی قلقلم میااااد... عبضیییییییی نکنننن...

ملت به دنبال صدا های ناهنجار برگشتند که با دیدن اسنیپ که درحال اذیت و انگولک کردن زاخاریاس بود و بسی هم از اینکارش لذت میبرد ، لبخند لذت بخشی رو لباش بود.
ولی طولی نکشید که مودی با پس گردنی که بهش زد حالشو جا اورد و با نگاهی که مملوع از {از هیکلت خجالت بکش مرتیکه بیا بریم.} بود راهی جنگل شدند.

ملت در راه جنگل بودند که با آستریکس مواجه شدند که خرگوش بدست و با یک ماسک طرح دار برند ادیداس درحال گذر بود. مودی با دیدن وی به طرفش میره.
_ داری چیکار میکنی؟!
_ شکار کردن دا؟
_اینو که دارم میبینم. منظورم اینه که تو این وضع اینجا چیکار میکنی؟!
_ دا وضع قلعه بهم ریخته بود. ماهم اومدیم بیرون هوایی تازه کنیم دا.
_ این ماسک ضد بو رو از کجا گیر اوردی؟
_دا همین که ملانی ماسک بهتون داد ، ملت همیشه در صحنه حاضر اومدن انواع اقسام ماسک در طرح های مختلف برند های متنوع قابل شست و شو ، نانو ، اتمی ، هیدروژنی و... درست کردن و دادن بیرون. ماهم یکی گرفتیم دا.
_ خب حالا اینارو ول کن. حشره میخوام بگیرم. کجا میشه پیدا کرد تو بهتر جنگلو میشناسی؟
_ حشره میخوای بگیری ؟! حاجی مگه قصد ادامه تحصیل نداشتی؟! حشره آخه؟! یکم با عقل و فیزیک جور در نمیادا!
_ شاد ده کافینگ آپ! مرتیکه منحرف. حشره رو میخوام برای اینکه با حشره توی قلعه که همچیو بهم ریخته جفت کنم تا بلکه راحت شدیم. حالا میدونی کجا میتونی پیدا کنیم یا نه؟
_ آهااا... خب اینو زودتر میگفتی دا. یجایی رو سراغ دارم معدن حشراته. شاید اونجا بدردتون بخوره.

مودی که از حرص تقریبا کچل شده بود به همراه بقیه ملت به دنبال آستریکس راهی میشن.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۲ ۱۸:۰۲:۵۴
ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۲ ۱۸:۰۴:۵۱
ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۲ ۱۸:۱۷:۰۷
دلیل ویرایش: تا سه نشه بازی نشه هوم؟

•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#54

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۲۴:۵۰
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 224
آفلاین
سوروسی که عجله داشت و هلنا و مودی رفتند و رفتند و رفتند تا به اتاق موردنظر رسیدند. بوی متعفن کمی از اتاق به مشام میرسید، هلنا از استرس غش کرد و سوروس سراسیمه بر بالای سرش دنبال طلسم ضد غش در ذهنش می گشت.
در این میان مودی مانند ارتشی یکنفره چوبدستی اش را درآورد و جلو رفت تا در را باز کرده و تروریست های شیطانی را دستگیر کرده و به... .

-اگه من جات بودم این کارو نمیکردم!

صدای دخترانه ای که از تاریکی می آمد کاملا مطمئن به نظر می رسید.
-اون قبلیا سرنوشت خوبی نداشتن!

-خواهر ملانی! از کجا انقدر مطمئنی؟ از کی اطلاعات میگیری؟ نکنه تو هم با تروریستا همدستی؟!
-سلام مودی، اگه هم برادری داشته باشم اون عضو محفل نیست.

ملانی ماسک سیاهی به طرف مودی دراز کرد که او هم بلافاصله با وردی رنگش را به سفید تغییر داد.

-این چیه؟ چرا خودت هم ازینا زدی؟
-ماسکه دیگه، بو به نظر میاد جادویی باشه. مگه نمیخوای منشا رو پیدا کنی؟
-آره، بااینکه دستات نمیلرزه و با خونسردی حرف میزنی... اگه این یه تله باشه چی؟
-بسیجیات رو تماشا می کردم، بعد از داخل رفتنشون صداهاشون شروع شد، هرکدوم از یه چیزی مینالن...هیچکدوم از حرفاشون با عقل جور درنمیاد، به هرحال بهتره خودت ببینی.

کنجکاوی مودی بر شکاکیتش غلبه کرد و ماسکش را به صورت زد. آن دو وارد اتاق شدند و با صحنه عجیبی مواجه شدند.

لیسا، زاخاریاس، ارتمیسیا، فلور، اما و غیره همگی مانند ستاره دریایی روی زمین دراز کشیده بودند، دستانشان را در هوا تکان می دادند و هذیان می گفتند. لیسا سرش در نزدیکی زیربغل زاخاریاس بود و پی در پی جیغ می کشید.

گاز سبز رنگ متعفنی در همان نزدیکی از حشره ی درشت زشت کله سرخی متصاعد میشد. حشره درحالی که در چشم هایش اشک تنهایی و غم جمع شده بود، سعی داشت با گازی که متصاعد می کند جفتی برای خود دست و پا کند.

مودی با اخم دست به کمر زد.
-یه حشره فسقلی با یه بوی بد؟ اون کل بسیجیای منو دچار توهم کرده؟!
-بسیجیات بهتره هرچه زودتر برای این حشره فسقلی جفت پیدا کنن تا همه جارو پر از بو نکرده.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#53

هلنا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۸ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
از نا کجا آباد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 34
آفلاین
سوروس راه دفتر مودی را در پیش گرفت اما در میان راه با ساحره ای مواجه شد.دست در ردایش برد اما تا او را دید چوب دستی را سر جایش گذاشت.
_سلام خواهر بسیجی .
_سلام برادر. شما یه صدای جیغ نشنیدید؟
_شنیدم اتفاقا منبع صدا رو هم فهمیدم .
_کجا بود؟هان ؟

سوروس که عجله داشت کل ماجرا را خیلی سریع برای هلنا تعریف کرد.

_خب با این وضع باید زود بریم پیشِ برادر مودی، بگیم بیاد کمک کنه.

آن دونفر راه دفتر را در پیش گرفتند . به در دفتر رسیدند اما تا آمدند در را باز کنند ،مودی از دفترش بیرون آمد و به آن دونفر زل زد.
_چه خبرِ؟ چرا مثل ابولهول به من زل زدید ؟
_برادر مودی ما به شما زل نزدیم شما به ما.. :
_حرف اضافی ممنوع . شما صدای جیغ خواهر الیسا رو نشنیدید؟

هلنا کل ماجرا برای مودی تعریف کرد و مودی بدون اتلاف وقت همراه آن دونفر به سمت کلاسی رفتند که سوروس چوب دستی آرتمیسیا را در آن پیدا کرده بودند.



ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۲ ۲۱:۴۲:۳۶

Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
#52

اسلیترین

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۶:۲۶
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 209
آفلاین
شنیدن داد و بیداد های لیسا نوید بخش نتایج خوبی میتوانست باشد.
سیوروس از پشت ستون های کناری درب اتاقی که اخرین بار بسیجی ها واردش شدند بیرون آمد و به درون اتاق نگاهی انداخت.
اتاق خالی بود، درست مثل ویزلی ای که خالی بود!
با توجه به صدا هایی که شنیده بود باید با حفره ای مواجه میشد اما همه چیز سر جایش بود.

-اپارسیوم.

سیوروس اندکی منتظر ماند اما طلسم آشکار سازی هم کار ساز نبود.
با شنیدن واضح تر صدای جیغی مطمئن شد حفره وجود دارد اما پنهانست.

از همان جا بیرون از چهار چوب در ، چوب دستی آرتمیسیا را دید که در گوشه اتاق افتاده بود.
با طلسم مومبیلارموس چوب دستی را به محل ایستادن بسیجی ها آورد و روز زمین قرار داد، چوب دستی بی حرکت باقی ماند و این یعنی حفاظی وجود داشت.
به یاد آورد که آرتمیسیا طلسمی را اجرا کرد و سپس همه ناپدید شدند.
احتمالا راه باز کردن حفره باید اجرای طلسم داخل اتاق می بود.

باخودش فکر کرد بهتر است برگردد و فقط گزارش ها را تحویل مودی بدهد اما از پاسخ دادن به این سوال که چرا آنها را نجات ندادی میترسید!


نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.