هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۴۲ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۶ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
× رول نتیجه توسط لرد ولدمورت نوشته شده ×


نتیجه دوئل پلاکس بلک و لاوندر براون:


امتیازهای داور اول:
پلاکس بلک: 26 امتیاز - لاوندر براون: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
پلاکس بلک: 23 امتیاز - لاوندر براون: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
پلاکس بلک: 25 امتیاز - لاوندر براون: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
پلاکس بلک: 24.66 امتیاز - لاوندر براون: صفر امتیاز


برنده دوئل: پلاکس بلک!

......................................................

نتیجه دوئل پلاکس بلک و شیلا بروکس:


امتیازهای داور اول:
پلاکس بلک: 26 امتیاز - شیلا بروکس: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
پلاکس بلک: 23 امتیاز - شیلا بروکس: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
پلاکس بلک: 25 امتیاز - شیلا بروکس: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
پلاکس بلک: 24.66 امتیاز - شیلا بروکس: صفر امتیاز


برنده دوئل: پلاکس بلک!


.........................................

پلاکس مثل همیشه زود رسیده بود.

نگاهی به ساعتش انداخت.
هنوز دو ساعت تا شروع مسابقه نقاشی اش فرصت داشت.
- خوبه... به اندازه کافی وقت دارم که نگاهی به اطراف بندازم و چند تا سوژه خوب پیدا کنم.

اسمش را در دفتر مسابقه ثبت کرد و به دنبال سوژه های جذاب، به راه افتاد.

طولی نکشید که به درخت سرسبزی رسید.
- هی... چه درخت عجیبی. می تونم اینو ثبت کنم. به میمونم روش نشسته.

- اممم... من می تونم با این که درخت باشم کنار بیام، ولی در مورد پیشی نمی تونم قولی بدم. اون یه شامپانزه آزاده.

پیشی با سر تایید کرد و پلاکس متوجه شد که این درخت نیست و فقط یک انسان سبز رنگ بسیار عادیست.
- اینو ثبت نمی کنم!

و به راهش ادامه داد‌. با دقت به اطرافش نگاه می کرد که هیچ سوژه ای از چشمان تیزبینش دور نماند.
_ هی! یه کرم فلوبر! خیلی جذابه. می تونی بی حرکت بمونی؟

فلوبر اهمیتی به پلاکس نداده و با حرکات موجی شکل به راهش ادامه داد.

پلاکس خیلی زود راه حل را پیدا کرد.
- اگه منم مثل این حرکت کنم، مثل این می مونه که یه جا ثابت وایساده.

روی زمین دراز کشید و شروع به حرکت به حالت کرمی و کشیدن تصویر کرم در حال حرکت کرد.

کرم فلوبر بسیار ظریف بود. پلاکس وقت زیادی را صرف کشیدن کرک های ریزش کرد‌.
وقت بسیار زیادی!
و وقتی به خودش آمد، لباس هایش در اثر ساییده شدن به زمین پاره شده بود و ساعتی از شروع مسابقه نقاشی گذشته بود.

به گرمی با کرم خداحافظی کرد و دوان دوان به محل مسابقه برگشت.
مسئول مسابقه هنوز جلوی در بود.

- من... ببخشید... حواسم به ساعت... کرم فلوبر... مسابقه تموم شد؟

مسئول با تعجب به لباس های خاک آلود و پاره پلاکس نگاه کرد.
- مسابقه کلا سه تا شرکت کننده داشت. دو تای دیگه نیومدن. تو که اسمتو به عنوان حاضر ثبت کردی خودبخود برنده اعلام شدی.

پلاکس نقاشی اش را بالا گرفت‌.
- نمی خوایین فلوبر در حال حرکتمو ببینین؟

مسئول به کاغذ نگاه کرد. شانه هایش را بالا انداخت و رفت.

پلاکس کاغذ را برگرداند.
- اِ... رفته که... حق داشت. در حال حرکت بود. برم پیداش کنم.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۲۱:۰۶ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۲ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 837
آفلاین
سوژه دوئل تئودور نات و زاخاریاس اسمیت: بیداری!


توضیح: یک روز صبح بیدار می شین... ولی توی زمان یا مکانی که انتظارشو ندارین. می تونه زمان و مکان آشنایی باشه یا تخیلی. توضیح بدین که کجاست و بعد چه اتفاقی براتون میفته.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل دو هفته( تا 23:59 یکشنبه 11 آبان) فرصت دارید.


قوانین دوئل رو می تونین از این جا مطالعه کنین.

موهایتان به بلندی دماغ پینوکیو باد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۳۷ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6207
آفلاین
سوژه دوئل مارولوگانت و الکساندرا ایوانوا: نخود سیاه!


توضیح:

لرد سیاه از دست شما خسته شده! ولی به هر دلیلی نمی تون اخراجتون کنه. برای همین تصمیم می گیره شما رو به ماموریت بی بازگشتی بفرسته. ماموریتی که شاید خطرناک باشه و امیدوار باشه توش کشته بشین و یا دنبال چیزی بفرسته که وجود نداره یا فکر می کنه ممکن نیست پیداش کنین.
توضیح بدین که چرا لرد همچین تصمیمی گرفته(اجباری نیست. اگه نخواستین توضیح ندین)...و ماموریت چیه و چطور پیش می ره.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل ده روز( تا 23:59 دوشنبه 5 آبان) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید.

..............................

تئودور نات

از زاخاریاس پرسیدیم. اگه دعوت شما رو قبول کنه، سوژه داده می شه و می تونین دوئل کنین.

............................

نتیجه دوئل نیوت اسکمندر و پلاکس بلک:


امتیازهای داور اول:
نیوت اسکمندر: 8.5 امتیاز(7.5 امتیاز به دلیل بی ربط بودن به سوژه کم شد.) – پلاکس بلک: 26.5 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
نیوت اسکمندر: 2.5 امتیاز( 7.5 امتیاز به دلیل بی ربط بودن به سوژه کم شد.) – پلاکس بلک: 24 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
نیوت اسکمندر: 2 امتیاز(7.5 امتیاز به دلیل بی ربط بودن به سوژه کم شد.) – پلاکس بلک: 23 امتیاز

امتیازهای نهایی:
نیوت اسکمندر: 4.33 امتیاز – پلاکس بلک: 24.5 امتیاز


برنده دوئل: پلاکس بلک!

...................................

- خیلی هیجان انگیزه... نه؟
ایوای ذوق زده در حالی که به عظمت خانه ریدل ها خیره شده بود، خطاب به دومینیک گفت. دومینیک و پیشی، همزمان تایید کردند.
-می تونیم مرگخوار بشیم. این عالیه!

-بِکِشم؟

دومینیک و ایوا به سمت صدای ضعیفی که از پشت سرشان می آمد برگشتند.

- دقیقا چی رو بکشی؟

دخترک قلمویش را از پشت گوشش برداشت.
- ذوقتو! با ترکیب نارنجی و قرمز عالی می شه.

ایوا به دومینیک که سرگرم توضیح دادن قضیه به پیشی بود، نگاه کرد.
-خب... بعدش چیکارش کنم؟

پلاکس به این حرف ها عادت داشت. برای همین با خونسردی جواب داد.
-می تونی ذوقتو داشته باشی. می تونی نصبش کنی روی دیوار. عالی نیست؟

ایوا ترجیح می داد هر چه سریع تر وارد خانه ریدل ها شود.
پلاکس بی میلی ایوا را درک کرد و به سراغ بقیه رفت.

-بانو مروپ... نگرانی شما رو براتون بکشم؟ می تونین به پسرتون نشونش بدین. اینجوری شاید احساستونو بفهمه.

مروپ مایل نبود پسرش به میزان نگرانی اش پی ببرد. هیچوقت نمی خواست او را نگران یا ناراحت کند.

-آقا... شما رو بکشم؟ خیلی جالب به نظر می رسین.

تام لبخندی زد و چشمش را که پا به فرار گذاشته بود گرفت و در حدقه نصب کرد.
-راستش خوشحال می شدم. ولی می بینی که. اعضای بدنم سر جاشون نمی مونن. من نمی تونم مدل خوبی بشم. برو بانزو پیدا کن. مطمئنم از نقاشی شدن استقبال می کنه.

پلاکس نمی دانست بانز چه کسی است. همینطور در محوطه جلوی خانه ریدل ها می چرخید. به رکسان پیشنهاد کردن ترسش را بکشد تا شاید با مواجه شدن با ترس هایش، ترسش از بین برود... ولی رکسان جیغ بلندی کشید و از دیوار صاف خانه ریدل ها تا پنجره طبقه دوم بالا رفت.
به لیسا پیشنهاد کرد قهرش را بکشد... ولی لیسا به همین دلیل با پلاکس قهر کرد. پلاکس نمی توانست عکس کسی را که با او قهر است بکشد. تمرکزش به هم می خورد.

به رودولف پیشنهاد نکرد! قصد پیشنهاد دادن داشت... ولی از نگاه های رودولف مشخص بود که اصلا برداشت جالبی از کلمه "پیشنهاد" نخواهد داشت.

بطرف بلاتریکس رفت...
هاله ای سیاه رنگ اطرافش را فرا گرفته بود.
با خودش فکر کرد" اگه اینو بخوام بکشم، باید کل صفحه سیاه بشه... وقتی حالش خوب شد می کشمش" و او را به حال خودش رها کرد.


-منو بکش! استعدادهای نهان و آشکارمو ابدی کن!

با خوشحالی به سمت صدا برگشت... ولی خیلی زود خوشحالی اش از بین رفت.
-تو...چقدر می لرزی! چطوری بکشمت خب؟! نمی شه!

قدم زنان از در خانه ریدل ها خارج شد.
-اینجا بشینم... شاید یکی رد شد.

آن جا نشست... و نه یکی و دو تا، تعداد زیادی از جلوی در رد شدند. تعدادی هم وارد خانه شدند. ولی هیچکدام سوژه مناسب نقاشی نبودند.

-مرا بکش!

جادوگری با لباس های قدیمی و سرو وضعی آشفته به او نزدیک شد.
-منو بکش. چند نسخه هم بکش که ببرم و به طرفدارام بدم. هری حتما یکی برای دیوار اتاقش می خواد.

پلاکس درخواست جادوگر را رد نکرد.
-باشه... هر جوری دوست داری بشین. فقط کمی طول می کشه.

نیوت اسکمندر با حالتی مغرورانه روی صندلی نامرئی نشست.

طول کشید! دقیقا هشت ساعت و سی و چهار دقیقه طول کشید. عضلات نیوت کاملا گرفته بود و پلاکس با جدیت سرگرم کشیدن بود.

-ت...تمام...نشد؟

نیوت پرسید.

پلاکس کمی از نقاشی اش دور شد و با دقت به آن نگاه کرد.
-چرا چرا... به نظرم عالی شده. خود خودتی...

و پنج نسخه از نقاشی اش را به نیوت داد. نیوت نگاهی به کاغذها انداخت.
-اینا که خالین... کاغذ سفید تحویل من دادی؟ خالی؟

پلاکس هنوز کاملا راضی به نظر می رسید.
-من هر چی رو که دیدم کشیدم...تو همینی!

وسایل نقاشی اش را جمع کرد تا برای یافتن سوژه ای دیگر به جای شلوغ تری برود.

نیوت، کاغذها را مچاله کرد و به کناری انداخت.
-این یکی هم توانایی دیدن ویژگی های خارق العاده منو نداشت!

..........................

به عنوان یه نقد کننده بگم...این پست شکلک لازم داشت... ولی نشد. همینجوری بی شکلک قبولش کنین. خود پست هم چند روز قبل نوشته شده. وگرنه شاید اصلا طنز نمی شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۶ ۱:۱۴:۰۳



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳:۰۲ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین

تئودور نات


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۶:۱۱ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۲۸:۵۰ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 13
آفلاین
سلام،
من می تونم با زاخاریاس اسمیت دوئل کنم؟



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۳۵ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
در حال دیدن این عنوان: ماروولو گانت الکساندرا ایوانوا

نیگا! یه جو احترام به بزرگتر تو این نسل نیست که نیست! اول که دختره‌ی بی شرم دهنشو جلو غریبه و بزرگتر تا این‌جا باز کرده نواده‌ی سالازارو بلعیده! بعدم هر بار تو روی من نیگا می‌کنه بهم می‌گه پیرمرد! پیر مرد بابابزرگته! الانم که بهش گفتم دفعه‌ی بعدی چوبدستی می‌کشم روت می‌شونمت سر جات، جای این که بره توی پستو قایم شه راه افتاده دنبالم اومده اینجا! اگه جزو کنیزان وارث بر حق جدم نبود به جای این که بیام با هماهنگی خودت ... همون‌جا با پشت دست می‌زدم دندونای کج و کولشو می‌ریختم تو دهنشا! حیف ...


سلطان رنج پدر! تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۴۷:۳۱ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6207
آفلاین
سوژه دوئل اگلانتاین پافت و آستریکس: نقشه قتل!

توضیح:

شما نقشه قتل کسی رو می کشین یا کسی نقشه قتل شما رو می کشه.
توضیح بدین که چطوری پیش می ره.
سوژه رو می تونین در مورد هر شخصیتی که خواستین بنویسین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل یک هفته( تا 23:59 سه شنبه 29 مهر) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید.





پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱:۱۷:۰۸ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6207
آفلاین
لطفا برای پست های با امتیاز 26 و بالاتر درخواست نقد نکنید.

.....................................


نتیجه دوئل تام جاگسن و الکساندرا ایوانوا:


امتیازهای داور اول:
تام جاگسن: 27.5 امتیاز - الکساندرا ایوانوا: 27 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
تام جاگسن: 26 امتیاز - الکساندرا ایوانوا: 26.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
تام جاگسن: 27.5 امتیاز - الکساندرا ایوانوا: 28.5 امتیاز

امتیازهای نهایی:
تام جاگسن: 27 امتیاز - الکساندرا ایوانوا: 27.33 امتیاز


برنده دوئل: الکساندرا ایوانوا!

.............................................................


ایوا سبد پیک نیک را به سختی تا بالای کوه حمل کرد.
-خب... اینم از این. چیزی کم داری؟

تام سبد را باز کرد.
-این که خالیه!

ایوا با خجالت جواب داد:
-خب حملش سخت بود. انرژیم تموم شد. مجبور شدم خودمو شارژ کنم. غصه نخور. سبدو برات آوردم. اونم خورده بودم. ولی طعمش اصلا خوب نبود! تف کردم!

تام لبخندی زد و سرش را به نشانه تشکر تکان داد.
-باشه. یه سیب توی جیبم بود. همون برام کافیه. تو برگرد. می خوام از طبیعت لذت ببرم و کمی تفکر و اندیشه کنم!

ایوا برگشت که دوان دوان از کوه پایین برود.
-سیبه کمی ترش بود. همون بهتر که نمی خوریش. برای دندونات خوب نیست...


فلش بک

تام، مات و مبهوت به دکتر سبیل کلفتی که در مقابلش قرار داشت خیره شده بود.
-یعنی چی پنج ساعت وقت دارم؟! مگه می شه؟

ایوا دست تام را گرفت.
واقعا گرفت. دستش را از او گرفت و به سمت دیگر اتاق رفت تا تام را تسلی بدهد.

دکتر عینکش را به چشم زد.
-غصه نخورین. کسی نمی دونه چی پیش میاد. ما معجزات زیادی دیدیم.

-یعنی ممکنه معجزه ای بشه و نجات پیدا کنم؟
-نه!
-پس مرض داری امیدوارم می کنی؟
-تو دانشگاه گفتن اینجوری بگین. ولی واقعیت اینه که پنج ساعت دیگه چشم و دماغ و دهن و گوشات شروع به خونریزی می کنن. دستگاه تنفسیت از کار میفته. قلبت فشرده و فشرده تر می شه و آخرش توی بدنت می ترکه. بعد، تبت بالا و بالاتر می ره و از درون آتیش می گیری و می سوزی و جزغاله می شی.

با هر جمله دکتر، چشمان تام گشاد و گشاد تر می شد!
در حالی که زیر لب تکرار می کرد "چقدر دردناک!"، پرونده اش را برداشت و به همراه ایوا از مطب دکتر خارج شد.

با خروج تام، دکتر، عینک و ریش و سبیل مصنوعی اش را در آورد و روی میز گذاشت.
-چقدر ترسید! کارم عالی بود. نه پیپ؟ نقشه ایوا بود... ولی نقش اصلیش من بودم که عالی بازی کردم. تام داشت سکته می کرد. بیا بریم تا دکتر نیومده.

و اگلانتاین هم مطب دکتر را ترک کرد.


پایان فلش بک


ایوا به سرعت از کوه پایین می آمد. قرار بود پنج ساعت دیگر همراه با اگلانتاین بالا رفته، و به شوخی جالبشان اعتراف کرده و بخندند.
-چه آدم عجیبیه. آدم وقتی بفهمه پنج ساعت از عمرش مونده، می ره توی طبیعت با خودش خلوت کنه؟ می ره تو شهر و از مغازه اول شروع می کنه به خوردن...به ویترین و مغازه دارا هم رحم نمی کنه.


چهار ساعت بعد!


ایوا و اگلانتاین جلوی روزنامه فروشی هاگزمید قرار داشتند.
اگلانتاین کمی زودتر رسیده بود و از صدای جاروهای سنت مانگو که آژیرکشان از کنارشان رد می شدند کلافه شده بود.
-چه خبره! نمی تونین بی سرو صدا برین؟

روزنامه فروش در حالی که روزنامه هایش را مرتب می کرد جواب داد:
-مریض بد حال دارن. انگار یکی متلاشی شده!

اگلانتاین تعجب کرد.
-همینجوری؟ خود بخود؟

روزنامه فروش صدایش را پایین آورد. طوری که انگار راز مهمی را با اگلانتاین در میان می گذارد.
-همینجوری که نه. خودشو از بالای کوه پرت کرده پایین! جوون بیچاره. خبرش فردا چاپ می شه. براتون یکی کنار می ذارم.

-من اومدم... آماده ای که بریم؟ زود باش. دیر می رسیم ها!

ایوا ذوق زده سوار جارویش شد. ولی اگلانتاین از جایش تکان نخورد.
-جایی نمی ریم... خیلی دیر شده...


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۰ ۱:۲۱:۲۱



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱:۰۱:۱۸ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۸:۵۷
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 155
آفلاین
سلام...درخواست دوئل با جناب آستریکس رو داشتم.
مهلت یه هفته و هماهنگ شده.
مرسی!

لینک رقیب:
http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=40324


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۱۹:۴۱ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۲ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 837
آفلاین
سوژه دوئل پلاکس بلک و نیوت اسکمندر: آینه!


توضیح:

یه آینه وجود داره. این می تونه آینه نفاق انگیز باشه و آرزوهای شما یا فرد دیگه ای رو نشون بده و یا می تونه برعکسش باشه. چیزی رو که ازش وحشت دارین نشون بده. خودتون انتخاب کنین که کدوم باشه. لازم نیست چیزی که ازش می ترسین، یه موجود زنده باشه. می تونه یه موقعیت باشه. یه ساعت... یه روز... یه اتفاق.
شما وارد این آینه می شین. فرقش با آینه نفاق انگیز همینه. شما یه صحنه نمی بینین. واردش می شین و اون موقعیت رو کلا می بینین و برای ما تعریف می کنین. اگه خواستین می تونین تغییری هم توش بدین.
آینه لازم نیست حتما اتفاقای مربوط به شما رو نشون بده. میتونین انتخاب کنین. مثلا یه قطره از خون یه نفر رو بریزین روش که مال اونو نشون بده. یا به هر روش دیگه ای.
قبلش رو هم اگه خواستین می تونین بنویسین که چطوری به این آینه رسیدین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، پنج روز ( تا 23:59 سه شنبه 22 مهر) فرصت دارید.

....................................

سوژه دوئل پلاکس بلک و لاوندر براون: خون!


توضیح:

یه اتفاقی برای شما افتاده و دارین خون زیادی از دست می دین. باید براتون خون تهیه کنن.اون خون(یا گروه خونی) رو فقط یک نفر داره!
توضیح بدین که اون یک نفر کیه و قبول می کنه بهتون خون بده یا نه!
می تونین درباره اتفاقی که براتون افتاده هم توضیح بدین. می تونین بعد از گرفتن خون رو هم بنویسین که حالتون چطوره!

سوژه رو می تونین در مورد خودتون یا شخصیت دیگه ای بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ده روز( تا 23:59 یکشنبه 27 مهر) فرصت دارید.

...................................

سوژه دوئل پلاکس بلک و شیلا بروکس: قهر!(خودتو کنترل کن لیسا...اون چوب دستی رو بذار روی زمین و آروم برو عقب!)

توضیح:

سالهاست که با یه نفر قهرین و یا یه نفر با شما قهره...الان بعد از مدتها می بینینش.
توضیح بدین که کیه... چرا با هم قهر کردین... و الان در چه وضعیه!

سوژه رو می تونین درباره خودتون یا شخصیت دیگه ای بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ده روز( تا 23:59 یکشنبه 27 مهر) فرصت دارید.



پس از پشمالو شدن پر دماغ شوید!

......................................

نقل قول:
می‌دونم زیاده!
ببخشید
خواهش می کنیم! ولی دیگه این کارو با ما و خودتون نکنین! گناه داریم... گناه دارین!



هک!

وقتی تبدیل به گوریلت کردیم می فهمی پشمالو و پر دماغ شدن یعنی چی. دماغی داره به پهنای صورتش.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۰:۳۲:۲۳

ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۲۳ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6207
آفلاین
نتیجه دوئل هری پاتر و مارولو گانت:


امتیازهای داور اول:
هری پاتر: 27.5 امتیاز – مارولوگانت: 28 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
هری پاتر: 28 امتیاز – مارولو گانت: 27.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
هری پاتر: 28 امتیاز – مارولو گانت: 27.5 امتیاز

امتیازهای نهایی:
هری پاتر: 27.83 امتیاز – مارولو گانت: 27.66 امتیاز

برنده دوئل: هری پاتر!

....................................

صدای ترمز و کشیده شدن چرخ ماشین روی زمین، سکوت شب را در هم شکست!

جارویی با دسته ای که به شکلی غیر عادی بلند بود، جلوی هری پاتر برگزیده، متوقف شد.
هری به کلی فراموش کرد که برای چه چیزی منتظر مارولو گانت بوده. داشت به این موضوع فکر می کرد که صدای لاستیک چرخ، از کجای جارو در آمد! و مارولو فکرش را خواند!

- خودم بهش اضافه کردم... بدون صدای ترمز رانندگی حال نمی ده. ملتفتی؟ حالا سوار شو!

هری پاتر سوار شد. در این فکر بود که چگونه سر صحبت را باز کند.
- چقدر همه چی گرون شده...نه؟

- نه! چی گرون شده بچه زخمی؟

حق با مارولو بود. در دنیای جادویی چیزی گران نشده بود. ولی همین جمله و کلمه "بچه زخمی" به هری یادآوری کرد که برای چه دو ساعت تمام در ایستگاه منتظر رسیدن جاروی مارولو بود.
سعی کرد کاملا مودب باشد.
- ببخشید جناب گانت...

صدای قهقهه مارولو به هوا بلند شد.
- نمردیم و جناب هم شدیم! اوه اوه...مسافر!

جارو را بطور ناگهانی به کنار خیابان هدایت کرد و بعد از کمی چانه زدن، جادوگر اُز را سوار کرد.
- کرایه ها زیاد شده ها. گفته باشم. زمان سالازار که نیست. بعدا کلامون نره تو هم.

و حرکت کرد. هری فرصت را برای شروع صحبت مناسب دید.
- عمو مارولو! راستش من منتظر شما بودم که درباره نوه تون تام...

- ای لعنت بر جد و آبادش!

هری گیج شد.
- جد و آبادش که شمایین. هر چند زیاد هم آباد به نظر نمی رسین.

مارولو آفتابه ای به دست هری داد.
- جارو رو می گم بچه. بنزینش تموم شده. زمان سالازار جاروها الکتریکی بودن. اینو می بری پشتش. بهش می گی آآآآ کن. هواپیما داره میاد. دهنشو که باز کرد سیصد و بیست و سه میلی لیتر بنزین می ریزی تو دهنش. اگه یه سی سی بیشتر بشه بدبخت می شیما.

هری رفت و پنج دقیقه ای ناز جارو را کشید که دهانش را باز کند. وقتی برگشت، لباس های مارولو پاره شده بود و زیر چشمانش گود افتاده بود. هری هم احساس کوفتگی و غم زیادی می کرد و کاملا مفلوک به نظر می رسید.
-پدر و مادر که ندارم... پدر خوندم که سابقه داره... مدیر مدرسه همش از من استفاده ابزاری می کنه...دوستام یه دختر زشت و غیر قابل تحمل و یه پسر خنگ مو قرمزن... ترسناک ترین جادوگر دنیا هم که در به در دنبالمه... پدربزرگشم که به حرفام گوش نمی کنه...این چه زندگییه من دارم؟

مارولو استارت زد.
-بفرما... گفتم که... اضافه ریختی. بدبخت شدیم. ولی نترس. ده دقیقه دیگه اثرش از بین می ره.

-راستش دلیل اصلی بدبختی من نوه شماست. مادرش به حرفام گوش نمی کنه. اومده بودم پیش شما ازش شکایـ...

-دِ جون بکن دیگه!

هری شوکه شد... ولی منظور مارولو جاروسوار تازه کاری بود که با سرعت کرم فلوبر در حال حرکت بود.

-بله. داشتم می گفتم...من کاری به کار نوه تون ندارم. ولی اون خیلی کارا به کار من داره. هر سال به خاطرش نمی فهمیدم تو مدرسه چی خوندم و چی یاد گرفتم. بعدش...

-یه بزرگسال و دو تا بچه!

صدا از پشت سرش می آمد. دستی که حامل چند سکه بود، روی شانه اش کوبیده می شد.
کرایه را گرفت و به مارولو داد. بقیه پول را گرفت و به جادوگری که داشت درباره خانه شکلاتی اش برای بچه ها تعریف می کرد تحویل داد.
-بله... به درس و مشقم که نمی رسم... منِ بی پدر و مادر رو می کشونه توی جام آتش...

مارولو سبقتی بسیار غیر مجاز از یک ستاره دنباله دار که معلوم نبود وسط خیابان چکار می کند گرفت.
-حالا به خودت توهین نکن!

-نه... من واقعا بی پدر و مادرم... ذاتا توهینم! ولی این نوه شما...

-سرا پایین... پلیس!

همه سرشان را خم کردند. هری متوجه شد که با خم کردن سرشان همگی نامرئی شدند. مارولو لبخندی به پلیسی که با نگاهی مشکوک به جاروی زیادی درازش نگاه می کرد زد و از کنارش رد شد.
-خب.. خطر رفع شد. بیایین بالا.

آمدند بالا!

-بله...حتی یه بار یه مار به چه بزرگی رو آورده بود توی مدرسه و خواهر یکی از دوستامو...

درست در همین لحظه، نوک جارو رو به بالا رفت و فریاد مارولو به هوا بلند شد.
-تعادل آقا...تعادل رو رعایت کنین! کی اون پشت، چاقه؟

غول غارنشین عظیمی که دو ایستگاه قبل سوار شده بود، با عصبانیت به تام جاگسن لاغر و نحیف نگاه کرد.
تام کاملا قانع شد که چاق است و باعث به هم خوردن تعادل جارو می شود و خودش را از همان بالا به پایین پرتاب کرد.

هری اشکی در فراق تام ریخت.
-آخی... می شناختمش. اسمش تام بود. ولی این تام کجا و تامی که نوه شماست کجا. اون واقعا شرارت و پلیدی زیادی در وجود خودش...

-ایستگاه آخره... همه پیاده!

هری نمی خواست پیاده بشود.
-ولی حرفای من هنوز تموم نشده! باید همشو بگم.

-تو یکی مهمون منی. هم سرت زخمیه. هم بی پدر و مادری. بپر پایین ببینم. اگه نوه مو دیدی لپشو بکش. شصت هفتاد سالی می شه ندیدمش. موشی موشی بابابزرگ!

مارولو هری را تقریبا با لگد از جارو پرت کرد پایین و در حالی که آهنگ کوچه بازاری بسیار جلفی پخش می کرد و با صدای ناهنجارش همراه آهنگ می خواند، به راهش ادامه داد.

هری در ایستگاه آخر، حیران و سرگردان ایستاده بود که صدایی آشنا از پشت سرش شنید.

-که شکایت ما رو به پدربزرگمون می کنی... بیا بقیه شو شخصا و حضورا برای خودمون تعریف کن ببینیم دیگه چه کارایی کردیم.

-آی زخمم!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.