هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲:۴۲:۳۳ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
#95

هافلپاف

علی بشیر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۰:۳۴ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۲۴:۳۸ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹
از پایین شهر .
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
-

یکی یکی چمدون ها باز شد و با فکی افتاده به سرزمین پیاز محفلی ها غیر علیشون خیره میشدند.

- چی به سر اینجا اومده؟

پومانا که خطر سنجش خراب شده بود، به بچه ها استرس وارد میکرد.

-خطر تو راهه!

بچه ها از هول برخوردو هشدار خطر های پومانا، و گلوله های چمدون می‌دویدند و ازین رو، همین دویدند، اونایی که رسیدند به هاگوارتز رو هول میکرد و اوناهم بی دلیل می‌دویدند.

- چرا میدویی؟
- نمی‌دونم دیدم همه دارن بدو بدو میکنن گفتم منم همین کارو بکنم.

روی سر پومانا چراغ های قرمز و آبی روشن شده بود.

-خطر، خطر!

با هر رد شدن از روی باغچه، یک لگد نثار علی میشد.

-حیف که پتبغ نریعت.

رز داشت بی دلیل تو حیاط میدوید، که از روی علی رد شد. صدای خفه ایی انگار که تو دهنش پر باشه توجهش رو جلب کرد.

- بر... مازغخیس.
- صدای چی بود؟

علی متوجه شد که یکی متوجهش شده. پس شروع کرد با دهن پر خاک داد زدند.

- ایکجینجا.
- ها؟
- با نحمدیقعک.

ناگهان حس شیشم رز پیداش شد. انگار علی آرزو کرده بود حس شیشم رز، بیدار بشه.

-رز؟
-اع! تو کی؟ چرا شیش تا سر داری؟

رزِ شیش سر مثل رز شیش تا سرش میلرزید و جواب میداد. در حیاط بل بشویی به پا بود. آژیر خطر پومانا هنوز درست نشده بود، و بچه ها داشتند بی دلیل تو حیاط می‌دویدند.

- من حس شیشمتم.
- چرا شیش تا سر داری خب؟
- از اسمم معلوم نیس؟
- اصل بده.
- رز شیش سر، هم سنت از ذهنت. اند یو؟
- رز زلر، بچه ها میگن رز ویب، هم سنت از منزل آباد.
- خوشبختم.
- می تو!

انگار از اومدن حس شیشم رز، چیزی نصیب علی نشد. پس وجدان رز رو آرزو کرد. ناگهان بالای سر رز ها متنی اومد.
نقل قول:
vojdan roz joined the group

یک رز با سیبیل های بلند اومد.

- فکر خودتان نیستین، فکر اون بدبختم زیر زمین باشین!

ناگهان رز ها برگشتند، و با دیدن وجدان رز لرزششون بیشتر شد.
- سلام تو کی هستی؟
-س. من وجدان رز هستم.
-خب چی گفتی اون بالا؟
- گفتم که علی محدود شده آزادش کنین. اومد پیوی گفت به ادمین بگو.
- صبر کن برم چک کنم.

رز چشماشو بست و پیامی برای علی اومد.
نقل قول:
Released from restraint
. رز زیر پاش چیزی احساس کرد ولی بیشتر فشار میداد. وجدان رز چشماشو بست و باز کرد.

-ادمین جان! الان اومد پیوی گفت پاتو از روم بردار.
- چطور مگه زیر پامه؟

و ناگهان کف پاشو نگاه کرد. بعد از چند ثانیه به حالت اول برگشت.

- زیر پام چیزی نیس که.
-
-
-خب چیه؟
- منظور زیر خاکه.
- آها خب زود تر می‌گفتین.

علیرضا رو آورد و زمین رو کند. علی با دهنی پر از خاک و چشمانی قرمز به رز ها خیره شده بود.

-
-
-
-

علی هر لحظه قرمز تر میشد. علی قرمز شد، قرمز شد، بنفش شد و بغضش که پر داد بود ترکید.

-یره های شل مغز قناص الاعضا. مگه تو مختان کاه جا کِردند و .....+۱۸

همینطور که از فریاد های علی موهای رز به عقب میرفت، ناگهان پیامِِ...

نقل قول:
-عیشش مرتیکه بی ادب.
Roz shesh sar left the group
- حیف که زن اینجا هست. اه مرسی.
Vojdan roz left the group.
جلوی علی و رز نمایان شد. علی ماند و رز، و بچه هایی که بی دلیل داشتند می‌دویدند.

- چیزی شده
- چیزی نشده؟

قالیچه اش رو از روی زمین ورداشت و شروع کرد غر غر کردند.
- خانم جان مگه مو پیازوم که خاکُُم کردی؟
- درد خانم جان!
- مو باید عصبانی یا شما...

و در حالی که زیر لب غر می زد، نگاهی که ویلبرت انداخت که دومین نفر بود که ایستاده بود و به خاطر سازش اشک می ریخت. رفت سمتش و پیامی رو به روی رز اومد.
نقل قول:
Ali left the group


- یره چرا گریه مُکُنی؟
- سازم.
- آخ آخ. اگه این برار من اینجا بود، سازت رو درست مِکرد یدونه نو هم برات میاورد.
- کدوم برار؟
- همین برارم اصغر باکردار

و در بهت و حیرت ویلبرت، اصغر باکردار با آهنگ نمیچینوم گلی از میان پیازها بیرون پرید و یک عدد ساز جدید به ویلبرت داد. خوش و بش گرمی به زبون کرمانجی کرد با بشیر و به خواجه ربیع برگشت.
علی با دیدن پومانا به سمتش رفت و با ضربه ایی به پومانا، پومانا رو درستش کرد.
- دردِ خِطر، مرگه خطر. همرو دیوونه کردی.

همان لحظه پیامی جلوی پومانا ظاهر شد.
نقل قول:
The return to the factory was successful.


با قطع شدن آژیر خطر پومانا بچه ها دیگر به دویدن ادامه ندادن.
اما در کیلومتر ها آنطرف تر، در ایستگاه کینگزکراس
..





ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۲:۴۷:۴۱
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۲:۴۹:۱۲
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۲:۵۱:۳۷
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۲:۵۳:۴۶
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۳:۲۴:۵۲
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۳:۲۸:۲۵
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۳:۲۹:۴۰


If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴:۳۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
#94

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۴:۵۳
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 333
آفلاین
فلش بک

-همه هاگوارتز فرزندان من هستند.

پیاز رو به روی محفلی هایی که به شدت اشک می ریختند ایستاده بود و سخنرانی میکرد.زاخاریاس داسش را کنار گذاشته بود و با چکش رو سرش میکوبید تا هر چه سریع تر از شر کنفرانس «کشت پیاز و نحوه اموزش آن در هاگوارتز » راحت شود.سالن اجتماعات هاگوارتز پر بود از محفلی هایی که به هر دری میزدند تا مانند زاخاریاس بتوانند به بهانه صدمات شدید جسمانی از کنفرانس بیرون بروند. گابریل کتاب هایی که در مورد پیاز ها دم در کنفرانس هدیه گرفته بود را جر و واجر میکرد. ویلبرت تمبورین را در دستش گرفته بود و هر از چند گاهی به سرش میزد تا بر اثر سکته مغزی از کنفرانس بیرون رود و هری چکشش را برداشته بود و روی زخمش میزد تا از وسط نصف شود:
-دوستان عزیزم.میدونم که گریه و ابراز احساسات شما همه از سر خیر خواهی و توجهه اما من نمیخوام که شما اشک های گرانبهای خودتون رو اینجا هدر بدید.من در تک تک لحضه هایی که از خانوادم سرکوفت خوردم،تک تک لحضه هایی که از شدت تمسخر دیگران پوست هام وا میرفت،تک تک لحضه هایی که استادای ماگلی میگفتن:«پیاز بدبخت تو رو چه به درس خوندن؟» گریه نکردم عزیزان من. درسته که حرف های انگیزشی من شما رو به گریه وا داشته اما گریه هاتون رو بزارید برای لحظات احساسی زندگی خودتون عزیزان من.

بالاخره جواب داد.تمبورین با صدای بلندی ترکید و سر ویلبرت از داخل آن بیرون آمد.با صدای بلند تمبورین تمام محفلی هایی که به اجبار پروفسور ،برای اینکه حق پیاز های محفل در مشارکت در امور مدرسه دیده شود، در کنفرانس شرکت کرده بودند از حای خود بلند شدند و به بهانه دستشویی زیر زیرکی از خروجی های اضطراری خارج می شدند.

پایان فلش بک

پیاز که تا ته چیزش...یعنی کمرش در گل فرو رفته بود به داد و فغان های دانش آموزان برای اینکه چرا در مزرعه فرود آمده اند گوش میداد.شاید عقل پیازیش در درک احساسات ناقص بود اما در ایده یابی برای حل مسئله آموزش در مزرعه پیاز حرف نداشت.هر چه باشد او حالا یک معلم بود.




هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۲۳ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
#93

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگرها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. بنابراین تصمیم می‌گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو توی لندن تاسیس کنن. شعبه‌ی جدید چندان موفق عمل نمی‌کنه و دانش‌آموزا تصمیم می‌گیرن هر طور شده خودشون رو به مدرسه‌ی اصلی برسونن. برای این کار دو نفر می‌رن توی یک چمدون و از هاگرید می‌خوان اونا رو به سمت هاگوارتز پرتاب کنه.

تصویر کوچک شده


- به حدف ذدم؟

تام هر دو تخم چشم خود را از کاسه درآورد و در اختیارلینی قرار داد. لینی ارتفاع گرفت و چشمان او را مانند دوربین شکاری جلوی چشم خودش گرفت.

- افتاد جلوی دیوار قلعه!

دو دانش‌‌آموز دیگر در چمدان رفتند و هاگرید مجددا پرتاب کرد.

- ذدم؟
- به دیوار قلعه!
- یه سنگینشو بدین! این دفعه اون خوکای کثیفو می‌پوکونم!

این بار یک دوجین دانش‌آموز در اختیار هاگرید قرار گرفت.

- باریکلا هاگرید! یکیش ترکید! یه ستاره گرفتی!

هاگرید که گرم شده بود دیگر نیازی به چمدان نداشت و خودش مشت مشت دانش‌آموز برمی‌داشت و پرتاب می‌کرد.

- واهاهاهای! کی بازیو عوذ کرد؟ من عاشق فوروت نینجام!

هاگرید که به خاطر نمی‌آورد خودش آن دانش‌آموز بخت برگشته را به هوا پرتاب کرده، دست به کمر رودولف برد و در کسری از ثانیه دانش‌آموز سوجی را به دو نیم تقسیم کرد!

تصویر کوچک شده


- زنگ خطر! زنگ خطر! هم‌رزم‌ها به گوش باشید! حمله شده!

شیء حجیمی به تابلوی سر کادوگان که بالای دروازه‌ی قلعه نصب شده بود خورد و او را به اعلان وضعیت قرمز وادار کرد.

- آخ! زخمم! ولدمورت حمله کرده!

هری که فورا خودش را به مقابل درب رسانده بود، پیشانیش مورد اصابت گلوله‌ی دوم قرار گرفت تا این گونه الم شنگه راه بیندازد.

- اون بذرها ره بری چی اون‌جوری می‌کارِد؟ دارِد اشتباه می‌کارِد یره! خرابش کردِد!

هدف بعدی علی بشیر بود که نمی‌خواست با حقیقت محفلی نبودن خود کنار بیاید و بر روی قالیچه‌ی پرنده‌اش مشغول ایراد گرفتن از کار محفلی‌ها یا به قول خودش راهنمایی آن‌ها بود. لحظه‌ای بعد، علی با صورت در یکی از چاله‌ها سقوط کرد و رز بدون توجه به این که او بذر پیاز نیست، رویش را با خاک پر کرد.

- گلاواهایاااااااا... [زارت]!

ویلبرت مشغول ساز و آواز در دستگاه دوبرره برای غنچه‌های پیاز بود تا رشدشان را بهبود ببخشد که سازش مورد اصابت گلوله‌ی دشمن قرار گرفت و منهدم شد.

- زاخ! تو خیار باهوشی هستی! از سیاست سر در میاری! این چه مزرعه‌ی تمامیت‌خواهیه که همه‌ی پیازاش می‌ره انبار می‌شه؟ بهتر نیست یه سازوکاری تشکیل بدیم که این پیازها خودشون رای بدن و انتخاب کنن که غذای کی بشن؟

زاخاریاس که داسی در دست راست داشت و با آن بر زمین می‌کوبید و چکشی در دست چپ داشت و با آن کار خاصی نمی‌کرد، می‌خواست از تعلق پیازها به خلق محفل بگوید که گلوله‌ای سیریوس را از مقابلش برداشت.

گلوله‌های چمدانی پس از مدتی شروع به باز شدن کردند و دانش‌آموزان هاگوارتز از آن‌ها سر برآوردند.

- بچه‌ها مثل این که اشتباه اومدیم!

-این‌جا دیگه کجاست؟

از مدرسه‌ی باستانی هاگوارتز، تنها دیوارهای قلعه‌اش باقی مانده بود.

- تا چشم کار می‌کنه پیازه!

پروفسور دامبلدور بعد از این که دید دیگر دانش‌آموزی به مدرسه نمی‌آید، آن را به نفع محفل ققنوس مصادره کرده و به مزرعه‌ی پیاز تغییر کاربری داده بود.



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳:۴۱ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹
#92

ریونکلاو

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 164
آفلاین
-اصلا تو که بال داری، از کیف برو بیرون خودت پرواز کن.

-اگه راست می گی خودت برو ببین چقدر سخته!

-من که بال ندارم!

-پس منم نمی رم.

در این لحظه کیف محکم به چمدان برخورد کرد و فریاد آخ ربکا و اما بلند شد.

-چرا می زنی؟

-من نمی زنم تو داری می زنی بهم!

-ما به شما برخورد کردیم!

-شما کی هستین؟

-ما...

ولی قبل از اینکه حرفشان را بزنند، خیلی محکم به زمین برخورد کردند! آنها رسیده بودند!


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۵۰ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹
#91

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۵:۰۲:۳۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 521
آفلاین
اِما و ربکا اَما درون چمدان در حال گفت و گو... یا بهتر بگویم کُفت و کو بودند!

- برو اونور! منو له کردی اینجا!
- پروفسور بینز توی جزوه ی "چگونه همسفر خوبی باشیم؛ آمادگی برای سفر1+نکات کاملا عملی" گفتن به هرکس با توجه به ابعادش جا تعلق می‌گیره. منم از تو بزرگ ترم.
- حرف نزن! برو اونور!

در همین هنگام که آنها به درگیری خود می‌پرداختند، کیف نزدیک و نزدیک تر میشد و قورباغه های شکلاتی درون آن هم آماده ی حمله می‌شدند.
- یادتون باشه! تا رسیدیم به چمدون جاگیر می‌شین. هاگوارتز بدون ما معنایی نداره.

کیف به چمدان رسید.
اول... صدای مهیبی اومد، مانند نود درصد رول های دیگر این راوی، صحنه آهسته شد.
صدای داد ها با کم شدن سرعت روایت در بادی که از لای زیپ می‌آمد گم شدند و بعد ربکا و اما خود را در میان مقادیر بسیاری قورباغه سیاه خوشمزه می‌دیدند.
راه کمی تا هاگوارتز مانده بود... اما با فضای تنگ و تعداد آنها همین نیز قرار بود بسیار سخت باشد!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۶ ۳:۱۸:۱۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۶ ۱۱:۵۲:۵۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶:۲۲ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#90

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۲۶
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 111
آفلاین
پیام ناظر: سوژه از آخرین پست شیلا بروکس ادامه پیدا خواهد کرد.
پست خلاصه سدریک دیگوری طی 24 ساعت آینده پاک خواهد شد. متقابلاً اطلاع لازم به ایشان داده شده است. با تشکر از ایشان.
--------------------------------

خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگرها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. بنابراین تصمیم می‌گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو همین طرف تاسیس کنن. ولی مشکلات زیاد شعبه دوم، باعث می‌شه اینا تصمیم بگیرن هر طور شده خودشونو به هاگوارتز برسونن.
این وسط یه پیشنهاد مسخره داده می‌شه که دو نفرو(اما دابز و ربکا توی حالت خفاشی) بذارن تو چمدون و به طرف هاگوارتز پرتشون کنن. بعد از پرتابشون تازه متوجه میشن که فقط یک چمدون داشتن ولی آیلین با نقشه ای کوله پشتی شیلا رو به دست میاره و اونو به هاگرید میده.

***


- خو حالا چی؟
- پرتشون کن.
- کدوم ور؟

اساتید محترم جهت یابی دوباره باهم درگیر شدند که در دفعه اول چمدان به کدام جهت پرتاب شده بود؟

- جنوب غربی.
- جنوب شرقی.
- خط افق!

هاگرید از صبح انرژی زیادی مصرف کرده بود. شکمش حالا به قار و قور افتاده بود و معمولاً در شرایط گرسنگی به درستی فکر نمی‌کرد.

- شومال شرقی!

استثنائاً تیری که هاگرید با چشمان بسته پرتاب کرده بود به هدف خورد و کیف را در جهت درستی پرتاب کرد.

- اودافظ!

هاگرید برای کیف دست تکان داد. حالا میتونست از غذاهای شعبه دوم هاگوارتز بچشه!

- ولی کی توی کیف بود؟

صد ها متر دورتر، شیلا دوان دوان به سمتی میرفت که میدونست کیف نازنینش در آنجا قرار دارد. اما دیدن رد رنگ خاکستری در پهنای آسمان آبی او را از حرکت بازداشت. شیلا دیر رسیده بود و کیف با سرعت زیادی به سمت ربکا و اما دابز میرفت.


ویرایش شده توسط مرلین در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۶ ۱۵:۰۰:۲۲

شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷:۵۳ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#89

شیلا بروکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۲:۴۴ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
شیلا با کمی تلاش بلاخره طلسم فرمان آیلین را پس زد و آنرا در ذهنش خنثی کرد.
_آهای فلیسی زود باش این قفلو باز کن! بعدش هم برو ژری رو خبر کن!

شیلا این را از ته حلق و به زبان مارها گفته بود!
فلیسی که گویا در آستین شیلا ساکن بود(!) بیرون آمد و دمش را در قفل در فرو برد و آن را باز کرد! سپس رفت تا ژرویرا را خبر کند!
فلیسی با ژرویرا برگشت.

_ژری بدو یه سطل آب بیار و بریز توی این جعبه!
_رفتارت مشکوکه!
_برات تعریف میکنم. لطفا کاری که گفتمو بکن!
_فس!(باشه)

ژرویرا یک سطل آب روی گل ها ریخت و شیلا از آنها که حالا نرم شده بودند بیرون آمد.


هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷:۵۱ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#88

ریونکلاو

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 164
آفلاین
سدریک عزیز این قسمت سوژه قبلا نوشته شده لطفا از ادامه ی آخرین پست داستان بنویس.

آیلین که قایم شده بود این بار فکر هوشمندانه تری به فکرش رسید و با ایمپریوس خود شیلا را طلسم کرد.

شیلا تحت کنترل آیلین گفت:
-ژری یه لطفی بکن منو بزار تو این جعبه، بعد درشو جوری قفل کن که حتی با جادو هم باز نشه.

-چرا آخه؟

-فقط بکن دلیلش مهم نیست.

-باشه!

ژرویرا دور شیلا پیچید، او را در جعبه گذاشت و درش را قفل کرد.

-خب حالا خودت از اینجا دور شو!

-کارات یکم مشکوک نیست؟

-بعد از این همه سال هنوز بهم اعتماد نداری؟

-باشه.

وقتی ژرویرا رفت آیلین آمد و و از سوراخ پشت جعبه گل رس توی آن ریخت و صبر کرد تا گل ها خشک شدند و بعد زمین را حفر کرد و جعبه را در گودال انداخت و رویش را با خاک پوشاند.

-حالا چطوری می خوای بیای بیرون؟


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱:۵۰:۵۷ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#87

شیلا بروکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۲:۴۴ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
اما شیلا اگر نمی توانست دل مارهایش را بدست بیاورد که دیگر شیلا نبود! او که از یک سالگی با مارها بزرگ شده بود هیچ وقت اجازه نمیداد حتی یک مار در کره زمین با او قهر کند! حتی اگر آن مار دست پرورده لیسا باشد!
بنابراین به سمت آن مار هایی که با او قهر بودن رفت و با کمی حرف زدن دل آنها را بدست آورد!

_فس!
_اوه سلام ژری چیزی شده؟
_دنبال من بفس!(بفس=بیا)
_چیزی شده؟
_بفس میفهمی.

زرویرا، شیلا رو به قسمتی از کیف برد که شیلا خونه ای رو اونجا برای خودش تدارک دیده بود.
هیزل روی یکی از مبل ها نشسته بود و یکی از مار های شیلا به دورش پیچیده بود.
_اَه! شیلا بیا به این بگو منو ول کنه!
_ولش کن عزیزم! ولش کن ! باید از مهمون ناخوندمون پذیرایی کنیم!
_از کنترلمون فیس شده!
_آهان!...شاید یه نفر افسونش کرده!

شیلا بعد از این حرف به سرعت طلسم های مختلفی رو برای باطل کردن افسون ها فرستاد تا اینکه افسون بلاخره باطل شد و مار مذکور به آغوش صاحب عزیزش شتافت.


هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۲۱ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#86

ریونکلاو

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 164
آفلاین
-نه نمی کنیم.

-چرا؟

-تو گذاشتی اون پرتمون کنه.

-من نمی تونستم جلوشو بگیرم.

-می دونی چقدر دردمون اومد؟

-آره می دونم.

-ما باهات قهریم.

مار ها این را گفتند و رفتند.

فلش بک

-امپریوس

آیلین از طلسم شیلا جاخالی داده بود و مار های او را طلسم کرده بود.

-چقدر بخندم بهش بعد از اینکه اینا رو ببینه!

پایان فلش بک


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.