هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲:۱۴ پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۰
#61

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۷:۳۱ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۰:۲۰:۱۲ دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
تا شعر کلاه قاضی تمام شد همراه با بقیه جادو آموزا چنان برای کلاه کف زدم که دستام به جز جز افتاد.
_خب جادو اموزان مثلا عزیز اسم هرکی رو که میخونم بیاد و روی چهار پایه بشینه و کلاه رو بزاره سرش تا گروهبندی بشه
دیگه وقتش رسیده بود
برام سوال بود که کلاه میتونه گروهی که برام مناسبه یا در اصل من برای اون گروه مناسبم رو پیدا کنه؟
معاون اسامی رو تند زود سریع میخوند و کلاه قاضی با صدایی بلند گروه فرد رو اعلام میکرد.
_ماتیلدا استیونز
وقتی بر روی چهارپایه نشستم اخرین صحنه ای که دیدم جمعیت جادو اموزانی بود که با کنجکاوی و یا شایدم فضولی سرک کشیده بودند تا من رو بهتر ببینن
چقدرم با اون کلاه نخ نما دیدنی بودم!
لبه ی کلاه کاملا جلوی چشم های ملت کُشم رو گرفته بود.
کلاه شدوع به کنکاش درونم کرد:
شجاعی ولی گاهی این شجاعتت رو حماقت تلقی میکنی زیرک و حقه بازی ولی به هیچ وجه روحیه قدرت طلبی نداری که هیچ ازشم فراری هستی هوش و زکاوت خوبی داری منطقی هستی
اما خب مهربونی و سخت کوشی هم در وجودت به وضوح دیده میشه
کلاه قاضی با صدای بلند اعلام کرد:
هافلپاف!!!!!!!
معاون کلاه رو از سرم برداشت و یه جورایی در ملا عام ازم کلاه برداری کرد
و نفر بعدی رو صدا زد



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸:۰۴ پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۰
#60

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶:۲۲ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۰:۳۵
از جایی که کوه بوسه می زند بر ماه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
تقصیر خودش نبود ، بلد نبود چطور خوش بین باشد ، به همه چپ چپ می نگریست و کسی نبود که از طعنه هایش در امان باشد ، همه می گفتند نمی تواند نیمه پر لیوان را ببینید. اما نیمه پری وجود نداشت تا وقتی او در جمع حاضر بود از خیر همان چند قطره آب ته لیوان هم نمی گذشت همه را سر می کشید . حتی از رفتن به هاگوارتز هم احساس رضایت نمی کرد بالاخره صدای چرخ دستی اش شنیده شد ، به سکوی نه و ده رسید . نگاه سردی به آن دیوار انداخت و گفت : خب حالا چی میشه ؟
مادرش گفت : باید از این دیوار رد بشی ، اگه نگرانی ..
نگذاشت حرف مادرش به اتمام برسد با صدای متوسطی گفت : چی !؟ باید از این دیوار رد بشم !؟ مسعولین هاگوارتز نتونستن یکمی به اون ذهنشون فشار بیارن ؟ اگه یه ماگل منو ببینه که رد میشم چی ، اونا دیگه خیلی ماگل هارو دست کم گرفتن اونا تا خودشون امتحان نکنن و از هاگوارتز سر در نیارن و مکان هاگوارتز رو افشا نکنن دست بردار نیستن .
بعد اخماش تو هم رفت ، انگار میدونست جای خوبی برای تحصیل انتخاب نکرده ؛ با همون اخما از دیوار رد شد ، وقتی به اونطرف قطار رسید بجای اینکه از شکوه سکوی نه و سه چهارم و ایستگاه قطار تعریف کنه ، سرفه ای کرد و گفت : واقعا که ، چرا یه قطار باید اینقدر هوا رو آلوده کنه الانا دیگه مردم با قطار برقی سفر می کنن ، بعد آهی کشید و گفت : این جادوگرا ی پیر هیچ وقت پیشرفت نمی کنن .
بعد قدم هایش را تند تر کرد تا بیشتر، سرفه هایش را هدر ندهد ؛ وارد قطار شد در جواب دست تکان دادن های مکرر مادرش ، لبخند کم رنگی زد و وارد راهرو ی باریکی شد که در آن بچه ها برای پیدا کردن یک کوپه خالی سر و دست می شکاندن ، با عصبانیت زمزمه کرد : انگار می خوان برن بهشت ، بچه های ندید بدید .
بعد بدون توجه وارد کوپه ای شد و کنار پنجره لم داد و بعد خم شد که بند کفش هایش را که باز شده بودند ببندد که ، پای دیگری روبه رو ی پایش دید بعد نگاهش را آرام آرام بالا برد تا به صورت پسری رسید ، که با بهت به او خیره شده بود ، یک لحظه جا خورد چطور ‌پسر را ندیده بود ، بعد با لحن خسته ای گفت : ببخشید ندیدمت ، اگه ایجا جای کسیه می تونم برم .‌
پسر که تازه به خودش آمده بود جواب داد : نه می تونی بمونی ، من تنهام .
دوباره لم داد و بی تفاوت به منظره بیرون خیره شد ، حتی این مناظر هم نظرش را جلب نکرد .
تکان های قطار متوقف شد و جادو آموزان یکی یکی پیاده شدند .
از غذا در قایقی نشست که هگرید می راند ، دو جادو آموز دیگر هم سوار شدند و هاگرید شروع کرد به پارو زدن ،
بقیه قایق ها پشت سر هاگرید به راه افتادند .
به محض این که ریش های هاگرید را دید از آمدن به این سفر پشیمان شد .
- آخرین بار کی صورت تون رو اصلاح کردین ؟
- نمی دونم ، فراموش کردم
دیگه تا رسیدن به تالار صحبت نکرد ، وقتی به تالار رسید و با شمع های معلق در هوا مواجه شد ، زیر لب زمزمه کرد : واقعا که ، کی می خواد پارافین های اینا رو از رو زمین تمیز کنه ؟
اسمش را که صدا زدند وقتی می خواست بنشیند ، با چهار پایه ای پاره پوره مواجه شد ، با تردید نشست و منتظر انتخاب کلاه گروه بندی شد ، که یه هو داد زد : هافلپاف
قبل اینکه بچه های گروه شروع به دست زدن کنند ، بلند گفت : چی ؟
کلاه گروه بندی گفت : بخاطر اخلاقت باید به هافلپاف بری تا اصلاح بشی ، اگه بخاطر اخلاقت نبود ، بخاطر ذهن منطقیت می رفتی ریونکلاو یا بخاطر اصیل زاده بودنت به اسلایدرین می فرستادمت .
میان دست زدن های گروه ، با عصبانیت بلند شد به طرف میز رفت ، تنها چیزی که می توانست آرامش کند غذا خوردن بود ، و آن قدر گرسنه بود که نمی توانست از غذا ایراد بگیرد .


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷:۱۱ دوشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۰
#59

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۳:۳۲ سه شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۵۳:۱۱ یکشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۰
از عمارت لسترنج ها
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
صبح شده بود و من بیدار شدم دیدم نامه ای کمتر تختم هست از قضا می‌دانستم نامه چیست و بدون هیجان اضافی نامه را باز کردم. بله نامه هاگوراتز بود. به پدر و مادرم گفتم و قرار شد امروز بریم کوچه نیلگون
امروز عصر:
خب من ردا و همچی ام رو گرفتم البته من یک‌ردا گرون قیمت اسلیترینی هم گرفتم چون میدونستم در اسلیترین ی افتم
یک هفته بعد با قطار به هاگوارتز رفتم توی کوپه من، داداشم و بلاتریکس بودن
بلاتریکس هی غر غر میکرد و من سرم رو تو کتاب فرو میکردم و برادرم هم با نگاه های عاشقانه به او مینگریست و حرف هایش رو تایید میکرد
بالاخره بعد از چند ساعت مشقت بار به هاگوارتر رسیدیم
سریع از کوپه خارج شدم و در قایقی نشستم. شانس قشنگم باز هم پیش بلا نشستههه بودم و بلا دوباره شروع کرد حرف زدن. اما در بین حرفاش چیز ی توجه من را جلب کرد. او هم عاشق جادو سیاه بود. بعضی از شخصیت های او مثل من بود ولی در کل خیلی جیغ جیفو بود. خلاصه بگم براتون ما رسیدیم به سرسرا و منتظر بودیم
روذولفس استرنج: اسلیترین
سوروس اسنیپ : اسلیترین
جیمز پاتر: گریفیندور
فلانی: هافلپاف
بلاتریکش بلک: اسلیترین
رابستن استرنج: هومم شجاعت زیادی در تو هست و کمی مغرور هستی در گریفیندور به جاهای خوبی می‌رسی سخت کوش هم هستی ولی جایت در هافلپاف نیست اوه چه هوش بسیاری ریونکلاو هم جای خوبی برایت هست مقدار زیادی هم جاه طلبی در تو می بینم ولی در اخر گریفیندور بهترین جا هست
من: نه گریفیندور نه گریفیندور نه
- اون پس گریفیندور رو دوست نداری، باشه اسلیترین!
و منم با خوشحالی به جمع اسلیترینی ها پیوستم و در کنار داداشم نشستم.


تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲ چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۰
#58

هافلپاف

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۵:۳۷ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 33
آفلاین
"آخ آخ، آخ! آی کمرم! واقعا از یک پیرمرد خرفت چه توقعی دارید؟ توقع دارید خاطره گروه بندیش رو بگه، واقعا آخه انصافه؟"
بریج داشت این افکار را در ذهن خود پرورش می داد و بر و بر به جادوآموزان کوچولویی که در اطرافش بودند نگاه می کرد! او با صدایی ریز و بم گفت:
-وایسین، وایسین کوچولو ها! برای گفتن خاطره گروه بندیم، باید دفترچه خاطرات خودخوانم رو پیدا کنم! وایسین! این دفتر لعنتی کجاست؟

ناگهان یکی از جادوآموزان از میان آن همه کوچولو گفت:
-عمو، شما که جوونید چرا خودتون نمی خونید؟

بریج با شنیدن این جمله رگ غیرتش باد کرد، پس برای اینکه جادوآموزان مبادا فکر کنند که بریج روحش پیر و فرتوت شده است، صدایش را صاف کرد و گفت:
-کوچولو! معلومه که من جوونم! تازه خیلی هم جوونم! اما گفتم شاید یکمی ناخوانا باشه چیزایی که نوشتم، خود کتاب بخونه!
-پس یعنی شما چیزی که خودتون نوشتید هم نمی تونید بخونید؟ نکنه بی سوادین؟

بریج با شنیدن جمله آخر جادوآموز به فکر فرو رفت... این دفعه نه رگ غیرتش بلکه رگ پیری مفرطش باد کرده بود، او با پرخاش رو به تمام جادوآموزان گفت:
-خفه شید، بی ادبا! کتاب می خونه!

بریج شروع به تند تر گشتن کرد، او تمام کتاب هایش را بیرون ریخت تا اینکه به دفترچه قدیمی سرمه ای رنگی رسید که رویش شکل بز کشیده شده بود...

-خب! همینه! همه بشینن سر جاشون!

جادوآموزان چشمانشان را خاراندند و شروع به زل زدن به بریج کردند، که ناگهان خود کتاب باز شد و بریج با حالتی سلطان گرایانه گفت:
-برو به خاطره گروه بندی!

کتاب سریع حرکت می کرد، تا اینکه به خاطره گروه بندی رسید، بریج سریع و بدون ملایمت گفت:
-خودت بخون!

کتاب ناگهان دهان در آورد و چشم و بعد با صدایی غبراق گفت:
-تا باشد خدمت به ارباب بریج! چشم!

و بعد رو به جادوآموزان نگاهی انداخت و گفت:
-در حد فهم اینا خوانده شود، ارباب بریج؟

بریج عصایش را در دست گرفت و شروع کرد به راه رفتن...

-در هر حد که فهم خودت اجازه می دهد، بخوان!
-چشم ارباب...

و بعد کتاب شروع به خواندن کرد...

نقل قول:

روزی روزگاری، بریج ونلاک در عمارت عیونی ونلاک بود... که ناگهان، جغد نامه آور نامه ای آورد و خورد به پنجره عمارت! بریج که در داخل اتاق پذیرایی عمارت نشسته بود، متوجه اتفاق شده بود، ولی چون حال نداشت نرفت تا نامه را بردارد تا اینکه خدمتگزارش آمد...

-ارباب بریج اجازه هست، نامه را از جغد نامه آور دریافت کنم؟

بریج کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
-آه، آره، آره! بردار و فرستنده و گیرنده اش را برایمان بخوان!

خدمتگزار نامه را برداشت و بعد چون سواد کاملی نداشت شروع کرد به تته پته کنان خواندن...

-ارباب گیرنده اش شمایین، فرستنده اش... فرستنده اش... هگواره!

پدر بریج در همان لحظه وارد اتاق شد و با شادی نامه را گرفت و لبخند زنان سری به معنای رفتن خدمتگزار تکان داد و خدمتگزار با وقار خاصی در را بست و رفت...

-پسرم نامه هاگوارتزه! خیلی خوبه!

بریج سری تکان داد و گفت:
-چه خوب!
-آره خیلی خوبه! حدس می زدم همین روزا برات نامه بیاد! پس برات تمام بهترین وسایل رو خریدم پسرم! برو حالش رو ببر!

لبخند دلنشینی بر روی صورت بریج نقش بست! بالاخره به آرزوی خانواده اش رسید!

۲۰ روز بعد — بریج و پدر و مادرش در سکو نه و سه چهارم

-بابا، من باید سوار این قطار بشم، چقدر جالبه!
-آره پسرم، زودباش دیگه سوار شو!

درون قطار— بریج

-واو! این کوپه چه باحاله، خالیه پسر جون؟

پسر مو سیاه، پیچ و تابی به موهایش داد و گفت:
-بله، جناب!

و بعد بریج داخل کوپه نشست، پسر ورور شروع کرد به حرف زدن...

-اسمتون چیه، جناب؟ چند سالتونه، جناب؟ تو کجا...
-میشه لطفا، ساکت شید! من بریجم، ونلاک! اصیل زاده ام و مطمئناً ۱۱ سالمه!
-چه بداخلاق، من فلیمونت پاترم!

سکوت سنگینی بینشان برقرار شد، تا خود هاگوارتز حرف نزدند!

هاگوارتز—سرسرا، گروه بندی سال اولی ها!

-خب، خب به صف بایستید! و شلوغ هم نکنید! اولین نفر، پاتر، فلیمونت!

فلیمونت به روی سکو رفت و کلاه را بر روی سرش قرار دادند...

-گریــــــفیــــــندور!

و بعد فلیمونت به سمت میز گریفیندوری ها رفت که شاد بودند و جیغ و داد می کشیدند!

-نفر بعدی! بلک، ریگولوس!

و بعد پسر مو مشکی دیگری بر روی سکو رفت و کلاه بر روی سرش قرار گرفت...

-هه، یه بلک دیگه! اســـــــلـــیــــتریــــــن!

اسلیترینی ها، با قدرت و اصالت خاصی دست زدند...

-نفر بعدی! ونلاک، بریج!

بریج روی سکو کلاه بر روی سرش قرار گرفت، او کمی اضطراب داشت ولی اجازه نمی داد این در چهره اش معلوم شود...

-خب، خب! ببین اینجا با چی طرفیم! یک آدم که شخصیت چند بخشی داره! هم اصیل، هم شجاع، سخت کوش و هم تیز هوش! اما درصدی که هر کدوم درت وجود داره متفاوته! از نظرم برو به...
هــــــافـــــلــــپـــــاف!

هافلپافی ها جیغ و داد کشیدند، بریج نیز از انتخاب کلاه راضی بود چرا که خانواده اش همه در هافلپاف بودند!


-خب قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید!

اما هیچ کس حواسش به کتاب جمع نشد! همه خروپفشان به هوا رفته بود، حتی خود بریج!

-ارباب بریج!
-هان، هان، چی شده؟
-خاطره تمام شد! و همه این ملعون ها خوابیدند!
-مشکلی نیست! بندازشون بیرون! من میرم بخوابم! هاوووو! اینجا رو هم خودت جمع کن!

کتاب تبدیل به جن شد و همه را با اردنگی بیرون انداخت و بعد وقتی هر کتاب را در قفسه می گذاشت یکی در سر خود می زد و بعد هق هق شروع به گریه کردن می کرد!


ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۰ ۱۶:۳۰:۵۸
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۰ ۱۶:۳۳:۵۰
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۱ ۸:۳۲:۲۴

کچلی رو عشقه!


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۰
#57

اسلیترین

دافنه گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۳ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۳۱:۳۴ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱
از لندن ، خیابان بیکر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 51
آفلاین
دافنه دختری نبود که از اتفاقات جدید بترسد ...
ورود به هاگواتز همان انقدر او را هیجان زده می کرد که کریسمس می کرد !
دافنه دختری اصیل زاده بود و آرزوی قلبی اش این بود که اسلیترینی شود ، اما از گریفیندور هم خوشش می آمد چون بهترین تیم کوییدیچ هاگوارتز رو داشت البته دافنه تنها چیزی که می دانست این بود که اسلیترین جای اصیل زاده هاست و پدر و مادرش به او گفته بودند که چون تو یک اصیل زاده هستی بهتر است که به گروه اسلیترین بروی ! دافنه یادش آمد که مادرش به او گفته بود برای اینکه در اسلیترین قبول شوی از صمیم قلب از کلاه بخواه تا اسلیترینی ات کند. دافنه به اندازه زمانی که وارد هاگوارتز شده بود سر حال نبود ! ترس و استرس وجودش را فرا گرفته بود .....
اگر در اسلیترین قبول نشوم چی؟پدر و مادرم ناراحت می شوند؟چه فکری می کنند؟ در این هین صدایش زدند ....
خانم دافنه گرینگرس !
دافنه روی صندلی نشست و کلاه را روی سرش گذاشتند . کلاه لحظه ای سکوت کرده بود آن لحظه هر ثانیه اش برای دافنه ۱ سال می بود .
_امممم.... اهم اهم اسلیترین ....!
لبخندی بر لب دافنه نشست . با افتخار از جایش بلند شد تا به سمت میز اسلیترین ها برود ، اسلیترین ها برای دافنه دست می زدند و موقعی که دافنه سر میز نشست دراکو گفت : خوش اومدی تازه اورد......


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
#56

محفل ققنوس

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۵۹:۵۷ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 86
آفلاین
با خوشحالی به سمت قلعه هاگوارتز حرکت می‌کرد...
همه‌ی جادوآموزان تازه از قطار پیاده شده بودند و اظطراب زیادی داشتند! میوکی با خوشحالی و ذوق زدگی به سرعت می‌دوید تا اینکه وارد قلعه هاگوارتز شد!
سر راه جادوآموزان زیادی را دید که دست در دست همدیگر با خوشحالی به سمت سالن غذاخوری می‌رفتند. ناگهان دلش گرفت! او هنوز دوستی پیدا نکرده بود...
بعد از چند دقیقه دوباره ذوق زدگی قبلش برگشت، به سالن غذا خوری رفت و روی یکی از صندلی های ردیف تازه واردان نشست.
جادو آموز های زیادی در سالن غذا خوری بودند. برخی درمورد گروه های هاگوارتز حرف می‌زدند، برخی دیگر می‌خوردند و برخی در سکوت کتاب‌شان را می‌خواندند. با این حال همگی اظطراب پنهانی داشتند. آیا در کدام گروه دسته بندی می‌شدند؟ چه سرنوشتی در انتظارشان بود؟
میوکی نیز همانند بقیه مظطرب بود! دوست داشت زودتر مشخص شود که به کدام گروه تعلق دارد.
بعد از اینکه همه‌ی جادو آموزان و پروفسوران به سالن غذاخوری آمدند، پروفسور دامبلدور شروع به سخنرانی کرد. با این حال عده‌ی کمی به سخنرانیش گوش می‌دادند زمان آنقدر زود می‌گذشت که هیچکدام از جادو آموز ها نفهمیدند برنامه های مختلف کی تمام شدند و حالا نوبت گروهبندی بود!
پروفسور مک گوناگل کاغذ بزرگی را در دست گرفت و کلاه را روی میز گذاشت، به کاغذ نگاه ‌کرد و یکی یکی اسم جادو آموزان را ‌گفت، آن ها نیز وقتی اسمشان را می‌شنیدند به روی سکو می‌رفتند و کلاه گروهبندی را روی سرشان می‌گذاشتند.
اظطراب و نگرانی ها زیاد شده بود اما میوکی اظطراب زیادی نداشت. او مطمئنن بود در کدام گروه دسته بندی خواهد شد! تنها گروهی که انگار برای او ساخته شده بود، ریونکلاو.
هیچ گروه دیگری نمی‌توانست به خوبی ریونکلاو برای او مناسب باشد! نمی‌دانست اگر در گروهی غیر از ریونکلاو بیوفتد، چه خواهد کرد؟
میوکی به صندلی جلوی میز ها نگاه کرد که کلاه گروهبندی روی آن بود، جادو آموزی که اسمش را صدا زده بودند به سمت صندلی چوبی قدیمی رفت و روی آن نشست. مک گوناگل کلاه را بر سر جادوآموز گذاشت دقایقی گذشت و ناگهان کلاه فریاد زد: «اسلایترین...»
جادو آموز با خوشحالی کلاه را از روی سرش برداشت و به پروفسور داد، سپس به سمت میز اسلایترینی ها رفت.

_میوکی سوجی...

نفس در سینه میوکی حبس شد! نوبتش زودتر از چیزی که فکر می‌کرد رسیده بود. اظطراب ناگهانی به سمتش هجوم آورد. با ترس و هیجان از روی صندلی بلند شد و به جلو رفت، روی صندلی جلوی میز ها نشست و کلاه روی سرش قرار گرفت:

_تو از قبل انتخابت رو کردی نه؟ فقط منتظری من تاییدش کنم... هوش زیادت، تصمیم گیری های به جا، و علاقه شدید به ریونکلاو... مگه جای دیگه ای هم میشه تو رو گروهبندی کرد؟ ریونکلاو

مک گوناگل کلاه را برداشت، ریونکلاوی ها دست زدند و میوکی به سمت میز گروهش حرکت کرد.


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۰:۰۰ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
#55

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۰۳:۳۳ چهارشنبه ۱ تیر ۱۴۰۱
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 133
آفلاین
دفتر خاطرات مارکوس فنویک سال1896
مارکوس مثل همیشه با کتاب خاطرات و چوب دستی اش ور می رفت و منتظر بود تاا صدایش کنند و بیشتر دوست داشت عضو هافلپاف باشه اما وقی دید بهترین دوستش رابرت ریون کلاوی شده نا خود آگاه از ریون کلاو خوشش اومد اما خب دیگه تا اسمش رو صدا کردند دفتر خاطراتش از دستش افتاد و همه ی دانش آموزا بهش خندیدند خب شما هم اگه یهویی وسط خیال پر دازی تون یکی صداتون میکنه بد جور به هم میریزید.
-مارکوس فنویک نوبت توئه
-چشم الان میام
-زود باش ما که وقت نداریم
-چشم اومدم
و رفت و نشست روی صندلی بنا فاصله کلاه گروه بندی رو تا رو سرش گذاشتند کلاه گفت ریونن کلاو گروه ریون کلاو به جای اینکه براش دست بزنن فقط بهش خوش آمد گفتند.


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
#54

فلیسیتی ایستچرچ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
کتابی در مورد معجون ها را در دست گرفته بود و به ظاهر تمام حواسش به کتاب بود اما...گیج و منگ بود او نمیدانست که سرنوشت چگونه برایش رقم خورده و کدام یک از گروه ها برای او مناسب است!!
شجاعت!
هوش!
اصالت!
مهربانی!
هر چهار گروه هاگوارتز خوب و مورد پسند بودند اما...! واقعا کدام یک از گروه ها برای او مناسب بود؟
_ای کاش توی ریونکلاو بیوفتم...
در افکار خود غرق بود که صدای یک زن را شنید که گفت:
_فیلیسیتی ایستچرچ
آن زن او را صدا کرده بود
نفسش در سینه حبس شد!
با ترس و هیجان به جلو رفت به صندلی چوبی قدیمی نگاهی انداخت و روی صندلی نشست
زنی که کنار فیلیسیتی ایستاده بود کلاه را بر سر او گذاشت...
_خب خب... توی کدوم گروه بری بهتره؟؟ از همه گروه ها خوشت میاد ولی ظاهرا یکیش رو بیشتر از بقیه دوست داری و هوش زیادی داری!! تنها جایی که برای تو خوبه... ریونکلاو

فیلیسیتی نفسی از سر اسودگی کشید، او خوشحال بود که در گروه ریونکلاو است
زنی که در نزدیکی فیلیسیتی ایستاده بود کلاه را از روی سر او برداشت
فیلیسیتی با خوشحالی به سمت میز ریونکلاوی ها رفت و روی یکی از صندلی ها نشست...


ادم برفی رو همون شال گردنی که گرمش میکرد کشت


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#53

محفل ققنوس

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۲۱ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
از خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 157
آفلاین
سرسرا حسابی شلوغ بود.بچه های سال اولی همه با استرس و هیجان به در و دیوار سرسرا نگاه می کردند و درباره گروه ها صحبت می کردند.
_من دوست دارم تو گریفیندور بیفتم.تو چی؟
_تو هر چی میفتم فقط توی اسلایترین نیفتم.
_خیالت راحت نمی افتی اونجا جای کسانی مثل منه که اصیل زاده هستند.
_پومانا،پومانا،سلام.

پومانا به سمت صدا بر می گردد؛باورش نمی شود.جلویش گابریل وایستاده و برای او دست تکان می دهد.
_گابریل!گابریل خودتی؟وای خدای من باورم نمی شه اینجا چی کار میکنی؟
_خب میدونی گفتم بیام یک سری به اینجا بزنم ببینم چطوریه...اخه باهوش منم برام نامه فرستادن دیگه.
_وای خیلی خوشحالم.تو....

_دانش اموزان لطفا توجه کنین.مراسم گروهبندی تا چند لحظه دیگر شروع می شود.

_پومانا تو دوست داری توی کدوم گروه بیفتی؟
_نمی دونم.من همه گروه ها رو دوست دارم.اخه هر کدوم خوبی ها و بدی های خودش رو داره.
_حتی اسلایترین؟
_حتی اسلایترین.راستی تو چی؟
_من دوست دارم یا توی گریفیندور بیفتم یا توی هافلپاف البته ریونکلا رو هم به اسلایترین ترجیح می دم.نگاه کن شروع شد.

همه ساکت شدن تا کلاه شعرش را شروع کند.پس از اتمام شعر پرفسور مک گونگال لیست را جلوی صورتش گرفت و اسم ها رو صدا کرد.نام هر کس را می خواندند به سمت صندلی چوبی قدیمی می رفت و روی ان می نشست؛سپس پرفسور کلاه را بر روی سرش می گذاشت و او نام یکی از چهار گروه را می گفت.
_اسپراوت،پومانا.

گری دل پومانا ریخت.استرس تمام وجودش را فرا گرفت.فکر نمی کرد به این زودی نوبتش شود.
_موفق باشی.

گابریل این را گفت و پومانا به خود امد.لبخند ساختگی به او زد و به سمت چهار پایه حرکت کرد.
_خب،خب،اینجا چی داریم؟یک دختر دورگه که...تو همه ی گروه ها رو دوست داری؟آه خدای من! باورم نمی شه این خیلی عجیبه!پس با این حساب جایی کسی که همه رو دوست داره و فرقی بین افراد نمی گذاره مطمئنا جاش توی...هافلپاف.

هافلپافی ها فریاد شادی را سر دادند و به پومانا خوش امد گفتند.زمانی که پومانا می نشست به بچه های باقی مونده نگاه می کرد که گابریل بین انها بود.توی دلش دعا می کرد گابریل هم با او بیفتد.
_تیت،گابریل.

پومانا به تیت نگاه کرد که پس از مدتی کلاه فریاد زد:
_هافلپاف.

پومانا حسابی او را تشویق کرد نمی دانست چی بین او و کلاه گذشته است فقط از اینکه باز هم در کنار هم بودند خوشحال بود.


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸
#52

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۵۸ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
همهمه بچه ها، یونیفرم های ریونکلاو، بچه های ریونکلاو، بوی ادکلن فرانسوی خودش، صدای کلاه که بچه ها را با صبر و آرامش به گروه ها هدیه میدهد و بچه ها با شادی فراوان به سمت گروهشان میدویدند؛ همه اینها تنها توصیفاتی بودند که او از آنجا داشت. او فقط این ها را میدید. هیچ چیز دیگری در آنجا او را به خود جلب نکرد.
غیر از ورود به ریونکلاو، دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.

-غرور و اصالت! همان چیزی که سالازار اسلیترین میخواهد. اسلیترین!
-شجاعت و قدرت! قدرتی که فقط اعضای گروه گودریک گریفندور دارند. گریفندور!
-سختکوش و مهربان! واو، نوادگان هلگا، همیشه جایشان در گروه اوست. هافلپاف!

اسمش از زبان زنی بلند شد. تکانی به خودش خورد. نمیخواست قدمی بردارد. نمیخواست جلوتر برود. میترسید...
غیر از ریونکلاو، او تحمل هیچ گروهی را نداشت. با صدایی که اسمش را گفت، قدمی لرزان برداشت. نه! چرا؟ چرا این قدم را برداشته بود؟ نباید این کار را میکرد. همه به او نگاه میکردند. او نباید پا پس میکشید. او همیشه باید به جلو حرکت کند.
قدمی دیگر. همچنان لرزان. چرا این احساس سنگین بود و باعث میشد پاهایش بلرزد؟ حس سنگی بودن. حس میکرد بدنش مجسه روونا ریونکلاو است که در تالار ریونکلاو باید باشد... انگار مانند آن مجسمه خشک شده بود.
روی صندلی نشست. کلاه روی سرش نشست. کلاه چیزی نمیگفت...
تردید؟ تردید؟
این کلمه در ذهنش اکو میشد. تردید و تردید و تردید...

-هوش سرشار، فکر کردن بجا، تاریـ...
-فقط ریونکلاو...

زمزمه او کلاه را به سکوت وا داشت. چه سکوت عذاب آوری! اما ناگهان، کلاه به حرف آمد...
-نواده روونا! تو تنها از آن گروه هستی! ریونکلاو!

نفسش در سینه حبس شد. هر قدمی که به سمت میز بچه های ریونکلاو برمیداشت، شادی همچون خونی که در صورت میجوشد، در چهره اش نمایان تر میشد...
آن روز از بهترین روزهایی شد که ربکا لاک‌وود میتوانست برای خودش بسازد.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.