هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴:۱۳ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۴۵:۱۹ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
پیتر با احتیاط به مامان مروپ نزدیک شد.

-هلو می خوری پیتر مامان؟

پیتر هلویی که مروپ به سمتش گرفته بود را کنار زد و با لبخند دندان نمایی جواب داد.
-نه! یه کار مهمی باهاتون داشتم.
-کار؟! چه کاری؟
-اول باید قول بدین که نه نیارین.
-خب بستگی داره چی باشه. اگه برای تام مامان و میوه هاش خطری داشته باشه من هیچ قولی نمی دم پیتر مامان!
-نه! برای ارباب خطری نداره. خیالتون راحت!
-خب پس باشه قول می دم.

پیتر که به هدفش رسیده بود از فرغونش یک گونی پیاز درآورد و آن ها را روی سینی مامان مروپ ریخت.
-بی زحمت با اینا یه سوپ پیاز درست کنین!

مامان مروپ به محض دیدن پیاز ها با وحشت از جا برخاست و جیغ بنفشی کشید.
-اینا چیه پیتر مامان؟! می خوای ما رو بکشی؟

پیتر که از عکس العمل مامان مروپ جا خورده بود در پی آرام کردن وی برآمد.
-نه! نه! مامان مروپ اینا بی خطرن! خطری برای کسی ندارن. نگاهشون کن گوگولیای بی آزارو!

و یک پیاز از توی سینی برداشت و به طرف مامان مروپ گرفت. مروپ اما انگار مشکلش با پیاز جدی تر از این حرف ها بود.
-بگیرش اونور پیتر مامان! بگیرش اونور وگرنه جور دیگه ای باهات برخورد می کنم!

و چاقوی میوه خوری چوبدستی اش را به سمت پیتر و پیاز های زبان بسته اش گرفت.
پیترکارهای عجیب مامان مروپ را که دید، کلا بی خیال پروژه ی مامان مروپ شد. گونی خالی پیاز ها را برداشت و اقدام به جمع کردن آنها کرد.
-باشه! باشه مامان مروپ! ولی یادتون باشه که قول داده بودینا!
-من؟! کی؟ کجا؟ من داشتم برای تام مامان سیب خورد میکردم که تو یهو اون پیاز های سمی رو ریختی قاطی میوه های مامان! یادم نمیاد قولی بهت داده باشسم! حالا هم سریعتر اون پیاز ها رو از تو سینی مامان جمع کن تا مامان مروپ بیشتر از این از دستت ناراحت نشده.

اما پیتر آنقدر درگیر جمع کردن پیاز ها شده بود که حرف های مروپ را نشنید. چرا که پیاز ها سر لج برداشته بودند و هر بار که پیتر دستش را به طرف سینی دراز می کرد، کوچک می شدند و خودشان را زیر میوه های مروپ قایم می کردند. پیتر چندین و چند بار سعی کرد اما نتوانست هیچ کدام آنها را بگیرد.
مامان مروپ که پشتش را به پیتر و پیاز ها کرده و دماغش را گرفته بود، زیر چشمی نگاهی به پیتر کرد.
-چی شد شفتالوی مامان؟ جمع کردی پیاز ها رو؟



پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳:۲۵ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۳۸:۲۸ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
-بریم سراغ کدوم مرگخوار؟
- چرا بریم سراغ یه مرگخوار دیگه؟ ایوا از همشون بهتره. تازه منافقم که هسـ.. چیز، تازه مغزشم توی آسیب پذیرترین حالتشه. سریع میشه محفلیش کرد.

پیتر اصرار داشت که ایوا را محفلی کنند و مغزش را به دندان پزشک بدهند. به نظرش ایوا بهترین گزینه برای این موضوع بود.
-خب حالا باید چجوری ایوا رو محفلی کنیم؟
پیتر بشکن زد و به ایوا نگاه کرد.
-باید با راه و رسم زندگی محفلی آشناش کنیم.

و قبل از اینکه هرکدام از مرگخوار ها بتواند چیزی بگوید پیتر تلپورت کرد. ولی نه یک تلپورت کامل، دستانش جا مانده بودند و از هوا روی زمین افتادند. برای همین پیتر ثانیه ای بعد برگشت و با لبخندی ژکوند دست هایش را جا انداخت و دوباره تلپورت کرد.
چندقیقه بعد با کیسه ای برگشت و و آن را روی میز گذاشت، ایوا را به صندلی روبروی میز تکیه داد و نارنگی از کیسه بیرون آورد و شروع به خوردن آن کرد. سپس چندعدد پیاز از کیسه بیرون آورد و آنها را داخل بشقاب گذاشت.
-چیکار داری میکنی؟
بیشتر مرگخواران به پیاز حساسیت داشتند، بوی محفلی ها را میداد.

-اولین چیز سبک زندگی محفلی پیازه! برای همین باید ایوا رو به پیاز عادت بدیم تا مغزش شروع به محفلی شدن کنه. الان بهش پیاز خالی میدیم. بعدشم سوپ پیاز درست میکنیم.
-سوپ پیاز چجوری درست میشه؟
-امم... نمیدونم.

ولی قبل از اینکه دوباره چیزی بگوید به عقب برگشت و مامان مروپ را دید که درحال برش سیب ها برای لرد بود.
ایده ای به ذهنش رسید.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸:۱۷ سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۱:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
-ما مغز محفلی لازم داشتیم. این که مرگخواره.

کتی به نکته ای اشاره کرده بود که کسی در آن لحظه تمایل به توجه به آن نداشت.
کتی مرگخوار بی موقعی بود.

پیتر جلو رفت و اوضاع را کمی بررسی کرد.
-خب... می تونه محفلی بشه. همچینم مرگخوار جالبی نبود. ایوا؟ منو ببین. تو محفلی هستی.

ایوای بی مغز سرش را بلند کرد.
-نه!

-نه و درد بی درمون! محفلی هستی. عاشق دامبلدوری. پیرو راه کله زخمی هستی.

ایوا سر سبک و خالی اش را تکان داد.
-عمرا. حتی یه ایوای بی مغز هم می دونه که نباید محفلی بشه.

پیتر تیر دیگری در تاریکی رها کرد.
-توی محفل پر از ویزلی های دارچینیه. می تونی مشت مشت بخوریشون و کسی چیزی نفهمه. تازه خوشحال هم می شن که یه پیازخور ازشون کم شده. اینجا بده. یا ماکسیم لهت می کنه یا لینی نیشت می زنه یا به خودت میایی و می بینی توی یه پاتیل در حال جوشیدنی. تازه اگه شانس بیاری و قبلش پلاکس زیرآبتو نزده باشه.

ایوا مجددا مخالفت کرد. معمولا به سادگی قانع می شد. ولی حالا که احتیاج به قانع شدنش داشتند، لجبازی اش گل کرده بود.


مرگخواران کمبود مغز داشتند. فقط یک مغز! یا باید ایوا را راضی می کردند... و یا همین نقشه را روی مرگخوار دیگری اجرا می کردند.




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۸:۴۱:۵۸ شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۴۵:۱۹ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
ملت مرگخوار،همگی وسط دندان پزشکی دکتر گلگومات دور ایوا جمع شده بودند و هر کدام به نحوی سعی می کردند تا ایوا را راضی به بالا آوردن مغز هاگرید کنند‌. اما ایوا به هیچ وجه راضی نمی شد و در جواب همه، تنها یک کلمه می گفت:
-نوموخوام.

تا اینکه، فنریر از کوره در رفت. مچ پای ایوا را گرفت ، او را از پاهایش آویزان کرد و همینطور که وسط زمین و هوا تکانش می داد گفت:
-تا کل دل و روده تو از دهنت بیرون نکشیدم برش گردون! زود باش!

-کمککک! کمککک! یکی منو از دست این نجات بده!

دکتر: ولش کن! اون مغز دیگه به درد نمی خوره. آب مغز حتما تا الان با اسید معده قاطی شده و خاصیتشو از دست داده. باید به فکریه مغزه دیگه باشید!

فنریر: خب می مردی اینو زودتر بگی؟

و مچ پای ایوا را رها کرد. ایوا هم با سر خورد زمین و مغزش از جمجمه اش بیرون زد!*

مرگخواران باورشان نمی شد که مغز بعدی را به این راحتی به دست آورده باشند!




*وی هنوز زنده بود و نفس می کشید. ن



پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶:۰۳ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۳۲:۳۰ یکشنبه ۴ مهر ۱۴۰۰
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 261
آفلاین
ملت مرگخوار همگی پشت یکدیگر را گرفتند و ایوانوا هم سر مغز را گرفت.

-یک، دو، سه! هل بدیـــــن!

همه پشت سر هم را هل دادند. صدای هن و هن و "اوووووففف" می آمد که معلوم شد این آخری متعلق به ردولف بوده است.

-ردولف!

بلاتریکس سر شوهرش جیغ کشید.
-رفتی پشت ملانی رو گرفتی؟ کروشیو!

صف به هم ریخت. دکتر هر چه تقلا کرد فایده ای نداشت. لرد داد کشید:
-همکاری کنید مرگخواران! عه!

که این عه با پشتیبانی چشمان غضب آلودش ترسناک تر از "آوداکداورا" بود. مرگخواران دوباره به خط شدند، اما ردولف بیرون صف ماند.

-هل بدیـــن! یه هل دیگه! هل هل هل آ ماشالمرلین هل بدیــــن!

یکدفعه آبمیوه گیری تکان تکان خورد، مغز به هوا پرتاب شد، ده تا مرگخوار تلاش کردند بگیرندش و یک راست...
افتاد توی دهان ایوانوا!
ایوا گفت:
-اووم اووم اووومم...

همه موضع گرفته بودند.
-نخوریشا!
-تخ کن بیرون!

ایوا گفت:
-اووم...

و یکدفعه مغز هاگرید را قورت داد!


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶:۵۱ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۳:۱۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 264
آفلاین
خلاصه:
نجینی برای کاشت دندون رفته دندون پزشکی. دکتر برای بی حس کردن دندون نجینی نیاز به آب مغز شیش تا محفلی داره.

مرگخوارا بالاخره تونستن شیش تا محفلی رو پیدا کنن و پیش دکتر ببرن.
اول از همه نوبت هاگریده که مغزش رو توی دستگاه آبمیوه گیری بندازن و آب مغزشو بگیرن! ولی مغز هاگرید بزرگه و توی آب میوه گیری جا نمیشه.

***


دکتر با بی حوصلگی به مغز که نصفش بیرون از دستگاه مانده بود خیره شد و آه کشید.
-نمیدونم این مغز با اینکه هیچ چیز خاصی توش نداره چجوری اینقدر بزرگه! بیابید ببینیم چی کارش باید بکنیم.

نجینی با فیس فیسی که سر داد، حرف او را تایید کرد و طلبکارانه، با چشمان درشتش به یاران پاپایش خیره شد.
مرگخواران با دستپاچگی نگاهشان را از نجینی دزدیدند و هاگریدِ بی مغز، که گوشه ای نشسته، و مغزش که مستقلانه در آبمیوه گیری جا خوش کرده بود، را تماشا کردند.
-چی کارش کنیم الان مثلا؟
-با مشت بکوبیم خورد بشه که جا بشه تو دستگاه؟
-تغییر فیزیکی تاثیر داره یعنی به نظرت...؟ یعنی خب ابعادی که برش میدیدم باید برابر باشه با...

دکتر دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد.
-نه! سکوت کنین عزیزان! عه! باید یه بار دیگه با هم امتحان کنیم. با هم دنباله درست کنین. اولین نفر مغزو میگیره. نفر دوم نفر اول رو میگیره. نفر سوم نفر دوم رو. بعد هم همه با هم هل میدیمش داخل.

مرگخواران عقب پریدند:
-اما... چیزه میدونی دکتر جون... فکر نکنم عملی باشه ها...
-اگه فس نکنین به پاپام فس ثسصصصییسش رو میگما!
- خب... شاید عملی باشه حالا... خب دست به کار بشید.




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۰۶ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴:۲۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۵۲:۲۹ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 82
آفلاین
دکتر به سمت آبمیوه گیری رفت و بقیه مرگخوار ها هم به دنبال او راه افتادند...
همگی باهم کله هاگرید را گرفتند تا بلکه بتوانند آن را داخل آبمیوه گیری جا بکنند!!
اما کله هاگرید لج کرده بود و داخل آبمیوه گیری نمی‌رفت! مرگخوارها خسته شده بودند و می‌خواستند دست از کار بکشند که قیافه نجینی را دیدند! نجینی با عصبانیت به آنها نگاه می‌کرد و دمش را تکان می‌داد...
در همان لحظه دکتر گفت:

_یه هل محکم دیگه بدیم میره داخل آبمیوه گیری آهاااا

در همان حین که کله هاگرید داشت داخل آبمیوه گیری جا میشد، آبمیوه گیری که دیگر تحمل فشار مرگخواران را نداشت، شکست!!
از وسط به دو نیم تقسیم شد و به زمین افتاد
تمامی مرگخوار ها با بهت به آبمیوه گیری شکسته نگاه می‌کردند که هاگرید گفت:

_آبمیوه گیری شکست... ولی من آبمیوه با کیک خواسته بودم. بدون آبمیوه گیری چجوری به من آبمیوه میدین؟
_این مهم نیست که... الان چیکار کنیم؟
_فکر کنم بتونم یه آبمیوه گیری دیگه پیدا کنم. ولی طول می‌کشه

در همین لحظات گوهر بار، نجینی از روی صندلی دندان پزشکی بلند شد و با نگاهی خشمگین از دندان پزشکی خارج شد

_عه نجینی رفت!!
_خب بزارین بره انقدر رو این صندلی نشست خسته شد... آبمیوه من چی میشه الان؟
_باید بریم دنبالش ارباب از دستمون عصبی میشه ها
_من یه نقشه دارم... باید به دو گروه تقسیم بشیم یکیمون بره دنبال یه آبمیوه گیری دیگه البته با سایز بزرگتر، یه گروه دیگه هم بره دنبال نجینی و رازیش بکنن که برگرده

مرگخوار ها همگی به نشانه تایید سر تکان دادند و دکتر با قیافه‌ای پوکر به مرگخوار ها نگاه می‌کرد
اما هاگرید که از خوردن آبمیوه و کیک ناامید شده بود از روی صندلی بلند شد و گفت:

_انگار آبمیوه و کیک نمیخواین بدین منم میرم
_یه کروشیو بهش بزنم دلم خنک شه؟

دکتر با همان قیافه پوکر گفت:

_واسه مغزش ضرر داره ها


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۰:۳۵:۰۴ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۲۵ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 89
آفلاین
تو همون حین که مغز هاگرید داشت تفکراتشو به صورت ابری بالای سرش به نمایش میذاشت، دکتر از پشت هاله های ابر، چشمش به نجینی افتاد که تهدید آمیز فس میکرد. دکتر هم بی معطلی ابر بالای سر هاگرید رو فوت کرد.
- حالا برگردیم سر کارمون...

دکتر برگشت سر کارش، ولی هرچی منتظر موند، مرگخوارای دیگه برنگشتن. دکتر برگشت و متوجه شد ابر هنوز سر جاشه و مرگخوارا هم به تماشا نشستن.

- چه پاتیلای خوشگلی.
- هکتور داره میجوشه.
- کله پاچه تام.
- کو؟

نیازی نبود نجینی دوباره فس فس کنه. دکتر خودش بلند شد و به سمت ابر رفت و دوباره فوت کرد. دوباره...
ولی ابر همچنان سر جاش بود. دکتر فحشی نثار ابر کرد و با عصبانیت، سعی کرد با تکون دستاش ابر رو از بین ببره، ولی تنها نتیجه ش این بود که رشته های ابر دور دستش پیچید.
- از چه جنسیه این ابر؟
- پشمک.
-

دکتر با خودش فکر کرد، مگه پشمک شفافه که از پشتش بشه نجینی رو دید؟ مگه اصلا پشمک میتونه حرف بزنه؟ چرا باید مغز خودشو لو بده؟ ولی جاییکه مغز هاگرید داشت تفکراتشو مثل سینما سه بعدی به نمایش میذاشت، جایی برای نتیجه گیری علمی و منطقی نمیموند! پس بی معطلی، روی ابر شیرجه زد و ابر پشمکی رو یه لقمه کرد. بلافاصله، صدای غرغر مرگخوارا بلند شد.
- جای حساسش رسیده بودا! هاگرید داشت تامو میخورد.
- پاتیلاشون کثیف شده بود.
- صحنه های دلخراشش رسیدن کرده بود.
- این صحنه ها برات زود بودن بود، بچه.

دکتر بدون توجه به جر و بحث مرگخوارا، به سمت آبمیوه گیری رفت.
- بیاین کله این نیمه غول رو بذاریم توی آبمیوه گیری دیگه.


ویرایش شده توسط آموس دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۶ ۱۰:۳۸:۵۴

گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف

علی بشیر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۱۵:۵۵ چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
از پایین شهر .
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 35
آفلاین
- cover me!
- این صدای چی بود؟
- تق تق!

همه مرگخواران حالت، دفاعی گرفتند و اسلحه های خود را درآوردند، ولی هیچ چیزی نبود.
این صدای بازی کانتر بود که در مغز هاگرید داشت تکرار میشد. پزشک از زیر میز خودش بیرون اومد و مغز هاگرید رو دید که داره صدای افکت های کانتر رو در میاره.

- مغزک! مگه مرض داری.
- دست من نیست! Go go go! من فقط افکار هاگرید رو اجرا میکنم.

ناگهان تصویر طرز درست کردن آبگوشت با با دنده های الکساندرا بالا اومد.

- این چه افکاریه؟ میخواین بدون ناظر بمونید؟
- فک می‌کنی!

مثل اینکه فنریر از تصویر دیده شد ناراضی هم نبود، همچنین تام با نیشی بازتر بن تصاویر نگاه میکرد. مغز دیگه طاقت نداشت، ناگهان تصویر درست کردن غذا با اعضای بدن مرگخوار ها در سرسرای اصلی توسط محفلی ها بالا اومد.
یک دیگ لینی بود، یک دیگ دومینیک، یک دیگ ولمورت بود که روش لیمو امانی و سبزی ریختن شده بود و با هر گردش ملاقه غرغر میکرد و‌لبانش تموم میخورد، و هاگرید داشت تیکی روی کاغذ میزد. انگار برنامه ریزی داشت.

- بابا جان من که گفتم سیو نکن و فرمت کن گوش ندادی، البته اگلانتاین اصلا سوپ خوبی نشد. امیدوار بودیم تام خورشت قرمه سبزی خوبی شود.

تام جاگسن با شنیدن اسم اگلانتاین سرش رو بالا گرفت و لبخندی به معنای پیروزی زد.
مغز دیگه توان کشش نداشت و همان زمان بود که هاگرید دچار فرار مغز ها شد و به کانادا فرار کرد.
دامبلدور و هری با چشمانی اشک آلود به فرار مغزهای هاگرید افتخار میکردند، ولی خب از کجا معلوم اشک ها حاکی از نگاه های مشکوک مرگخواران نبود.

- یره اینا چرا دارن به مو نگاه مکنن؟



If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۴۷:۴۷ سه شنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
هاگرید که از گرسنگی شدید ناگهان در خواب و خیال کدو حلوایی فرو رفته بود با فریاد دکتر دندان پزشک به خودش آمد.

-آهای...مگه آبمیوه و کیک نمی خواستی؟ یه لحظه تکون نخور از این صندلی تا کیک و آبمیوه رو برات بیارم دیگه!

سپس متری از جیبش در آورد و شروع به اندازه گیری جمجمه هاگرید کرد.
-بزرگه...مغزش زیادی بزرگه!
-فک می کنی.

دکتر نگاهی به فنریر انداخت که لباس پزشکی تنش کرده بود و سعی داشت خودش را بر روی صندلی او جا دهد.
-نه ها...نگاه...پنجاه سانت برای رفتن توی آبمیوه گیری زیادی داره.
-فک می کنی.

دکتر چشم غره ای به فنریر رفت.
-شما کاری جز دخالت توی کار دکترا نداری؟
-فک می کنی.

دندان پزشک که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود با عصبانیت تک تک دندان های فنریر را کشید تا دیگر نگوید "فک می کنی".
-خب...بیاین با کمک هم مغز این نیمه غول رو هول بدیم داخل دستگاه آبمیوه گیری.
-ولی هنوز مغزشو از جمجمه ش خارج نکردین ها آقای دکتر.
-مهم نیست...اگر با جمجمه آب مغزشو بگیریم بیشتر به استحکام دندونا کمک می کنه.

مرگخوارا از جای خود برخاستند. آستین های خود را بالا زدند و آماده هول دادن مغز هاگرید به درون دستگاه شدند.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.