جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 بهمن 1402 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه بلا بخواهد جوابی بدهد صدای لرد از بلندگوهایی که تا آن لحظه کسی به آنها توجه نکرده بود، پخش شد: احیانا فکر نمیکنید که ما شما را تحت نظر نداریم که؛ هان؟!

به فاصله ی یک پلک زدن بلا، یک گله مرگخوار وارد آشپزخانه شدند و تری را به جایی نامعلوم منتقل کردند

بلاتریکس که در گرفتن تقلب موفق نشده بود، وسط آشپزخانه روی چهارپایه ای نشست تا چاره ای بیندیشد

بعد از چند لحظه آهی کشید: فایده نداره .. پلن بی رو عملی میکنیم ..!


آشپزخانه ی دوریا

در آن یکی آشپزخانه، جریان کاملا برعکس بود. دوریا با تبحر خاصی مشغول آماده کردن بشقابش بود

اما خبر نداشت که بانو لسترنج بزرگوار اگر ناکام بماند، او را هم با خود به پایین میکشد ...




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1402 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
نور روی مروپ و ماروولو که روی میز داوری نشسته بودند افتاد. مروپ که با حجم انبوهی از میوه ها امده بود بلند شد.

-خوب مرحله اول مسابقه برای انتخاب اینه که کی بهتر اشپزی می کنه! ولی قبلش بیاین بخورین عزیزای من!

و میوه ها را میان دوریا و بلاتریکس تقسیم کرد. نمی توان گفت که انها بخت برگشته بودند یا خوش بخت. این دیگر نسبت به میزان علاقه انها به هر میوه و اشپزی متغیر است.

-شما باید برای پسرم گل من همسری کنین! یه همسر خوب باید برای شوهرش غذاها خوشمزه بپزه! و البته سالم! پس میخوام یه بشقاب سالاد میوه برام درست کنین! هر کس خوشمزه تر درست کرد برنده این بخش از مسابقه است! یادتون باشه که تزئین هم نمره خاص خودشو داره. زمانتون برای درست کردن این سالاد از امروز شروع میشه و تا یک ماه دیگه ادامه داره!
-ولی ما وقت نداریم مروپ!
-ببخشید بابا! خوب پس تا فردا!
-بازم زیاده!
-خوب تا یک ساعت دیگه!
-خوبه شروع کنین!

دوریا و بلا دست به کار شدند. انها باید بهترین سالاد میوه را ارائه میدادند تا به ارزوی دیرینه خویش برسند

اشپزخانه بلا

بلا که تابه حال اشپزی نکرده بود نمی دانست باید از کجا شروع کند. بلا در همه کار ها استاد بود، همه کار ها، جز اشپزی.چرخشی میان کابینت ها زد و تنها چیزی که پیدا کرد میوه بود. سعی کرد گلچینی از بهترین میوه ها را انتخاب کند. اما پس از انتخاب میوه دوباره دچار سردرگمی شد که حالا باید با میوه ها چکار کند. ناگهان تری شاد و شنگول وارد اشپزخانه شد.

-سلام بلا!
-تو اینجا چی میخوای؟
-اومدم کمک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1402/11/1 18:46:37
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1402/11/1 18:49:51
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: شنبه 6 آبان 1402 13:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: یکی از گیاه های مورد علاقه لرد، عاشق گیاه دیگه ای می شه و در اثر پیوند این دو تا، درخت عجیبی وسط گلخانه بوجود میاد.
درخت میوه های رنگارنگی داره و ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. ولی برای بدست آورد میوه باید هر کاری درخت می خواد براش انجام بدن. درخت هم از فرصت استفاده می کنه و براشون هفت خوان طراحی می کنه!
در این مرحله، بعد از مقداری ضرب و جرح لرد سیاه، دستور می ده که برای لرد، زن بگیرن.بلاتریکس همه داوطلب هارو کنار زد و فقط خودش موند. اما...



_ولی ما قصد ادامه تحصیل داریم!

با این سخن لرد، مرگخواران سر هایشان را بالا آوردند و با تعجب به لرد و بلا زل زدند.
بلا که چشم هایش از شدت غم میپرید، به سمت لرد برگشت و با مظلوم ترین حالت ممکن شروع به صحبت کرد._ارباب من! آیا من رو نمی پسندید؟

لرد که بین دوراهی عجیبی قرار گرفته بود، باید بین ناراحت شدن وفادار ترین یارش و ازدواج با وفادار ترین یارش، یکی را انتخاب میکرد.
البته، فکر نکنید که لرد از ناراحت شدن مرگخواری ناراحت میشد؛ حتی اگر وفادار ترین می بود! بلکه بلا تنها مرگخوار بدرد بخورش بود و او نمیخواست که آن یکی را هم از دست بدهد._خیر بلا، بنده علاقه ای به ازدواج ندارم. اون هم بخاطر یک درخت که حتی معلوم نیست راست میگه یا نه!

بلا که کمی از شدت ناراحتی اش کم شده بود، دوباره مظلوم شد._حتی به خاطر من ارباب؟
_خاله تو تلا میتوای اددواد تنی؟ من تولو دوشد دالم.

این کوین کارتر، بچه کوچکی بود که بلاتریکس را خاله بلا صدا میزد! بلا که نمیخواست دست لرد بهانه ای بدهد سریع جواب کوین را داد._آخه کس دیگری، مناسب با شرایط ارباب، پیدا نشدند.
_چرا! هست که! مثلا دوریا... هم اصیله، هم خوشگله، هم لایقه، هم اسلایترینیه، هم پر ابهت... البته ایزابل هم هست ولی اون سنش کمه.

هکتور دوباره شروع به مزخرف گفتن کرده بود! آخر وقتی بلا به این درشتی آنجاست، دوریا باید همسر لرد میشد؟ بلا عصبی به هکتور نگاه کرد و در همان حال، هکتور، از ترس و بدون دخالت بلا، بیهوش شد.

دوریا با وقار جلو آمد. _این افتخار بزرگیه که همسر ارباب بزرگ بشم.
_ولی سرورم!
_کافیه بلا... باید فکر کنم!

چند دقیقه بعد...

لرد سیاه وارد سالن عمارت ریدل شد. بلا که در این چند دقیقه، به اندازه یک سالش استرس کشیده بود، با دیدن لرد به سرعت سرپا شد.
لرد روی صندلی مخصوصش نشست.
_خب... بنده فکر کردم و تصمیم گرفتم... از اون جهت که... هم بلا و هم دوریا دارای ویژگی های خوب برای همسری بنده هستند... برای انتخاب همسر برای بنده، یعنی لرد سیاه، مسابقه ای بین دوریا و بلاتریکس شکل میگیره... و داوران مسابقه، مروپ گانت و مارولو گانت هستند.


_____________________________________
اگر جایی ایرادی دیدین جغد بدین درست کنم.
لطفا چیزی رو به خودتون نگیرین و بر نخوره.من یه تازه واردم به هرحال.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1402/8/6 15:27:23
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1402 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در چهره هیچ یک از مرگخواران اثری از قصد برای داوطلب شدن دیده نمی‌شد.
بلاتریکس که خیالش از رقبای احتمالیش راحت شده بود، با لبخند به سمت لرد سیاه برگشت.
جلال و جبروت لرد سیاه نفس را در سینه اش حبس کرد.
اصلا مگر سعادتی بالاتر از همسر لردسیاه بودن هم در دنیا وجود داشت؟ خیر و بلاتریکس در یک قدمی این سعادت ایستاده بود که صدای هکتور، حباب افکار او را ترکاند.
-من که مونث نیستم حقیقتا و قصد دخالت هم ندارم. اما این حشره آبی سوال خوبی رو مطرح کرد. رودولف چی پس؟

بلاتریکس نفس عمیقی کشید. لبخندی به لرد سیاه زد و به سمت هکتور برگشت و با هر کلمه، یک قدم نیز به جماعت مرگخوار نزدیک تر شد.
-رودولف کو؟ شما رودولف می‌بینین؟ اگر می‌بینید که بگید من هم در جریان باشم. کو؟ ها؟ جواب بده دیگه! این پرونده رودولف...

پرونده ای را از ناکجا آباد بیرون کشید به سینه هکتور که در یک قدمی اش بود، کوبید!
-تاریخ آخرین ورودش رو ببین! ایناهاش! دیدی؟ دو سال و یک ماه و سی روز گذشته!

سپس مرلین را از حلقه مگخواران پیش رویش به سمت خودش کشید.
-اصلا شما بگو! شما که دیگه مرلینی! کی از شما بهتر؟ آیا همسری که دو سال و یک ماه و سی روزه که مفقود الاثره، همسر محسوب میشه؟!

و بدون منتظر ماندن برای پاسخ مرلین، ادامه داد:
-هی وایسادین ایرادات الکی می‌گیرید! انگار من برای خودم می‌گم!

نفس عمیقی کشید.
-با این که در این دنیا سعادتی بالاتر ار همسر لرد سیاه شدن وجود نداره و این آرزوی قلبی هر دختریه که این سعادت نصیبش بشه، اما من فقط یه ذره بخاطر خودم میگم. بقیه اصرارم بخاطر اربابمونه....

و مجددا لبخندی به لرد سیاه زد.
می‌خوام اربابمون به آرزوشون برسن و برای این کار، جلب رضایت درخت رو لازم داریم و اینم شرط درخت بوده! الان شما به من بگین که آیا شما نمی‌خواین خوشحالی اربابمون رو ببینین؟

بلاتریکس سخنرانی موثر و جامعش را با این سوال به پایان رسانده و جای هیچ عذر و بهانه ای برای مرخواران باقی نذاشته بود.

-ولی ما قصد ادامه تحصیل داریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1402 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی، بدون اینکه تکانی بخورد، در هوا ثابت ماند که این پدیده به اندازه کافی عجیب و غریب بود تا باری دیگر مرگخواران در شوک فرو بروند.
به هر حال فکر و خیال همسر لرد شدن، قدرت‌هایی فراتر از فیزیک جادویی، به مرگخواران مونث داده بود!

- ارباب! به نظرتون من تمام ویژگی‌هایی که بلا گفت رو ندارم؟! حتی بیشترم همـ...

ناگهان میان صحبت‌هایش، توده‌ای از هوا لینی را به جایی پرتاب کرد... که خب کسی هم نفهمید کجا!

- بلا؟! چرا تو صورتمون فوت کردی؟!
- من؟ مـ... آها! مژه افتاده بود رو صورتتون!

لرد، مرگخواران، لینی پرتاب شده، پلاکس پس افتاده که حالا با این حرف بلاتریکس چند لحظه بیدار شده بود؛ به بلاتریکس خیره شدند.
حتی مرلین هم به این فکر می‌کرد که بلاتریکس قرار است چه جوابی بدهد!

میان سکوت مرگبار مرگخواران، بالاخره باتریکس به حرف آمد.
- نه راستش یه مژه از یه جایی داشت میوفتاد که شاید برای لینی بود. نزدیک بود بیاد رو صورتتون. منم فوتش کردم بره. من خیلی حواسم بهتون هست! حتی نمی‌ذارم یه مژه بیوفته رو صورتتون؛ چه برسه به زخم و درد و ناراحتی!

بلاتریکس بعد از اینکه لرد سرش را چرخاند، به مرگخواران نگاه کرد و با حرکت لب‌هایش گفت:
- براتون آرزو می‌کنم که دیگه کسی داوطلب نشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 8 خرداد 1402 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس بطور کاملا ناگهانی احساس کرد که فرصت بسیار مناسبی برای ابراز وجود است.
جلو پرید و گفت:
- البته این که بانو بلاتریکس در حال حاضر متاهل هستن هم نکته ایست حائز اهمیت.

کلمه حائز اهمیت، برای پلاکس بسیار سنگین بود و بعد از ادای این کلمه لرزه ای بر اندامش افتاد و ییهوش نقش بر زمین شد و همین یک فرصتی را که در کل عمرش به دست آورد بود از دست داد.

البته شرایط اینطور نشان می داد که اگر از دست نمی داد هم بلاتریکس بلایی سرش می آورد که از دست بدهد.

بلاتریکس خیالش از بابت رقیب ناخوانده راحت شد.
- ارباب... وقتی زندگی مشترکمون رو شروع کنیم همه چی مشترک می شه. موهامون هم می تونه مشترک باشه. همیشه اونقدر نزدیک به هم راه می ریم که کمی از موهای من روی سر شما باشه و خوشگل بشوید.

لرد سیاه به فکر فرو رفت که آیا چند شاخه مو ارزش به اشتراک گذاشتن زندگی اش با بلاتریکس را دارد یا نه. گذشته از این، موی فر هم اصلا به او نمی آمد.

همه در افکار خودشان غرق بودند که لینی با ناز و عشوه بال زد و جلو رفت و درست در مقابل چشمان لرد سیاه، بال زنان روی هوا ثابت ماند.

- چته؟ چرا با لبخندی ابلهانه به ما خیره شدی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 23 شهریور 1401 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا که تا به حال بلاتریکس رو این‌چنین به خود رسیده ندیده بودن، پقی می‌زنن زیر خنده. البته نه از این نظر که بلاتریکس مسخره یا زشت شده باشه، خیر. فقط از شدت تعجب این حرکت سخیف ازشون سر می‌زنه که با چشم‌غره‌ای که بلاتریکس می‌ره همه‌ی خنده‌ها رو لب‌ها خشک می‌شه. به جز لبخند بلاتریکس که با نگاه به لرد مجددا سرجاش برمی‌گرده!
- سرورم بریم؟
- بریم؟ کجا بریم؟ ما جامون خوبه.

لرد ضمن گفتن این حرف، کمی خودشو تکون می‌ده و بیشتر تو پشتی گرم و نرم مبلش فرو می‌ره.

بلاتریکس با ایما و اشاره سعی می‌کنه به مرگخوارا بفهمونه که شما به لرد توضیح بدین، اما مرگخوارا همچنان چهره‌ی بلاتریکس رو هضم نکرده بودن و حالا سوال دیگه‌ای هم به جمع پرسش‌هاشون اضافه شده بود. این که بلاتریکس کی و چطور با این سرعت موفق شده بود این‌چنین به خودش برسه؟

اما الان وقت این سوالات نبود. حداقل برای بلاتریکس نبود.
بلاتریکس دوست داشت چوبدستی بکشه و بابت سرپیچی، چندین مرگخوار رو مورد شکنجه قراره بده، اما حس می‌کنه پروانه‌ی روی موهاش چندان محکم سرجاش نایستاده و با این میزان از خشونت ممکنه بیفته و بهتره ظاهرش رو حفظ کنه.

بنابراین دوباره رو به لرد می‌کنه.
- بریم ازدواج کنیم سرورم؟

لرد با بدخلقی چهره در هم می‌کشه.
- ازدواج چیست؟ ما دنبال همسر می‌گشتیم. هم‌سر! که سرمون رو باهاش شریک بشیم. به نظرمون می‌تونیم کمی از موهای سر بلاتریکس رو قرض بگیریم و مطمئن باشیم برای سر خودش هم مویی کم نمیاد.

دست‌های مرگخواران یکی پس از دیگری بابت شکست در پیشبرد موضوع بر سرشون کوبیده می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: شنبه 29 مرداد 1401 02:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه سخت به فکر فرو رفتند.
-همسری که بهش علاقه مند باشیم... همسر مورد علاقه ما... یعنی همسر مورد علاقه ما چه ویژگی هایی داره؟!

-اصالت سرورم... مهمه!

لرد سری تکان دادند... اصالت مهم بود.

-زیباست سرورم... مهمه!

باز هم موافق بودند.

-لایقه سرورم... مهمه!

البته که مهم بود.

-ابهت سرورم! همسر شماست به هر حال... مهمه!

البته! همسر لرد سیاه باید مایه سربلندی او باشد.

-اسلیترینی بودنش هم می‌تونه ارزش افزوده‌اش باشه!

به نظر لرد سیاه ویژگی های همسر مورد علاقه خود را یافته بودند.

-بلا! چه خوب ویژگی های همسر آینده ما رو می‌دونستـ...

و با دیدن بلاتریکس در دو قدمی خود، حرفشان را فراموش کردند.
-من حاضرم سرورم... بریم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1401 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یکی از گیاه های مورد علاقه لرد، عاشق گیاه دیگه ای می شه و در اثر پیوند این دو تا، درخت عجیبی وسط گلخانه بوجود میاد.
درخت میوه های رنگارنگی داره و ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. ولی برای بدست آورد میوه باید هر کاری درخت می خواد براش انجام بدن. درخت هم از فرصت استفاده می کنه و براشون هفت خوان طراحی می کنه!
در این مرحله، بعد از مقداری ضرب و جرح لرد سیاه، دستور می ده که برای لرد، زن بگیرن.

..............................................................


- ارباب خیلی عذرمی خوام. ببخشید. ولی باید برای شما زن بگیریم!

لرد سیاه اخم کرد.
- زن دیگه چیه؟

مرگخواران به هم نگاه کردند. قبل ازرفتن به نزد لرد سیاه، همه سوال ها و جواب های احتمالی را بررسی کرده بودند ولی "زن دیگه چیه؟" جزوشان نبود!

- ارباب... زن دیگه. خانم! اینایی که در مقابل شما هستن چین؟ بلاتریکس... سوزانا... کتی... پلاکس...

لرد سیاه گزینه ها را بررسی کرد.
- مرگخوارن! چه فرقی با بقیه دارن؟ انسان ها برای ما دو دسته هستن. مرگخواران و اجساد ملعون.

البته این میزان از تساوی جنسیتی که در ذهن لرد سیاه بود، در حالت عادی بسیار پسندیده و تحسین برانگیز بود، ولی در حال حاضر مشکل مرگخواران را حل نمی کرد.

- ارباب... جنس مونث! بانو! همسر! فردی از جنس مخالف شما که بهش علاقمند باشین.

لرد سیاه کمی اطراف را نگاه کرد.
- فقط نجینیه که کمی بهش علاقمندیم.

-ارباب اون نمی شه. هم ماره و هم دخترخوانده شماست. اصلا برازنده نیست. ما داشتیم در مورد گزینه دیگه ای فکر می کردیم. خواستیم نظر شما رو هم بدونیم. به هر حال نظر شما هم مهمه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 تیر 1401 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-یعنی... ارباب و زن گرفتن؟
-نمیشه اینجوری که! غیرممکنه!

همهمه‌ای میان مرگخواران شکل گرفت که باعث سکوت سنگین از بین برود و مرگخواران از شر این بار خلاص شوند.
-اگه ارباب رو زن بدیم و بازم یه درخواست بدتر بکنه چی؟
-اگه بگه...
-هرچی می‌تونه بگه! باید یه کاریش کنیم!

لرد گوشه‌ای ایستاده بود و داشت فکر می‌کرد. کاش می‌شد این درخت را نابود کند. مگر می‌شود یک درخت انقدر برای لرد دستور بچیند و به او بگوید چه کند و چه نکند! لرد خودش دستوردهنده و امرکننده است، کسی حق امر و نهی کردن به او را ندارد! حالا یک درخت برایش این چنین دستور می‌دهد!
نگاهش به مرگخواران افتاد. زیر لبش گفت:
-هرکس فکری برای این ماجرا نکند برایش یک کروشیو و یک ماه منع شدن از بودن در کنار حضور مفتخرمان تعیین می‌کنیم!

اما در میان مرگخواران فقط بحث سر غیرممکن بودن این اتفاق بود؛ نه نقشه کشیدن برای حل این مشکل!
-واقعا درخت با خودش فکر کرده چی می‌خواد؟
-قطعا نه! درخته‌ها!
-ارباب باید ارباب بمونه! برای همه ارباب و اسمشو نبر و ایناست! بعد زن بگیره...
-اینجوری برای یه نفر ارباب نیست.

بلاتریکس جوری حرفش را زد که انگار می‌خواست با کلماتش کسی را خفه کند. مرگخواران به بلاتریکس زل زدند. بلاتریکس به آنان زل زد. سپس منظور نگاهاشان را فهمید.
-غیرِ. ممکنه. غیرِ. ممکن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
You forget what you want to remember
You remember what you want to forget