نقد پست
شماره 692، به قلم
لیسا تورپین.
سلام لیسا. خوشحالم که درخواست نقد کردی. بریم برات یه نقد به چشم برادرانه انجام بدیم.
اولین چیزی، که توی پستت توجهمون رو جلب کرد. نوشتن توضیحات، بدون استراحت دادن به خانندس. یعنی از پاراگراف اولت، میتونستی براحتی دو پاراگراف در بیاری. پاراگراف بندیها مهمن، باعث میشه وسطش خاننده بتونه استراحتی بکنه و یکسر پشت سرهم کل نوشته رو تا انتها نخونه.
مورد بعدی که همیشه توی نقدهام بهش اشاره میکنم. اینه که بعد از نهایی شدن نوشتت، ارسال نکن! از گذینه پیش نمایش استفاده کن تا پستت رو قبل از ارسال کردن یه دور خودت بخونی. توی این حالت، خیلی از اشکالات و غلط املاییهات به چشمت میان و میتونی درستشون کنی. همین اشکالات ریز موقع خوندن پستت توسط یک خاننده دیگه، باعث میشه تمرکزش بهم بخوره و اونجور که باید نتونه با پستت ارتباط بگیره.
نکته بعدی. این نکته که میگم معمولی چیزی نیست که ملت بهش دقت کنن یا براشون مهم باشه. حتی توی داوری و امتیاز دادن. اما رعایت کردنش باعث میشه نوشتههات شیک و مجلسی تر به نظر بیان. اونم نیم فاصلس. چیز خوبیه. دوست شو باهاش. استفاده کن ازش. آخر کلمهها که از "ها،های،تر، ای و..." استفاده میکنیم، نیم فاصله بذاری بهتره. یا وسط کلمات یا حتی قبلشم استفاده میشه. مثل: میبینم، خونآشام، خونخوار و... کلا چیز خوبیه اگه خودتو عادت بدی بهش.
نقل قول:
سالیان سال پیش، خون آشام ها همیشه خودشون رو از انسان ها مخفی نگه میداشتن. اونا رو موجوداتی خونخوار و درنده حساب میکردند و زنده بودن انها جرم بود. پس به همین دلیل، جامعه خون آشام در سایه ها زندگی میکرد. اونها هیچکدام به انسان ها اعتمادی نداشتند.انها تونستند پیشرفت کنند و برای خود مخفیگاهی دست و پا کردند. کم کم اون مخفیگاه به شهری نه چندان کوچک تبدیل شد. انها زندگی خوبی بدون انسان ها داشتند و کسی نمیتوانست به انها اسیبی برساند، اونها روزها با استتار به میان انسان ها میرفتند تا برای خود اذوقه و پول بیاورند. اما روزی، ژنرال بزرگ، آگاتا واریورز-تورپین، که داشت از دنیای انسان ها برمیگشت چیزی به همراه خود داشت. مردی زخمی به نام ساشا. اون خودش رو انسان ومپایری نامید. او معتقد بود که ما خونخوار نیستیم و حق داریم مثل دیگران زندگی کنیم و انسن ها موجودات پلید و کثیفی هستند که اون رو هم طرد کردند. پس رییس بزرگ قبیله، به او اجازه داد کنار انها ساکن بشود. مرد بسیار مهربان و خیرخواه آنان بود. از کودکانشان نگهداری میکرد و در شکار انها را یاری میکرد. در میان قبیله بسیار محبوب بود اما کسی بود که او را بیشتر دوست داشت. ژنرال بزرگ قبیله، آگاتا واریورز-تورپین. او ساشا را مانند برادر کوچکتر خود دوست داشت، کودکانش او را عمو صدا میکردند و جز در اغوش او آرام نمیگرفتند. آگاتا و همسرش، مایکل، بسیار خوشحال از اینکه فرزندانشان با دیگر گونه ها آشنا میشوند و خوشنود از شروع این دوستی میان دو نژاد. چندین سال پیش انها بود و خود را در دلشان جا کرد.
کل این رو قسمت از نوشتت رو، توی ادامه پاراگراف بندی میکنم به سبک خودم. ببین بنظرت بهتر نمیشه... البته، یکسری اشکالات ریزی هم داره که حتی اونارم درست میکنم توی نوشته خودم.
سالیان سال پیش، خون آشامها همیشه خودشون رو از انسانها مخفی نگه میداشتن. اونها رو موجوداتی خونخوار و درنده حساب میکردن و زنده بودن اونها جرم بود. پس به همین دلیل، جامعه خونآشام در سایه ها زندگی میکرد. اونها هیچکدام به انسانها اعتمادی نداشتن. اونها تونستن پیشرفت کنند و برای خود مخفیگاهی دست و پا کردن. کم کم اون مخفیگاه به شهری نه چندان کوچیک تبدیل شد.
اونها زندگی خوبی بدون انسان ها داشتند و کسی نمیتوانست به اونها اسیبی برساند، اونها روزها با استتار به میان انسان ها میرفتند تا برای خود آذوقه و پول بیاورن.
اما روزی، ژنرال بزرگ، آگاتا واریورز-تورپین، که داشت از دنیای انسانها برمیگشت چیزی به همراه خود داشت. مردی زخمی، به نام ساشا. اون خودش رو انسان ومپایری نامید. او معتقد بود که ما خونخوار نیستیم و حق داریم مثل دیگران زندگی کنیم و انسانها موجودات پلید و کثیفی هستند که اون رو هم طرد کردن. پس رئیس بزرگ قبیله، به او اجازه داد کنار اونها ساکن بشه.
مرد بسیار مهربان و خیرخواه اونها بود. از کودکانشون نگهداری میکرد و در شکار اونها را یاری میکرد. در میان قبیله بسیار محبوب بود اما کسی بود که او را بیشتر دوست داشت. ژنرال بزرگ قبیله، آگاتا واریورز-تورپین. او ساشا رو مانند برادر کوچکتر خود دوست داشت، کودکانش اون رو عمو صدا میکردن و جز در آغوش اون آروم نمیگرفتن. آگاتا و همسرش، مایکل، بسیار خوشحال از اینکه فرزندانشون با دیگر گونهها آشنا میشوند و خوشنود از شروع این دوستی میان دو نژاد. چندین سال پیش اونها بود و خودش رو در دلشان جا کرد.
خب. یبار دیگه بخون ببین متوجه تغییرات میشی یا نه...
ایراد اصلی که اینجا داشتی، این بود که لحن نوشتت کاملا قاطی بود. ببین، اول باید انتخاب کنی که لحنی که میخوای بنویسی چجوری باشه. کتابی و جدی، یا محاورهای. توی همین تیکه که من برات جدا جدا نوشتم. کاملا قاطی از هردو بود. مخصوصا، اول پاراگراف که بیشتر محاورهای بود. و اخرش که بیشتر کتابی بود. یادت باشه از دفه بعد یکی رو انتخاب کنی و تا آخر بهش وفادار باشی. بعضی وقتها موقع نوشتن ممکنه که از دستمون در بره، اما، با یک بار روخوانی رفع میشن.
توی محاورهای نویسی، ما دیگه از "را، گرفتند، کردند، آنها و..." استفاده نمیکنیم. بجاش از " رو، گرفتن، کردن، اونها یا اونها و..." استفاده میکنیم.
نقل قول:
چندین سال پیش انها بود و خود را در دلشان جا کرد.
مخصوصا این تیکه از نوشتنت رو متوجه نشدم دقیقا. چندین سال پیش چی انها بود؟

حدس میزنم منظورت اینه که پیششون بود. درسته؟ بنظرم کلا این تیکه رو حذف میکردی، یا بهتر توضیح میدادی از این حالتش بهتر در میومد.
بغیر از اشکالات و ایرادایی که برای همین اول کاری ازت نوشتم، داستانت رو خوب شروع کرده بودی اما. اول پستت اومدی یک مقدمه مفصل نوشتی و توضیح دادی تا خاننده برای ادامه پستت آماده بشه. و این خوبه. این یکی از قسمتهای خوب پستت بود.
نقل قول:
نور شعله ای بر خانه هایشان افکند.
افکند؟

این تیکه رو هم، از نظرم میتونستی با یک کلمه یا توصیف بهتری بنویسی حتی. الان منظورت اینجا بود که نور شعلهای روی خونههاشون افتاد دیگه؟
نقل قول:
-انسان ها، انسان ها حمله کردند!
سه تا نکته! اولا که بعد از خط تیره یدونه فاصله بده و بعد دیالوگ رو بنویس.
نکته دوم اینکه، وقتی فاعل دیالوگ مشخصه، نیاز نداری دوتا اینتر بزنی. فقط یکی کافیه. بعد از گفتن نکته سوم، کامل برات قضیه یک یا دو اینتر زدن بعد از دیالوگ رو توضیح میدم.
نکته سوم هم اینکه، میتونی برای نشون دادن فریاد، جیغ یا تعجب و... از بولد کردن کلمه یا جمله استفاده کنی. که نشون بده اون جمله فریاد زده شده، یا جیغ کشیده شده. البته، این کاملا اختیاریه و اگه نکنی هم ایرادی نیست و به سلیقه خودت بستگی داره. صرفا گفتم که بدونی همچین حرکتی هم میتونی بزنی. نقطه مثبت آخرش این بود که از علامت تعجب استفاده کردی که خیلی خوبه. حتی اگه بولد نکنی، همین علامت تعجب خودش به تنهایی کارو در میاره.
حالا چجوری بفهمیم که باید برای دیالوگمون، یدونه یا دوتا اینتر بزنیم:
در واقع قانون اینتر اینه که اگه "فاعل آخرین جمله" همون کسیه که دیالوگ رو به زبون آورده، یک بار اینتر میزنیم. ولی اگه گوینده دیالوگ هرکسی به جز اون فاعل آخرین جملهس، دو بار اینتر.
مثال:
آستریکس و جیمز درحال گفتوگو بودند که ناگهانی شخصی از پشت سر توجهشون رو جلب کرد...
- سلام آستریکس، سلام پسرم. داشتم دنبالت میگشتم...استریکس و جیمز، هر دو به سمت جینی برگشتند و به او لبخند زدند.
همچنان یک اینتر میخواد. چون فاعل آخرین جمله به شخص پشت سر تغییر کرده و همون شخص پشت سر هم دیالوگ رو به زبون میاره. وقتی دو تا میزنیم دیالوگ برای هرکسی به جز فاعل آخر باشه.
آستریکس و جیمز درحال گفتوگو بودند.
- سلام آستریکس، سلام پسرم. داشتم دنبالت میگشتم... که ناگهانی شخصی از پشت سر توجهشون رو جلب کرد... استریکس و جیمز، هر دو به سمت جینی برگشتند که ناگهان پشت سرشون ظاهر شده بود و به او لبخند زدند.
سوالی چیزی بود حتما ازم بپرس.
نقل قول:
ان نژاد که خود را برتر مینامید، به مخفیگاه خون آشام ها دست پیدا کرده بود و انها را به اتش میکشید. ژنرال و همسرش، جامه رزم خود را به تن کردند و به جنگ رفتند.
همونطور که گفتم، لحن کتابی و جدی، یا محاورهای... اینجارو کاملا با لحن کتابی نوشتی. مخصوصا جامه رزم رو.
نقل قول:
آگاتا به جنگ با برادر خود رفت، اما او دیکر برادر نبود، او شیطانی بود در جلد انسان. پس خنجری از جنس آتش در قلب ژنرال فرو برد.
توصیفاتت یکم گنگ هستن لیسا... آگاتا خودش ژنرال خونآشام بود دیگه درسته؟ پس خنجر رو توی قلب کدوم ژنرال فرو برد؟ حدس میزنم منظورت ساشا بوده. اگه حدسم درسته، بهتره قبل از اینکه یهویی به ساشا لقب بدی، توی توضیح قبلش بهش اشاره کن. مثلا بگو که اگاتا وقتی رفت به میدان، دید که ساشا لباس فرمانده یا ژنرال انسان هارو به تن کرده... بعد وسط جنگ حنجرش رو تو قلب ژنرال فرو برد. چون توی این نوشته خودت، آخرین لقبی که به ساشا داده بودی برادر و شیطان بود. بجای ژنرال، از برادر یا شیطان استفاده میکردی بهتر میشد. البته، اگه همچنان درست فکر کرده باشم که منظورت از ژنرال، ساشا بوده.
نقل قول:
آن همه درست تره. نمیچسبه این دوتا.
نقل قول:
منظورت دهانی باز نبود احیانا؟

بازم حرفمو تکرار میکنم... قبل از ارسال، دوباره بخونیم پستامون رو.
نقل قول:
ساشا پیروز شد و انسان ها خوشحال بودند
با خوندن ادامه داستانت فهمیدم که منظورت از ژنرال، خود آگاتا بود که خنجر توی قلبش فرو رفته بود. نه ساشا. همونطور که گفتم، توصیفاتت یکم گنگن، دفه بعد موقع دوباره خوانی پستت، بیشتر بهشون توجه کن.
حرف آخر.
بعد از خوندن تمام پستت، پیشنهاد من این بود که کل پستت رو کاش کتابی و جدی مینوشتی. خیلی بهتر تاثیرش رو میذاشت. لحن ماحورهای بیشتر بدرد پستای طنز میخوره. لحن جدی، بدرد داستانی که میخواستی برامون تعریف کنی.
درکل، داستانت درمورد حادثه تلخ و غمانگیز لیسا بود که چطور انسانها بهش ظلم میکنن. داستان نویسیت خوب بود. مقدمه رو خوب نوشتی و بعد داستانت رو به خوبی به اوج رسوندی. اما همونطور که گفتم، یکسری ایراداتی که داشتی، اعم از ایرادایی نگارشی و لحنی، اگه اینهارو رفع کنی، دفه بعد خاننده خیلی بهتر و عمیق تر میتونه با داستان ارتباط برقرار کنه و باهاش درگیر بشه.
همینا دیگه. سوالی یا حرفی هم داشتی میتونی پخ بدی. موفق باشی.