جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

65 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
59 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

بررسی پست‌های انجمن مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بررسی پست‌های انجمن مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1405 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نقد پست شماره 618، به قلم تلما هلمز.

همینقد که پستت خوب بود که وسوسم کرد خودمم پشت سرت بیام برولم.

پستت رو وقتی میخوندم. اینجوری بودم که با اینکه کلی ملت مرگخوار باید برای نجات لرد و پیدا کردن پادزهر عجله داشته باشن. ولی با شکاک بازی های تلما همش جلوی این عجلشون رو میگرفتی. حتی خودمم این حالت و داشتم که... تلما بیخیال شو دیگه بذار اون لرد نجات بدن... زمانش داره تموم میشه... بیخیال شو لعنتی...

بصورت کلی، پستت کوتاه و درجا زن بود. ایرادای نگارشی و خاصی از دید من نداشتی. پستت رو کوتاه و جمع جور نوشتی که خاننده بخونه و راحت به ادامش بپردازه. چیز اضافه خاصی نخواستی توش باشه. طنز خوبی هم توی پستت جا داده بودی. طنز خوب + خلاقیت خوب = باقلوا.
پستت ایرادی نداره که بم کاش بهتر بود نداشت این رو. اما میتونم یکسری پیشنهادات و توصیه ها کنم بهت که اگه اضافه میکردی، بهتر هم میشد حتی خیلی پستت.

نقل قول:
- صبر کنین!
- شاید توی اهرام برامون تله گذاشتن!
اول و آخر پستت دقیقا عین همن. جفتشم تلما باعث توقف ملت میشه و جفتشم به مشکوک بودن اوضاع اشاره دارن. این مشخص میکنه از اول نوشتنت میدونستی چی میخوای بنویسی. نکته مثبتیه این.

نقل قول:
مرگخوارا که درحال ورود به اهرام بودن، با فریاد تلما سرجاشون می‌مونن.
نمیدونم قبلا بهت گفتم یا نه. اما چه ایرادی داره دوباره بگم؟ میدونی که میتونی با بولد کردن جمله یا کلمه مورد نظرت، حس فریاد و جیغ رو نشون بدی.

نقل قول:
مرگخوارا آهی می‌کشن.
میدونم می‌خواستی یک پست کوتاه برای ماموریتت بنویسی. اما پیشنهادم که باعث بهتر شدن نوشتت میشد، اینجا این بود که این جمله رو بیشتر کش میدادی. با یک سطر کامل می‌تونستی چیزای باحال تر به پستت اضافه کنی.

نقل قول:
تلما از نظر تو چی مشکوک نیست احیانا؟
کاملا حرف منطقی درمورد تلما میزنه. نکته مثبت دیگه‌ای که توی پستت داشتی. این بود که خاننده میتونه با شخصیت تلما ارتباط بگیره. اون رو کامل بشناسه. پست توی شاید داستان رو جلو نبرده. اما کمکت میکنه توی ایفا بقیه ملت با خوندن یک پست کوتاه و نچندان وقت گیر، با شخصیت تلما سریع آشنا بشن.

نقل قول:
مرگخوارا نگاه هایی بین همدیگه رد و بدل میکنن. دراکو درحالی که سرش رو می‌خارونه از تلما سوال میکنه...
- باید مشکوک باشه؟
- آره دیگه! چهارساعته دارم چی میگم؟
اینجا می‌تونستی یه دلیل غیرمنطقی و مسخره هم بیاری که داستانت رو هم طنزتر کنه. ملت خاننده هم با خوندنش طنز طور با تلما هم بیشتر آشنا میشدن. این قسمت رو بنظرم جزو قسمت‌های هر پستیه که میشد ازش خیلی بهتر و بیشتر استفاده کرد ولی فرصتش سوخت.

نکته دیگه که، تاجایی که خودم با خوندن پست قبلیات فهمیدم، مروپ اینجا شخصیت مهمیه. پیشنهادم بهت این بود که مروپ رو هم مابین این دیالوگا میاوردی. دیالوگ یک مامانی که نگران بچشه. و بچش رو با وجود تمامی لقب های سیاه و ترسناک، شفتالو صدا میکنه و حرفاش کلی خنده داره.

نقل قول:
اما فقط با نگاه تلما روبرو میشه و از اون جهت که آدم باهوشی بود، می‌تونه "خفه شو!"ی توی نگاهش رو بفهمه. اون که تحمل این نگاه رو نداره، به آرومی آب میشه و توی زمین فرو میره. کجول به خاطر گرمای هوا، پژمرده شده و روی سرش، تیغ های کاکتوس مانندی در اومده بود؛ برای همین تنها چیزی که می‌خواست این بود که هرچه سریع تر پادزهر رو به دست بیاره و از اون بیابون خارج بشه.
با اختلاف بهترین قسمت پستت اینجا بود. طنزش عالی بود. اشارت به کجول هات که یک درخته و الان هم وسط بیابون‌های مصر هستین خیلی خلاقانه بود. میتونستی حتی با اسم آخرش "هات" هم شوخی کنی که بنظرم تا همینجاشم طنز به اندازه بود.

نقل قول:
بقیه مرگخوارا که دونه های عرق از همه جاشون می‌چکه،
میتونستی اینجا به ماسک مرگخوارا هم اشاره کنی. اصولا مرگخوارا ماسک میزنن دیگه. هوا هم گرمه. نفس کشیدن براشون سخت میشه اصولا. مگه نه؟

نقل قول:
تلما که می‌بینه دیگه مکث جایز نیست، میگه:
- شاید توی اهرام برامون تله گذاشتن!
از تسترال شیطون بیا پایین دیگه تلما لعنتی...
همونطور که گفتم. خوب تونستی اون گیری بودنو لجبازی تلما رو نشون بدی. اگه مثلا من تلمارو اصلا نمیشناختم، الان دیگه میتونم توی پستم شخصیتش رو بیارمو حسابی روش مانور بدم.

خب دیگه چیز دیگه‌ای نیست که بهش اشاره کنم. همونطور که گفتم، پستت ایرادی نداشت از نظرم، وقتی که هدفت انجام ماموریت، درجا زدن توی پست بود. و این رو هم به بهترین شکل انجام داده بودی. استفاده کرده بودی به نفع خودت. شخصیتت رو به خوبی برای کسانی که نشناسنت خوب معرفی کردی.
خب، سوالی چیزی داشتی بهم پخ بده. همینا دیگه...
موفق باشی.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: بررسی پست‌های انجمن مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1405 13:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بی زحمت اینو نقد کنین.
حس میکنم یکم بی مزه شد!

افرادی که لایک کردند

واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: بررسی پست‌های انجمن مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1405 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
نقد پست شماره 692، به قلم لیسا تورپین.

سلام لیسا. خوشحالم که درخواست نقد کردی. بریم برات یه نقد به چشم برادرانه انجام بدیم.

اولین چیزی، که توی پستت توجهمون رو جلب کرد. نوشتن توضیحات، بدون استراحت دادن به خانندس. یعنی از پاراگراف اولت، می‌تونستی براحتی دو پاراگراف در بیاری. پاراگراف بندی‌ها مهمن، باعث میشه وسطش خاننده بتونه استراحتی بکنه و یکسر پشت سرهم کل نوشته رو تا انتها نخونه.
مورد بعدی که همیشه توی نقدهام بهش اشاره میکنم. اینه که بعد از نهایی شدن نوشتت، ارسال نکن! از گذینه پیش نمایش استفاده کن تا پستت رو قبل از ارسال کردن یه دور خودت بخونی. توی این حالت، خیلی از اشکالات و غلط املایی‌هات به چشمت میان و می‌تونی درستشون کنی. همین اشکالات ریز موقع خوندن پستت توسط یک خاننده دیگه، باعث میشه تمرکزش بهم بخوره و اونجور که باید نتونه با پستت ارتباط بگیره.
نکته بعدی. این نکته که میگم معمولی چیزی نیست که ملت بهش دقت کنن یا براشون مهم باشه. حتی توی داوری و امتیاز دادن. اما رعایت کردنش باعث میشه نوشته‌هات شیک و مجلسی تر به نظر بیان. اونم نیم فاصلس. چیز خوبیه. دوست شو باهاش. استفاده کن ازش. آخر کلمه‌ها که از "ها،های،تر، ای و..." استفاده میکنیم، نیم فاصله بذاری بهتره. یا وسط کلمات یا حتی قبلشم استفاده میشه. مثل: می‌بینم، خون‌آشام، خون‌خوار و... کلا چیز خوبیه اگه خودتو عادت بدی بهش.

نقل قول:
سالیان سال پیش، خون آشام ها همیشه خودشون رو از انسان ها مخفی نگه میداشتن. اونا رو موجوداتی خونخوار و درنده حساب میکردند و زنده بودن انها جرم بود. پس به همین دلیل، جامعه خون آشام در سایه ها زندگی میکرد. اونها هیچکدام به انسان ها اعتمادی نداشتند.انها تونستند پیشرفت کنند و برای خود مخفیگاهی دست و پا کردند. کم کم اون مخفیگاه به شهری نه چندان کوچک تبدیل شد. انها زندگی خوبی بدون انسان ها داشتند و کسی نمیتوانست به انها اسیبی برساند، اونها روزها با استتار به میان انسان ها میرفتند تا برای خود اذوقه و پول بیاورند. اما روزی، ژنرال بزرگ، آگاتا واریورز-تورپین، که داشت از دنیای انسان ها برمیگشت چیزی به همراه خود داشت. مردی زخمی به نام ساشا. اون خودش رو انسان ومپایری نامید. او معتقد بود که ما خونخوار نیستیم و حق داریم مثل دیگران زندگی کنیم و انسن ها موجودات پلید و کثیفی هستند که اون رو هم طرد کردند. پس رییس بزرگ قبیله، به او اجازه داد کنار انها ساکن بشود. مرد بسیار مهربان و خیرخواه آنان بود. از کودکانشان نگهداری میکرد و در شکار انها را یاری میکرد. در میان قبیله بسیار محبوب بود اما کسی بود که او را بیشتر دوست داشت. ژنرال بزرگ قبیله، آگاتا واریورز-تورپین. او ساشا را مانند برادر کوچکتر خود دوست داشت، کودکانش او را عمو صدا میکردند و جز در اغوش او آرام نمیگرفتند. آگاتا و همسرش، مایکل، بسیار خوشحال از اینکه فرزندانشان با دیگر گونه ها آشنا میشوند و خوشنود از شروع این دوستی میان دو نژاد. چندین سال پیش انها بود و خود را در دلشان جا کرد.
کل این رو قسمت از نوشتت رو، توی ادامه پاراگراف بندی میکنم به سبک خودم. ببین بنظرت بهتر نمیشه... البته، یکسری اشکالات ریزی هم داره که حتی اونارم درست میکنم توی نوشته خودم.

سالیان سال پیش، خون آشام‌ها همیشه خودشون رو از انسان‌ها مخفی نگه می‌داشتن. اونها رو موجوداتی خون‌خوار و درنده حساب می‌کردن و زنده بودن اونها جرم بود. پس به همین دلیل، جامعه خون‌آشام در سایه ها زندگی میکرد. اونها هیچکدام به انسان‌ها اعتمادی نداشتن. اونها تونستن پیشرفت کنند و برای خود مخفیگاهی دست و پا کردن. کم کم اون مخفیگاه به شهری نه چندان کوچیک تبدیل شد.
اونها زندگی خوبی بدون انسان ها داشتند و کسی نمی‌توانست به اونها اسیبی برساند، اونها روزها با استتار به میان انسان ها میرفتند تا برای خود آذوقه و پول بیاورن.

اما روزی، ژنرال بزرگ، آگاتا واریورز-تورپین، که داشت از دنیای انسان‌ها برمی‌گشت چیزی به همراه خود داشت. مردی زخمی، به نام ساشا. اون خودش رو انسان ومپایری نامید. او معتقد بود که ما خون‌خوار نیستیم و حق داریم مثل دیگران زندگی کنیم و انسان‌ها موجودات پلید و کثیفی هستند که اون رو هم طرد کردن. پس رئیس بزرگ قبیله، به او اجازه داد کنار اونها ساکن بشه.

مرد بسیار مهربان و خیرخواه اونها بود. از کودکانشون نگهداری میکرد و در شکار اونها را یاری میکرد. در میان قبیله بسیار محبوب بود اما کسی بود که او را بیشتر دوست داشت. ژنرال بزرگ قبیله، آگاتا واریورز-تورپین. او ساشا رو مانند برادر کوچکتر خود دوست داشت، کودکانش اون رو عمو صدا میکردن و جز در آغوش اون آروم نمی‌گرفتن. آگاتا و همسرش، مایکل، بسیار خوشحال از اینکه فرزندانشون با دیگر گونه‌ها آشنا می‌شوند و خوشنود از شروع این دوستی میان دو نژاد. چندین سال پیش اونها بود و خودش رو در دلشان جا کرد.

خب. یبار دیگه بخون ببین متوجه تغییرات میشی یا نه...
ایراد اصلی که اینجا داشتی، این بود که لحن نوشتت کاملا قاطی بود. ببین، اول باید انتخاب کنی که لحنی که میخوای بنویسی چجوری باشه. کتابی و جدی، یا محاوره‌‌ای. توی همین تیکه که من برات جدا جدا نوشتم. کاملا قاطی از هردو بود. مخصوصا، اول پاراگراف که بیشتر محاوره‌ای بود. و اخرش که بیشتر کتابی بود. یادت باشه از دفه بعد یکی رو انتخاب کنی و تا آخر بهش وفادار باشی. بعضی وقت‌ها موقع نوشتن ممکنه که از دستمون در بره، اما، با یک بار رو‌خوانی رفع میشن.
توی محاوره‌ای نویسی، ما دیگه از "را، گرفتند، کردند، آنها و..." استفاده نمی‌کنیم. بجاش از " رو، گرفتن، کردن، اون‌ها یا اونها و..." استفاده میکنیم.

نقل قول:
چندین سال پیش انها بود و خود را در دلشان جا کرد.
مخصوصا این تیکه از نوشتنت رو متوجه نشدم دقیقا. چندین سال پیش چی انها بود؟ حدس میزنم منظورت اینه که پیششون بود. درسته؟ بنظرم کلا این تیکه رو حذف میکردی، یا بهتر توضیح میدادی از این حالتش بهتر در میومد.

بغیر از اشکالات و ایرادایی که برای همین اول کاری ازت نوشتم، داستانت رو خوب شروع کرده بودی اما. اول پستت اومدی یک مقدمه مفصل نوشتی و توضیح دادی تا خاننده برای ادامه پستت آماده بشه. و این خوبه. این یکی از قسمت‌های خوب پستت بود.

نقل قول:
نور شعله ای بر خانه هایشان افکند.
افکند؟ این تیکه رو هم، از نظرم می‌تونستی با یک کلمه یا توصیف بهتری بنویسی حتی. الان منظورت اینجا بود که نور شعله‌‌ای روی خونه‌هاشون افتاد دیگه؟

نقل قول:
-انسان ها، انسان ها حمله کردند!
سه تا نکته! اولا که بعد از خط تیره یدونه فاصله بده و بعد دیالوگ رو بنویس.
نکته دوم اینکه، وقتی فاعل دیالوگ مشخصه، نیاز نداری دوتا اینتر بزنی. فقط یکی کافیه. بعد از گفتن نکته سوم، کامل برات قضیه یک یا دو اینتر زدن بعد از دیالوگ رو توضیح میدم.
نکته سوم هم اینکه، میتونی برای نشون دادن فریاد، جیغ یا تعجب و... از بولد کردن کلمه یا جمله استفاده کنی. که نشون بده اون جمله فریاد زده شده، یا جیغ کشیده شده. البته، این کاملا اختیاریه و اگه نکنی هم ایرادی نیست و به سلیقه خودت بستگی داره. صرفا گفتم که بدونی همچین حرکتی هم میتونی بزنی. نقطه مثبت آخرش این بود که از علامت تعجب استفاده کردی که خیلی خوبه. حتی اگه بولد نکنی، همین علامت تعجب خودش به تنهایی کارو در میاره.

حالا چجوری بفهمیم که باید برای دیالوگمون، یدونه یا دوتا اینتر بزنیم:

در واقع قانون اینتر اینه که اگه "فاعل آخرین جمله" همون کسیه که دیالوگ رو به زبون آورده، یک بار اینتر می‌زنیم. ولی اگه گوینده دیالوگ هرکسی به جز اون فاعل آخرین جمله‌س، دو بار اینتر.

مثال:
آستریکس و جیمز درحال گفت‌وگو بودند که ناگهانی شخصی از پشت سر توجهشون رو جلب کرد...
- سلام آستریکس، سلام پسرم. داشتم دنبالت میگشتم...استریکس و جیمز، هر دو به سمت جینی برگشتند و به او لبخند زدند.

همچنان یک اینتر می‌خواد. چون فاعل آخرین جمله به شخص پشت سر تغییر کرده و همون شخص پشت سر هم دیالوگ رو به زبون میاره. وقتی دو تا می‌زنیم دیالوگ برای هرکسی به جز فاعل آخر باشه.

آستریکس و جیمز درحال گفت‌وگو بودند.

- سلام آستریکس، سلام پسرم. داشتم دنبالت میگشتم... که ناگهانی شخصی از پشت سر توجهشون رو جلب کرد... استریکس و جیمز، هر دو به سمت جینی برگشتند که ناگهان پشت سرشون ظاهر شده بود و به او لبخند زدند.

سوالی چیزی بود حتما ازم بپرس.

نقل قول:
ان نژاد که خود را برتر مینامید، به مخفیگاه خون آشام ها دست پیدا کرده بود و انها را به اتش میکشید. ژنرال و همسرش، جامه رزم خود را به تن کردند و به جنگ رفتند.
همونطور که گفتم، لحن کتابی و جدی، یا محاوره‌ای... اینجارو کاملا با لحن کتابی نوشتی. مخصوصا جامه رزم رو.

نقل قول:
آگاتا به جنگ با برادر خود رفت، اما او دیکر برادر نبود، او شیطانی بود در جلد انسان. پس خنجری از جنس آتش در قلب ژنرال فرو برد.
توصیفاتت یکم گنگ هستن لیسا... آگاتا خودش ژنرال خون‌آشام بود دیگه درسته؟ پس خنجر رو توی قلب کدوم ژنرال فرو برد؟ حدس میزنم منظورت ساشا بوده. اگه حدسم درسته، بهتره قبل از اینکه یهویی به ساشا لقب بدی، توی توضیح قبلش بهش اشاره کن. مثلا بگو که اگاتا وقتی رفت به میدان، دید که ساشا لباس فرمانده یا ژنرال انسان هارو به تن کرده... بعد وسط جنگ حنجرش رو تو قلب ژنرال فرو برد. چون توی این نوشته خودت، آخرین لقبی که به ساشا داده بودی برادر و شیطان بود. بجای ژنرال، از برادر یا شیطان استفاده میکردی بهتر میشد. البته، اگه همچنان درست فکر کرده باشم که منظورت از ژنرال، ساشا بوده.

نقل قول:
پس آنهمه شعار،
آن‌ همه درست تره. نمیچسبه این دوتا.

نقل قول:
اما با اهنی باز.
منظورت دهانی باز نبود احیانا؟ بازم حرفمو تکرار میکنم... قبل از ارسال، دوباره بخونیم پستامون رو.

نقل قول:
ساشا پیروز شد و انسان ها خوشحال بودند
با خوندن ادامه داستانت فهمیدم که منظورت از ژنرال، خود آگاتا بود که خنجر توی قلبش فرو رفته بود. نه ساشا. همونطور که گفتم، توصیفاتت یکم گنگن، دفه بعد موقع دوباره خوانی پستت، بیشتر بهشون توجه کن.

حرف آخر.
بعد از خوندن تمام پستت، پیشنهاد من این بود که کل پستت رو کاش کتابی و جدی می‌نوشتی. خیلی بهتر تاثیرش رو می‌ذاشت. لحن ماحوره‌ای بیشتر بدرد پستای طنز میخوره. لحن جدی، بدرد داستانی که می‌خواستی برامون تعریف کنی.
درکل، داستانت درمورد حادثه تلخ و غم‌انگیز لیسا بود که چطور انسان‌ها بهش ظلم میکنن. داستان نویسیت خوب بود. مقدمه رو خوب نوشتی و بعد داستانت رو به خوبی به اوج رسوندی. اما همونطور که گفتم، یکسری ایراداتی که داشتی، اعم از ایرادایی نگارشی و لحنی، اگه این‌هارو رفع کنی، دفه بعد خاننده خیلی بهتر و عمیق تر میتونه با داستان ارتباط برقرار کنه و باهاش درگیر بشه.

همینا دیگه. سوالی یا حرفی هم داشتی می‌تونی پخ بدی. موفق باشی.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: بررسی پست‌های انجمن مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1405 19:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=385768#forumpost692سلااااام داداش....چیز یعنی نقد کننده عزیزم. میشه اینو برام نقد کنی؟

افرادی که لایک کردند

هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: بررسی پست‌های انجمن مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1405 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
نقد پست 691 تاپیک خاطرات مرگخواران، نوشته کجول هات.

خب، اولا که پوزش بابت تاخیر، دسترسی‌هام بخاطر زندونی شدنم محدود شده بود. ولی الان با قدرت میریم سراغ اولین نقد رسمی رو شروع کنیم.
از همین اول کار بهت بگم که پستت سبک خاص و کیفیت بالایی داره که با سخت‌گیری تمام مجبورم نقدش کنم، وگرنه چیزی برای گفتن نمیمونه آنچنان.

با خوندن پاراگراف اولت، کمی تعجب کردم. انتظار یک پست رولی مرگخواری داشتم که به موضوع تاپیک میخورد. اما کاملا یک پست متفاوت دیدم. بیشتر از اون پست‌هایی که، "هرچی دلتنگته بگو" بود. پس، بدون در نظر گرفتن اسم و موضوع تاپیک، برگشتم و از اول با دید بهتر خوندم.
پستت همونطور که گفتم، بیشتر از اینکه رولی و ایفایی باشه، یکجور دلنوشته احساسی بود. پس نقد قسمت‌هایی که به داستان و شخصیت پردازی مربوط میشه رو میگذریم و به چیزی که توی پستت وجود داره می‌پردازم. توی پستت احساساتی که داشتی رو تونستی خیلی خوب بهم برسونی. جوری که کاملا درکت کنم. انگار که کنار خودت نشستمو این حرفارو به خودم میگی. روند پستت آروم و پیوستس. انگار که با یک جریان ثابت، داری اب رو توی لیوان میریزی. و لیوان (که خود من باشم) با ریتم ثابت پر میشه از احساسات و حرفایی که میخوای برسونی.

یکسری مورد‌های خیلی ریزی هم هست که بهشون اشاره میکنم، که از نظرم اگه یجور دیگه نوشته میشدن بهتر میبودن. اما لزوما به این معنی نیست که باعث بهم خوردن تمرکز خواننده بشن. درواقع یکی از نقاط قوت پستت این بود که اصلا تمرکز منِ خواننده موقع خوندن تمام پستت بهم نخورد. با پاراگراف بندی خوبی که داشتی. خوب و روون پیش رفتم. پس، بریم سراغ چند تا مورد کوچیک.

نقل قول:
ولی الان خسته‌ام. ادامه دادنش برای غیرممکن است،
ادامه دادنش برای من غیرممکن است،...یا... ادامه دادنش برایم غیرممکن است. اینطوری بهتر نیست؟

نقل قول:
این زمان، در حال نابود کردن آینده‌ای هستم که با فدا کردن سال‌های شکوفایی‌ام تا به حال ساخته‌ام.
این تیکه از نوشتت رو دوست داشتم. یجوری اشاره به هم درخت بودنت داشتی، هم یجوری صفت و اشاره به دوران خوب و اوج ادمیزاد. جفتشم خوب تونستی برسونی، آفرین.

نقل قول:
انسان ضعیفی هستم؟

همونطور که گفتم، پستت رولی نیست چون اینجا به انسان بودنت اشاره کردی. یعنی این نوشتت از طرف درخت کجول نیست. از طرف شخص پشت کجول هاته، یاهم، شخص حقیقی پشت همه شناسه‌های ما. چون نوشته‌هات، متاسفانه حرف دل خود من و مطمعنم، خیلی‌های دیگه هم هستن.

نقل قول:
من مدام چیزهایی را در خیالم می‌رویانم که یا غیرممکن هستند، یا...یا دیگری وجود ندارد.
این قسمت شاید یکم سلیقه‌ای باشه. برای همین این حرفم رو از نظر سلیقه خودم بهت میگم. بنظرم یا آخری اضافه بود.
در خیالم می‌رویانم که یا غیرممکن هستند، یا... دیگری وجود ندارد... بنظرم یکی از دو یا، حالا چه اولی چه دومی، یکیشون رو حذف کنی و بذاری اون یکی بمونه، منظور حرفت رو به خوبی برسونه. و نکته دیگه که، "یا دیگر وجود ندارد." این بهتر نمیشه؟ "ی" آخر دیگر رو حذف کردم. بنظرم بهتر و رون‌تر خونده میشه. البته شایدم لحنی که خودت موقع نوشت داشتی فرق داره با لحنی که من میخونم.

نقل قول:
من چه کسی هستم؟ قرار بود انسان تاثیرگذاری باشم که حداقل برای چندی از آیندگان قابل یادآوری باشم ولی آیا ممکن است؟ من حتی در زندگی خویش نیز انسان تاثیر گذاری نبوده‌ام. در این برهوتِ تنها و عریان چه کنم؟
این جمله آخر و کل قسمت آخر نوشتت، احساس غم رو به اوج خودش میرسونه و قلب رو میشکنه.
حرکت خیلی خوبی زدی که موضوع پستت رو اوردی آخر قسمت نوشتت تکرار کردی. ذهن خواننده رو کامل دوباره متمرکز میکنه روی اصل موضوع. مشخصه میخوای به قسمت نتیجه گیری پستت برسی و اصل مطلب رو قراره بگی...

نقل قول:
باید دردهایم را قهقرای وجودم ببرم یا رویاهایم را؟
اینطوری نوشته میشد بهتر نمیشه بنظرت...؟
باید دردهایم را به قهقرای وجودم ببرم یا رویاهایم را؟

نقل قول:
باید آنچه در چشم خودم پیدا نکردم را در چشم آدمانی پیدا کنم که به زور قلم بر روی کاغذ زندشان کرده‌ام؟
استعداد خیلی خوبی توی نویسندگی داری. واقعا اعتراف میکنم اینو. این جملت، خیلی مفهومی بود. نیاز بود تعریف کنم ازش.

نقل قول:
همان زندگی خوبی که سال‌های زیادیست حسرت آن را می‌خوریم؛
آخر جملت نقطه خالی بذاری درست تر باشه بنظرم ولی... فکر کنم بازم ‌می‌خواستی بنویسی که، بیخیال شدی.

خب، دیگه چیزی برای نقل قول کردن نموند بنظرم. توی پستت مقدمه، تنه و نتیجه رو به خوبی رعایت کرده بودی. پستت با اینکه با حرف‌های مفهومی و آروم نوشته شده بود. اما صدای جیغی که از شدتی ناراحتی توی دل اون شخص، یا خودت بود؛ کاملا برام مشخص بود. پستت هرچند دردناک و ناراحت کننده بود. اما مثل یک قهوه تلخ، پر از حقیقت تلخ بود که خیلیامون باهاش آشنا هستیم و برامون قابل درکه.
خب، همینا دیگه. حرف دیگه ای نمیمونه.
موفق باشی.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: بررسی پست‌های انجمن مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 12:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
صد درود پر برگ بر خون‌آشام فوق خفن!

درخواست نقد این پست رو داشتم بی‌زحمت.
پاسخ: بررسی پست‌های انجمن مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1405 00:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نفس عمیقی کشید. کمی استرس داشت. می‌شد آن را از چشمانش فهمید. تازه می‌خواست شروع کند و نمی‌دانست که آیا پذیرفته می‌شود؟

- بعدی!

نوبت او بود. برای فریب خودش هم شده سینه‌اش را جلو داد، ماسک روی صورتش را درست کرد و قدم اول را برداشت.

- ردی!

کارش به قدم دوم نرسید. همانجا خشک شد. باید چه می‌کردی؟ پافشاری؟ عقب‌گرد؟ فرار؟

در حضور بزرگترین جادوگر تاریخ بود. کسی که دیگران اسمش را به زبان نمی‌آوردند. وقتی این فرد شخصی را رد می‌کند، جای سوال باقی می‌ماند؟

خشک‌زدگی‌اش طولانی شد. متوجه سنگینی نگاهی که رویش است، شد. دو چشم سرخ از انتهای اتاق او را نظاره می‌کردند که در میان در ایستاده.

- نشنیدی چه گفتیم؟

ذهنش به سختی کلمات را کنار هم چید ولی مغزش جرئت دستور باز شدن به دهانش را نمی‌داد.
- ش... شنیدم!
- پس سریعا خارج شو تا نفر بعدی وارد شود. وقت گران‌بهایمان را تلف نکن.

اولین کلمه‌ای که به زبان آورد، جرئت گفتن چند کلمه‌ی دیگر را نیز به او داد.
- جسارتا می‌تونم بپرسم که چرا رد شدم؟

لرد ولدمورت که در حال بررسی برگه‌ای بود، آن را روی میز گذاشت، چشمانش را به سمت آستریکس چرخاند. از جایش بلند شد. به سمت آستریکس قدم برداشت. ترس تمام وجود آستریکس را فرا گرفته بود. می‌دانست که در خطر است، می‌دانست که باید فرار کند، ولی پاهایش قوت نداشتند. از ترس به لرزه افتاده بودند. زمانی که فرمان حرکت به پاها رسید، فرصت به پایان رسیده بود و لرد ولدمورت در سی سانتی متری صورتش قرار داشت.
- یک بار دیگر به خودت اجازه سوال پرسیدن از ما را بده تا برق زندگی را از چشمانت محو کنیم.

چشمانش نمی‌دانست کجا بنگرد. تنها جایی که می‌دانست نباید نگاه کند، چشمان راسخ لرد ولدمورت بود.
- قصد... بی احترامی نداشتم.

صورت ولدمورت به اون نزدیکتر شد.
- ف... ف... فقط حس می‌کنم ک...

صورتشان به اندازه‌ی یک نفس فاصله داشت.

- حس می‌کنی؟ حس می‌کنی که چی؟ که من اشتباه کردم؟ که تو لایقی؟ احساس می‌کنی که من نمی‌تونم این موضوع رو بفهمم و باید بهش شانس بدم؟

صورتش را برگرداند و به سمتش میزش رفت.
- همانطور که گفتم، ردی!

قدم‌هایش را باقدرت بر می‌داشت. تا زمانی که روی صندلی نشست، به در ورودی اتاق نگاهی نکرد. نیازی به اینکار نداشت. اگر نگاه می‌کرد کسی آنجا نمی‌بود. وقتی نرمی صندلی را احساس کرد آماده بود که فریاد بزند: بعدی. اما دهانش برای صدم ثانیه‌ای متوقف شد. آستریکس هنوز آنجا ایستاده بود. ترس را در چهره‌اش حس می‌کرد. ولی فقط همان نبود. حس دیگری را از حضورش می‌گرفت.
- از فردا شروع خواهی کرد. علاوه بر درآمد حاصله از نقدهایی که می‌کنی، مرگخواران ماهانه 10 گالیون به تو می‌پردازند. حال برو! وجودت آزارمان می‌دهد.

ملاقات بدون کلمه‌ای دیگر پایان یافت.

- وینکی ما! مابقی را بعد از صرف نوشیدنی به بیرون هدایت کن. چیزی که می‌خواستیم را یافتیم.

*****

از حالا آستریکس به عنوان نقد کننده در این تاپیک فعالیت می‌کند.
He-Who-Must-Not-Be-Named
پاسخ به: بررسی پست‌های انجمن ارتش تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 خرداد 1403 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اینکه این تاپیک یکی از تاپیک های واقعا به درد بخور و مهم سایت هستش، دیگه بیشتر از این جایز نیست که بسته باشه. از امروز این تاپیک به فعالیت سابق خودش برمیگرده. در این تاپیک، نقد تمامی پست های زده شده در انجمن ارتش تاریکی انجام خواهد گرفت. در صورتیکه نقد پست دیگه ای رو مد نظر داشته باشید، می تونین از طریق پیام شخصی درخواستتون رو ارسال کنین. مرگخوار ها هم که می دونن چیکار کنن!

در ضمن، خوندن این پست از ارباب هم قبل از اینکه درخواست نقد بکنین، الزامیه. نکاتی که در این پست گفته شده، اجرا می شوند.

موفق و سیاه باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 فروردین 1403 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر لرد تاریکی!
میتونید این رو نقد بفرمایید لطفا!
میخواستم کم و کاستی های نوشته هام رو رفع کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
سقوطی مبهم در میان اقیانوس طوفانی مغز؛️


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 فروردین 1403 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام آقای ریدل.
خوبین؟ خونواده خوبن؟ پسرم خوبه؟
درخواست نقد این رو داشتم:
https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=370223

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.