هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵
#30

نازگل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۱ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۰ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
از طبقه بالای کافه پادیفوت ... هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
وریتی جان ... به خاطر همه چیز ممنون! همینش هم خوبه!

در ضمن من به جای مادام پادیفوت از کلمه پادی استفاده می کنم ...
__________

پنه لوپه به سرعت برگشت ..
-واااااي مادام پاديفوت چقدر از ديدنت خوشحالم
_:سلام پنه جان ... خوبی؟ چقدر دلم می خواست دوباره ببینمت ... چه خبر اوضاع چه جوریه؟

پنه از همین سوال وحشت داشت ... سال ها بود که پادی رو می شناخت پس ایا می توانست به او اعتماد کند و همه چیز را به او بگوید؟ ایا کار درستی بود؟ اگر نبود چه؟

سکوت طولانی پنه پادی را به شک انداخت لحن گرمتری به صدایش داد و گفت: پنه جان اتفاقی افتاده؟ مشکلی پیش امده؟

پنه لرزید ... روی نزدیک ترین صندلی ممکن نشست و سرش را در دستش گرفت ... گریه ی پنه پادی را به شک انداخت به سرعت 2 نوشیدنی کره ایی درست کرد و کنار پنه نشست ... مدت طولانیی در سکوت گذشت ... هر دو وانمود می کردند که تنها دارند نوشیدنی خود را مزه مزه می کنند ولی در واقیعت یکدیگر را زیر نظر گرفته بودند ...

پس از مدتی پادی سک.ت رو شکست و ارام پرسید :

پنه جان اتفاقی افتاده ؟

گریه ی پنه شدید تر شد در لابلای هق هق گریه سعی می کرد تمام اتفاقات را برای پادی شرح دهد از ناپدید شدن تام ... ان غریبه ی مرموز و رفتار عجیب و لحن سرد ارتیکوس ...

این اتفاقات پادی رو هم گیچ کرده بود باید چند روزی پیش پنه می ماند و به او کمک می کرد پس لحن گرم تری به صدایش داد و گفت:

پس چه خوب شد که اومدم ... راستش چند روزی تو دیاگون کار دارم گفتم که بهتره اینجا بمونم ... اتاق خالی داری؟

پنه با لحن بمسخر امیزی گفت: تقریبا همشون خالین!

پادی می دانست که پنه در وضعیت خوبی نیست ... حال چه باید می کرد؟


[size=xx-large][color=CC0000]مادام پادیفوت حال ... مادام رزمØ


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
#29

وریتیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۲۹ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۶
از كوچه دياگون.پاتيلدرزدار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
با اينكه به اوايل شب نزديك مي شدند ولي هيچ اثري از خنك شدن هوا در كار نبود و همچنان از پنجره باز مهمان خانه باد داغي به داخل مي وزيد.آرتيكوس همچنان در اتاقش بود تنها يك بار پايين آمده بود و به پنه لوپه گفته بود)):‌اگه كسي اومد و با من كار داشت بهش مي گي از اينجا رفته)) بعد صدايش را پايين آورد و ادامه داد :‌(( هركسي به جز آقاي كرول )) لحنش چنان سرد و عصباني بود كه اگر 1 دقيقه ديگر به حرف زدن ادامه مي داد اشك پنه لوپه سرازير مي شد.در واقع ورود رابستن هم هيچ نشانه اي از رونق دوباره پاتيل درزدار نبود چون او برادر لارا بود و به خاطر خواهرش آنجا را براي اقامت انتخاب كرده بود..اين افكار باعث افسردگي پنه لوپه مي شد. او به شدت تنها بود.دكتر و شون همصحبت هاي خوبي براي او نبودند. وريتي هم كه از ديروز با او صحبت نكرده بود. ناگهان دري كه طرف كوچه دياگون بود باز شد و وريتي وارد شد . پنه لوپه با خود گفت :‌(( چه جالب تا به فكرش افتادم پيداش شد . ))
-سلام پنه لوپه عزيز . چطوري؟
بعد يك نگاه دقيق به او انداخت و ادامه داد :
-مثل اينكه هنوز سرحال نيستي!
-آره بازم درست حدس زدي.كجا بودي؟
-محل كارم.مغازه شوخي هاي ويزلي . بعد از چند ماه تعطيلي كلي كار داشتيم كه بايد زودتر انجامشون مي داديم.البته توي اين چند ماه بيكار بيكار هم نبوديم . چيزايي جديدي اختراع كرديم كه مطمئنا مورد استقبال قرار مي گيره!
-چه جالب. واقعا خوش به حالت وريتي . من از كار كردن ..... ااا... يعني كار نكردن تو اينجا خسته شدم ..
-بهش فكر نكن مردم دوباره بر مي گردند .هميشه همينطور بودند ديگه. با يه شايعه كوچيك پراكنده مي شدند البته حق هم دارند چون اونا مي ترسند آرامششون بهم بخوره و در واقع اون طوفاني كه در انتظارش هستند زودتر ظاهر بشه.
بعد كمي سرش را جلوتر برد و صدايي آرامتر ادامه داد :
-ببين من تا حالا به هيچ كس چنين پيشنهادي ندادم ولي مي تونم يه چيزي بهت بدم كه كمكت كنه و ....... خوب چه طوري بگم ...درواقع بهت يكمي ...البته بيشتر از يكم شانس بده
او قسمت آخر جمله اش را تند تند گفت
تعجب شنيدن كلمه شانس براي پنه لوپه كمتر از شنيدن آن حرف ها كه نشان مي داد وريتي آنچنان هم بي خبر از ماجرا نيست .نبود
-شانس بده ؟ من براي چي بايد شانس بيارم ؟
-خوب من فكر كردم مي توني انتظار داشته باشي كسي از اين وارد بشه كه سرت رو گرم كنه !
-خوب آره اينو كه مي خوام ولي چه جوري؟
-ببين اگه فرد و جورج بفهمن كه من قبل از تاريخ معين شربت شيرين شانس را رو كردم اخراجم مي كنند.پس چيزي ازم نپرس و فقط اينو بخور.
بعد شيشه ي فيروزه رنگي را از جيب ردايش بيرون آورد و دست او داد و به طرف پله ها رفت
نيم ساعت بعد پنه لوپه مشغول قرار دادن فنجانهاي بي مصرف در داخل قفسه بود و سعي مي كرد به آنچه كه نوشيده توجهي نكند(هرچند كه كار سختي بود ) كه ناگهان در مهمان خانه باز شد و زني وارد شد. پنه لوپه به سرعت برگشت ..
-واااااي مادام پايفوت چقدر از ديدنت خوشحالم
-----------------------------------------------------------

مادام پاديفوت من فقط شما رو وارد داستان كردم وچون تازه واردم از شخصيت قبلي شما خبر ندارم به خاطر همين ديگه ديالوگي از طرف شما نذاشتم گفتم شايد دوست نداشته باشيد!
ببخشيد اگه بد شده


ویرایش شده توسط وریتی در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۸ ۱۷:۳۶:۰۰


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۵
#28

رابستن لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
صداي لارا بود او در حين خواندن آوازي غمگين براي ديوانه ساز ها به مشكل برخورده بود پنه لوپه مي ره به كمك لارا كه مشتري مياد
سريع يه اتاق براي 3 روز با يه چارك قيمت بهش مي ده و بعد مي ره به كمك لارا مشتري كه اسمش رابستن لسترنج استاد جادوي سياه قرن بود و فهميده بود اوضاع هچلهفته دنبال پنه لوپه رفت
ديوانه سازها در اطراف اتاق پراكنده شده و در حال بالا كشيدن هرچي شادي كه در اونجا بود شدند
پنه لوپه و لارا با هم :
اكسپكتو پاترونوم!
لارا با صداي بلند آوازي غمگين را مي خواند كه ناگهان از پشت سر آنها رابستن از نوك چوبدستيش غبار زرد رنگي را بيرون مي دهدكه به نظر غم و اندوه فراواني را با خود به همراه دارد بدين شكل ديوانه سازها را آرام مي كند و لارا دوباره آوازش را از سر گرفت وزير لب از رابستن تشكر كرد
همون طور كه مي دونيم لارا خواهر رابستن بوده لار كه ديوانه سازارو خوابونده بود گفت :
داداش براي چي اومدي ؟
رابستن:
همين طوري براي تفريح دوما مگه آدم نبايد خواهرشو ببينه؟
لارا خنديد و در همين هنگام يكي از ديوانه سازا خرناس مي كشه و لارا دوباره آوازشو شروع مي كنه
رابستن هم خيلي سريع به اتاق خودش مي ره


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۸ ۱۲:۲۰:۰۱



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۵
#27

نازگل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۱ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۰ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
از طبقه بالای کافه پادیفوت ... هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
پنه لوپه به طبقه پایین بازگشت ... خیلی عجیب بود ... کسی بعد از تمام این ماجرا ها به اینجا برگشته و تقاضای 1 اتاق دایمی را داشت ... گیج شده بود به پشت پیشخوان رفت و بسته وریتی را در یکی از طبقات جای داد و روی یکی از صندلی ها نشست به فکر فرو رفت ... یعنی اون غریبه با ارتیکوس چه کار داشت ؟ چرا او انقدر پریشان بود ؟ دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کند یک لیوان نوشیدنی عسلی برداشت و روی یک سینی گذاشت ... کمی فکر کرد سپس لیوان را برداشت و به جای ان یک فنجان قهوه گذاشت کاغذی روی سینی گذاشت و روی ان نوشت:

آرتیکوس عزیز بالا نیامدم چون احساس کردم می خواهی تنها باشی خوشحال می شوم اگر بتوانم کمکت کنم
پنه لوپه

و سینی را بالا فرستاد دوباره روس صندلی نشست و به ماجرا های دیشب فکر کرد ... یعنی ان فرد غریبه که بود؟ سرمای وحشتناکی را احساس کرد ... جایی از کار می لنگید می خواست با آرتیکوس صحبت کند که صدای جیغی از طبقه ی بالا رشته ی افکارش را پاره کرد... یعنی که بود؟

________________-

نمی دونستم خودم رو چه جوری وارد کنم ... یکی این زحمت رو می کشه؟



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۸:۲۱ شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۵
#26

وریتیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۲۹ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۶
از كوچه دياگون.پاتيلدرزدار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
پنه لوپه در حال آماده كردن شراب هاي عسلي براي چند مشتري عجيب غريبي بود كه انگار اثر گرما ي شديد روي مغزشون عجيب ترشون مي كرد. با اين حال در اين چند وقت اين آدم هاي عجيب غريب تنها مشتري هايش بودن و بايد از آنها پذيرايي مي كرد.. در همين حال دكي در اتاقش استراحت مي كرد..آرتيكوس از ديشب تا حالا از اتاقش خارج نشده بود حتي صبح كه تصميم گرفت براي او صبحانه ببرد بر سرش داد كشيده بود و با عصبانيت ازش خواسته بود كه دست از سرش بردارد .لارا هم رفته بود كه ديوانه سازاي كوچولو رو بخوابونه...در واقع اونا فقط با شنيدن غمگين ترين آوازهابه خواب مي رفتن در غير اين صورت با چشيدن مزه شادي اينقدر شنگول مي شدن كه كسي نمي تونست وادارشون كنه بخوابن....پنه لوپه داشت زير لب غر غر مي كرد : آخه اين چه وضعشه...عجب اشتباهي كردماااااا.....او ديشب نبايد آرتيكوس را تنها مي گذاشت و حالا با ابن كارش دچار عذاب وجدان شده بود . در همين موقع در باز شد و ساحره اي جوان با موهاي كوتاه و بور كه اصلا با قد بلندش تناسب نداشت وارد كافه شد.كلاه تابستانيش را برداشت و يكراست به سمت پيشخوان رفت:
-سلام
-سلام...چي ميل داريد؟
-ااااااا؟ خوب بله ...حتما يه چيزي مي خورم..ولي درواقع من يه اتاق مي خواستم
پنه لپه بي حوصله گفت :‌لطفا چند لحظه صبر كنيد..و آرام آرام به سمت مشتري هاي عجيب غريبش رفت و شراب هاي عسلي را روي ميزشان گذاشتو با خود گفت :‌حتما تازه وارده و چيزي از جريانات اينجا نمي دونه ! .وقتي دوباره به سمت پيشخوان رفت...ساحره جوان را ديد كه در جيب داخلي ردايش به دنبال چيزي مي گشت
-دوست داريد اول اتاقتان رو نشون بدم يا اينكه چيزي ميل مي كنيد؟
-لطفا اول يه ليوان شكلات گلاسه با طعم طالبي براي من بياريد..اوه ..براي خودتون هم يه نوشيدني بياريد..مهمون من....
پنه لوپه با تعجب به ساحره نگاه كرد ولي بعد از چند ثانيه با شوق مشغول آماده كردن نوشيدني ها شد:pint:....او حتما به يك كمي استراحت نياز داشت
-مثل اينكه زياد سرحال نيستيد..اوه راستي من وريتي هستم
-منم پنه لوپه هستم ...بله درست حدس زديد....
پنه لوپه نوشيدني ها رو روي پيشخوان گذاشت و به وريتي نگاه كرد:
-اتاقتون رو براي چند روز مي خواستيد.؟
-اااا؟ خوب مشكل من همين جاست من يه اتاق دائمي توي پاتيل درزدار مي خواستم.
پنه لوپه با خود گفت؟ حتما ديوانه شده ؟ مردم حتي از اينجا يك بطري آب ناقابل هم نمي خرند ؟ اون وقت اين يه اتاق دائمي مي خواد؟
-اتاق دائمي؟ تا به حال همچين مشتري نداشتيم..
-خوب حق با شماست...چون من بعد از گم شدن آقاي تام مهمون يكي...نه در واقع 2 تا از دوستام بودم ...تا همين امروز ولي ديگه تصميم گرفتم به زندگي عاديم برگردم.... من 2 سال تمام توي يكي از اتاقاي اين مهمون خونه زندگي كردم....
حالا پنه لوپه دليل اين همه بي اطلاعي رو مي دونست
-اوووه..چه رخوت انگيز
وريتي با كمي عصبانيت :
- نه اصلا هم رخوت انگيز نبود.... كوچه دياگون به اندازه كافي هيجان انگيز بود..مخصوصا سال دوم كه من با همون 2 دوستم كار مي كردم كه اگه بگم اونا كي هستند مطمئنا حرفتون رو پس ميگيريد؟
-خوب بگيد؟
-دو قلوهاي ويزلي...
- وااااااي.راست مي گي؟ من عاشق اون 2 تا پسر مامانيم...
:bigkiss:
بعد صورتش سرخ شد و در حالي كه سعي مي كرد پاشو كه از هيجان پرتاب كرده بود از روي پيشخوان بر دارد . با صداي آرومي گفت:
-ولي هيچ وقت نتونستم يكيشونو انتخاب كنن.آخه اونا اينقدر شبيه به هم هستند كه آدم مي ترسه اشتباهي به يكيشون اظهار علاقه بكنه
وريتي خنديد
-خوب آره يه جوراي درست مي گي .. حالا مي شه اتاقمو بهم نشون بدي. خيلي خستم
-البته وريتي عزيز .دنبالم بيا
-ااا..راستي يه لحظه صبر كن.
بعد با خوشحالي از اينكه بلاخره تونسته بود از توي ردايش چيزي پيدا كند.يك بسته ي ارغواني رنگ رو به سمت پنه لوپه گرفت
-بيا ...اينا محصولات جديد ويزلي ها هستند كه چون اختراع جديدشونو چند تاشو براي تبليغ به من دادند كه وقتي به اينجا برگشتم به مشتري هاي پاتيل درزدار بدم
- پنه لوپه بسته رو با تشكر گرفت و وريتي را به سمت اتاقش راهنمايي كرد. بعد مشغول خواندن پشت بسته شد :
آيا دوست داريد يك دگرگون نما باشيد؟
آيا شما هم شنيده ايد كه اين يك ويژگي ذاتي است؟
آيا با شنيدن اين خبر افسرده شده ايد؟
نگران نباشيد
بسته اي كه در دست شما است جعبه ي رنگين كمان نام دارد شما با انتخاب يكي از 684 رنگي كه در بسته است
مي توانيد. رنگ مو.چشم.ابرو و پوست خود را تغيير دهيد .كافي است كمي از رنگ را به قسمت كوچكي از محل مورد نظر بماليد .اين رنگ هوشمند است و خود به خود پخش مي شود.

----------------------------------------------------------------
چرا ديگه اينجا فعال نيست؟ خيلي جاي باحاليه


-------------------------------------------



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۵
#25

سامانتا ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۴۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
هنگامي كه ماركوس ساكت شد هر سه در سكوت به پنچره خيره شدند.هيچ كس در خيابان ديده نمي شد چرا كه دانه هاي درشت باران بي مهابا بر زمين مي خورد و فضاي مه آلودي را ايجاد كرده بود!
فقط اين سوال بر ذهن هر سه نهيب مي زد چگونه؟

----------------------------------------------------------------

-اون هوراكراس متعلق به منه ...تصور مي كردم اگر بكشيمش راحت تر به دست مي ياريمش اما حالا نظرم عوض شده ...بايد يه جايي تو اون پاتيل درزدار قايمش كرده باشه...اگر بكشيمش ممكنه پيداش نكنيم....سامانتا مي خوامش!!!
-ترتيبش رو مي دم....زمانو از دست نمي دم!

---------------------------------------------------------------

پنه لوپه به ساعت ديواري نگاهي انداخت و وقتي مطمئن شد كه ديگر كسي در اين وقت شب به پاتيل نمي آيد خود را براي رفتن به رختخواب آماده كرد اما در اين لحظه ناگهان در باز شد و شبحي در جلوي چشمانش ظاهر شد...
-متاسفم...تعطيله...!!!
-بله مي دونم اما من كار مهمي دارم!
شبح سياه پوش به آرامي قدم بر داشت و به سمت يك ميز رفت.لحظه ايي بعد در حالي كه فضاي اتاق رو به دقت وارسي مي كرد گفت:
- مي خواستم آقاي آرتيكوس رو ببينم ...
و لحظه ايي بعد در حالي كه به به چشم هاي پنه لوپه خيره شد اضافه كرد:
-همين الان!!!
پنه لوپه گرچه به جز چشم هاي غريبه اجزاي ديگر صورت غريبه را نمي ديد حتي جرئت نكرد اسم او را بپرسد و از عدم بيداري آرتيكوس در آن وقت شب خبر دهد بنابراين در حالي كه با خود تصور مي كرد زير اون ماسك چه چهره ايي خوابيده است به طبقه بالا رفت و غريبه را تنها گذاشت!

چند ساعت گذشته بود اما هنوز سنگيه پلك هايش را احساس نمي كرد...مدام با خود كلنجار مي رفت كه لرد به دنبال چه چيزي ست و در آخر تنها به يك جواب مي رسيد....نه اين امكان نداره....هيچ كس نمي دونه!
صداي بر هم كوفتن در اتاق او را به خود آورد.
-بله؟
پنه لوپه با صورت پرسشگرش جلوي او ظاهر شد..
-خب يه نفر اون پايينه و منتظر شماست...ماسك زده و اسمش رو هم نمي دونم...فقط مي تونم بگم مراقب خودتون باشيد!
پنه لوپه اجازه نداد آرتيكوس سوال ديگري از او بپرسد و به سرعت اتاق را ترك كرد!
لحظه ايي بعد در حالي كه آرتيكوس دائم علامت سوال در مورد اينكه اون كي مي تونه باشه رو به سختي از خودش دور مي كرد چوبش رو در زير رداش پنهان كرد و به سمت پلكان رفت!
پنه لوپه كه از جواب غريبه در پاسخ به سوال او كه چيزي ميل داريد به سردي جواب داد : نه و مي خوام تنها صحبت كنيم آزرده شده بود با صداي برخورد كفش هاي آرتيكوس كه حالا ديگر به طبقه پايين رسيده بود به خود آمد. اما آزردگي او زماني بيشتر شد كه متوجه شد آرتيكوس بدون توجه او به سمت غريبه رفت!
-مي تونم كمكتون كنم؟
و اين صداي آرتيكوس بود كه باعث شد غريبه به طرف او برگشته از بررسي اتاق لحظه ايي دست بردارد و با چشم هاي سرخ رنگش براي ثانيه هايي او را ورانداز كند!!!
-شما آرتيكوس هستيد؟
-خودم هستم!
-لطفا بنشينيد و غريبه با يك دست به او صندلي تعارف كرد ...آرتيكوس مستصلانه روي صندلي نشست! سوال هاي زيادي داشت اما ترجيح داد كه ابتدا او شروع كند.
-من از طرف لرد سياه اومدم....
و با گفتن اين جمله آرتيكوس به او خيره شد...اما انگار براي شنيدن اين جمله آماده بود.
غريبه ماسك روي صورت خود را برداشت و آرتيكوس ساحره ايي را در جلوي خود ديد . او پس از آ،كه به آرتيكوس اجازه داد تا لحظه ايي او را تجزيه تحليل كند گفت:
-براي يك مذاكره!
آرتيكوس به سرعت از حالت سردرگمي بيرون آمد.
-مذاكره؟...من و لرد سياه در مورد چه موضوعي مي تونيم با هم مذاكره كنيم؟
-خب ...چيزهاي زيادي وجود داره...و تو خوب مي دوني كه من دارم راجع به چي صحبت مي كنم...لرد سياه اونو مي خواد!!!
-آرتيكوس كه ديد ديگر نمي تواند طفره برود سكوت كرد!
ساحره در حالي كه سكوت آرتيكوس را ديد از جاي خود برخاست . بار ديگر آن نقاب را به صورت خود زد و به سمت در رفت.هنگامي كه به نزديكي در رسيد بار ديگر به سمت آرتيكوس برگشت و گفت:
-روش فكر كن و سعي كن به چيزه ديگه ايي فكر نكني...راه فراري وجود نداره ...زندگيت در مقابل اون...اين اوج سخاوت لرده و تو مي توني بازم اينجا رو داشته باشي ...درست مثل قبل!
-آرتيكوس كه به شدت عصباني شده بود فرياد زد:
-اصلا شما كي هستيد؟
چشم هاي قرمز ساحره حالتي اسرار آميز به خود گرفت و گفت:
-تو پستاي آينده بيشتر با هم آشنا مي شيم....
و با گفتن اين جمله از جلوي در ناپديد شد!
آرتيكوس از شدت عصبانيت نتوانست خود را كنترل كند و با صداي جمع كردن ميز با دست او ماركوس مريدانوس و پنه لو په از خواب پريدند.....!

_______________________________________________

با تشكر:

سامانتا ولدمورت..............................!!!!


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴
#24

مارکوس فلینتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 327
آفلاین
بعد از این که پنه لوپه هر دو قهوه را به صاحبانشان داد از در خارج شد... به محض خارج شدن مریدانوس ادامه ی اخبار را گفت: اون می خواد همین طور اطراف پاتیل رو خالی کنه تا کسی دیگه این جا پیداش نشه...
آرتیکوس با کنجکاوی پرسید: خوب این چه جوری به اون قدرت می ده؟...
این بهش قدرت نمی ده بلکه همه ی این کارا رو به خاطر کشتن تو انجام می ده.... اون داره اطرافتو خالی می کنه تا در یک فرصت مناسب که هیچ کس در اطرافت نیست و نمی تواند شاهدت باشد تو را با یک طلسم خلاص کنه....

آرتیکوس با شنیدن جمله ی آخر قلبش به تپش افتاد وبا تعجب به مریدانوس نگاه کرد و به فکر فرو رفت ...

بعد از چند دقیقه صدای در رشته افکار آرتیکوس را پاره کرد... مریدانوس به جای آرتیکوس گفت: بفرمایید...
ولی این دفعه به جای پنه لوپه , مارکوس فلینت وارد شد و بعد گفت: همه چی رو گفتیم .... الان دارن میان این جا تا همه چیز رو بررسی کنن... ولی وقتی رفتم به وزیر گفتم زیاد موضوع رو جدی نگرفت... می ترسم نیان...

آرتیکوس با صدای بلند گفت: نیان... غلط می کنن... مگه الکیه... داشتن منو تو شب تولد ,شهید می کردن... اون وقت نمی خوان بیان...
در این هنگام مریدانوس بر روی میز زد و گفت: بابا... خودتو اینقدر عصبانی نکن... مگه ما می زاریم که ولدمورت به همین راحتی اعصابتو بریزه بهم.... ما باید یه گروه بسازیم تا تو هیچ وقت تنها نباشی ... و وقتی به تو حمله کردن نیروی دفاعی داشته باشیم...
آرتیکوس کمی صدایش را آرام کرد و گفت: ببخشید... خیلی عصبی شدم... واقعا دستتون درد نکنه .. هم تو و هم مارکوس تنها کسانی هستید که من ر تنها نذاشتین.... ولی از کجا باید نفر جمع کنیم؟

مارکوس در جوا به آرتیکوس گفت: خوب... ما باید پاتیل رو فعال کنیم تا به چش بیاد و وقتی به چشم اومد دیگه همه ناچارا به خاطر حس کنجکاوی که دارند هم یک سری به این جا می زنند و شروع به فعالیت می کنند

_________________________________________________________________________________

ببخشید اگه کوتاه و بد شده؟
ولی خداییش یه کاری بکنید تا این جا فعال بشه ... اخه خیلی حیفه .. این جا خیلی فعال بود.... امید وارم که از این به بعد این جا فعال بشه!!!!
با تشکر


عضو اتحاد اسلایترین


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۳:۵۹ پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۴
#23

آرتیکوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۱۵ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
لحظه اي بعد پنه لوپه براي درست كردن مقدار ديگري قهوه به آرامي از اتاق خارج شد.
-لطفا براي من شكر نريز پنه لوپه!من از قهوه شيرين متنفرم!
اين حرفها از دهان كرول در زماني كه پنه لوپه داشت در اتاق را پشت خودش مي بست بيرون آمد و بعد كرول با اخم منتظر شنيدن حرفهاي آرتيكوس در مورد احتياط و دقت شد.
آرتيكوس بلافاصله بعد از بسته شدن در شروع به صحبت نكرد و ابتدا رويش را به تنها پنجره اتاق انداخت و از آن به بيرون نگاه كرد.منظره بيرون به شكل عجيبي بود.نيمه سمت راست آن دنياي ماگلي لندن كه ماشينها در خيابان و ماگلها در پياده رو ها به سرعت بدون نگاه يا توجهي به پاتيل درزدار حركت ميكردند و نيمه سمت چپ جادوگر و ساحره هايي كه در كوچه دياگون مشغول خريد بودند نشان ميداد.آرتيكوس با خود انديشيد كه كوچه دياگون امروز بسيار شلوغ و در تكاپو است ولي هيچيك از كساني كه در آن حركت ميكنند هوس خوردن يك نوشيدني و استراحتي كوتاه در پاتيل درزدار نميكنند.همه اينها از زمان كريسمس شروع شد!زماني كه در اوج كار پاتيل درزدار كه با زحمت زيادي به وجود آمده بود ولدمورت باعث پاشيده شدن همه اون زحمتها شد!
آرتيكوس رويش را از پنجره سحرآميز برگرداند و سعي كرد تا در آن لحظه ديگر به آن موضوع فكر نكند و سپس رويش را به كرول كرد و ثانيه اي بعد گفت:مريدانوس!اين ماسك رو از صورتت بردار!كرول آنچنان قيافه جالبي نداره!
اخمهاي كرول بيش از پيش درهم رفت،انگار از اين حرف آرتيكوس اصلا خوشش نيامده بود ولي لحظه اي بعد چوبدستي اش را به طرف صورتش گرفت و وردي را زيرلب عنوان كرد.ثانيه اي بعد به جاي صورت خشن و مردانه كرول،صورت ظريف و دلنشيني دخترانه اي وجود داشت كه مانند كرول اخمهايش را درهم كشيده بود.
مريدانوس بعد از تغيير قيافه اش گفت:فكر ميكردم تو از اون قيافه بيشتر از اين قيافه خوشت بياد.
آرتيكوس در جواب گفت:نه!هرگز من اين قيافه را به اون قيافه ترجيح نميدم!اينم خودت ميدوني!
مريدانوس با عصبانيت گفت:جدي؟از وقتي كه دارم برايت جاسوسي ميكنم!!اون قيافه رو بيشتر از حالا ميبيني!مطمئنا اون قيافه رو بيشتر دوست داري چون بيشتر به درد كارايي كه ميكني ميخوره!!
آرتيكوس براي جواب دادن به حرف مريدانوس براي زمان زيادي مكث كرد و سكوت سنگيني پر از دلخوري و غم بين آنها بوجود آمد.
سرانجام آرتيكوس گفت:مريدانوس!ما در اين مورد با هم به نتيجه رسيده بوديم درسته؟!پس لطفا الان اين موضوع را براي بعد نگه دار و در مورد خبرهايي كه آوردي بگو!
مريدانوس كه از تغيير موضوع بيش از پيش ناراحت شده بود،جواب آرتيكوس را سريع نداد و ميخواست او را نيز ناراحت كند ولي سرانجام گفت:ولدمورت راه ديگري براي قدرت يافتن و تسلط پيدا كرده!
آرتيكوس با شنيدن اين حرف شتابزده پرسيد:چي؟چه راهي ميتونه....
در همان لحظه صداي در زدن پنه لوپه براي آوردن قهوه به گوش رسيد.
-بفرماييد!
اين حرف را آرتيكوس گفت كه پس از آن پنه لوپه با يك سيني طلايي و دو فنجان نقره جن ساز پر از قهوه داغ وارد اتاق شد.پنه لوپه ابتدا قهوه آرتيكوس را روي ميزش قرار داد و سپس گفت:بفرماييد!!!اينم قهوه تلخ شما بدون شكر!
كرول قهوه اش را با دست چپ از پنه لوپه گرفت چون در دست راستش چوبدستي اش را محكم گرفته بود و صورتش قرمز به نظر ميرسيد انگار بعضي از اثرات تغيير قيافه اش هنوز ناپديد نشده بود.
.....
---------------------------------------------------------------------------------------------------
خارج از رول:
توجه كنيد كه كرول همون مريدانوس هستش كه با تغيير قيافه جاسوسي ولدمورت را ميكنه و نكته بعدي اينكه آرتيكوس رابطه اي با ولدمورت داره و به خاطر همين جاسوسي اش رو ميكونه و به خاطر همين ولدمورت روز تولد قصد كشتن اونو ميكنه و اينكه پنه لوپه الان از موضوع خبر نداره و شخصيت واقعي كرول(كه مريدانوس هستش)نميشناسه.
به اميد ديدن رولهاي قشنگ شما در پاتيل درزدار
مرسي
آرتيكوس


آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۴
#22

پنه لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹
از پشت دریاها!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 240
آفلاین
بعد از اون اتفاق تا مدتها کسی به جز پیرمردی که آرتیکوس اونو نجات داده بود پاشو توی پاتیل درزدار نمیگذاشت.حتی مسافرها هم به اونجا نمیرفتن چون شنیده بودن که جای سیاهیه.گذشته از اینا هوا خیلی سرد بود و آرتیکوس و پنه لوپه مجبور بودن همه ی روز توی کافه بمونن.پنه لوپه بیشتر وقتشو جدول حل میکرد و روزنامه میخوند و آرتیکوس هم یکی از اتاقها رو برای خودش برداشته بود و تمام مدت آنجا بود.

***

پنه لوپه در زد و بدون اینکه منتظر جواب بمونه داخل اتاق شد.آرتیکوس که روی صندلیش قوز کرده بود و بسیار ناراحت به نظر میرسید ، با دیدن او سرش رو بلند کرد و پرسید:چیزی شده؟
-آقای کرول اومدن...
آرتیکوس با خوشحالی تکرار کرد:آقای کرول؟!خیلی خب...بهشون بگو که الان میام.
پنه لوپه بیرون رفت و آقای کرول رو دید که پشت پیشخوان نشسته بود و درحالی که قهوه شو هورت میکشید روزنامه ی صبح رو میخوند.او با هیجان گفت:اوه...باورم نمیشه!اسمشو نبر کافه نشینی میکنه؟
پنه لوپه گفت:اون خبرو خوندین؟واقعا جالبه!کسی که میدونید راه افتاده تو خیابونا و هر کافه ای که میبینه هوس میکنه یه چایی بخوره!یاد جوونیاش افتاده!
و بعد خندید.اما قیافه ی آقای کرول ناگهان جدی شد:...تو وضعیت خیلی بدی قرار گرفتید...هر لحظه ممکنه...
-آقای کرول عزیز!
آرتیکوس با آقای کرول دست داد و سپس گفت:بیا بریم سر یکی از میزا بشینیم.حرفای زیادی هست که با هم بزنیم.
پنه لوپه که سعی میکرد به حرفهای آقای کرول فکر نکند گفت:یه قهوه ی دیگه میل دارید؟
آرتیکوس به جای کرول جواب داد:بله،پنه لوپه لطفا دوتا بیار
______________________________________________
متاسفم که کوتاه شد...قصد داشتم صحبتای کرول و آرتیکوس رو به جاهای باریک بکشونم اما نمیدونستم چجوری.لطفا ادامه ش بدید.



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۳:۴۸ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
#21

آرتیکوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۱۵ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
براي لحظه اي خون آرتيكوس از ديدن جسد بي جان آن پيرمرد نگون بخت در رگهايش منجمد شد.كسي در روز تولد او مرده بود!!نه او نبايد ميگذاشت كه كسي در روز تولدش بميرد!
او بلافاصله رويش را به زني كه در نمايش مردي به نام كرول بود كرد و با شتاب گفت:مريدانوس!سريع با وزارتخونه از اتفاق افتاده در اينجا خبر بده!بگو كه ولدمورت به مرگخوارها به اينجا حمله كردند!ماركوس تو هم با مريدانوس برو!
مريدانوس با مردي كه در نقش گرگينه بود بلافاصله پس از شنيدن گفته هاي آرتيكوس از سالن مهماني خارج شدند.آن سالن مهماني مجلل و زيبا به گونه اي شده بود كه انگار گله از غول هاي غار نشين مسيرشان از آنجا گذر كرده باشد.آنجا كاملا به هم ريخته و بسيار آشفته به نظر ميرسيد و مهمان ها ترسيده و هاج و واج به نظر ميرسيدند انگار ديدن لرد تاريكي را در چنين جايي باور نداشتند.
آرتيكوس پس از گفتن آن حرفها بر روي جسد پيرمرد خم شده و دو دستش رو بر روي سينه او ميگذارد و بعد شروع به گفتن ورد هايي عجيب ميكند كه حتي هيچ يك از مهمانهاي حاضر در آن مهماني قادر به درك يك كلمه از آن نيز نبودند.
پس از چند لحظه هاله اي طلائي اطراف او را فرا ميگيرد كه از طريق دستهايش به آرامي به سينه آن پيرمرد نزديك ميشد.با نزديكي هرچه بيشتر آن هاله به سينه پيرمرد نور شمعهاي بسياري كه براي ضيافت تولد در سالن بوجود داشت نوسان بيشتري ميگرفت به صورتي كه با نوسان هاي ديگر رو به خاموشي گراييدند و سالن به طور كامل به خاموشي گراييد و تنها منبع نور از هاله آرتيكوس بود كه اطراف را تا حدودي روشن ميكرد.سرانجام پس از چند لحظه هاله مرموز طلائي به سينه آن پيرمرد رسيد كه همزمان با آن زمين شروع به لرزش خفيفي نمود ولي هنوز هاله در سينه او قرار داشت و پس از ثانيه اي تمام وجود فرد را گرفت.وقتي كه آن به دهان پيرمرد رسيد پيرمرد از جان تازه گرفته نفسي عميق كشيد.آرتيكوس كه نيروي زيادي براي زنده كردن او صرف كرده بود در كنار او بيهوش بر روي زمين افتاد.پيرمرد نيز فقط توانست سه كلمه به زبان بياورد و بعد مانند آرتيكوس بيهوش در ميان آن جمع شگفتزده افتاد.
آن سه كلمه اين بود:سياهي....ولدمورت....قدرت..
.......
-------------------------------------------------------------------------------------------------
يه چيزي بگم كسي نبايد توي پاتيل درزدار من بميره مخصوصا كه تولد من هم هست(خداييش تولدم بود و من از مريدانوس خواهش كردم كه اينجا يه پست بزنه كه اونم با اينكه موضوع ربطي به تولد نداشت اونو جالبش كرد و زد و من ازش تشكر ميكنم)!! خب كلا موضوع جالبتر شده اميدوارم پستهاي قشنگ شما هم توش ببينيم.
مرسي
آرتيكوس


آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.