هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۲:۴۳ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶
#37

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۹:۲۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از اینوره!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
بورگین گفت : " اما چه وردی ؟ "
اديب :‌طلسمهاي باستاني !!
بورگين : طلسمهاي باستاني ؟ از كجا يه همچين چيزي رو گير بياريم ؟
-: خي اينا يه جور طلسمن كه عموما توي يكي از اشياي با ارزش و باستاني نهفته اند .. اگه ما بتونيم يكي از اون اشيارو بدست بياريم من مي تونم هركسي رو كه شما دلتون مي خواد ظاهر كنم ..
-: خب ولي ما يه همچين چيزي رو از كجا بايد بياريم ؟؟
پيوز: از مغازه ها لوازم جادويي سياه يا عتيقه فروشي ها !!
لارتن :‌قيمتشون چقدره ؟
بورگين : پول احتياج نداره ..بوقي ... زور احتياج داره
و سپس بورگين لبخند موذيانه اي زد و با يك حركت تمام قهوه اش را سر كشيد و سپس فنجان را به ميز كوبيد و يك نفس عميق كشيد و گفت :
خوب ما امروز بعد از ظهر مي ريم اونجا ... فعلا بايد استراحت كنيم ..لارتن تو برو مواظب باش كه اون دارو دسته ي اصيل پيداشون نشه .. ادوارد تو هم خوب رو نقشه ات كار كن و گرنه من مي دونم با تو ..اگه اشتباه كني يه هفته تو شيون آوارگان زندانيت مي كنم ..
-:‌بله قربان .. حتما .. حواسم هست ..
سپس بورگين از جايش بلند شد و به طرف پيشخوان رفت .. جايي كه تام صاحب مسافرخانه با ترس ايستاده بود . بورگين مشتش را روي پيشخوان كوبيد و گفت :‌
اتاقهاي مجانيت كجان مردني؟
-: هر جايي كه شما بخوايد قربان ..
-: خوبه .. بچه ها هر كدوم بريد براي خودتون يه اتاق انتخاب كنيد ..
و با اين حرف تمامي اعضاي دسته از پله ها بالا رفتند و پيوز هم در حالي كه اشيا را به طرف همه پرت مي كرد بالاي سر آنها به طبقه ي بالا رفت ...


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶
#36

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
خارج از رول : این پست به پست های قبلی هیچ ارتباطی نداره و صرفا برای یک ماموریت گروه اوباش بورگین و رفقا هست !
----------------------------------------------------
آنچه گذشت ...
دسته اوباش متوجه میشن که لودو بگمن صاحب جدید کافه سه دسته جارو باجش رو به اونها نداده پس برای گرفتن پولشون دست بکار میشن و در این بین با مرگخواران و آبیپوشان مواجه میشن که اون ها هم از لودو باجشون رو می خوان. در این بین باشگاه هافلپافی های اصیل که لودو سردستشون سر میرسن و اوباش برای رسیدن به پولشون مجبور به گروگان گیری میشن ... اونها علیرضا گورکن لودوبگمن رو به عنوان گروگان می گیرند و هافلپافی های اصیل هم ریموس لوپین رو !
در این بین دسته اوباش با اتوبوس شوالیه فرار می کنند و به پاتیل درزدار می آن ...
ادامه داستان ...
اوباش در رو باز کردند و وارد پاتیل درزدار شدند. همه رفتند و دور یک میز نشستند و به تعداد خودشون که حالا یک نفر کمتر شده بود قهوه سفارش دادند. بورگین سردسته اوباش گفت : " باید یک کاری برای ریموس بکنیم ، من نگرانش هستم ... "
پیوز گفت : " برو بابا اون ریموس به مفت هم نمی ارزه ، جاسوس محفلی هاست ! "
بورگین گفت : " نه بابا ، اون خودش یه پا گانگستره ، اگر نجات پیدا گنه بهش مدال شجاعت گاگستر درجه دو رو میدم ! "
اما : " برو بینم ، گاگستر درجه دو کجا و ریموس کجا ! "
بورگین گفت : " مهم اینه که باید اون رو نجاتش بدیم از هر راهی که شده ! "
گارسن جدید پاتیل درزدار با یک سینی پر از قهوه اومد و اون ها رو روی میز چید. در این بین ویولت بودلر گفت : " باید از طریق یک ورد یا یک نفرین اون رو نجات بدیم ! "
بورگین گفت : " اما چه وردی ؟ " ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱:۵۷ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵
#35

سارا اوانز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
این داستان ادامه داستان زده شده در تاپیک سازمان آسلامی و منکرات جادوو دراینجا دیگر ادامه نخواهد داشت!

زمان تقریبا گویای ساعت 10 صبح بود اما هوای مه آلود شهر لندن این طور به نظر می آمد که گویی ساعت 7 صبح است! به همین جهت قیافه افراد عبارت بودند از:
دامبلدور سرحال و سحر خیز که جست و خیز کنان به هر سو می رفت و سعی می کردند به همراهان خود روحیه دهد!
ولدی که بدجوری مست خواب بود و کم کم داشت روی زمین ولو می شد تا بخوابه!
هدی و استر حالی بهتر از ولدی نداشتند! چون از وقتی معاون شده بودند اجازه داشتند بیش تر از بقیه بخوابند مثلا تا ساعت 1 و 2 بعد از ظهر!
بلیز و آرامینتا هم به نظر بیدار می آمدند و سعی می کردند بادراد را هم که بروی ولدی خم شده بود و به حالت ایستاده خوابیده بود را بیدار نگه دارند!
سارا هم فقط بقیه را تماشا می کرد!!
همه رأس ساعت تعیین شده مقابل درب سازمان منکرات ایستاده بودند تا برنامه کاری و هم چنین چوب دستی های خود را از آن جا تحویل بگیرند! اما هنوز کسی که از درب آنجا به سوی آنان خارج شود قابل رویت نبود.
خلاصه پس از اندی زمان یکی از بروبچس تازه وارد و ناآشنای سازمان می آد بیرون و به سرعت یه کاغذ به دست ولدی و یه کاغذ به دست دومبل می ده و بر می گرده!
_پس چوب دستی هامون چی؟؟
این صدای بلیز بود که معترضانه صحبت می کرد! اما جوابی نشنید! ولدی یه ذره چشاشو از هم باز می کنه و نیم نگاهی به برگه میندازه!
_چقدر هم طول و درازه! این وزارت هم بیکاره ها! یکی نیست به اینا بگه وزارت رو از وضع جامعه سننم.(!) به شماها چه ربطی داره؟
دامبلدور یه نگاه اینجوری به ولدی می کنه و میگه:
_نمی دونم کی بود که داشت واسه اینکه انتخاب شه گردن وزیر سابق و همه کارکنان سازمان منکرات و کل جامعه جادوگری رو از وسط نصف می کرد! نمی دونم والا!
ولدی:
لحظاتی می گذره و بالاخره چوب دستی ها از راه می رسن! استرجس ورقه از دست دومبل می قاپه و میگه:
_مثله اینکه اولین جا پاتیل درزداره! بهتره هر چه زود تر راه بیافتیم!
آرامینتا با فیس و افاده:
_خیلی ممنون جناب پادمور از اینکه از رو ورقه برامون خوندید! خودتون تنهایی این کار رو کردید!
استر می آد جوابشو بده که ترجیح می ده هدویگ رو بگیره که با نوکش نره تو شیکم طرف!
بعد از کلی دهن به دهن شدن اونها راه می افتن! وسط راه ولدی همش غر غر می کرد:
_آخه این چه جاییه که انتخاب کردن! مگه جا قحط بود...سایت به این گندگی! اونجا شلوغه من حوصله شلوغی ندارم... الان همه می ریزن که ازم امضا بگیرن منم وقت ندارم که! اصلا می گم بهتره من نیام! چطوره؟
دامبلدور خیلی مرموز می گه:
_نه ولدی جون شما حتما باید بیایی! من قول بهت می دم که اونجا تو سیل امضا گیرها کمکت کنم یه دفعه خفه نشی!
هدی و استر و سارا زدند زیر خنده و ولدی ناراحت روشو کرد اون ور! ولدی در فکر انتقام فرو رفت. محفلی ها می دانستند که علت اصلی اینکه ولدی نمی خواهد به آنجا بیاید این بود که لا اقل سه چهارم جمعیت توسط ولدی بی خانمان شده بودند و یا نقض عضو اعضای خانواده پیدا کرده بودند و به همین جهت در پی انتقام از هیچ کاری دریغ نخواهند کرد!
البته عمق فاجعه به این عمیقی هم نبود و خب واضح بود که ملت از ولدی بترسن!
درب پاتیل از دور نمایان شد. جمعیت زیادی در حال رفت و آمد از داخل آن بودند. دامبلدور به عنوان اولین نفر می خواست وارد شه که ولدی جلوشو گرفت! بعد دوباره دومبلی جلو زد و رفت که بره تو که یه دفعه ولدی از پشت موهاشو کشید و اونو به عقب آورد! خلاصه اون وسط سر اینکه کی اول بره تو دعوا شد و بعد از مدتی تصمیم گرفتند دو تاشون با هم وارد بشن!
به هر زوری بود خودشونو توی چهارچوب در جا دادند و وارد شدند. اینها که سر دسته ها بودند وضعشون این بود چه برسه به معاونانشون که به قصد کشت در حال زدن یک دیگر بودند.
یه چند نفری اونها رو از روی زمین جمع کردند و سپس درب پاتیل رو اینقدر بزرگ کردند که هر 6 نفر بتونن با هم رد بشن!
_اه...بادراد چقدر چاقی! تو خودت تنهایی یه در به این بزرگی واسه وارد شدن احتیاج داری!
هدی این را گفت و سپس با استر مشغول خندیدن شد! بلیز جلو اومد و گفت:
_این نشون دهنده اینه که ارباب ما به ما می رسه و مثل اون رئیس ریش دراز و سفیده که فکر کنم اسمش دومبلی باشه شماها را مثل نی قلیون تحویل جامعه نداده!
و سپس نوبت آن طرف بود که بمیرن از خنده!
وارد پاتیل شدند. ملت جادوگری و غیره:
سالن ساکت و مقداری هم خلوت شده بود. ولدی خیلی باد به قب قب انداخته می ره طرفه اون یارو که پشت پیشخون وایستاده بوده!
_ببینم نفله تو اینجا چی کارا می کنی؟
مرد که از ترس در حال پس افتادن بود به تته پته گفت:
_قررررربـ بـ ا ا ان....من مـ مـ مـ سئول اینـ نـ نـ جا هسـتم!
دامبلدور ولدی رو می زنه کنار و می آد نزدیک اون مرده می ایسته می گه:
_برو اون ور با سئوال کردنت! اصلا خودم می پرسم...
مرده با دیدن دومبلی خیالش راحت می شه و نفسی می کشه:
_دومبلی بفرما! هر سئوالی داری بپرس که من حاضر و آمده کت بسته در خدمتم!
دامبلدور لبخندی می زنه و میگه:
_داش تام! ببینم تو اینجا از کارت راضی هستی؟ مشتری ها از کارت راضین؟ خلاصه کارو بار خوبه؟
تام یه نگاهی دور و اطراف می کنه و میگه:
_هی بد نیست! می گذره دیگه!
اونها که می بینن با سئوال کردن از تام چیزی دستگیرشون نمی شه دو گروه می شن! البته دو گروه بودن. گروه مرگ خوارا می رن طرف آشپزخونه و جاییه که معجون ها رو درست می کردن و محفلی ها هم می رن پیش چند تا مشتری باقیمونده!
مرگ خوارا با سرعت وارد آشپرخونه می شن و کارگر ها با دیدن اونها خشکشون می زنه و فکر می کنن که دیگه لحظاته آخر زندگیشونه که آرامینتا به اونها میگه:
_ما از طرف وزارت خونه هستیم و برای بازرسی اینجا اومدیم! همه یه طرف بایستید!
مواد و وسایل استفاده روی یه میز گنده دیده می شد. معلوم بود که کارشون اینه که باید معجون ها و نوشیدنی های مختلف و جدید درست کنن!
بلیز یه خیار گندیده و یه کدو تنبل کرم افتاده از روی میز بر می داره و میگه:
_شما ها این میوه ها و سبزیجات تازه رو از کجا تهیه میکنید؟ ببینم نکنه یه عمریه دارید آشغال به خورد مردم می دید؟
بادراد هم به یه دیس پر از کرم های مرده و اسکلت شده 5 سال قبل و هم چنین شیرینی های کپک زده اشاره می کنه و میگه:
_چشم وزارت رو خوب دور دیدید هر کاری دلتون می خواد می کنید! این مشاهده ها به وزارت اطلاع داده خواهد شد.
ولدی یه نوشیدنی از روی میز بر می داره و یه غلب می خوره! بعد همشو به حالت انفجاری پرت می کنه بیرون و میگه:
_این زهره یا نوشیدنی شیرین؟
و سپس یک شیشه ی بزرگ که روی آن نوشته شده بود طعم دهنده همه کاره توجهشونو جلب می کنه!
بخش های دیگر آنجا تعریف بهتری از اولاش نداشت و گویای مسئله نخستین بود! پس از تهیه گزارش اونجا رو ترک می کنند!
محفلی ها خیلی دوستانه به طرف افراد مختلف می رن و شروع به صحبت در مورد عملکرد اونجا میشن! سخن های آن ها این رو نشون می ده که همه چیز خیلی خوشمزه و مطابق میلشونه ولی بعد از چند روز به طور ناگهانی مریض میشن که هنوز دلیلشو خودشون هم نمی دونن!
وقتی که هر دو گروه می خواستن از اونجا بیان بیرون قیافه تام مثل گچ سفید شده بود! شاید داشت به مبلغی که به عنوان جریمه باید می پرداخت فکر می کرد! هر چه چهره ها عصبانی تر می شد رقم مورد نظر بالاتر می رفت. او فکرش را هم نمی کرد روزی اینجوری گیر وزارت بیافته!

این داستان ادامه دارد به طوری که اصلا فکرشو نمی کنی!( اغراق!)..................



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۵
#34

فورتسکيو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۳ شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸
از اینجا، اونجا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 85
آفلاین
به نام خدا
------------------------------
ولی آرتیکوس توی رؤیاهاش یه لحظه این چیزا رو تصور کرد و یکمی ترسید
یکی پشت سرش گفت : آرتیکوس، اون چیکارت داره ؟
آرتیکوس : شما ؟
پنه لوپه : منم پنه لوپه
آرتیکوس : به تو ربطی نداره،
پنه لوپه : پستا داره ارزشی میشه
آرتیکوس : به درک، عوضش موضوع جالبه و جذابه
پنه لوپه : من میترسم، آرتیکوس
فورتسکیو : اومدی آرتی، زودباش من کار دارم
آرتیکوس : پنه لوپه، بعداً .... اومدم فورتسکیو
و به طرف پایین رفت
فورتسکیو : چطوری رفیق شفیق ؟
آرتیکوس : خوب نیستم، فورتسکیو ، لرد بهم پیشنهاد داده
فورتسکیو با تعجب : چه پیشنهادی،؟
آرتیکوس :یکار کردن من و انجام دادن درخواستش
فورتسکیو : برای چی ؟
آرتیکوس : باورت نمیشه،یکی از جاودانه ساز ها توی زمین اینجا چال شده
فورتسکیو : چی شده ؟ جاودانه ساز ؟ ... اینجا ؟
آرتیکوس : یواش تر ... آره متأسفانه
فورتسیو : دردسر پشت دردسر، تو باید به آلبوس خبر بدی
آرتیکوس : اون با مینروا در حال انجام یه مأموریت حیاتی هستن
فورتسکیو : چه قاراشمیشی شده، حالا از من چه کاری بر میاد ؟
آرتیکوس : کمکم کن ... راهنماییم کن
فورتسکیو : معامله ی مشکلیه، خیلی مشکل
آرتیکوس : اگه بهش بدم به آلبوس خیانت کردم
فورتسکیو : راست میگی، اون میتونه شغلت رو پس بگیره
آرتیکوس : ممکنه اینجا رو آتیش بزنن
فورتسکیو : از این به بعد اینجا تحت نظر غیر مستقیم وزارت خواهد بود

آرتیکوس : سامانا برا ی شنیدن جواب جمعه به اینجا میاد
فورتسکیو : بیاد، می گیریمش
و چند لحظه بعد غیب شد
------------- روز جمعه عصر ...............
================
ببخشید اگه بد بود، کراب جان


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
#33

وينسنت کراب old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۲۳ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 138
آفلاین
در همین موقع یکی از پشت سر آرتیکوس گفت:تو فکر کردی میتونی ما رو دست بندازی احمق؟؟؟
آرتیکوس:تو کی هستی؟؟کجایی؟؟خودتو نشون بده!!
طرف:من کی هستم و چی کار دارم به تو ربطی نداره..اگه بخوای زرنگ بازی دربیاری و لردو گیر بندازی کور خوندی..
آرتیکوس:منظورت چیه؟؟
طرف:جمعه ساعته 4 بعد از ظهر،اگه جواب رو بدی کار ندارم،،اگه ندی اینجا رو آتیش میزنیم!!
آرتیکوس: ..آتیش بزنین فکر نکنم لرد خوشش بیاد..اینجا یکی از جاودانه سازها وجود داره..پس ۀتیش زدن رو بیخی شین..
طرف:نه..خیلی گیج تر از اون چیزی هستی که فکر می کردم..فکر میکنی لرد انقدر کودن هست که هورکراکسشو تو این ساختمون بذاره و بره و اونو بسپاره به خدا؟؟؟
آرتیکوس:خدا؟؟لرد مگه خدا رو هم میشناسه؟؟
طرف:حرف بیخود نزن..من نگهبانه هورکراکس هستم..پس هیچ مشکلی برای آتیش زدن وجود نداره!!
آرتیکوس:چی؟؟نه..یعنی همه این کارها یک طوتئه بود؟؟
طرف:آره..لرد تو رو میکشه..
آرتیکوس: ..باشه میگم ولی..
آرتیکوس چندین دقیقه صحبت کرد ولی این صحبت ها هیچ فایده ای نداشت چون طرف رفته بود..
آرتیکوس:کجایی؟؟رفتی؟؟
***
رابستن:عجله کنین..
دراکو:برای چی؟؟
رابستن:چون دارن میان؟؟
دراکو:کیا؟؟
**
ادامه بدین..
پست های این تاپیک داره ارزشی میشه..
به نظر من این داستان رو تموم کنیم..
و یه داستان طنز واسه این تاپیک بنویسیم..
چون تاپیکای طنز بیشتر طرفدار داره تا جدی


فقط بای(از جادوگران) وجود داره و کسانی که از دادنش عاجزند
هدی راست گفت..جادوگران مردنیست..


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
#32

فورتسکيو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۳ شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸
از اینجا، اونجا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 85
آفلاین
به نام خدا
خارج از رول : تاپیک بسیار خوبیه، ازش خوشم اومد ولی بعضیا داستانو از جریان اصلیش خارج می کنن !
با تشکر
---------------------------------------------
در همین موقع که این اتفاقات در پاتیل رخ می داد آرتیکوس در اتاقش مشغول فکر کردن بود. اون دیگه مهلتش به پایان رسیده بود، اینو احساس می کرد ! دیگه وقتش رسیده بود که با لرد معامله کنه، ولی اون هنوز نمی دونست چه کاری باید انجام بده. هیچ کس از ملاقات او با سامانتا خبر نداشت به جز پنه لوپه که اون هم از جزییات این ملاقات هیچی نفهمیده بود ! آرتیکوس چند روز بود که غذا نخورده بود و خودش رو توی اتاق حبس کرده بود تا این که بالاخره تصمیم گرفت با یکی مشورت کنه، با کسی که عاقل باشه و به فکر منافع شخصی نباشه، کسی که بتونه اونو یاری بده تا از این امتحان سخت سربلند بیرون بیاد. اون یه نامه نوشت با یه جغد پیر که از بچگی اونو داشت، برای مخاطبش فرستاد. در همین موقع یکی در زد.
آرتیکوس : کیه ؟
طرف : منم ... سامانتا ....
در همین موقع صدای فریاد پنه لوپه به گوش رسید : هی خانم، من به شما نگفتم صبر کن تا خودم بهت بگم کی بیای آرتیکوس رو ببینی ؟
سامانتا : پتریفیکوس توتالوس، فعلاً خفه شو احمق !
آرتیکوس : بیا تو و دیگه توی این محل که فعلاً مال منه به کسی صدمه نزن !
سامانتا وارد اتاق شد و گفت : فعلاً معلوم نیست اینجا مال کیه پس خیال بیهوده نکن در ضمن تو در موقعیتی نیستی که به مریدان لرد دستور بدی و بعد درو بست !
آرتیکوس : میتونی بشینی
سامانتا : جوابتو میخوام ، نه این که بشینم
آرتیکوس : من هنوز فکرامو درست و حسابی ...
سامانتا : یک هفتست که من اومدم و به تو هشدار دادم ... فکر نمی کنم بشه دیگه کاری کرد !
آرتیکوس : وزیر تا دقایقی دیگه اینجاست ...
سامانتا : پس میخوای با مرگ خوارا در بیفتی ؟
آرتیکوس : البته منظورم وزیر نیست، منظورم کسیه که قراره وزیر بشه ... مشاورمه
سامانتا : جداً ؟ میخوای سر لرد کلاه بگذاری ؟
آرتیکوس : اگه لازم بشه چرا که نه ؟!
سامانتا : خفه شو بی شعور ...
آرتیکوس : امروز چهارشنبه است ، جمعه بیا جوابتو بگیر
سامانتا : متأسفم، وقتت تا اون موقع تمومه ...
آرتیکوس : لرد میدونه که دو روز بعد از دستوری که بهش دادی اومدی ؟
سامانتا که یکمی ترسیده بود گفت : راجع به چی حرف میزنی ؟ میخوای رفع گناه کنی ؟
آرتیکوس : لارا توبه کرده ... مثل اسنیپ ...
سامانتا : باشه تو بردی ... ولی به ریش مرلین قسم اگه جمعه جواب ندی این جا رو آتیش میزنم
آرتیکوس : نمیتونی
سامانتا : مطمئنی ؟
آرتیکوس : یکی از جاودانه ساز ها (هوراکراس ) توی اینجاست و لرد اونو میخواد و حالا از اتاقم گمشو بیرون
سامانتا خیلی عصبانی شد ولی هیچ چیز نگفت و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت.
در همین موقع یکی پایین فریاد زد : آرتیکوس، آرتیکوس ....
آرتیکوس : اوه، فورتسکیو تویی ؟ اومدی ؟
فورتسکیو : بیا پایین، من خلی کار دارم باید برم
در همین موقع یکی از پشت سر آرتیکوس گفت : .....
------------------------
تاپیک خوبیه، جای پیشرفتش زیاده .....
با تشکر


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵
#31

رابستن لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
در همين لحظه رابستن كه براي صرف نوشيدني پايين آمده بود همه ي ماجرا را ديد
پادي هنوز در پي راهي براي پر رونق شدن آنجا بودكه چشمش به رابستن افتاد كه يك نوشيدني كره اي را در دست داشت
پادي :
تو متوجه قضيه شدي؟
رابي :
خب آره.
سپس با صدا شروع به نوشيدن كره اي اش كرد
پادي با بيقراري :
اه...انقدر بي احساس نباش!...كاري مي توني براش بكني؟
رابستن :
فكر كنم يه كاري بتونم بكنم.
پادي با علاقه منتظر راه چاره ي رابستن شد ولي با تعجب ديد كه او موبايلش را در آورد و مشغول شماره گيري شد
پادي با خشم به رابستن بي احساس نگاه كرد . در آن لحظه دلش مي خواست مشتي به صورت رابستن بزند.
رابي:
الو...سلام دراكو...دايي جون همه ي برو بچز اسليتريني رو جمع كن بيار پاتيل درزدار.
دراكو :
چي شده؟
رابستن:
پاتيل درزدار ي ها دارن پشه مي پرونن...اين كارو بكن تا همه بفهمن كه اسليتريني ها بي معرفت نيستن
دراكو :
به روي چشم
رابستن به پشتي مبل تكيه داد و چشماشو بست و بطري خالي نوشيدني كره اي رو ناپديد كرد
حالا كاملا نظر پادي در مورد اسلايتريني ها عوض شده بود




Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵
#30

نازگل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۱ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۰ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
از طبقه بالای کافه پادیفوت ... هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
وریتی جان ... به خاطر همه چیز ممنون! همینش هم خوبه!

در ضمن من به جای مادام پادیفوت از کلمه پادی استفاده می کنم ...
__________

پنه لوپه به سرعت برگشت ..
-واااااي مادام پاديفوت چقدر از ديدنت خوشحالم
_:سلام پنه جان ... خوبی؟ چقدر دلم می خواست دوباره ببینمت ... چه خبر اوضاع چه جوریه؟

پنه از همین سوال وحشت داشت ... سال ها بود که پادی رو می شناخت پس ایا می توانست به او اعتماد کند و همه چیز را به او بگوید؟ ایا کار درستی بود؟ اگر نبود چه؟

سکوت طولانی پنه پادی را به شک انداخت لحن گرمتری به صدایش داد و گفت: پنه جان اتفاقی افتاده؟ مشکلی پیش امده؟

پنه لرزید ... روی نزدیک ترین صندلی ممکن نشست و سرش را در دستش گرفت ... گریه ی پنه پادی را به شک انداخت به سرعت 2 نوشیدنی کره ایی درست کرد و کنار پنه نشست ... مدت طولانیی در سکوت گذشت ... هر دو وانمود می کردند که تنها دارند نوشیدنی خود را مزه مزه می کنند ولی در واقیعت یکدیگر را زیر نظر گرفته بودند ...

پس از مدتی پادی سک.ت رو شکست و ارام پرسید :

پنه جان اتفاقی افتاده ؟

گریه ی پنه شدید تر شد در لابلای هق هق گریه سعی می کرد تمام اتفاقات را برای پادی شرح دهد از ناپدید شدن تام ... ان غریبه ی مرموز و رفتار عجیب و لحن سرد ارتیکوس ...

این اتفاقات پادی رو هم گیچ کرده بود باید چند روزی پیش پنه می ماند و به او کمک می کرد پس لحن گرم تری به صدایش داد و گفت:

پس چه خوب شد که اومدم ... راستش چند روزی تو دیاگون کار دارم گفتم که بهتره اینجا بمونم ... اتاق خالی داری؟

پنه با لحن بمسخر امیزی گفت: تقریبا همشون خالین!

پادی می دانست که پنه در وضعیت خوبی نیست ... حال چه باید می کرد؟


[size=xx-large][color=CC0000]مادام پادیفوت حال ... مادام رزمØ


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
#29

وریتیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۲۹ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۶
از كوچه دياگون.پاتيلدرزدار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
با اينكه به اوايل شب نزديك مي شدند ولي هيچ اثري از خنك شدن هوا در كار نبود و همچنان از پنجره باز مهمان خانه باد داغي به داخل مي وزيد.آرتيكوس همچنان در اتاقش بود تنها يك بار پايين آمده بود و به پنه لوپه گفته بود)):‌اگه كسي اومد و با من كار داشت بهش مي گي از اينجا رفته)) بعد صدايش را پايين آورد و ادامه داد :‌(( هركسي به جز آقاي كرول )) لحنش چنان سرد و عصباني بود كه اگر 1 دقيقه ديگر به حرف زدن ادامه مي داد اشك پنه لوپه سرازير مي شد.در واقع ورود رابستن هم هيچ نشانه اي از رونق دوباره پاتيل درزدار نبود چون او برادر لارا بود و به خاطر خواهرش آنجا را براي اقامت انتخاب كرده بود..اين افكار باعث افسردگي پنه لوپه مي شد. او به شدت تنها بود.دكتر و شون همصحبت هاي خوبي براي او نبودند. وريتي هم كه از ديروز با او صحبت نكرده بود. ناگهان دري كه طرف كوچه دياگون بود باز شد و وريتي وارد شد . پنه لوپه با خود گفت :‌(( چه جالب تا به فكرش افتادم پيداش شد . ))
-سلام پنه لوپه عزيز . چطوري؟
بعد يك نگاه دقيق به او انداخت و ادامه داد :
-مثل اينكه هنوز سرحال نيستي!
-آره بازم درست حدس زدي.كجا بودي؟
-محل كارم.مغازه شوخي هاي ويزلي . بعد از چند ماه تعطيلي كلي كار داشتيم كه بايد زودتر انجامشون مي داديم.البته توي اين چند ماه بيكار بيكار هم نبوديم . چيزايي جديدي اختراع كرديم كه مطمئنا مورد استقبال قرار مي گيره!
-چه جالب. واقعا خوش به حالت وريتي . من از كار كردن ..... ااا... يعني كار نكردن تو اينجا خسته شدم ..
-بهش فكر نكن مردم دوباره بر مي گردند .هميشه همينطور بودند ديگه. با يه شايعه كوچيك پراكنده مي شدند البته حق هم دارند چون اونا مي ترسند آرامششون بهم بخوره و در واقع اون طوفاني كه در انتظارش هستند زودتر ظاهر بشه.
بعد كمي سرش را جلوتر برد و صدايي آرامتر ادامه داد :
-ببين من تا حالا به هيچ كس چنين پيشنهادي ندادم ولي مي تونم يه چيزي بهت بدم كه كمكت كنه و ....... خوب چه طوري بگم ...درواقع بهت يكمي ...البته بيشتر از يكم شانس بده
او قسمت آخر جمله اش را تند تند گفت
تعجب شنيدن كلمه شانس براي پنه لوپه كمتر از شنيدن آن حرف ها كه نشان مي داد وريتي آنچنان هم بي خبر از ماجرا نيست .نبود
-شانس بده ؟ من براي چي بايد شانس بيارم ؟
-خوب من فكر كردم مي توني انتظار داشته باشي كسي از اين وارد بشه كه سرت رو گرم كنه !
-خوب آره اينو كه مي خوام ولي چه جوري؟
-ببين اگه فرد و جورج بفهمن كه من قبل از تاريخ معين شربت شيرين شانس را رو كردم اخراجم مي كنند.پس چيزي ازم نپرس و فقط اينو بخور.
بعد شيشه ي فيروزه رنگي را از جيب ردايش بيرون آورد و دست او داد و به طرف پله ها رفت
نيم ساعت بعد پنه لوپه مشغول قرار دادن فنجانهاي بي مصرف در داخل قفسه بود و سعي مي كرد به آنچه كه نوشيده توجهي نكند(هرچند كه كار سختي بود ) كه ناگهان در مهمان خانه باز شد و زني وارد شد. پنه لوپه به سرعت برگشت ..
-واااااي مادام پايفوت چقدر از ديدنت خوشحالم
-----------------------------------------------------------

مادام پاديفوت من فقط شما رو وارد داستان كردم وچون تازه واردم از شخصيت قبلي شما خبر ندارم به خاطر همين ديگه ديالوگي از طرف شما نذاشتم گفتم شايد دوست نداشته باشيد!
ببخشيد اگه بد شده


ویرایش شده توسط وریتی در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۸ ۱۷:۳۶:۰۰


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۵
#28

رابستن لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
صداي لارا بود او در حين خواندن آوازي غمگين براي ديوانه ساز ها به مشكل برخورده بود پنه لوپه مي ره به كمك لارا كه مشتري مياد
سريع يه اتاق براي 3 روز با يه چارك قيمت بهش مي ده و بعد مي ره به كمك لارا مشتري كه اسمش رابستن لسترنج استاد جادوي سياه قرن بود و فهميده بود اوضاع هچلهفته دنبال پنه لوپه رفت
ديوانه سازها در اطراف اتاق پراكنده شده و در حال بالا كشيدن هرچي شادي كه در اونجا بود شدند
پنه لوپه و لارا با هم :
اكسپكتو پاترونوم!
لارا با صداي بلند آوازي غمگين را مي خواند كه ناگهان از پشت سر آنها رابستن از نوك چوبدستيش غبار زرد رنگي را بيرون مي دهدكه به نظر غم و اندوه فراواني را با خود به همراه دارد بدين شكل ديوانه سازها را آرام مي كند و لارا دوباره آوازش را از سر گرفت وزير لب از رابستن تشكر كرد
همون طور كه مي دونيم لارا خواهر رابستن بوده لار كه ديوانه سازارو خوابونده بود گفت :
داداش براي چي اومدي ؟
رابستن:
همين طوري براي تفريح دوما مگه آدم نبايد خواهرشو ببينه؟
لارا خنديد و در همين هنگام يكي از ديوانه سازا خرناس مي كشه و لارا دوباره آوازشو شروع مي كنه
رابستن هم خيلي سريع به اتاق خودش مي ره


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۸ ۱۲:۲۰:۰۱








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.