هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۳۶ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۴:۴۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 167
آنلاین
بیلی اما زیادی شور به نظر می رسید؛ آنقدر شور که صدای کارگردان درآمد:
- هوی، تیکه چوب! زیادی شور شدی؛ یکم طبیعی تر بازی کن! الان بیشتر شبیه تیکه چوبی هستی که روت نمک پاشیدن تا چوب شور!

بیلی درحالی که سعی می کرد از این که او را چوب خطاب کرده بودند، دلخور نشود گفت:
- خب شاید به خاطر اینه که من واقعا تیکه چوبی هستم که روم نمک پاشیدن!
- تماشاچیا که نباید اینو بفهمن؛ اونا باید باور کنن تو واقعا یه چوب شوری!

بیلی سری به نشانه ی تایید تکان داد و کمی از شوری اش کمتر کرد. شوری بیلی ملایم تر و کارگردان راضی شد. با صدای کارگردان که شروعِ تمرین را اعلام کرد، بچه بیلی را به سمت دهانش برد.

- هوی، چی کار می کنی روانی؟ نزدیک بود تو دهنت خرد بشم! این چه کاری بود آخه؟

کارگردان با بی حوصلگی گفت:
- کات! تو نقش یه چوب شور رو داری، پس باید بچه وانمود به خوردنت بکنه. تو هم فقط باید وانمود کنی که داری خورده میشی!

بیلی درحالی که همچنان چپ چپ به بچه ی دوساله نگاه می کرد، سعی کرد دوباره تلاش کند. کارگردان شروع را اعلام کرد و بچه بیلی را به سمت دهانش برد و وانمود کرد که آن را گاز می زند.

بیلی با دهانش صدای قرچ قرچ و شکسته شدن در آورد و به خیال خودش کارش را به بهترین نحو انجام داد.
- کات! این دیگه چه کوفتی بود؟ اون صدا نقش چی رو داشت مثلا؟
- خودتون گفتین وانمود به خورده شدن بکنم؛ اینم صدای خورده شدن و شکستنم بود دیگه!

کارگردان درحالی که خود را کنترل می کرد تا بیلی را زیر پاهایش خرد نکند، مات و مبهوت مانده بود از این همه بی استعدادی یکجا در وجود تکه ای چوب!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۰۳ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5771
آفلاین
بیلی قصد خروج داشت که صدایی از پشت سرش به گوش رسید.

-خب چه انتظاری داشتی؟ تو فکر می کنی جانی دپ و آقای چاپلین، از همون اول نقش های مهم و اصلی بازی کردن؟

بیلی سرش را به نشانه "بله، دقیقا چنین فکری می کنم" تکان داد.

آقای نقش پخش کن جلو رفت. کمی بیلی را برانداز کرد.
-خب اشتباه می کنی. باید پله ها رو یکی یکی بالا بری. تو الان این چوب شورو بازی کن. قول می دم اگه راضی بودیم و به اندازه کافی تشویق شدی، نقش دیالوگ دار بهت بدم. بعدش هم که دیگه راهت باز می شه و به سمت اسکار می شتابی!

بیلی با تصور خودش در حالی که اسکار در دست گرفته بود و از کسی برای کمک و حمایتش تشکر نمی کرد، کمی ترغیب شد.


اجازه داد که بچه دو ساله او را به دست بگیرد و سعی کرد شدیدا حس گرفته و شور به نظر برسد!



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۶ ۱:۰۸:۱۱

glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۱ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۲:۱۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 210
آفلاین
بیلی غلطان غلطان راه تئاتر را پیش گرفت تا سلبریتی شود؛ اما بیلی تکه چوبی بود بی تجربه!
نمیدانست ستاره شدن به همین راحتی ها نیست.

درون تئاتر

_کجا چوب؟
_دارم میرم روی صحنه تا بازیگر بشم... تا گلدن گلوب، اسکار و سیمرغ که حتی از دوتا جایزه قبلیم مهمتره بگیرم و پیشکسوت بشم. من یه افسانه تئاتر و سینما میشم.

زنی که رئیس تئاتر بود، نگاهی چپ چپ به چوب انداخت.
_فکر کردی به همین راحتی هاست؟ اولین شرط اینه که خاک صحنه بخوری.

بیلی یه کیسه پر از خاک را بالا آورد.
_خوردم.

زن انتظار نداشت بیلی آنقدر آماده باشد!
_به قیافه چوبیت میخوره که خیلی استعداد داری...بسیار خب... یه نقش خیلی خیلی مهم برات دارم.

بیلی راهش را پیدا کرده بود. لبخند دندان نمای زن نشان میداد که شیفته استعدادش شده و نقش اصلی را به او می دهد.

_نقشم چیه؟
_اممم...
_میدونم مهمترین نقش دنیاست... میدونم در سطح جانی دپ بهم نقش دادید.
_خب ... اممم...
_برد پیت؟ آه لعنتی...فکر نمیکردم دیگه انقدر مهم بشم.
_راستش...
_آره خودشه در حد چارلی چاپلینه! بهترین فرد رو پیدا کردید من در سطح خود چارلی جونم.
_یه جورایی در همون حد هست ... آره ... نقش یه...
_بگو... بگو اون نقش فوق العاده رو...
_چوب شوره! یه چوب شور در دست یه بچه دوساله.

قلعه آرزو های بیلی تبدیل به کلبه خرابه ای در حومه ناکجا آباد شد!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۳:۴۳:۵۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
سوسک نگاه عبث و خسته ای به بیلی انداخت.
- ببین دادا ارباب، اون یه موری...
- نگو دادا! نگو دادا! بگو فقط ارباب!
- ببین ارباب، اینایی که دارن الان میخاروننت، یعنی در واقع فکر میکنی دارن میخاروننت، موریانه هستن... و در واقع، چوب خوا...

بیلی نگاه با ابهت و مرگباری به سوسک انداخت، نگاهی که از لرد سیاه یاد گرفته بود.

- خیلی خب... در واقع ارباب خوارن.

بیلی و سوسک چند ثانیه به صورت پوکرفیس بهم نگاه کردن... و بیلی کم کم متوجه وخامت اوضاع شد.
- دارن میخورن الان من... ما رو یعنی؟
- آره دادا. ظاهرا خیلیم خوشمزه ای. همچین با تمام وجود چسبیدن بهت. آب دهنشون هم که روون شده.
- باز گفت دادا... بیا اینارو از روی من بردار.
- نه.
- چرا خب؟
- چی بهم میرسه؟

سوسک علاوه بر اینکه با تجربه بود و از دست دمپایی های زیادی فرار کرده بود، به شدت هم زرنگ بود. بیلی این رو میدونست. بنابراین سریعا بنای قانع کردن سوسک رو گذاشت.
- خیلی خب... میشی معاون دست چپم. خوبه؟
- عالیه حتی!

چند ثانیه بعد، بیلی علاوه بر اینکه حمل شدن توسط حشرات رو تحمل کرد، صداهای قرچ و قوروچ و ملچ مولوچ سوسک که داشت موریانه هارو میخورد رو هم مجبور شد تحمل کنه. اما بالاخره موفق شد به سطح برسه...
و با اولین چیزی که رو به رو شد، حشرات گرسنه و جویای کار بود، و دومین چیز... یه ساختمون تئاتر عظیم اونطرف خیابون بود.

بیلی که استاد فکرهای بکر بود، لبخندی فرصت طلبانه زد.
- من میتونم یه ستاره بشم توی تئاتر! هم مشهور میشم، هم پولدار، هم طرفدار پیدا میکنم که کم کم ارتشم رو تشکیل بدن، سه تیر با یه هد... چیز... سه هدف با یک تیر!

بیلی به حشرات نگاه کرد...
- خیلی خب، من میرم که به بقیه کارمندا اطلاع بدم حضورتون رو، بعد برمیگردم پیشتون، شایدم برنگردم.

بیلی جمله آخر رو انقدر آروم گفت که هیچ کدوم از حشرات نشنیدن، و بعد با تمام سرعت به سمت تئاتر رفت. میدونست که خیلی سریع جذبش میکنن و استعداد بازیگریش شکوفا میشه.



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
بیلی اخمی به موجودی که تا به حال ندیده بود کرد.
-پوزه ی زشتت رو از پشت ما بکش

اما موریانه انگار حرف های او را نمیفهمید،پس پوزه اش را بیشتر به روی کمر بیلی کشید.
بیلی خواست اعتراضی بکند،اما با این کار موریانه کمر بیلی که میخارید،کمی حال آمد. پس بجای اعتراض دهن به آه و ناله باز کرد.
-آخیشششش..اوممم...یه ذره ..بالاتر ...آه ...سمت چپ...خوبه ....آفرین همه جارو باهم!
بلاخره یکی پیدا شد از اربابش پیروی کنه!

اما بیلی متوجه موریانه هایی که از دسته اش بالا میرفتند و چوبش را میمکیدند نبود!
تعداد موریانه ها زیاد و زیادتر میشد و بیلی انگار بیشتر لذت میبرد.
بیلی برای جلب توجه با دسته اش به آرامی پشت سوسک گنده ای کوبید و باعث شد سر آن سوسک زشت به طرفش برگردد.
-چیه دادا؟کاری داشتی؟

بیلی عصبانی شد و اخمی کرد‌.
-دادا دیگه چیه؟من اربابتم ارباب!

سپس پشتش را به سوسک نشان داد.
-توهم باید مثل این موجود ناشناخته ازم اطاعت کنی!

سوسک که از بیلی دنیا دیده تر بود،میدانست آن موجود ناشناخته چیست و چه میکند.
-دادا...اون که موری..

بیلی، بیل زد وسط حرف سوسک.
-بلد نیستی بگی ارباب؟

-آخه...

-نه میخوای اسپلش کنم؟همون هجی آمیانه ی شما!....نیگاه..ا...ر...ب...ا...ب!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۲۲:۱۳ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
بیلی مجبور بود وجود صد ها حشره که با پاهای متعددشون از سر کله اش بالا میرفتن رو تحمل کنه. اون تلاش میکرد تمام مدتی که پای سوسک سیاه بالدار رو از حلقومش بیرون میکشید یا ملخ درست از روی چشمش رد شد تا خاک رو بکنه، آروم باشه.
بیلی میخواست از همون زمان ارباب بودن رو تمرین کنه چون مطمئن بود با دست پیدا کردن به اهدافش به اندازه پای همون مورچه ای که داشت کله ی زنبوری رو حمل می کرد فاصله داره.

- ما اینجوری راحت نیستیم! لایه های وجودیمون داره اذین میشه! ما رو روی برگی چیزی حمل کنین.

حشرات که مشغول ویز ویز و هیس هیس بودن کلا چیزی نشنیدن.

- اهم اهم... با شما بودیم. برگ ما رو بیارید بشینیم روش!

حشرات مشغول کندن بودن و به اون اهمیت نمیدادن.

- پشت ما میخاره. حداقل یکی بیاد کمر ما رو بخارونه خب!

بیلی وقتی دید کسی بهش توجه نمیکنه تصمیم گرفت فعلا استقلال رو تمرین کنه و ارباب بودن رو برای مرحله ی بعدی بذاره بنابراین دستش رو برو تا کمرش رو بخارونه که دستش با پوزه ی حشره ای برخورد کرد. البته بیلی تکه چوبی دنیا دیده نبود و در نتیجه هنوز با موجودی به نام موریانه آشنایی نداشت!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۵۹:۵۶ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 189
آفلاین
بیلی به حدی وخامت اوضاع رو درک کرد که درک کردن تو کل سابقا آونداش جریان پیدا کرد و تو تموم بدنش پخش شد و بیلیِ با درکی شد.

- ام... چیزه... میگم بیرون بارونی نباشه یه وقت؟
- زیر برگا پناه میگیریم. نگران نباش.
- اگه آفتاب همه ی برگارو سوزونده باشه چی؟
- تا امروز صب که همه ی برگا سر جاشون بودن.
- خب... میگم... اون بالا کلی آدمه. شاید اگه این همه حشره رو یه جا ببینن چندششون شه. البته به خودتون نگیرینا! میدونین که آدما چجورین...

حشرات نمیدونستن که آدما چجورین. اونا حشرات جوونی بودن که به عمرشون هیچ آدمی ندیده بودن. فقط از جنگجوها و سربازا و بازمانده های حملات انسانی چیزایی در مورد آدما شنیده بودن.

- آدما چجورین؟
- آدما... اونا بزرگن. خیلی بزرگ. و مرگبارن. و خطرناکن.
بیلی که تک تک عذابایی که کشیده بود داشتن با وضوح بالا جلو چشش رد میشدن و قر میدادن، با حرص حرفشو ادامه داد:
- و بدجنسن. خیلی بدجنس. شغلی در خور یه ارباب پر ابهت ندارن! ولی یه ارباب دارن... کچله، دماغ نداره، مار دوست داره. یه خونه م داره. پولم داره... آدما... اونا خیلی بدن...

حشرات هیچی از حرفای بیلی نمیفهمیدن. به جز یه قسمت! "شغلی در خور یه ارباب پر ابهت ندارن!".
- اون ارباب پرابهت بی شغلو میشناسی؟
- آره... خودمم...

درست بود که حشرات مغز کوچیکی داشتن. اما به هر حال مغز داشتن و مغزم مسئول تفکر بود و از تفکرم میشد نتیجه گرفت. حشرات نتیجه گرفتن:
- تو که شغل نداری، چجوری میخوای واسه ما شغل دست و پا کنی؟
- اِ... نه... نه من شغل دارم... من اربابم دیگه!
- پس به مام یه کاری میدی؟
- آره آره خیالتون تخت!

کرم خیالش تخت شد و بازم سوتی کشید. همه ی حشرات شروع به حرکت کردن تا بیلی رو بیرون ببرن.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۶:۰۰ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 200
آفلاین
- من باید نجات پیدا کنم... حالا یه راهی پیدا کن که تا قبل از ریشه دادن، از اینجا بیام بیرون!

کرم کمی با خودش سبک و سنگین کرد. شغل خوب و مناسب... و غذاهای خوشمزه‌ای که می‌توانست بخرد...
با خوشحالی سوتی زد و در کسری از ثانیه زیر خاک و اطراف بیلی پر از حشراتی شد که باعث شد بیلی از شدت چندش بودن اوضاع چهره‌اش را جمع کند که البته نشد... چون چهره‌اش چوبی بود.

- اینا چین؟
- اینا دوستامن! اومدن برای کمک! سوسکا، کرما، مورچه‌ها، کمکش کنین از زیر خاک در بیاد... بعدش با هم بریم توی کاری که میگه! بعدشم کلی پولدار بشیم!

حشرات سری به تایید تکان دادند و مشغول بیرون بر ن بیلی از خاک شدند؛ و در همین حین بود که بیلی متوجه شد کمک خواستن از حشرات و کرم‌ها اصلا ایده خوبی نبوده... چون او به محض بیرون آمدن از زیر خاک با ملتی زبان نفهم روبرو می‌شد که کار و غذا می‌خواستند!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۰:۰۴
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 392
آفلاین
-من غذا می خوام.

بیلی سعی کرد به طرف صاحب صدا بچرخد. ولی جایش بسته تر و تنگ تر از آن بود که اجازه‌ی حرکت به او بدهد.
-کی هستی؟ بیا اینطرف ببینمت.

خاک های اطراف بیلی به لرزش در آمدند. بیلی ترسید. امیدوار بود آن موجود قدرتمند، چوب ها را غذا حساب نکند.
-منم. سلام!

کرم کوچک و قهوه ای رنگی خاک را شکافته و جلو آمد. بیلی دوباره در خیالاتش محو شد...
می توانست بعد از ارباب شدن، کرم را به عنوان حیوان دست آموزش نگه دارد. به نظرش همه‌ی ارباب ها یک مار نگه می داشتند. برای اربابی در ابعاد بیلی، یک کرم می توانست جایگزین مناسبی برای مار باشد. البته او در طول عمرش، تنها یک ارباب دیده بود و اطلاعاتش به همان یک ارباب محدود بود.

-هــــام...

کرم دهانش را باز کرده و به طرف بیلی می آمد.

-دهنتو ببند ببینم! داری چیکار می کنی؟
-غذا!

بیلی تصمیم گرفت ابتدا کرم را با خود همراه و متحد کند. یک ارباب باید حواسش به خطرات می بود و آنها را دفع یا به نفع خودش تغییر می داد.
-ببین... من خشکم. خیلی ساله که نرم و خوشمزه نیستم. گوارشت دچار مشکل میشه اگر منو بخوری. بیا و کمکم کن؛ منم قول میدم یه شغل خوب با وام و امکانات عالی بهت بدم.

بیلی خوشحال شد که کرم نمی دانست خودش به دنبال شغل می گردد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5771
آفلاین
و کاری کرد. کاری که بهتر از هر کاری بلد بود.

قانع کردن!

-ببین هاپولی، این پرتاب ها و دریافت ها هیچ فایده ای برای ما دو تا نداره. چرا چنین کار عبثی رو ادامه بدیم؟ به جاش منو بذار روی اون چمنا و منم در مقابل بهت قول می دم که وقتی ارتشم رو تشکیل دادم تو رو تبدیل به یکی از مسئولین بالا رتبه...هی...چی شد؟

سگ به طرف صاحبش ندویده بود. این باعث خوشحالی بیلی شده بود. ولی فقط تا لحظه ای که سگ شروع به کندن زمین کرد.

-هی...زمینو برای چی می کنی؟ می خوای زنده به گورم کنی؟ منو بکاری؟ من درخت نیستم...من ریشه ندارم. نکنه ریشه بدم! چیکار کنم؟

سگ، بیلی را به دهان گرفت و همچون استخوانی در زمین دفن کرد. قصد داشت زمستان برگشته و بیلی را بخورد...
روی بیلی را با خاک پوشاند و برای بازی به سمت صاحبش برگشت.

بیلی فریاد سر داد!
-یکی به این ارباب ناتوان کمک کنه...کسی نیست؟ آهای...کسی زیر خاک نیست که مقام و منصب خوب بخواد؟


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۷:۰۸:۳۰

glsenaneesrioraebeckmintgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.