هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۶ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

دروئلا روزیه old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۱۴:۱۱ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 195
آفلاین
- مرلین کبیر! چه دستوری میفرمایین قربان؟

رییس بانک جن فرصت طلبی بود. میخواست با پیوستن به مرلین، لقب "جن (بانکدار دانا)" رو بگیره و برای خودش هورکراکس درست کنه و قایمشون کنه اینور و اونور و در آینده، سلسله ی جنیان راه بندازه. در همین افکار شیرین بود که با صدای مرلین از افکارش پرت شد بیرون.

- شکار هورکراکس!
مرلین پیر دانا بود. حتی گفته شده پیر با پرستیژی هم بود. اما هیچکدوم از اینا دلیل نمیشدن که دنبال رویاهای جوونیش نره. در زمان های خیلی خیلی دور، موقعی که فقط مرلین بلد بود هورکراکس درست کنه و فرمولش رو به کس کسونش نمیداد، آرزو داشت بیفته به جون هورکراکس ملت. حتی تو چند نسخه از پیام امروز اون زمان، که رو سنگ حک میشد، دیده شده بود که از تخریب و نابودی هورکراکسای مرلین به دست خودش خبر حک شده.

مرلین آفتابه شو برداشت و با مهری پدرانه بهش نگاه کرد.
- ای آفتابه! بگو که آن هورکراکس در کجا اقامت گزیده؟
آفتابه چیزی نگفت.
- ای آفتابه! بگو که آن هورکراکس در کجا اقامت گزیده؟
آفتابه که حالا دیگه هورکراکس نبود و نمیتونست حرف بزنه، بازم جواب مرلین رو نداد.
- آفتابه هم آفتابه های قدیم! آفتابه ی زپرتی ای بیش نبود، ما لطف نمودیم، هورکراکسش کردیم!
و آفتابه رو به سمت ستون سمت راستش پرت کرد. آفتابه که عمری هورکراکس مرلین بود، با این حرکت ناراحت شد و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد. اما آفتابه خیلی ناراحت شده بود. از شدت ناراحتی، ترک برد و همون گوشه افتاد تا عبرتی بشه برای آینده ی آفتابه ها.

مرلین دستشو تا آرنج توی ریشش برد و با تکون دادن سریع دستاش، زلزله ای تو ریشش راه انداخت که لونه ی چند تا شپش رو بهم زد و آواره شون کرد. بالاخره جسم مورد نظرشو پیدا کرد.

- ای هورکراکس یاب! پس از سالیان دراز، ما ظهور کرده ایم. به ما بگو آن هورکراکس در کجا اقامت گزیده.
هورکراکس یاب مطیع بود. هورکراکس یاب باهوش بود و حتی لازم نبود بهش بگی "آن هورکراکس" دقیقا کدوم هورکراکسه. بدون چون و چرا، محلی که بیلی توش اقامت داشت رو نشون داد.

دقایقی بعد- موزه
مرلین تمام سعیشو کرد با شکوه و ابهت وارد موزه شه. چشماشو بست و دستاشو باز کرد.
- فرزندان من! من بازگشتم! دیگر دوره ی تاریکی و ستم به سر آمد!

مرلین انتظار تشویق داشت. انتظار شادی داشت. حتی چیزاییم در مورد کاغذ رنگی های خرد شده و بادکنک و کیک تصور کرده بود اما هیچ اتفاقی نیافتاد.

- فرزندان من! من...
- باشه بابا برگشتی که برگشتی. یه ساعته تو صف بلیط موندیم انگار مشکلمون فقط بازگشت این ریش قشنگه!

مرلین توهین فرزندش رو نادیده گرفت و اونو به پای جهل و نادانیش گذاشت.

- فرزندم! من مرلین کبیرم!

حراست موزه که دم در وایساده بود و چند قدمی با مرلین فاصله داشت، با شنیدن اسم مرلین کبیر، فورا به بقیه ی همکاراش اشاره کرد و از پشت پرید و مرلین رو گرفت.

دفتر رئیس موزه
مرلین، دست و پا بسته روی صندلی ای نشونده شده بود و روبروی میز رئیس حراست نشسته بود.

- شما ادعا کردین مرلین کبیرین؟
- آری فرزندم. من مرلین کبیرم.
- جناب مرلین اینارو امضا کنین و اثر انگشت بزنین لطفا.

مرلین عاشق امضا کردن بود. خیلی وقت بود کسی ازش نخواسته بود امضا کنه.

- ممنون از همکاریتون جناب مرلین. شما به موزه ی مرکزی انتقال داده میشین تا تو نمایشگاه بزرگ اونجا به نمایش در بیاین. هرچی باشه شما مرلین کبیرید!

کارشناس موزه، بلافاصله بعد از تموم شدن حرفای رئیس موزه، طلسمی رو به سمت مرلین روانه کرد که باعث مجسمه شدنش شد.
- اینو با اون آفتابه ی تو دستشویی بذارین تو جعبه، منتقلش کنین به موزه ی مرکزی.

در حالی که مامورای حراست دمشغول بسته بندی مرلین و آفتابه ش و منتقل کردنش بودن، بیلی همچنان به فکر تشکیل ارتش بود.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۳:۳۸
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 1296 | خلاصه ها: 1
آفلاین
آفتابه از دور لبخند ملیحی بر لب داشت و فقط یک جمله گفت: «ممنون که بعد از 1200 سال من رو از این موزه ی لعنتی نجات دادی!»

آفتابه را بردند تا به وضعیت آن رسیدگی شود.

بیلی ماند و به مغز چوبی اش فشار آورد تا بتواند منظور آفتابه را درک کند. یعنی این بلا قرار بود بر سر او بیاید؟! به راه فرار از موزه فکر نکرده بود!

------
دفتر کارشناس:

کارشناس: چی شده چه خبر شده این همه قشقرق به پا شده؟
حراست: چمیدونم این چوبه میگه چرا آفتابه رو گذاشتین پیش من خراب می شم و از این حرفا.
کارشناس: اِ این آفتابه ی مرلینه! میدونی چند سال قدمت داره؟ قراره یه نمایش ویژه تو موزه ی مرکزی برگزار بشه. میفرستمش اونجا. فعلا بذار رو میزم بمونه.
حراست: این بوگندو؟
کارشناس: هوممم بذارش کنار دستشویی.

مامور حراست آفتابه را به دستشویی برد و همانجا رها کرد. آفتابه ی دیگری درون دستشویی بود. آفتابه ی مرلین در غیاب مامور حراست، جای خود را با آفتابه عوض کرد و به رنگ آن درآمد و رنگ آن را به قرمز تغییر داد. حالا دیگر می توانست فرار کند و روح صاحب خود را آزاد سازد.

------
بانک گرینگوتز:

دیگر خبری از پلیس ها و نیروهای ویژه نبود. همه چیز به حال عادی بازگشته و مردم در پی کارهای خود بودند.

پیرمردی که دو بار به ضرب گلوله مرده بود، با حالی نیمه جان خود را به رئیس بانک رسانده بود و زیر گوش او چیزی گفته بود. اجنه ی بانک به چشم خود دیدند که رئیس بانک دوان دوان به سمت موزه ی آن سوی خیابان رفت و با یک آفتابه ی سبز رنگ بازگشته بود.
پیرمرد با دیدن آفتابه گویی جانی دوباره گرفته باشد! آن را برداشت و به سرویس بهداشتی بانک یورش برد.

دقایقی نگذشته بود که پیرمرد سر حال و قبراق با ریشی بلند و نقره ای رنگ از دستشویی بیرون آمد و لبخندی به پهنای صورت تحویل رئیس بانک داد.

«مرلین کبیر بازگشت! آمدم تا با جادوگر سیاه زمان بجنگم! موهاهاهاها!»
رئیس بانک: «موهاهاهاها؟!:»
«اوه این از عوارض هورکراکسمه... درست میشه درست میشه... خخخخ»
رئیس بانک: «راستی گفته بودی میخوای چیزی به من نشون بدی.»
«آره! هورکراکس! یه هورکراکس دیدم تو همین بانک!»
رئیس بانک: «هورکراکس؟! مال کی بود؟»
«معلوم میشه. اول باید پیداش کنم بعد ببینم چطور میشه از بین بردش.»
...


ویرایش شده توسط مرلین (پیر دانا) در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۲۱:۴۴:۲۱

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۴۱:۴۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 956
آفلاین
- اومدی که چی کار کنی؟
- ما به اینجا رهسپار شدیم تا ارتشی تشکیل داده و بر دنیا حاکم شویم!
- یه بار دیگه بگو اومدی چی کار کنی؟
- ما به اینجا رهسپار شدیم تا ارتشی تشکیل داده و بر دنیا حاکم شویم!

کمی طول کشید تا مغز چوبی بیلی این جمله رو تحلیل کنه و پیغام بفرسته که تو هم همین رو میخواستی. بعد از رفت و برگشت های بسیار بین مغز بیلی و سایر اعضا، اون بلاخره به این نتیجه میرسه که دو ارباب در یک مکان نمیگنجه و باید فکری بکنه.
در نتیجه نگاهی به این طرف و اونطرفش میندازه و بعد از صرف خورده چوب های بسیار فکر خوبی به ذهنش میرسه.

- آااااای هوااااااااار کمممممممممممممممک آی دااااااااااااااد آی بیداااااااااااد! آی فغااااااااااااان!
- چیه چه خبرته نیومده موزه رو گذاشتی رو سرت؟
- شماها شعور ندارین؟ فرهنگ ندارین؟ موزه داری بلد نیستین؟ هنوز نمیدونین آب باعث پوسیدگی چوب میشه؟
- کو آب؟
- آفتابه به این گندگی رو نمیبینی؟
- آفتابه؟ کی آفتابه آورده اینجا؟
- با این موزه داریتون حتی نمیدونین چی کجاست. بیاین این زشته دماغ درازو بندازین بیرون!

مسئولین موزه در کسری از ثانیه دماغ آفتابه رو گرفتن و اونو به محلی که به اون تعلق داشت یعنی همون مرلینگاه منتقل کردن. بیلی هم شاد و پیروز از این موفقیت در حالی که دور شدن آفتابه رو نگاه میکرد و براش زبون درازی می کرد، مشغول فکر کردن به ادامه نقشه اش برای تشکیل ارتش شد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۳:۳۸
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 1296 | خلاصه ها: 1
آفلاین
بیلی را پیش کارشناس بردند و کارشناس با بررسی آن تصمیم گرفت آن را به موزه ی اشیاء عجیب و غریب با خواص جادویی منتقل کند.

بیلی خوشحال بود و لبخند از چهره ی چوبی اش محو نمی شد.

مأمور ویژه با احتیاط فراوان او را در جایگاه شیشه ای حفاظت شده با اسپل هفت افسون قرار داد و با ورد خاصی شیشه را مهر و موم کرد.

حالا بیلی به آرزوی خود رسیده بود و در موزه برای خود جایگاهی ویژه داشت.

به اطراف چرخید و سعی کرد اشیاء ارزشمند دیگری بیابد تا هم بتواند به هورکراکس ها بیافزاید و هم شاید برخی از آنها را بفروشد و پول هنگفتی برای خریدن مزدور به جیب بزند.

«چه بوی عجیبی میاد.»

پشت سرش، دقیقاً پشت سرش یک آفتابه ی قرمزرنگ رخ نمایی می کرد.

«این چیه؟!»

آفتابه به حرف آمد: «منم آن آفتابه ی اعظم! آفتابه ای مهم و پیچیده در عین سادگی و خاکی بودن! منم آن آفتابه ی نورانی که هیچ کس نمی دانست چیست و فکر می کردند صرفاً به بزرگ جادوگر تاریخ، مرلین کبیر، تعلق دارد! اما چه می دانستند من بیش از یک تعلق ساده به یک جادوگر کهن هستم...»

بیلی گفت: «چقدر زر می زنی! چی هستی دقیقا؟»

آفتابه: «واقعاً عجب هورکراکس ابلهی هستی که هورکراکس های دیگه رو نمیتونی تشخیص بدی!»

بیلی: «تو... هورکراکسی؟...»

آفتابه با افتخار گفت: «بله. تکه ای از روح شیطانی و قدرتمند مرلین را در خود دارم! موهاهاهاها!»

بیلی: «مرلین که هیچ وقت نمی گه موهاهاهاها؟!»

«آره این بخشش از شخصیت خودم بود. »

بیلی: «چند وقته اینجایی؟ اصلا چرا اینجایی؟!»

«من اومدم اینجا به این امید که بتونم ارتشی تشکیل بدم...»


زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۰۱ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 552
آفلاین
بیلی به راه های جلوی دست و پاش نگاه کرد. هیچکدومشون خوب به نظر نمیرسیدن. در نتیجه بیلی مجبور شد خودش یه راه بسازه و جلوی پاش بذاره. بیلی قصد داشت اربابی بشه راه ساز!
- نیاز به سرایداری، تلمبه دستی ای چیزی ندارید؟
- نداریم آقا... وقت ما رو نگیر ملت تو صفن.
- ببین من واقعا با ارزش تر از اونم که بخوای به خاطر یه صف از رعیت ها بندازیم بیرون.

چند نفر از توی صف پشت سر بیلی به خاطر اینکه رعیت خطاب شده بودن اعتراض کردن، ولی خب بیلی اصلا اهمیتی نداد. براش در اون لحظه وارد شدن به موزه خیلی مهم تر از هر چیزی بود. پس سریع گفت:
- ببین، من میتونم ثابت کنم که چطوری با ارزشم!
- ثابت کن خب.

بیلی به من و من افتاد. فکر اینجاشو نکرده بود. در واقع اصلا فکر نمیکرد کارمند موزه ازش بخواد ثابت کنه!
- خیلی خب... اینجا که نمیشه جلوی مردم. بریم داخل، من با کارشناساتون صحبت میکنم.

کارمند موزه چشماشو تا جایی که میتونست تنگ کرد و با شک به بیلی نگاه کرد. بیلی هم تماس چشمیشو با اعتماد به نفس ناشی از ارتباط روحیش با لرد سیاه حفظ کرد.

کارمند موزه که دید بیلی کم نمیاره، بیسیمش رو برداشت و گفت:
- یه مورد داریم که میخواد جزء اشیاء موزه بشه. یه نفر از حراست بفرستید ببرتش پیش کارشناس.

بیلی لبخند پیروزی زد. در طی این مدت اصلا نتونسته بود لبخند پیروزی بزنه. و این لبخند میتونست تمرین خوبی برای آینده ش باشه و بعد از هر موفقیت ازش استفاده کنه!



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
مامورین اما بی‌توجه به بیلی، در حال دستبند زدن و بردن دزدها بودند...بیلی اما چوبی نبود که بتواند بی‌توجهی به خودش را تحمل کند!
_آهای...با شمام...میگم من الان حاضرم به عنوان قهرمان ملی، به موزه منتقل بشم...البته بعد از کنفرانس خبری...که اونم بعد از مراسم تقدیر و تشکره...که اونم بعد از اهدای مدال افتخار به من هست...که اونم بعد از این هست که من رو الان رو دستاتون بلند کنید و بندازین بالا و هی هورا بکشید برام!

ماموران اما واکنش خاصی نشان نداد..آنها ابتدا به یکدیگر نگاه کردند و سپس دوباره بی‌توجه به بیلی به کار خود ادامه دادند...فقط یکی از مامورین جلو آمد و گفت :
_میخوای بری موزه؟
_آره!
_این خیابون رو میبینی؟ یه صد متر بری جلو، موزه اس...برو!

قبل از اینکه بیلی چیزی بگوید، مامورین دزدها را سوار ماشین کرده و رفتند...بلی هم دستش کشیده شد و از پایش درازتر شد تا دست از پا درازتر به موزه برود!
وقتی بیلی به موزه رسید، سراغ اولین کارمند موزه که دید رفت و گفت:
_من میخوام بیام موزه!
_خوش اومدی...بلیط بگیر!
_نه...یعنی میخوام جزیی از موزه بشم...به عنوان شی ارزشمند و قیمتی و عجیب و اینا!
_هوم...اونوقت چی شما ارزشمند و قیمتی و عجیبه؟
_دارم حرف میزنم!
_خب؟
_چوبم؟
_خب؟
_
_آها...فهمیدم...چوب سخنگو...خب...اشتباه اومدی دیگه...سیرک دو تا خیابون اونورتره!

بیلی حالا نمیدانست که چه باید بکند...باید خودش را به عنوان یک شی ارزشمند به آنها ثابت میکرد و یا هر طوری که شده وارد موزه شود؟ و یا حتی تسلیم شده و به همان سیرک مراجعه کن؟ راه دیگری نبود؟




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
پس بیلی به سرعت تصمیم می‌گیره تا نقشه‌ی قبلیش رو عوض کنه و به همکاری با دزدا پایان بده. نقشه‌ش هم به این شکل بود که...

- آخ!

باید دزدا رو ناکار می‌کرد تا پلیس هرچه زودتر هم دزدا و هم خودشو بگیره.
و از اونجایی که بیلی بیل بود و می‌دونست بیل وسیله‌ی دفاعی و تهاجمی خوبی محسوب می‌شه، از غافلگیری دزد سوء استفاده می‌کنه و خودشو محکم می‌کوبه به دست و پا و سر و صورتش.

دزد هم آخ‌آخ‌کنان از بیلی دور می‌شه و پلیسا هم بلافاصله دست به کار می‌شن تا بیان و دزدا رو دستگیر کنن.

- چوب بی‌ارزش و دروغگو.

دزدی که مدتی پیش مورد عنایت ضربه‌های بیلی قرار گرفته بود و حالا در چنگال پلیسا گیر افتاده بود، اینو به زبون میاره و با بغض به هم‌رزماش که دستبند بهشون زده می‌شد نگاه می‌کنه.

بیلی بی‌توجه به دزد با ذوق و شوق جلو میاد.
- من کمکتون کردم! حالا می‌تونم به عنوان قهرمان ملی به موزه‌ای که گفتین بیام.




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-قدم بعدی رو برداشتی بر نداشتی ها!

دزد سعی کرد لحنش کاملا تهدید آمیز باشد، ولی پلیس اهمیتی نداد.

دزد هم کم کم متقاعد میشد که اشتباه کرده که به حرف یک دسته بیل گوش کرده.
-تو که بی ارزشی!

هیچوقت اینقدر به بیلی توهین نشده بود. او یک هورکراکس فعلی و ارباب آینده بود. دسته بیلی با تاجی بر سر.
و حالا سرنوشتش به زندان ختم میشد.
-من نمیخوام برم زندان.

دزد با عصبانیت جواب داد:
-تو رو که زندان نمیبرن چوب! تحویل موزه میدنت.

بیلی میدانست موزه کجاست.
کمی فکر کرد...
موزه...
جایی پر از اشیای قدیمی و نایاب و قیمتی...

اشیایی که میشد یک گونی از آنها را پر کرد و از موزه گریخت و تبدیل به چوبی ثروتمند شد.

شاید موزه دقیقا جایی بود که باید به آن تحویل داده میشد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
-خب ..حالا چیکار کنیم؟

یکی از دزد ها گفت و به بیلی نگاه ملتسمانه ای کرد.

بیلی که خوی اربابیش بیدار شده بود ، لبخند شیطانی روی صورت چوبی اش پدیدار شد.
-خب ، اون بیرون پره پلیسه درسته؟

دزد ها سر تکان دادند‌.

بیلی ادامه داد.
-خب شما منو برادرین و اون اسلحه های مشنگی تونو روی سرم بذارین و اون پلیسارو با جون من تحدید کنین....بعد همین طور کشون کشون منو بردارین و از بانک فرار کنین

دزد ها با خود فکر کردن که بیلی حتما زیاد فیلم میبیند اما الان چاره ای بجز اطاعت از او نداشتند.

دزد ها نباید تکان میخوردند چون توسط پلیس کشته یا گرفته میشدند ، پس بیلی با پای خودش رفت و درون دست یکی از دزد ها جا گرفت‌.
سپس داد و بیداد سر داد.
-کمک ‌.....کمک...اینا ..میخوان منو بکشن ....کمک!

پلیس قدمی نزدیک آمد اما با صدای دزدی که بیلی را گرفته بود متوقف شد.
-اگه یه قدم نزدیک تر بیاین می کشکمش!

پلیس نگاهی به کسی که دزد از آن حرف میزد انداخت.
چوب سخن گو؟
برای پلیس مشنگ ، جان آن چوب مهم نبود ، چون پس از گیر انداختن آن دزد ها آن را به موزه ی ملی جانوران ناشناخته تحویل می داد!
پس قدم دیگری به سمت آن ها برداشت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۰۱ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 552
آفلاین
بیلی به دوراهی مقابلش نگاه کرد، بعدشم با ذهن اربابانه ش شروع کرد به تفکر کردن راجع به این موضوع. بیلی ارتش قدرتمندی میخواست. اگر پایه های ارتشش قوی بود، قطعا بقیه ارتشش هم کم کم قوی میشد...

و بیلی به سرعت تصمیم گرفت!
- آقای دزد؟

یکی از دزدا به بیلی نگاه کرد. یه جوراب زرد و بنفش روی صورتش کشیده بود که صورتش شناسایی نشه.
- چیه؟
- به ارتش من میپیوندید؟

اینبار همه دزدا به بیلی نگاه کردن. انتظار همچین حرفی رو از یه تیکه چوب نداشتن. اما غافلگیریشون خیلی زود از بین رفت و همه شون زدن زیر خنده. انقدر خندیدن که دلپیچه گرفتن. و حتی نتونستن بفهمن پلیس ساختمون بانک رو محاصره کرده. در واقع وقتی فهمیدن که خیلی دیر شده بود و پلیسا از توی بلندگو داد زدن:
- ساختمون محاصره شده! تسلیم بشید تا آسیب نبینید و در مجازاتتون تخفیف قائل بشیم.

اونجا بود که دزدا فهمیدن با خنده هاشون به بیلی تو چه مخمصه ای گیر کردن. همه شون با ترس به هم دیگه نگاه کردن. نمیدونستن تسلیم بشن یا با پلیس درگیر بشن و شجاعانه همه شون کشته بشن.
بیلی به ترس و شک دزدا نگاه کرد. علاقه ای به ارتش ترسو نداشت. ولی خب در اون زمان این حداکثر چیزی بود که داشت. پس سریع گفت:
- اگه میخواید نجات پیدا کنید تنها راهتون اطاعت از منه!

و دزدا هم البته مجبور بودن... دلشون نمیخواست بمیرن یا برن زندان!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.