هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ سه شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۰
#20

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
لرد با نارضایتی پرسید:یعنی هیچ کدوم از طلسم های ممنوعه رو نمیشه اینجا اجرا کرد؟سهمیه بندی ای چیزی هم نداره؟مثلا هفته ای یه دونه؟!
پیرمرد عینکش را جا به جا کرد و با تعجب گفت:نه.
لرد: واقعا که.چه جای خسته کننده ای!...اوخ کی جرات کرد پای منو لگد کنه؟
آگوستوس آب دهانش را قورت داد و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت:ارباب خواهش میکنم...طرف داره شک میکنه.

لرد که متوجه شد حق با آگوستوس است و پیرمرد دارد شک میکند به زور لبخند بلندی تحویل او داد و گفت:از وقتی اومدم بهشت حس طنزم حسابی گل کرده.
و با چشم غره ای که تحویل مرگخوارها داد مجبورشان کرد بخندند.

بعد نگاهی به اطراف انداخت و وقتی کمی ان طرف تر چیزی شبیه به یک کافه مجلل دید برای پیرمرد دست تکان داد و گفت:خیلی ممنون از راهنمایی هاتون.ما میریم یه چیزی بخوریم.سفر درازی داشتیم!
بعد از اینکه پیرمرد لبخند زد و برایشان در جواب دست تکان داد لرد مرگخواران را به سمت کافه هدایت کرد تا بتوانند راحت تر حرف بزنند.

لرد روی صندلی مجلل کافه نشست و گفت: شرم آوره.این چه جور بهشتیه که توش نمیشه طلسم ممنوعه اجرا کرد؟شورش رو در اوردن!
بلا با لبخند بلند بالایی گفت:چی میل دارین ارباب؟
لرد:هوی بلا خودت رو جمع کن.درسته که نمیتونم کروشیوت کنم ولی ضرب دستم هنوز هم زیاده!

صدایی مرگخواران را به طرف خود جلب کرد.پیشخدمت زیبایی در حالی که منو بلند در دست داشت گفت:خیلی خوش اومدین.هرچیزی که میل دارین بگین تا بیارم خدمتتون.
آنتونین نگاهی به لیست انداخت و وقتی دید در قسمت قیمت کلمه مجانی درج شده در حالی که گل از گلش شکفته بود گفت:یعنی میتونیم همه اینا رو سفارش بدیم بدون اینکه لازم باشه پولی پرداخت کنیم؟

پیشخدمت لبخندی زد و گفت:البته.هر کدوم رو که بخواین براتون میاریم.به نظر میرسه تازه وارد هستین.چند وقت که بگذره به اینجا عادت میکنین!
لرد منو را از دست آنتونین کشید و بعد از نگاه کوتاهی که به آن کرد و گفت: حالا که اینطوریه تمام این ها رو میخوایم.اگه زحمتی نیست!

درست بعد از تمام شدن حرف لرد میز پر از غذاها و نوشیدنی های رنگین و مختلف شد!
جماعت مرگخوار:
لرد در حالی که سعی میکرد تعجبش را پنهان کند گفت:من کم کم داره از اینجا خوشم میاد!


تصویر کوچک شده


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱ دوشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۰
#19

اسکورپیوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۴ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
از بی شخصیت ها متنفرم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 157
آفلاین
لرد سیاه که با شنیدن این حرف به فکر کار های شیطانی افتاده بود و می خواست بهشت رو برای همه تبدیل به جهنم کنه، پرسید: ببخشید، من روی زمین که بودم از ماگل ها شنیده بودم که اینجا هر چی بخوایم بهمون می دن!

-بله فرزندم! شما قرین رحمت پروردگارتان هستید! چه می خواهید؟

بلاتریکس که هیجان زده بود، گفت: من و بقیه ی بچه ها ...

-خفه شو بلا! یادم نمیاد ارباب بهت فرصت حرف زدن داده باشه!

-غلط کردم ارباب!

مرد پیر در حالی که به آن دو نگاه می کرد، گفت:سلطه گری کار جهنمیان است فرزندم! از سلطه گری دست بردار!

لرد سیاه که فهمید اشتباه کرده برای ماست مالی اقدام کرد: نه ببینید ایشون همسر منه! زن که نباید زودتر از شوهرش حرف بزنه!

-جدا!

ارباب در حالی که دلش نمی خواست پاسخ مثبت دهد، بالاجبار گفت:آره عزیزم!

مرد که از دیدن سبز شدن لرد سیاه تعجب می کرد، گفت: ببخشید فرزندم چرا سبز شدید و عق می زنی؟

لرد سیاه که جوابی نداشت گفت: محبتم اینقدر زیاد شده، دارم بالا می آرم!

پیر مرد در حالی که پشت کله اش اسفناج سبز شده بود، گفت: چقدر عجیب فرزندم! خب شما بفرمایید رخصت حرف زدن به آن خانوم که ندادید!

-بله! من قدرت جادویی می خوام و چوب دستی و چند تا چیز دیگه!

پیرمرد سری تکان داد و گفت: همین الان شما هم چوب دستی دارین، هم قدرت جادویی!

لرد سیاه دستش را درون جیب شفاف ردایش کرد و چوب دستی را بیرون کشید! لرد سیاه در حالی که خنده به لب آورد گفت: خب الان یعنی هر طلسمی بخونم اجرا می شه؟

-همه ی طلسم ها به جز طلسم های ممنوعه!

-


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۱ ۱۶:۰۱:۱۷

هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ دوشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۰
#18

آستوریا گرینگرس old1


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
بلاتریکس که هر لحظه منتظر اتفاق وحشتناکی بود پرسید:
-ارباب؟
-چیه بلا؟
-من تا جایی که یادمه تو داستانا میگفتم که جهنم آتیش داره و ترسناکه و یه عالمه چیزای وحشتناک...ولی اینجا که اونجوری نیست.به نظرتون واسه عید تغییر دکوراسیون دادن؟
-چه میدونم .
-آنتونین تو میدونی؟
-والا من تاحالا نمرده بودم.

لرد سیاه لحظه ای سر جایش ایستاد و به فکر فرو رفت.
-من فکر کنم یه اشتباهی شده ها...اینجا شبیه همه جا هست،بجز جهنم.
-اَه...مالسیبر چقدر حرف میزنی نمیبینی من دارم فکر میکنم؟ای کاش چوبدستیم اینجا بود یه کروشیوت میکردم لااقل دلم خنک میشد.

بلاتریکس که با دهان باز به اطرافش نگاه میکرد،یاد مسئله ای افتاد.
-راستی این یارو گفت چهره های ما نورانیه...مگه سفیدا نباید نورانی باشن؟
-چرا،یعنی ما اومدیم بهشت؟

با این سوال آگوستوس،لرد سیاه به خودش آمد و بقیه به او خیره شدن.
-خب اونجا یه باجه است که روش نوشته اطلاعات...بیاین بریم ببینیم چی میگه... .
-نه گری بک...مثه اینکه مردی یه عقلی تو اون کله ات بوجود اومده.
-اختیا دارین،دست پرورده ایم ارباب !

لرد سیاه به همراه مرگخوارانش به سمت باجه رفتند.
-ببخشید جناب...یه سوال داشتم.

لرد سیاه با تعجب به بلا خیره شد.
-نه بابا...تو ام بلدی ها.

مرد ریش سفیدی از درون باجه گفت:
-بفرمایین دخترم.
-اینجا بهشته؟
-البته فرزندم.
مرگخواران:


ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۱ ۱۳:۴۲:۵۰



Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹
#17

روژیا.پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۷ شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱
از از نا کجا آباد شهر رویا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 102
آفلاین
- سرورم ؛ این راه ما را به طعمه آتش می فرسته ؟

- بله بلا جان .

- لرد ، چرا یهو مهربون شدی ؟

- می گم حالا که داریم می ریم جهنم یه دو کلمه مهربانانه صحبت کنم شاید یکی پیداش شد از گناهام بگذره یا شاید همین پیری بیاد نجاتم بده .

- سرورم پیری کیه ؟

- هیچکس

بعد از حدود نیم ساعت مرگ خوار ها و لرد ولدمورت به دروازه طلایی رنگ رسیدند که یک زن و یک مرد سپید پوش در مقابل آن استاده بودند .

- آه سلام به شما انسان های نیک عالم ، خوشحالم که اجازه دهم شما نیکان به این سرزمین وارد شوید .

دالاهوف که کلا از حرف های زن سفید پوش چیزی نفهمیده بود با صدایی گرفته رو به لرد گفت :
ارباب این چی می گه ؛ عمل نیک و صالح چه کوفتیه . منظورش همون خباثت هایی که ما به خرج دادیم .

- ها ... چی ... آره دیگه فکر کنم همون باشه

- ای دوستان نیک ، خواهش می کنم تا کارنامه اعمالتان را نشان دهید تا ضمیمه پرونده هایتان کنم .

-

-

-

- چه شد فرزندان من ؟ :angel:

لرد که در این جا هم نمی خواست که کم بیاره نگاهی به اطراف انداخت ، دوبار به روح جدش صلوات فرستاد و گفت :
ببین ، پیری جون . این چیزی که می گی کارنامست ، فارنامست هرچی که هست ما نداریم .

سرانجام مرد سفید پوش از پشت زن بیرون آمد و نجوا کنان گفت :
اصلا مهم نیست . از چهره های نورانی که دارید معلوم است که اهل همین جایید داخل شوید ، درخواست می دهم تا کارنامه های المثنی براتون صادر کنند . به سرزمین زیبایی ها خوش آمدید

لرد و اطرافیانش با ناراحتی قدم به آن سرزمین وارد شدند در حالی که نمی دانستند به کجا قدم گذاشته اند .



Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹
#16

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
همانطور که لرد سیاه بر روی سنگ نشسته بود، به اطرافش نگاه کرد، چند خط ریل کج و کوله، یک سکوی سفید ویژه ملاقات با نیمه مردگان و یک...

لرد سیاه کمی جابه جا شد تا بتواند چیزی که در گوشه سکوی سفید به چشمش خورده بود را بهتر ببیند، اما مه غلیظی که در نزدیکی سطح زمین بود مانع دیدنش شد. برای یک لحظه این طور به نظرش رسید که اشباح متحرکی را دیده که از ناکجا آباد به سمت او می آمدند اما زمانیکه مه کم تر شد هیچ اثری از موجود یا شبحی ندید.

نیم ساعت گذشت، کم کم لرد سیاه متوجه سکوت بی حد و اندازه پیرامونش شد و ترسی وحشتناک درونش شکل گرفت.
- مردشور این مرگخوارهام رو ببرم که هیچ وقت سر موقع جایی نمی رسن! کدوم گورین اینا؟!

دستانش را به هم قفل کرد و در حالیکه به جلو عقب تاب می خورد به سمتی که انتظار آمدن مرده ها را داشت خیره شد.
- پس این قطاره کی میرسه؟... هوووم قطار؟ قطار!... صبرکن ببینم مگه وقتی من مردم با قطار اومدم؟... کدوم نادونی اسم اینجا رو گذاشته ایستگاه کینگکراس!!!

لرد سیاه آنقدر غرق در کشف علت این اسم بر روی این منطقه شده بود که وقتی اولین شبح در کنارش ظاهر شد متوجه او نشد اما با ظاهر شدن دومین نفر که تقریبا روی او افتاد از جایش جست.

کم کم هفت هشت روح در گوشه کنار ظاهر شدند. لرد سیاه بلافاصله دالاهوف، مالسیبر، آگوستوس، گری بک و بلا را شناخت اما کمی که گذشت متوجه شد که همه کسانی که ظاهرا به دنیای مردگان پیوستند تنها مرگخوارها هستند کمی خوشحال شد و در حالیکه فراموش کرده بود که چه نقشه هایی برای مخفی کردن چهره اش داشته به سمت آنها رفت و فریاد زد:
-بی عرضه ها! حتی یه سفید هم به جمع مرده ها اضافه نکردید! با این وجود چقدر دلم برای شما تنگ شده بود.
- ارباب!
- سرورم!
- این یعنی اینکه من مردم؟
- مادرجـــــــــــــان!

لرد ولدمورت که انتظار داشت همه به سمتش بروند- یادش رفته بود که او مرده است و باید برای رسیدن به جزای کارش راهی جهنم شود- بر سر یارانش فریاد زد و گفت:
- ساکت...

آنتونین که وحشتزده به نظر می رسید با ناله گفت:
- بیچاره شدم من حتما میرم جهنم چون تا حالا کار خوبی نکردم!
و با صدای بلند رو به آسمان فریاد زد:
- خدایا من اشتباهی وارد گروه مرگخوارها شدم... لرد سیاه منو فریب داد و.... اخخخخخخخ!!!

یلاتریکس که حالا روحی بیشتر نبود و دیگر چوب جادویی نداشت از شدت غیظ روی آنتونین پریده بود و ناخن هایش سر و بدن شفاف آنتونین را با ناخنهایش می خراشید فریاد زد.
- خائن!!! به سرورم توهین می کنی.... می کشمت!
.
.
.
بالاخره بعد از یک ساعت سر و صدا و شیون همه نیمه آرام، اما ترسیده و نگران به رهبرشان لرد کبیر نگاه می کردند. لرد پس از اندکی مکث و نگاه کردن به تک تک یارانش، سرش را بالا گرفت و گفت:
- حالا که تفدیر ما را به سوی خود می خواند ما هم با او همراه می شویم... پس، به پیش...

و درحالیکه خیل مرگخوارن از آنچه که در انتظارشان بود واهمه داشتند با راهنمایی لرد سیاه به سمت جاده سمت راست به راه افتادند! جاده ای که به گمانشان با دروازه هایی آتشین در انتظارشان بود!


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹
#15

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
سوژه جدید:


-خب تام...همونطور که گفتم همینجا مستقر میشی!الانه که پیداشون بشه.

-ولی من نمیخوام...اصلا تو چرا این شکلی هستی؟منو یاد یه نفر میندازی.من همین الان میرم و...

پیرمرد ریش سفید دستش را به نشانه مخالفت تکان داد.
-تاممم.تام...بس کن.از وقتی رسیدی اینجا داری اعتراض میکنی.تو به اندازه کافی گناهکاری.دست از غرور بردار.فراموش نکن که تو دیگه مُردی.حداقل بذار روحت در آرامش باشه.حالا بدون اعتراض همینجا منتظر مسافرای جدید ما باش.به زودی میرسن... همه شما باید نتیجه اعمالتونو ببینین. فراموش نکن چی گفتم.سفیدا رو به سمت راست راهنمایی میکنی و سیاها رو به سمت چپ...خودتم که مشخصه...سمت چپی هستی...فراموش نکن.

لرد سیاه با بی میلی سری به نشانه موافقت تکان داد.پیرمرد ریش سفید از ایستگاه دور شد و او را به حال خود گذاشت.

بعد از سالها ریاست مجبور بود در آن مکان نامشخص به انتظار ارواح جدید بایستد...شرم آور بود!
-چرا دیر کردن...پیرمرده گفت چند تا سفید و چند تا سیاه امشب کشته میشن و من باید راهنماییشون کنم.امیدوارم هیچکدوم منو نشناسن...تکلیف اون همه ابهتی که در طول زندگیم برای خودم دست و پا کردم چی میشه؟این پیری چی گفته بود؟سفیدا به چپ و سیاها به راست؟یا برعکس بود؟!....یادم نمیاد...اصلا چه اهمیتی داره؟فکر کنم همین بود.سفیدا به چپ و سیاها به راست...خودمم که میرم راست!هوففف....کاش چن تا کار خوبم انجام داده بودما.یه بار قبل از خواب نجینی رو نوازش کردم...این حساب نمیشه؟..جهنم باید گرم باشه.باد بزنم که همرام نیست.کاش یکی از مرگخوارا موقع مردن با خودش بیاره.

لرد سیاه روی تخته سنگی به انتظار نشست.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۹/۱۲/۲۹ ۱۹:۵۵:۵۷

زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#14

استن شانپایک old4


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۸
از کنار شما دوست عزیز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
دامبلدور به آسمان نگاه کرد.شدت بارش تگرگ به حدی بود که در صورت برخورد با پرنده ها،آن ها کف زمین له میشدند!آلبوس آهی کشید و به سمت خانه رفت.

دینگ دینگ!

صدای زنگ خانه در کوچه ی خالی پیچید.

دامبلدور با اشتیاقی فراوان پشت در ایستاد و مانند بچه ای که بخواهند بهش شکلاتی را بدهند بی صبرانه منتظر باز شدن در بود.ناگهان باریکه ای از نور از زیر در نمایان شد و لحظاتی بعد در باز شد. ناگهان رعد و برقی زد و برای چند لحظه چهره ی مردی را که در را باز کرده بود نمایان ساخت.مو های بلند و بور او به خوبی نمایان بود.

دامبلدور: !

مرد:

دامبلدور به چهره ی لوسیوس مالفوی نگاه کرد و در حالی که احساس میکرد شاخی بر روی سر او ظاهر شده گفت:تو اینجا چی کار میکنی؟

لوسیوس هم که واقعا بر روی سرش شاخ سبز شده بود رو به دامبلدور گفت:تو که مرده بودی! سیسی بیا منو بیگیر!

دامبلدور بلا فاصله وارد خونه میشه و با عصبانیت به طرف آشپز خونه می ره تا شاید اعضای محفل رو پیدا کنه. اما کنار در آشپز خونه تابلویی توجهش را جلب میکنه.

مرگ خواران نسل جدید

دامبلدور بعد ازسه بار از روی تابلو خواندن تازه پی به عمق آن میبره. با شدت در رو باز میکنه و رو به افرادی که گوش تا گوش در آشپز خونه نشسته اند میکنه:اینجا چه خبره؟

مرگخواریون:معععععععععععععععععععععع!باو اینکه مرده بود؟
ناگهان چندین چوب جادویی قلب دامبلدور را نشانه می گیره.

دامبلدور که می بینه اوضاع بدجوری خرابه رو به مرگ خواران می گه:امممم...چیزه.....من اربابم!از اون دنیا تونستم برگردم رو زمین.فقط مجبورم به شکل این قوزمیت ریشو باشم.

رودولف:ارباب.بذارین کف پاتونو بلیسم!.
بارتی:بابا سوغاتی واسم چی آوردی؟
دامبلدور با دیدن بارتی قند تو دلش آب میشه و میگه:واسه تو یه دونه مخصوص آوردم.
سپس به سرعت رو به مرگ خواران میکنه و و با جدیت می گوید: حالا به من بگید چی شد سر از اینجا در آوردید؟




Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#13

دراکو  مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۲ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۳ سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
از دحام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 117
آفلاین
چشمانش را به او دوخته بود.نمیتوانست نگاهش را یک لحظه از موهای طلایی و صورت گرد و سفیدش بردارد.از ته دل آه بلندی کشید...
- هوی بوقی!چشاتو درویش کن.دارم باهات حرف میزنم خیر سرم.
آلبوس دست از نگاه کردن گریندل والد که مشغول چک کردن اختراعش بود برداشت و به طرف لرد سیاه برگشت.
- دارم میگم این بشر قابل اعتماد نیست.نریم سوار اختراعش شیم،به جای این که زندمون کنه بریم جهنم.اصلا کلا مشنگ میزنه.
لرد سیاه با دستش اشاره ای به گریندل والد کرد که مشغول گره زدن سیم های دستگاهش بود.اختراع او شامل محفظه شیشه ای کوچک میشد که یک نفر را در خود جا میداد.گلرت که منار آن نشته بود سیم ها را به هم جوش داد و مدام گره میزد و زیر لب گفت:حالا یه پاپیونی برای سیم های زرد،یه دونه ملوانی برای قرمز ها...
لرد:
آلبوس بعد از شنیدن صدای خنده ی لرد آستین هایش را بالا داد.ریشش را دور گردنش گره زد و با صورتش که هر لحظه سرخ تر میشد ضربه ای به سر لرد سیاه زد.فحش های رکیکی رد و بدل شد!مرده ها دور دو نفر جمع شده و سعی داشتن از پیشروی دعوا جلوگیری کنند تا این که یک نفر فریاد زد:نور!
همه به سمت نور نگاه کردند.دوباره وقت آن بود تا یکی از میانشان برود.
- تق!
یک نفر غیب شده بود.
- گلرت...
صدای ناسزا به آسمان رفت!نجینی روی شانه های لرد به آرامی اشک میریخت.صدای آهنگ غم انگیزی در ایستگاه پخش شد و مرده ها بر سر و صورت خود کوبیدند.
- درستش میکنم.نمی ذارم اینجا بمونیم...
لرد با عصبانیت نجینی را از روی شانه اش پایین انداخت و به سمت دستگاه رفت.جعبه ی کوچک سیم ها را باز کرد.ده ها سیم کنار هم بود و دکمه ی قرمز رنگ کوچکی کنار آن ها قرار داشت.ارباب به سیم سبز قطوری که پاره شده بود نگاه کرد و بعد از چند لحظه پرسید:نجینی تو رسانایی؟
نجینی:

1 ساعت بعد

هزاران توپ کوچک درون محفظه شیشه ای قرار داشتند.بعضی از توپ ها ریش،برخی عینک و دیگران لباس به تن داشتند!مار محبوب لرد درون جعبه سیم ها حبس شده و ارباب قصد داشت تا چند ثانیه دیگر دکمه ی قرمز را فشار دهد.
- من این دکمه رو که فشار میدم شما توی دنیا ی خودمون ظاهر میشین.سه...
نفس توپ ها...مرده ها در سینه حبس شده بود.
- دو...یک!چی شد؟کسی رفت؟
یکی از توپ ها که چند تار موی چرب از سرش آویزان بود جواب داد:نه،همه ی ما اینجاییم.دیگه بهتره تغییر شکل بدیم و بیرون روی دستگاه کار کنیم.
هیچ کس نفهمید توپی با ریش بلند سفید غیب شده بود.

دنیای زندگان - محفل ققنوس

آلبوس که خودش را تغییر شکل داده و دوباره انسان شده بود به خانه ی گریمولد نگاه کرد.از دو سال پیش خیلی تغییر کرده بود.اما همان جنبش قبل را داشت.خودش خوب میدانست تا قبل از این هیچ جادویی مرده ها را زنده نمیکرد.آیا وجود او را باور میکردند؟
- رعــــد!(افکت رعد و برق)
دامبلدور به آسمان نگاه کرد.شدت بارش تگرگ به حدی بود که در صورت برخورد با پرنده ها،آن ها کف زمین له میشدند!آلبوس آهی کشید و به سمت خانه رفت.


منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳ شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۸
#12

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
لرد : باو مگه تو این یارو رو نکشتی پس؟
دامبل : خوب نه ویژدانا من مقصر نبودم خود رولینگ گفت زنده بزاریمش فقط بره زندان ای باو باو

لرد : بیا بریم دنبالش ببینیم کجا میره بیا بیا
دامبل لحظه ای درنگ مرد و به دنبال لرد رفت.

در راه

- تام؟
- هوم!
- تام؟
- هوووم!
- چرا مثل آدم جواب نمیدی؟
- چی میگی بابا،بگو دیه.
- من باید برم دستشویی!
لرد در نهایت عصبانیت نگاهی به او انداخت و گفت : آخه بابا جان،اینجا یه دنیای مجازیه،تو چی خوردی که باید بری دستشویی؟اینجا همه با نور زنده هستن.

دامبل که دید راهی جز اطاعت از وی ندارد با این حالت به راه افتاد.
چند دقیقه به همین منوال گذشت تا اینکه...

- تام،تام،رفت توی اون کوچه!بدو بیا
- دامبل به سرعت دوید و پشت سر گریندل والد وارد کوچه شد.درست در همین لحظه بود که آن صحنه را دید.

کوچه به فضای بسیار بزرگی باز میشد.لرد و دامبل به هر سو چشم می انداختند انبوهی از موجودات جادویی در گذشته را میدیدند.

تسترال ها در یک طرف،غول ها و خون آشام ها و همه و همه.
گریندل والد بعد از سلام و احوال پرسی با مجریان برنامه و اینا پست تریبون رفت
- اوهوم،من میرم سر اصل مطلب،ما یه راهی پیدا کردیم ازینجا حمله کنیم به دنیای زنده ها و اونجارو بگیریم.
- ای گلرت آزاده،آماده ایم آماده.
- در این لحظه نوای زیبای گلرت نبودی ببینی پخش میشه.
- گلرت نبودی ببینی...
- بله،ممنونم،ما برنامه های خاصی داریم،به محض رسیدنمون به اون دنیا باید یه مقر برای خودمون داشته باشیم کی میتونه اینکارو بکنه؟
گریندل والد که به شدت احساس حضرت سلیمان در زمان درخواست تخت ملکه صبا را داشت نگاهی به جمعیت انداخت.
- آه و واویلا،کو گریندل والد...
در همون اوضع و احوال،نماینده تسترال ها اعلام آمادگی مرد و گفت : من میتونم خووه ریدل رو براتون بگیرم.تعدادی از نوادگان اونجا هستن و اینا،خوراکش یه کودتاست.
- بسیار عالی،شما انجام بدین،خوب دیگه،وقت رفتنه،دو ساعت دیگه،همتون در اصلی لیستگاه باشین.
در این لحظه آهنگ عوض میشه :
- ملی پوشان،پیـروووووز باشیــــــــد...
لرد و دامبل نگاهی به هم کردند و به سرعت به سمت محل استقرار مرگخوران و محفلیون درگذشته رهسپار شدند....


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۱:۰۱ جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸
#11

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
[spoiler=به عنوان مامور ویزنگاموت خلاصه می نویسیم. آنچه گذشت]

اینجا ایستگاه کینگزکراسه. هر کسی که بمیره خوب یا بد به اینجا میاد و بعد از اون سوار قطار سعادت هاگوارتز یا قطار آتشین دورخ می شه!

بعد از نبرد سهمگین قلعه ی هاگوارتز. قهرمان های داستان که در طول داستان مرده ان به اینجا اومدن و جمع شدن.

ولدمورت، بلا.. اسنیپ، سیریوس، ریموس و آلبوس دامبلدور.

دامبلدور تام ریدل رو به سمت خوبی ها و توبه کردن از گناههای گذشته ش فرا می خونه ولی لرد همون لرده..نو تغییر!

هر بار که نور سفیدی ظاهر بشه نوبت رفتن یکی از ارواح نیکه.. الان هم یکی ظاهر شده.. چه کسی خواهد رفت؟!
[/spoiler]


ستون نور بازتابی خارق العاده از کله ی لرد داشت! تمام کینگزکراس به لطف ستون نور ماورایی و کله ی پروژکتورسان ولدمورت غرق در نور شده بود! همه با دیده ی تحسین به نور نگاه میکردند.. و دامبلدور.

دامبلدور مشغول خداحافظی کردن از حاضران بود. اول از همه سیریوس رو بغل کرد و چلوندش، دوتا ماچ آبدار هم نثارش کرد تا یک شستشوی مجانی داشته باشه! دامبلدور به سمت اسنیپ رفت تا اونو هم مثل سیریوس در آغوش پر مهر خودش بگیره. ولی خب سوروس بیش از حد چرب بود. لیز خورد و فرار کرد!

دامبلدور با آغوش باز به سمت ریموس رفت:
- ریموس عزیزم.. ما که رفتنی شدیم.. تو از همه ی اینا بهتری فرزندم.. بعد از من فرماندهی جبهه ی سفید رو به عهده بگیر.. شاید کسی اومد کمکت.. نگران نباش.. این تام هم پروژکتور بی خطره ازش نترس، حرف بی خودی زد بزن زیر گوشش!

بلا پشت چشمی نازک می کنه و ولدمورت هم پشت سر دامبلدور زیون در میاره! دامبلدور برای حفظ فاصله ی شرعی از خیر بلا می گذره و تام کوچولو و نازنازی رو بغل می کنه.

- اوه تامی.. شاید ندونی، ولی خب بدون من تورو خیلی دوست داشتم فرزند.. هم سفید بودی هم کچل و اینا.. منظورمو که می فهمی؟!..در هر صورت خدافظ دیگه. ولی سعی کن بیای بهشت.. اونجا همه چیز آزاده!

- دامبلدور زودتر از اینجا برو.. خیالت راحت من هرچه سریعتر افرادتو می فرستم اونور

دامبلدور قدمهای شاهانه بر می داره و زیر ستون نور توقف می کنه. نفس عمیق می کشه. نور تمام بدنش رو در بر می گیره. روی ریشهای سفیدش می شینه و می درخشه.

- ژوووووپس! (افکت حرکت خیلی سریع!)

ستون نور ناپدید می شه و می ره!
در کمال تعجب سوروس و ریموس جاشون خالیه. جرقه های سفیدی از جایی که چند لحظه پیش اون دو نفرل اونجا وایستاده بودن بیرون میاد و بعد کمی خاموش میشه!

- ههه ههه ههه.. دامبلدور پیش ما موند!
- مرض.. من از خودگذشتگی کردم و جامو به کسای دیگه دادم!

لرد که در ریاضیات جادویی مهارت خاصی داشته نگاهی به دور و برش می ندازه. بعد از محاسبه ی زوایا و نسبتهای مثلثاتی به دامبلدور میگه:
- مساوی شدیم دامبلدور.. دیگه از ما بیشتر نیستید!:yevil:

مردی که موهای بلوندش به زیبایی فر خورده بود و پیچ و تاب بی نظیری داشت. لحظه ای جلوی سیریوس توقف می کنه و ازش آدرس می پرسه. بعد هم تشکر می کنه و از جلوی دوربین رد میشه.

لرد و دامبلدور به هم:

بعد از مدت کمی:

ارد و دامبلدور با هم(!): .. گلرت/ گریندوالد!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.