هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸:۳۰ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۷:۵۴ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 153
آفلاین
-من گربه مو میخوام...
-یعنی...
-دامبلدور برات مهم نیس ماتیلدا؟ اینکه یه گربه ای که از تو جو پیدا کردی زد و دامبلدور و خورد اهمیتی نداره؟

ماتیلدا همونجوری که با مشت های گره کرده و صورت خیس اشکش، به آملیا حمله میکرد به همه فهموند که توهین به گربه ی عزیزش چه بهایی داره حتی اگه این گربه دامبلدور رو خورده باشه.

چند ساعتی از تحقیقات محلی محفل نگذشته بود که اولین سرنخ از وجود گربه پیدا شد.

-از ریشِ سفید به ریشِ سپید...
اینجا توی خیابون کیتی ها نشونه هایی از گربه ماتیلدا پیدا کردیم، گربه مورد نظر به تمام گربه فروشی ها حمله کرده و هر چی گربه بوده فراری داده، پلیس های محلی گزارش دیده شدن یه خرس دادن، خرسی که مادونیم احتمالا گربه ماتیلدا است.
-دریافت شد!

آملیا با قطع کردن بیسیم نگاهی معنی دار به همگروهیش انداخت.
-ما میدونیم که گربه ی ماتیلدا خطرناکه و هر روز که از گم شدنش بگذره خطر بیشتری شهر و دنبال میکنه پس باید هر چی سریعتر گربه رو پیدا کنیم.
-اوووم بوی جنگ میاد! شکارچی گربه و حامی گربه!

کمی آن سو تر از آملیا و هاگرید، ماتیلدا سخت مشغول گریه کردن بود.
-اگه اتفاقی براش بیوفته چی؟ اگه تو این شهر بزرگ گم بشه چی؟ اگه پیداش نکنم چی..؟
-بس کن دیگه ما همه اینجاییم که پیداش کنیم، مطمعن باش که ما تو و گربه رو تنها نمیذاریم!

با جملات تاثیر گذارِ جرالدی که حالا، کمک حال ماتیلدا شده بود صحنه ماچ و بوس رِقّت انگیزی به وقوع پیوست.

-اوووق... سوج... اووووق... شرط و باختی، بوسش... کرد!
-اَه! گندش بزنن! این آدما همیشه همه چیزو خراب میکنن، حالمونم بهم زدن. بیا اینم گالیونت، کوفتت شه رِی.

سوجی و ریموند که حالا از همگروه شدن با ماتیلدا و جرالد برای پیدا کردن گربه احساس بدی داشتند تصمیم گرفتند تا اونا رو به حال خودشون رها کنن...

از ریشِ سپید به ریش نارنجی...
گربه پیدا شده... هر چی سریع تر ماتیلدا رو از خیابونا دور کنین تا نتونه جلوی ما رو بگیره...

سوجی و ریموند، ماتیلدا و جرالد، همزمان با اینکه صدای آملیا رو میشنیدن، شاهد اتفاقات سر خیابون هم بودند، اتفاقاتی که جالب توجه بود.

گله کوچکی از گربه ها به رهبری گربه ماتیلدا به محفلیایی که سعی داشتن بگیرنشون حمله میکردن.

آملیا با بیسیم میزد توی سر گربه ها، گادفری مشغول روشن کردن اره اش بود که انگار قصد همکاری نداشت و هاگرید هم که به گربه حساسیت داشت با هر عطسه ای که میزد یه ساختمونو تخریب میکرد.

-آملیااااا... گربه رو نزنننن...

بالاخره ماتیلدا هم به کمک گربه ها شتافت تا شاید...
هیچ شایدی در کار نبود گربه ماتیلدا بلافاصله بعد از دیدن خود ماتیلدا با زوزه دردناکی که میکشید فرار کرد...
در ما بین زوزه های گربه، جمله هایی مبهم هم شنیده میشد که به جز کلمات؛ بابا جان، عشق، محبت و کمک، چیزی ازشون قابل درک نبود.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۵۵ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
* سوژه جدید *

- پروف! پروف! ببین این گربه مو!
- باباجان، دیروز این گربه رو گرفتی، ولی صد هزار بار چپوندیش توی صورتم. اینا ها، همه ریشم موی گربه شده...
- خوشگله پروف؟
- خیلی باباجان، خیلی...

ماتیلدا که برای بار صد هزار و یکم گربه ش رو نشون دامبلدور داده و دامبلدور هم خوشگلیش رو تایید کرده بود، با ذوق گربه رو روی میز گذاشت و به دامبلدور خیره شد.
- چیکار میکنی پروف؟
- جارو میکنم باباجان. یکی از بچه ها قرار شد مسئولیت این مغازه رو به عهده بگیره، همگی اومدیم نظافت، همه وسایل رو هم جمع کردیم اینجا، بعد نظافت بچینیم... میگم دخترم، چرا نمیای کمک؟
- چیز... پروف... یادم افتاد قرار بود برم پیش جرالد.

ولی تا دم در نرفته بود که با صدای شکستن شیشه ای، توجهش جلب شد. به سمت میز برگشت ببینه چی شده، ولی چیزی جز یه شیشه شکسته و معجون روی زمین ریخته و گربه ای که باعث شکستنش شده بود، چیز مهمی ندید...
- گـ... گربه! نـ... نخــــــــــــور!

ولی دیر شده بود. گربه از روی میز پایین پریده بود و داشت معجون رو لیس میزد. اول اتفاق خاصی نیفتاد ولی...
گربه کم کم شروع به تغییر کرد. بزرگ شد... بزرگتر... بزرگتر...

- گربـــــــــــه م!

با جیغ ماتیلدا، محفلیا که درحال نظافت بودن، ریختن توی انبار لوازم جادویی. اول فکر کردن چیزی که مهمه، گربه ماتیلداست که اندازه یه خرس شده، ولی بعد، چیز دیگه ای توجهشونو جلب کرد.

- پروف کو؟

گربه دیگه معطل نکرد، محفلیا رو کنار زد و فرار کرد. همه محفلیا حاضر بودن قسم بخورن که لبه کلاه دامبلدور رو دیدن که از دهن گربه آویزون بود، و اگه نمیجنبیدن، ممکن بود این اتفاق برای خیلیای دیگه بیفته!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱:۲۸:۵۱ شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
-عررررررررررر!

مامورین بازرسی به سرعت متوقف شدند.
- صدای چی بود؟

پنه لوپه در حالیکه از وحشت در حال سکته بود جلو پرید.
- هیچی به خدا! ما اینجا یه باغ وحشم قصد داریم افتتاح کنیم این مال همونه!

- عرررررررر!

یکی از مامورین به سرعت تشخیص داد.
- این صدای رفیقمه!
و به طرف مرلینگاه دوید.

همانطور که بازرس همکارش را زخمی و نالان از مرلینگاه بیرون می کشید، ملت محفلی به سرعت توسط مامورین محاصره شدند.

- شما که عرضه کار درست رو ندارین چرا ازین کارا می کنین... چی؟... جواز کسبشون باطله؟ ... چی؟ اینجا مال اونا نیست و بی احازه اومدن؟ آره محفلیا؟

محفلیا:

بازرس دندان هایش را به هم فشرد و سعی کرد تک تکشان را نکشد.
- کی همچین پیشنهاد معرکه ای داد؟

برای لحظاتی سکوت در فضا حاکم بود، اما درست بعد از آن لحظات دست های محفلیان با یک انگشت اشاره ی بسیار واضح رو به پنه لوپه نشانه رفتند.
- آقا این!
- پس زیر سر توعه اینا...

پنه لوپه با ناباوری به مامورینی که یورش بردند تا دستگیرش کنند نگاه کرد و بعد رخ در رخ محفلیونی شد که با شرم نگاه می دزدیدند.

- خیلی نامردین ناسپیدای بوقِ مادر سیریوس! نذارین منو ببرن!

اما متاسفانه...

دامبلدور که به شدت احساس گناه می کرد از یکی از مامورین پرسید:
- الان چه بلایی سرش میاد؟
- درست نمی دونم... ولی به گمانم پنج ماه آزکابلن براش ببرن...

ملت محفلی کمی طور به اطراف خیره شدند و رفتند که رفتند... بله، مغازه به شروع نرسیده پایان یافت!

*پایان سوژه*


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷:۰۹ جمعه ۵ بهمن ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
ماتیلدا دستکش هایش را در اورد و مرلینگاه را با خوشحالی در همان گند باقی گذاشت.گریک نیز با خوشحالی ماموران را به سمت در آشپزخانه میبرد.

-سلام!

پنی و گادفری در آشپزخانه منتظر ماموران بودند.
-بفرمایید،هرچی رو میخواید ببینید!

ناگهان دستی از بیرون آشپزخانه آمد و کریس را بیرون کشید.
-ماتیلدا!داری چیکار...

ماتیلدا دستش را روی بینی اش گذاشت.
-ساکت!یه مشکل داریم!
-چی؟

ماتیلدا کریس را به سمت یکی از میزها برد.
-حالش بهم خورده،میگه یه لحظه فکر کرده داره آب دماغ و موی نارنجی میخوره!

کریس کمی در فکر فرو رفت،سپس چوبدستی اش را در اورد...
اما مرد در همین موقع دوید و به سمت مرلینگاه رفت.
کریس و ماتیلدا به هم نگاهی کردند و سپس هردو فریاد زدند.
-نههههههههههه!
...
...

کریس در را که باز کرد،مرد را غوطه ور در مرلینگاه دید،ترکیب استفراغ و چیزهای دیگر،حال بهم زن بود و به همین دلیل حال کریس نیز بهم خورد.
-ااوووق!
-کریس خواهش میکنم!تو دیگه بدترش نکن!

مرد غوطه ور نیز زیر لب به زیر شلواری مرلین قسم میخورد همه چیز را به مامور کیفی بگوید.
ماتیلدا در این گیر و دار،لازم دید که نشان دهد هافلپافی ها نیز هوشی سرشار دارند بنابراین نقشه ای کشید.
-کریس،تو دهن اینو بگیر منم جلوی در وایمیستم!
-ولی خودمم...

ماتیلدا جیغ زد.
-بخاطر محفل!

و در را بست.همزمان ماموران نیز از آشپزخانه خارج شدند،نقشه ماتیلدا گرفته بود،آنها متوجه مرلینگاه نشدند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶:۰۱ جمعه ۵ بهمن ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
کریس زیر لب به ماتیلدا گفت:
- مطمئنی که مرلینگاه تمیزه؟

ماتیلدا هم از لای دندان هایش گفت:
- مطمئنم!

بیشتر وقت ها، از بخت بد ماتیلدا، تمیز کردن مرلینگاه به او می افتاد و انقدر این کار ادامه یافته بود که او دیگر به آن عادت کرده بود. در این فکر بود که بعدا به پنه بگوید که مدالی به مناسبت رکورد شکنی در تمیز کردن مرلینگاه و بیهوش نشدن در آن به او اهدا کند. اما در همه ی این مدت، یک چیز را درک نمی کرد! چرا ماگل، دورگه و اصیل زاده هایی پیدا می شوند که توالت را بدون کشیدن سیفون رها می کنند!

ماتیلدا سریع آن افکار های حال به هم زن را به فراموشی سپرد و به رو به رو خیره شد! همین یک ساعت پیش آنجا را شسته بود و امیدوار بود که در طی یک ساعت، اتفاقی برایش نیفتاده باشد. از بیرون که بویی حس نمی کرد. نگاهی به ماموران کنترل کیفی انداخت. آنها هم نگاه منتظرانه ای به ماتیلدا و کریس انداختند. ماتیلدا در گوش کریس زمزمه کرد:
- من اول میرم! اگه دوباره توش گند کاری شده بود، درستش می کنم. فقط اگه نقشه ای داشتم، همکاری کن!
- حتما!

ماتیلدا بلند گفت:
- اول بذارین من برم تو و براتون دمپایی بذارم! بعد شما داخل شین!

ماتیلدا لای در مرلینگاه را باز کرد و متوجه فاجعه شد! ناله ای کرد و به همه ی دست اندرکاران آنکار لعنت گفت! برای اینکه ماموران متوجه وضعیت مرلینگاه نشوند، از لای در، خود را به زور به داخل مرلینگاه راند! و اولین چیزی که به او هجوم آورد، بوی بد بود! باور نمی کرد که در این مدت کم، انقدر کثیف شده بود! اما سریع دست به کار شد!

از لای در، نگاهی به بیرون انداخت و دید که ماموران، پشتشان به مرلینگاه و رویشان به کریس بود. پس ماتیلدا آرام در را بست. اسپری خوشبو کننده را از جیبش در آورد و به هوا زد! او همیشه یک اسپری برای مواقع مرلینگاهی داشت! در توالت را باز کرد و با بدترین تجربه ی زندگی و مرلینگاهیش مواجه شد! آنجا کیپ تا کیپ پر بود!

ماتیلدا چند بار سیفون را کشید. ولی کار ساز نبود! پس آستین هایش را بالا زد و کار را شروع کرد.

نیم ساعت بعد!

ماتیلدا صدای اعتراض ها و فریاد های ماموران را می شنید و اگر کریس نبود، آنها بدبخت می شدند و تنها منبع در آمدشان را هم از دست می دادند! اما او نمی توانست از آن زودتر کار را تمام کند! تنها نصف توالت تمیز شده بود و ماتیلدا می دانست که کریس نمی تواند برای همیشه ماموران کنترل کیفی را دست به سر نگه دارد!

ناگهان ماتیلدا صدای جدیدی شنید و فهمید که او کسی غیر از گریک الیواندر نبود! او گفت:
- آقایون! مامور ها! چرا داد می کشید؟! از این طرف! بیاین و به آشپزخونه یه نگاهی بندازین!

ماتیلدا لبخند بزرگی بر روی لبانش شکل گرفت!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۰۴ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
و بازرس وارد شد...

کریس برای اولین بار آن روی ریونکلاوی اش را نشان داد.
-باید استراتژی بچینیم!نصف تو آشپزخونه گندایی که زدیم رو جمع کنن و نصفم حواس اینو پرت کنن!

ماتیلدا خیلی سریع خود را در گروه دوم قرار داد و به سمت بازرس رفت.
-سلام!به رستوران...رستوران...

سپس با صدایی آرام تر از کریس پرسید:
-اسم رستوران چیه؟
-اممم...رستوران آلبوس و محفلی ها جز پاتر!

ماتیلدا در ذهنش برنامه چید کریس را بعد از رفتن بازرس برای نمکی بازی اش حسابی کتک بزند.
-بله، خوش اومدید قربان!

و سعی کرد حواس مرد را به هرجا غیر از آشپزخانه پرت کند.

در آشپزخانه پنی،گادفری و گریک درحال جمع کردن سس آب دماغ گادی و پودرسوخاری موی ویزلی بودند.گادفری نیز سعی میکرد تا حد امکان با پنی چشم در چشم نشود.

-گادفری این چیه؟
-اون نمک کریسه!وقتایی که مسخره بازی در میاره بدست میاد. بجای نمک طعام استفاده میکنیم!

گریک شیشه ای که در آن پودر سفیدی بود از کابینت در آورد.
-اینم نمکه کریسه؟

گادفری با یک حرکت شیشه را از دست گریک گرفت و در جیبش گذاشت.
-نه این یچیز دیگس.

پنی و گریک پوکرفیس و سرزنش وارانه به گادفری خیره شدند.

-برای ساختن این مواد لازم بود استفاده کنم!برای محفل!

در طرفی دیگر کریس و ماتیلدا بازرس را به سمت دستشویی رستوران هدایت میکردند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰:۰۴ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
پنه لوپه که زیر نگاه محفلیون در حال آب شدن و در زمین فرو رفتن بود کمی سول طور( ) در و دیوار را نگاه کرد و موی بافته اش را به دور دست هی پیچاند و باز کرد. به امید این که شاید محفلیون بیخیال محو شدن در آن همه زیبائیش شوند و نگاهشان را بگیرند. که البته اگر نمی توانستند هم چندان عجیب نبود آ... به هر حال کار سختی بود که باید از پسش بر می آمدند چون به هر حال غذاها در حال سوختن بودند.
- خب دیگه... محو شدن کافیه عزیزانم!

کریس کمی طور به خودشیفته ترینِ خودشیفتگانِ جامعه جادوگری کرد و بعد گفت:
- چرا چرت و پرت می گی؟ این الان چیه تو ساختی دقیقا؟

و انگشتان اتهام به طرف گریک چرخیدند.

- چرا اینجوری نگاه می کنین؟ از اون قیافه قبلی که بهتره!
- نخیرم! به اون خوبی شده بود که!
- کجاش خوب بود اون؟ شکل مادرِ سیریوس شده بود!
سیریوس به سرعت غیرتی شد.
- اوی مادرسیریوسا به ننه من کاری نداشته باشینا!
-

پروف ناچارا سعی کرد بحث را عوض کند.
- پنه لوپه ما که در هر حالتی زیباست اصلا! الان فقط غذا ها مهمن که دارن می سوزن و مشتریا که کم کم دارن عصبانی می شن!

حواس محفلیون به طرف غذاها جمع شد و بیخیال قیافه پنه لوپه شده و سر غذاهایشان برگشتند‌؛ تنها پنه لوپه بود که سرجایش ایستاده و خرذوقانه چشمانش را بسته بود.

- فرزندم؟ چرا نمی ری سرِ کارت؟
- پروف...
- پنه لوپه؟
- هیچوقت تا حالا این همه در موردِ من بحث نشده بود!
-

گادفری که به داخل پرت شد همه حواسشان را جمعِ او کردند.

- مامور کنترل کیفیِ غذاها اومده... بیچاره شدیم!

بله...‌ گادفری به یاد سس خوشمزه آب دماغش افتاده بود...


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸:۰۴ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۱۶ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
پنی دوان دوان به سمت غذایی که داشت می سوخت رفت.
- اوووف شانس آوردیم!... نسوخته!

گریک که تازه از دستشویی در آمده بود، در حین اینکه داشت دستاشو به شلوارش می مالید تا خیسیش گرفته بشه پنه رو دید.
- واو! ... چقد با حجاب قشنگ تر میشی!

همه ی محفلیون حالشون از سلیقه ی گریک به هم خورد و جلوی دستشویی صف کشیدن!

- واقعا راست میگی؟... بد نشدم؟!
- معلومه که نه الان در چشم من تو مثه یه فرشته ای.
- دیگه اینجوری هم نیستم.
- دقیقا اینجوری نیستی... عین یه گوسفندی شدی که یکم از پشماشو نزدن.

همه ی محفلیونی که در صف دستشویی بودن حالشون سر جاشون اومد و رفتن سرکاراشون.

- آقای الیواندر این چه حرفیه می زنین! ... شما بزرگ تر ما هستین باید الگوی ما باشین.
- من به عنوان بزرگ ترِ تو دارم بهت میگم... گادفری، حواست به غذا باشه من برم ببینم می تونم کاری برای پنی بکنم یا نه.

گریک به پنی میگه بشین روی صندلی و خودش میره بین خرت و پرتا کیفشو پیدا می کنه و میاره.
- خب چطوری دوست داری؟
- هرجوری باشه فقط از این حالت در بیاد... یه جور درست کن انگار داری برای زن خودت درست می کنی.

گریک وقتی این حرفو شنید پاییزی شد، و آروم با خودش گفت:
- دارم همین کارو می کنم دیگه!
- چیزی گفتی؟
- ها... چی... کجا؟
- مدرسان شریف.
- آفرین! ... چقد باهوشی تو، داشتم همینو می گفتم... خب حالا ساکت باش تا من تمرکزمو از دست ندم.

گریک شروع کرد به درست کردن پنی.
بعد از مدتی کار گریک تموم شد و به پنی گفت:
- تموم شد... نظر چیه؟
- وااااااای خیلی قشنگ شده..... خیلی ممنون.
- خب حالا بذار اول من برم بعد تو بیا.
- باشه!

گریک می ره بیرون و رو به محفلیون مشغول به کار، می گه:
- خانوما و آقایون، این شما و این، پنه لوپه کلیرواتر!


ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۴ ۱۸:۲۳:۱۴
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۴ ۱۸:۲۷:۳۳
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۴ ۲۲:۴۵:۳۲
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۴ ۲۲:۴۶:۱۳

Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
همه سعی می کردند جلوی بهت زدگی خود را بگیرند و یا پشتشان را به پنی کنند و نگاهشان را ادامه دهند. اما آنها نمی دانستند که این پنه لوپه، همان پنه لوپه بود یا خیر! فقط امیدوار بودند که زودتر قضیه حل شود.

گادفری دیگر آن عشق و احساسش را به پنه نداشت. یوآن و ادوارد فکر می کردند تنها عضو باهوششان هم عقل خود را از داده بود. ماتیلدا دیگر به نگه داشتن دوستی با پنه چندان مشتاق نبود، پروفسور در فکر برکنار کردن پنه از ناظر بودن بود که عقل کمش به بقیه ی محفلی ها سرایط نکند. آقای الیواندر فکر می کرد که پنه از بدترین چوبدستی ای که ساخته بود‌، بدتر بود. و اما لبخند ژکوند گادفری، به کریس منتقل شده بود!

پنه لوپه گفت:
- مجبورم تحمل کنم! اما باور کنید مغزم تعطیلات نرفته که خودمو به این روز در آوردم! همش تقصیر کریسه!

همه ی نگاه ها به سمت کریس چرخید! الیواندر به پای او لگد زد و گفت:
- چرا همچیش کردی؟!
- هیچ چیزی غیر از این نداشتیم خب!

گادفری به طور نامحسوسی به کریس گفت:
- همینو فقط داشتیم؟! پول که زیاد داشتیم! می رفتی یه چیز دیگه می خریدی!
- اوه! تا من میومدم برای پنه به چیز دیگه می خریدم، غذا ها به گند کشیده شده بود! همه ی موهاش ریخته بود تو غذا آخه!

ادوارد در گوشش زمزمه کرد:
- یه فکر دیگه برای موهاش می کردی! آبروی هر چی ریونکلاوی هست رو بردی!
- به من چه؟!

یوآن دست هایش را به پیشانیش کوبید و گفت:
- حداقل اون یه تار مو رو هم می زدی تو!
- نمی رفت!

یوآن به جای اینکه بر سر خود بکوبد، به کریس ضربه ای زد! گریک الیوندر گفت:
- به نظرم یه نفر دیگه رو بکنیم آشپز... تا بریم پنی رو از این وضعیت در بیاریم!
- آخه هیچکس نمی تونه غذا های پیازی رو مثل پنه درست کنه!

پنه لوپه دوباره بغض کرد:
- دارین چی زیر لب به هم دیگه می گین؟!

ماتیلدا به دروغ گفت:
- اینکه چقدر خوشگل شدی!

کریس از سر ناچاری، پنه لوپه را همانند این کرده بود. اما در این حین ، ناگهان محفلی ها بوی سوختنی حس کردند!
- این دیگه چه بوییه؟!
- غذا!
- ای وای! غذا ها سوخت!

پنه زودتر از همه به سمت آشپزخانه شتافت!




ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۴ ۱۵:۵۱:۲۰

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸:۴۱ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
همانطور که حدس زده بودند رستورانشان به سرعت راه اندازی شد و ملت سرازیر شدند. پروف تنها با عشق گوشه ای نشسته بود و عاشقانه تر تراولها را می شمرد و در صندوق مبادای محفل می ریخت. حالا محفل به خوبی در حال جمع و جور کردن اوضاع بود.

- اون منو آماده نمی شه چرا؟ میز هشت منو نداره!

پنه لوپه همینطور که عصاره پیاز را به جای خامه روی بیف استروگانف می ریخت این را گفت و سعی کرد حواسش را از موهای نارنجی رنگی که در غذا افتاده بودند پرت کند. اما متاسفانه امکان این کار وجود نداشت... موها به شدت توی ذوق می زدند.

- چی شده پنی؟

کریس که در حال جعل مجوز بود این را گفت.

- نمی تونم موهامو جمع کنم کریس! کل غذا رو به گند کشیدن! حالا اگه مثل موهای بچه ویزلیا ریزه میزه بودن یه چیزی...
- اینکه نگرانی نداره!
- منظورت چیه؟

کریس از جایش بلند شد و چند لحظه بعد با چیزی توی دستانش برگشت.
پنی کمی به آنچه که توی دست های کریس بود خیره شد و بعد...
- صبر کن ببینم... این چیه دیگه؟ تو واقعا منظورت این نیست که...

چرا... دقیقا منظور کریس همان بود.

چند دقیقه بعد، پنه لوپه آن گونه که در آواتار نمایان بود، جلوی ملت محفلی ایستاده بود.

- ام... یکم... چیزه... می دونی...
- یعنی انقدر افتضاح شدم؟
- ها؟
- نه بابا..‌ فقط... فقط...

پنه لوپه نفس عمیقی کشید و سعی کرد بغضش را بخورد.
- اشکالی نداره... من برای آرمان های سپید محفل همه چیو تحمل می کنم!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.