هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶:۰۹ شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۹:۵۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 216
آفلاین
رون با ترس به عنکبوت نگاه کرد.
-غ..غذا؟

عنکبوت با بى حوصله گى سرش را تکان داد.
-آره غذا.... اه شما آدما چقدر دير ميگيرين!

رون که حالا از نوک پا تا نوک دماغ در حال لرزيدن بود ،(دماغ رون با مال ما متفاوته و از خاندان هکتور هاست )شروع به زبان باز کردن کرد.
-چيو دير ميگيريم ؟....ر.. رونو؟

عنکبوت از شدت خنگ بودن رون به ستوه آمده بود .
-اهههه بسه با اين چرت و پرتا فقط دارى حکم مرگ خودتو امضا ميکنى

رون تند تند دست هايش را در تکان داد.
-نهههه باشه. . نخورين..باشه.... فقط ؟شما مگه آدمم ميخورين؟

عنکبوت سرش را به اين سو و آن سو تکان داد.
-نخير ما فقط رون مرغ ميخوريم

رون با خوشحالى به هوا پريد.
-خب ديگه! اينه پس شما منو نميخوريد

عنکبوت طلب کارانه به رون نگاه کرد.
-چرا نخوريم اون وقت ؟

رون با تعجب به عنکبوت پاسخ داد.
-خب..چون من آدمم ديگه!

با گفتن اين حرف تمام عنکبوتان موجود در تونل زير خنده زدن.
-هه هه هه يعنى تو فکر ميکنى آدمى؟

رون باعصبانيت داد زد.
-معلومه که هستم!

عنکبوت دوم که کمى دورتر ايستاده بود به رون نزديک تر شد.
-نه جانم! مثل اينکه اين فکر کرده آدمه

عنکبوت اول روبه بقيه عنکبوت ها کرد.
-پس چطوره بهش نشون بديم که اون آدم نيست هان؟

رون گيج شده بود ،اون عنکبوت هاى ترسناک بهش گفتن آدم نيست وحالا تک تکشون با اون هشت تا پاى زشتشون بهش نزديک تر ميشدند....


تصویر کوچک شده
피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳:۲۳ شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۷:۳۸
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 337
آفلاین
خلاصه:

جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول داره شروع می شه.

.............................................................................................

-همه ی ما اینجا جمع شدیم تا شاهد مسابقه ی رون ویزلی در مرحله اول باشیم... در این مرحله، قهرمان ما باید وارد تونلی که این پایین مشاهده می کنید بشه و همراه چیزی که در انتهای اون قرار گرفته، از سمت دیگه خارج بشه؛ شاید به نظر برسه که کار آسونیه... ولی هیچ کس نمی دونه اون داخل چه خبره!

گزارشگر سعی در به وجد آوردن تماشاگران داشت.
-با شماره ی سه، مسابقه شروع میشه! یک... دو... و، سه!

رون نگاهش را از جمعیت گرفت و وارد تونل شد؛ با بسته شدن درِ پشت سرش، تاریکی همه جا را فرا گرفت؛ قبل از اینکه رون بخواهد چوبدستی اش را برای ایجاد نور بالا بیاورد، چندین مشعل در سرتاسر تونل روشن شد.
دیوار های تونل از جنس سنگ بود و همه آنها پوشیده از تار عنکبوت.
با اولین نگاه، رون چیزی که باید به دست می آورد را دید.
-این... اینکه...

رون یک قدم به جلو برداشت؛ اما به سرعت از این کارش پشیمان شد.
عنکبوت هایی غول پیکر از سقف آویزان شدند و شروع به تاب خوردن کردند.
-رون... تو حق نداری به رون نزدیک بشی!
-به کی؟!
- به رون دیگه... رون مرغ!

رون جرئت تهدید کردن یا مبارزه با عنکبوت ها را نداشت؛ بنابراین سعی کرد از در مذاکره وارد شود.
-ببینید دوستان ما از اینا تو خونمون زیاد داریم...

بعد از به زبان آمدن آخرین جمله، نزدیک ترین عنکبوت به رون توقف کرد...
عنکبوتی که کمی از قبلی دورتر بود، دست از تاب خوردن کشید...
عنکبوت سوم و چهارم و پنجم هم سر جایشان ثابت شدند...
شعله های آتش بی حرکت ماندند...
صداهای بیرون قطع شدند...
زمان متوقف شد و تاریخ در هم پیچید...

فقط عنکبوت آخر، که نزدیک ترین عنکبوت به ران مرغ بود بعد از چند بار پلک زدن لب به سخن باز کرد.
-چرا دروغ میگی جانور؟!
-خب بالاخره یه چندتایی که داریم...

این بار عنکبوت آخر هم بی صدا سر جایش ماند.

-نداریم؟! یه دونه چی؟

باز هم همه جا غرق در سکوت بود.

-حالا شما ام چه گیری دادیدا... تو هاگوارتز که داریم!

عنکبوت ها سری تکان داده و ابراز تاسف کردند؛ سپس همگی به حالت قبل بازگشته و مشغول تاب خوردن شدند.

-یعنی عوض نمی کنید؟
-نه... این مال خودمونه و به کسی نمی دیمش.
-هیچ راهی نداره؟
-اگر بتونی از سد ما عبور کنی، مال تو میشه و میتونی برش داری؛ ولی اگر نتونی...

رون آب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید.
-اگر نتونم چی میشه؟
-میری پیش رون!
-چی؟! یعنی خودتون من رو میذارید اونجا؟! واقعا راضی به زحمت نیستم.

عنکبوت آخر که حالا روی ران نشسته بود، لبخندی زد و دندان هایش را به نمایش گذاشت .
-نه... تو هم میشی غذامون!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... دیدین آخرشم رفتین و نذاشتین بمونم؟


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۰:۱۷ پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-خوب نیستم!

رون انتظار این جواب را نداشت. بهترین دوستش از کمک کردن به او سر باز زده بود. دوستی که رون او را عضوی از اعضای خانواده اش می دانست...دوستی که رون حاضر بود در هر شرایطی کنارش باشد و یاری اش...

-چه خبره دور برداشتی؟ نصفه شبه خب الان. منو بیدار کردی می گی با نوشیدنی کره ای چطورم. معلومه که بدم!

رون بی خودی احساساتی شده بود...تصمیم گرفت ویزلی منطقی ای شود!
-باشه. الان نه...ولی فردا باید با هم حرف بزنیم. من فرصت زیادی ندارم. باید کمکم کنی. من هیچی بلد نیستم. باید آموزشم بدی...می فهمی؟

در حالی که حرف می زد، یقه هری را گرفته بود و او را به شدت تکان می داد. طوری که پسِ کله هری چندین بار با دیوار برخورد کرد و چهره اش حالتی گیج و منگ به خود گرفت. رون متوجه حالت غیر عادی اش شد.
-چی شد؟ هری؟... پاتر؟... چرا این شکلی شدی؟ هی! تو خنگ شدی؟ نه! این کارو نکن...الان وقتش نیست. پاشو...من بهت احتیاج دارم. هی!

هری لبخند ابلهانه ای زد.
ضربه ها بسیار کارساز بودند!

رون بشدت احساس تنهایی می کرد. مجبور بود به تنهایی با مراحل سخت و طاقت فرسای مسابقه روبرو شود.


دو روز بعد:


-رونی...داریم می ریم سر قرار؟

رون رو به هری کرد.
-نه...چند دفعه باید بگم...به اندازه کافی استرس دارم. ساکت باش.

هری لبخند ابلهانه ای را که طی دو روز گذشته روی صورتش بود پررنگ تر کرد.
-قرار خوبه...بریم...


مرحله اول مسابقه به زودی آغاز می شد و رون با وجود این که هیچ اطلاعاتی در مورد نوع مسابقه نداشت، اصلا احساس آمادگی نمی کرد.


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۷

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
چند ساعتی گذشته بود که رون سرگردان بود. نمیدونست داره چیکار میکنه. شنل رو در آورد و وسایلش رو روی زمین گذاشت. نمیدونست چرا و چطوری اون بعنوان یکی از قهرمانان جام آتش انتخاب شده. همه فکر میکردن تقلبی در کار بوده... تحمل طرد شدن از سمت بچه ها و پروفسورها رو نداشت. فرار فکر خوبی نبود. به هر حال اون یه گریفیندوری شجاع بود و باید از پس این مسابقه بر میومد. گفت گریفیندور... فقط یه جا مونده بود که میتونست آروم باشه و به جون سالم به در بردن از مسابقه فکر کنه... فقط یه جا مونده بود که بچه هاش رون رو طرد نمیکردن... نقشه فرار رو از ذهنش بیرون انداخت، نقشه و شنل رو برداشت سمت تالار گریفیندور حرکت کرد تا اونجا یه فکری بکنه...

خوابگاه گریفیندور

- هری هری! بیدار شو کارت دارم.

هری آروم آروم چشماش رو باز کرد. همونطور که خمیازه میکشید با تعجب متوجه حضور رون شد. واقعا عجیب بود که رون صبح روز تعطیل، انقدر زود از خواب بیدار شه. به هر حال، هری زیاد توجهی نکرد و همونطور که پتو رو روی سرش میکشید گفت:
- چیکار داری سر صبی؟ بذار یخورده بخوابم.
- هری... اممم... تو فکر میکنی من با تقلب اسمم رو توی جام آتش انداختم؟!

هری پتو رو برداشت. همونطور که چشاش رو میمالید از تخت خوابش پا شد و به رون گفت:
- خب پس مسئله درباره جام آتشه. خب... اولش فک میکردم که تقلب کرده باشی ولی وقتی دیشب فهمیدم داری فرار میکنی، مطمئن شدم که فکرم اشتباه بود.
- مگه تو فهمیدی؟
- همه فهمیدن. تنها کسی که میتونه شنل و نقشه مارادر رو دزدیده باشه، تویی رون!
-

همه فهمیده بودن که رون قصد فرار داشت. فضاحت بدی به بار آورده بود... راه دیگه ای نداشت... باید توی جام آتش جون سالم به در میبرد یا حتی برنده میشد... ولی چطوری؟ از کرام قویتر بود یا سدریک؟ و یا از فلور؟! ولی اون یه دوست ابرقهرمان داشت که میتونست بهش کمک کنه.

- هری... با یه نوشیدنی تو کافه هاگزمید چطوری؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۳۴ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶

همیش فراتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۴:۴۲ سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷
از جایی بدون ستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 41
آفلاین
رون با ترس فراوان به سمت وسایل هری حرکت کرد کیف هری را باز کرد و شنل نامرئی کننده و نقشه هاگوارتز رو برداشت؛
شنلو دوره خودش پیچید و حرکت کرد توی راه پله در حال حرکت بود که یک هو صدای پرفسور اسنیپ و یک فرد غریبه را شنید که در حال گفتو گو بودند
- اخه سوروس این ممکن نیست اون احمقه خیلی احمقه چطور میخواد این مراحلو رد کنه؟
- اون شجاعه ولی ما نباید....
نقشه از دست رون افتاد و باعث شک اون دو نفر شد و رفتن ان دونفر و نفهمیدن ماجرا و خیلی .... ، واقا موقع بدی بود چون اگه یه ثانیه دیرتر میوفتاد شست رون از گفتگوی اندو با خبر میشد .
رون خواست اون دو تا رو دنبال کنه ولی دیگه وقت نداشت چیزی تا صبح نمونده بود و باید زود میرفت ؛ رون در تاریکی قلعه خودش را پنهان کرد انگار یادش رفته بود که شنل را دوره تنش پیچیده .
رون به اخرین پلکان رسید و خواست از پله ها بالا برود و دور بزند و برگردد همینجا ، تا با مدرسه خداحافظی کوتاهی بکند و برود.
برگشت تا بالا برود ولی روی سومین پله پایش به شنل گیر کرد و به زمین خورد فکر کرد کسی گیرش انداخته برای همین تمنا میکرد که کاری با هاش نکنند وقتی صدایی نشنید فهمید کسی درو برش نیست از بس ترسیده بود نفهمید مسیر پلکان عوض شده؛ بلند شد و حرکت کرد هوا هنوز تاریک بود ولی یه چند دقیقه ای تا طلوع خورشد مانده بود مسیر پلکان به طرف سالن اعلام نتایج جام اتش عوض شده بود برای همین به همون سمت حرکت میکرد.
#######
ساعت تقریبا هفتو نیم بود و سرگردانی رون در مدرسه ادامه داشت،با اینکه نقشه داشت ولی راهش را گم کرده بود
همه به طرف سالن اعلام نتایج حرکت میکردن و وقتی از کنار رون رد میشدند یک نیمنگاه به او می انداختند و شروع به خندیدند میکردن
اما چطور رون را میدیدند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا نقشه کار نمیکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوروس در مورد چی حرف میزد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲:۲۱ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
خلاصه:
جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.

***


اژدهای آتشینی دنبال رون پرواز می‌کرد و گوله‌های قرمز و داغی رو به سمتش پرت میکرد. رون جیغ زنان و "وای مامانم اینا" گویان توی کوهستانی درحال فرار بود. ناگهان رون متوجه شد که حرارت داغ آتیش اژدها رو حس نمیکنه اما تا اومد نفس راحتی بکشه، اژدهایی که پشت سرش بود یکهو جلوش ظاهر شد.
- یا حضرت اژدها!

اما این دفعه نه تنها اژدها آتیشی بود بلکه ماسکی با طرح دلقک زده بود و پاهای عنکبوت مانندی هم درآورده بود.

- چرا همیشه عنکبوت؟

رون آب دهنشو غورت داد و پس از این که مدت زیادی با اژدها که لبخند شرورانه‌ای میزد چشم تو چشم شدن راهشو گرفت و برگشت.
- چیزه... جناب اژدها، یعنی عنکبوت یعنی دلقک... من میرم بعدا مزاحم میشم.
- کجا میری؟ تازه بچه‌ها برای شام اومدن.

رون تا اومد از صدای زنونه‌ی اژدها خوف کنه متوجه شد عوامل بهتری برای خوف کردن وجود داره.
- توله اژدها-عنکبوت؟

هزاران اژدهای کوچیک با پاهای عنکبوت مانند و دماغ قرمزی که متغلق به دلقک ها بود، دور تا دور رون رو گرفتن و محاصره‌ش کردن.

- تار بتنید فرزندانم.

مادر اژدها-عنکبوت از دور به نزدیک شدن بچه‌هاش نگاه کرد. رون با کلمه آخری که مادر اژدها-عنکبوت گفته بود برگشت و نگاهش کرد و متوجه شد که اژدها داره ریش درمیاره و نقابش کم کم چین و چروک می افته و عینک نیم گردی روی صورتش شکل میگیره.

رون:

رون نفس نفس زنان از خواب بلند شد.
- خواب بود؟ اون اژدهاعه، نه عنکبوته، نه دلقکه...

و بعد آب دهنشو غورت داد و با به یاد آوردن تصاویری که توی خوابش دیده بود به خودش لرزید.
- و حتی اون دامبلدوره... خواب بودن؟

نگاهی به اطرافش انداخت، هری تخت بغلش خواب بود و یه حباب که از سوراخ دماغش تشکیل شده بود، کوچیک و بزرگ میشد. در طرف دیگه‌اش هم فرد و جرج صدای خروپف همدیگه رو تکمیل میکردن.
رون که تقریبا خیالش از بابت این که فقط یه کابوس دیده راحت شده بود؛ خواست دوباره بخوابه که فکر وحشتناک دیگه‌ای به سرش زد.
- اگه همه‌ی اینا الهام باشه چی؟ اگه مرلین بزرگ خواسته درحقم لطف کنه و بهم هشدار بده که این مسابقه خطرناک‎‌تر از اون چیزیه که فکر میکنم چی؟

رون با فکر به این که تو واقعیت هم قراره با موجوداتی مثل کابوسش مواجه میشه صدبرابر قبل به خودش لرزید.
و درهمین لحظه آهنگی حماسی پخش شد تا رون تصمیمی تاریخی‌ای که گرفته رو اعلام کنه تا همگان یاد بگیرن و پند و اندرز بیاموزن.
- من فرار میکنم.

و بعد رون بقچه‌اش را باز کرد و وسایل ضروری‌ش رو برداشت تا از هاگوارتز خارج بشه و از جام آتش فرار کنه. و همگان یاد نگرفتن و پند و اندرز هم نیاموختن و حتی نچ نچ هم کردن. اما رون تصمیمی که گرفت بود قطعی بود و باید خودشو نجات می‌داد.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱:۰۹ دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۶

الستور مودیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۳ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۱ یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
کارکاروف با خشم بسیار وارد دفتر اسنیپ شد.
-اسنیپ چیکار کردی؟چرا رو کاغذ نوشتی رون ویزلی؟
-من اونو ننوشتم.
- دروغ میگی اون کاغذ رو ارباب طلسم کرد تا حتما بیرون بیاد.
-آره, من این کارو کردم چون من از اون هویج متنفر بودم.
و با حالت گریان ادامه داد:
-هری پسر لیلیه, تنها کسی که من تو این دنیا دوستش داشتم.ولی تو هیچی از عشق نمیفهمی.
-تموم این حرفاتو به ارباب میگ...
_آوادا کداورا, از شرت راحت شدم.نفر بعدی تو هستی رون ویزلی.

رون که از ترس قیافه اش مثل گچ شده بود وارد سالن گریفیندور شد.
جینی از کنارش گذشت و گفت :
وایسا دست مادرم بهت برسه.
و یک مشت به دهان رون زد, اما رون جوابی نداد و همینگونه وارد خوابگاه پسران شد.
هری را دید و انتظار داشت که هری باور کند که او اسم خود را به کس دیگه ای نداده است.
اما هری با گفت:
تو چطوری اسمتو انداختی تو جام؟
رون فریاد کشید:
من اسممو توش ننداختم و به کسی هم اسممو ندادم.
و روی تختش دراز کشید و به فکر فرو رفت.
اگر تو مرحله ی اول بمیرم و دیگه چشمم به خانواده ام نمیفته.
فرد از جا پرید و گفت:
رون خیالت تخت اتاقت میشه مال من
رون با تعجب فکرد کرد:
اون چطوری فکرمو خوند؟
و به خواب فرو رفت.


Aror Moody

مرگخوارا فرار کنید,آلستور مودی برگشته .
نمونه ای از سیاهانی که طی فعالیت های او دستگیر و به آزکابان فرستاده شده اند شامل : لسترنج ها ، بارتی کراوچ پسر ، لوسیوس مالفوی ، سوروس اسنیپ ، کارکاروف و...


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۶

پومانا اسپراوتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۰ سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۰۳ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
ناگهان صدای موزیک قطع شد و سالن جشن به سکوتی مرگبار فرو رفت. به طوری که در تمام طول ساخت آن اینقدر ساکت نشده بود.
صورت رون به سفیدی گچ شده بود و هری و هرماینی با چشمان گرد شده به هم نگاه میکردند. انگار دستی نامرئی تمام سالن را جادو کرده بود.
-داملبدور: رون ویزلی. بیا اینجا
خشم دامبلدور تا سرحد خودش رسیده بود اما رون ویزلی تکان نمیخورد. که ناگهان اسنیپ پشت یقه او را گرفت و تا وسط سالن کشید.
رون: پروفسور باور کنید من نمیدونم چه اتفاقی افتاده.
-کی اسم رون ویزلی رو داخل جام انداخته؟
هیچ کس چیزی نمیگفت.
بعد از چند دقیقه که به سکوت مرگبار گذشت، پروفسور مک گونگال سعی کرد تا اوضاع را آرام کند.
-مک گونگال: رون برو تو اتاق تا تکلیفت معلوم بشه.
رون با ناباوری و بهت به اتاق قهرمانان رفت.
در داخل اتاق کسی حرف نمیزد . حتی به هم نگاه نمیکردند. همه سرهای خود را پایین انداخته بودند.
ناگهان اسنیپ در را به شدت باز کرد و همراه دامبلدور و مک گونگال وارد اتاق شدند
-اسنیپ: رون ما میدونیم کار تو نبوده. چون بچه های سال پایینی نمیتونن کاغذی داخل جام بندازن. اما تو باید به ما بگی که به کی گفتی اسمتو بندازه.
-رون: پروفسور من نمیدونم. من اصلا علاقه ای به این مسابقه لعنتی ندارم. حتی امروز هم به زور و فقط به خاطر هری اومدم.
-دامبلدور: این امکان نداره. جام میفهمه کی تقلب کرده. این امکان نداره.
و از شدت خشم و ناراحتی از آنها دور شد
-مک گونگال: آلبوس تو میدونی که اسم هرکس از جام بیرون بیاد باید توی مسابقه شرکت کنه.متهم واقعی رو پیدا میکنیم. رون تو چه بخوای چه نخوای انتخاب شدی.
رون با حیرت در حالی که از ترس میلرزید به دیگران نگاه میکرد.



پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۶

الستور مودیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۳ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۱ یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
سوژه جدید
کارکاروف در را بست تا کسی نتواند ببیند که او ایگور کارکاروف که زمانی خادم اسمشو نبر بود اسم هری پاتر را درون آتش می اندازد.
با احتیاط جلو میرفت و اطراف خود را نگاه میکرد که نکند یک موقع کسی آنجا باشد. جلو رفت و به جام آتش رسید و کاغذی که اسنیپ با دست خط افتضاحش اسم هری را درون آن نوشته بود , درون جام انداخت
صبح هری بازهم از خواب های ترسناک قبرستان را دید تا اینکه با هری هری گفتن های رون از خواب پا شد. رون با عجله گفت:هری 20 دقیقه دیگه منتخبا رو از جام در میاره دامبلدور. هری از تختش پرید پایین و با رون خود را آماده کردند و رفتند به سالن جام آتش.
دامبلدور با قدم های بلند خود به انتهای سالن که جام در انجا بود رفت وردی را زیر لب خواند و کاغذی از درون جام پرید بیرون
دامبلدور نعره کشید:سددددرررریییککک دییییگگگوووررییی از هاگوارتز
کاغذی دیگر بیرون پرید
-وییییکککککتتتتوووورررر کررررراااامممم از دورمشترانگ
کاغذی دیگر
_فللللللووووررررر دلااااککککوووورررر از بوباتونز
رو به دانش آموزان میکند و می گوید: این ها بو دند سه قهرمان...
کاغذی از جام آتش بیرون آمده و به سر دامبلدور اصابت میکند
دامبلدور کاغذ را باز میکند و نعره ای خشم آلود می کشد:رررررررررررروووووووونننننننن ویزللللیییی اسممممممممم تو اییییییییینجا چیکاررررررر میکننننننه؟


Aror Moody

مرگخوارا فرار کنید,آلستور مودی برگشته .
نمونه ای از سیاهانی که طی فعالیت های او دستگیر و به آزکابان فرستاده شده اند شامل : لسترنج ها ، بارتی کراوچ پسر ، لوسیوس مالفوی ، سوروس اسنیپ ، کارکاروف و...


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ سه شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۶

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۹:۱۵
از زیر سایه‌ی چتر صورتی!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1092
آفلاین
پست پایانی سوژه!

_ما با این هیبت سانتور بگیریم؟
_و جذابیت!
_بله...همین که بلا گفت...ما با این هیبت و جذابیت سانتور بگیریم؟
_و جسارت!
_بله...همین که بلا گفت...ما با این هیبت،جذابیت و جسارت سانتور بگیریم؟
_و شکوه!
_بله...همین که بلا گفت...ما با این هیبت،جذابیت،جسارت و شکوه سانتور بگیریم؟
_و عظمت!
_بله...همین که بلا گفت...ما با این هیبت،جذابیت،جسارت،شکوه و عظمت سانتور بگیریم؟
_و صلابت!
_بله...همین که بلا...ام...بلا میخوای بس کنی؟
_چشم ارباب!
_بله...میفرمودم...ما ارباب به این بزرگی بیوفتیم دنبال سانتور؟تو چنین چیزی رو از ما میخوای بارفیو؟

بارفیو از نگاهی که اربابش به او انداخت، ابتدا لرزید...سپس تب کرد...بعد از آن دچار برون روی شد...و در آخر رنگش مثل گچ سفید شد...آیا معلوم شد که "بارفیو ترسید" یا بیشتر فضا سازی و توصیف کنم؟
بارفیو که تهدید اربابش را فهمیده بود،بدون فوت وقت لب به سخن گشود...
_چیز هسته...چیز...لرد از این مسابقه معاف هستن...به این دلیلی که چیزه..گردن گاومیشم کلفت هسته!

دامبلدور اما نمیتوانست این جرزنی و پارتی بازی یک طرفه را برتابد...او حق طلب بود!
_فرزند کیک خور...آیا نیاز هست که یه جلسه خصوصی با هم تو دفتر مدیریت داشته باشیم؟

هاگرید ابتدا صرفا شوک شد،اما ثانیه هایی بعد ریش و پشمش همه ریختند و در ادامه جامه خود را درید و سر به بیابان نهاد،لاکن برای اینکه داستان را جمع کند به محل مسابقه برگشت،لباسش را پوشید و گفت:
_پورفسور هم از این مسابقه معاف هستن...چون چتر صورتیم کلفته!

دامبلدور راضی به نظر میرسید،اما بقیه حضار اینطور نبودند...رون ویزلی از جای خود بلند شد و گفت:
_اینجوری که بازم مساوی شدن...حالا چی؟

سکوت سنگی بر فضا حکم فرما شد...تا اینکه ناگهان رودولف لسترنج از داخل دیگی که هنوز در حال جوشش بود فریاد زد:
_دوئل...دوئل کنن...دوئل خوبه!

به نظر میرسید این تنها راه باقی مانده بود...
_خب تام..بریم یه بار دیگه آخر فیلم 5 رو بازسازی کنیم!
_من بعدا رودولف رو میکشم...ولی بریم!

پایان!


رودولف ایز بک...ران!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.