هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱:۲۴ جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۸
#83

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
همه چیز عصبانی کننده بود. او همیشه مغرور بود، هیچوقت کنترل اعصاب خودش را نداشت. او همیشه جاه طلب و تلافی جو بود.

انتظار چنین رفتاری را از خانواده اش نداشت. انتظار چنین برخورد و چنین عکس العملی را ، فقط به خاطر اینکه به دنبال علائق خودش رفته بود، فقط به خاطر اینکه راهی را که فکر نمیکرد غلط باشد طی کرده بود ...

در همین افکار بود که خودش را جلوی در خانه او دید. بی اختیار دستش جلو رفت ، دستگیره در چرخید و در باز شد. باز شد تا سرنوشت او را سختتر و شومتر از آنچه بود برایش رقم بزند. وقتی وارد شد ، خانه در سکوتی عجیب فرو رفته بود. همه حواسش واقعه ای شوم را حس میکرد. اما چیزی در برابرش بود که برایش جذابتر از واقعیت یک شکست بود، عصبانی بود ...

عصبانی بود ، از همه چیز و از همه کس نفرت داشت. از هرچیزی که سر راهش قرار میگرفت تلافی میخواست ، و اینبار راهش به اینجا افتاده بود.

وقتی وارد اتاق شد او آنجا بود. پیراهن سفید بلندی به تن داشت که تا بالای زانو هایش بود ، پاهای صاف و درخشانش شهوت برانگیز بود و موهای قهوه ای پریشانش عشق گوار ...

اما در وجود اترکپرود چیزی فرای عشق و غلاقه و شهوت ریشه دوانده بود ، نفرت ...

به سرعت جلو رفت. پیراهن سفیدش را کمی کشید و بدن گرمش را لمس کرد، دخترک زیبا بلافاصله با دیدن او خود را در آغوشش انداخت، اما این نیز یک اشتباه بود ...

اترکپرود نگاهش را در نگاه او دوخت و سپس همه احساساتش محو شد ، عشق ، نفرت ، تلافی ... هیچ چیز نبود ، مثل یک روبوت که از دستورات خاصی پیروی میکند ، برطبق غریزه ای خائنانه دندان هایش را بر گلوی دخترک فشرد، پوست و رگ ها شکافته شد و خون بیرون جهید ...

اترکپرود لبخند زد و اشک ریخت ، عشق و نفرت را حس کرد، شاد شد و غصه خورد ... و در یک لحظه خون تنها عشقش را ، نوشید ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۲:۵۲ پنجشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۸
#82

مری فریز باود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
هوای بسیار سردی بود و باد به شدت می‌وزید. لباس سفید Attracproud با آنکه بسیار چسبان با بدنش بود اما حرکات موزونی را انجا میداد که هماهنگ با رقصهای سرخپوستان دهه قبل از میلاد بود. او بر بالاترین قسمت ساختمان ایستاده بود، جایی که هرگز فکرش را نمیکرد زمانی بدین قصد و بدین حالت وارد آن شو.

با حالتی آهنگین بر دیواره های ساختمان حرکت کرد و از پنجره اتاقی که گویی از قبل باز گذاشته شده بود داخل رفت، داخل اتاق سرد و تاریک بود و فضای آرام و سنگینی در آن جریان داشت، به طوری که سکوت نیز خود را در این محل غریبه می دانست.

آرام و پاورچین حرکت کرد، اکنون بر بالین زنی ایستاده بود که وجودش برای او عینیت پیدا میکرد، روزهایی که او را در آغوش میگرفت و صورت و دستانش را غرق بوسه میکرد هنوز در خاطرش قرار داشت، زن آرام و بی حرکت در بستر خفته بود و هیچ اعتراضی به ورود مرد غریبه ای که اکنون در کنار او قصد جانش را کرده بود نداشت، گویی خود نیزز چنین انتظاری داشت. انتظار آغوشی باز...

Attracproud دستانش را بر گردنش زن حلقه کرد و او را در آغوش کشید، زن هیچ حرکتی نکرد، هیچ جای برخورد و اعتراضی نبود، فقط چشمانش باز شد ، پر بار و سنگین، چشمان ِ زن نیز هیچ تمایلی برای یدن آن صحنه نداشت، اما چرا آن لحظه برخلاف تمایل زن باز گشته بود؟!! شاید برای آخرین بار روی معشوق خود را طلب میکرد!

Attracproud دهانش را بر گریبان زن قرار داد، جایی را که هر شب بوسه ای بر آن فرود می‌آورد نشان کرده و با تمام وجود آخرین بوسه را نثار معشوق خود کرد، خون ِ زن به رنگ لاله های پرپر از جای بوسه سرازیر می‌شد اما این او را ارضا نمیکرد، این آخرین بوسه بود، بایستی با احساس بیشتر در اعماق وجودش مزه میکرد... لبانش را مستحکمتر کرده و با آخرین توان می‌بوسید و می‌بوسید!


ویرایش شده توسط مری فریز باود در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱ ۱۳:۰۴:۴۲

خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸
#81

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۳ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
تکلیف دوم:

قطرات باران به شدت بر صورتش میبارید و آسمان یکی پس از دیگری رضایت خود را از این کار به صورت غرش بیان میکرد و او را در کار شومینی که قرار بود انجام دهد یاری میکرد.

یک خیابان بیشتر تا آن کلبه باقی نمانده بود، به سمت آن دوید و با طلسمی در را گشود، قلبش به شدت میزد، آرام آرام به اتاق خواب همسرش نزدیک میشد و او را با لباس ابریشمیه سفیدش در بسترش دید، زمانی او را دوست داشت و عشقش در قلبش بود ؛ اما هم اکنون نفرتش را در قلبش نگه داشته بود.

آرام آرام نزدیک شد و او را با طلسمی به سمت خود کشید ، دخترک چشمانش را گشود و وقتی کاملا به هوش آمد دید نیرویی او را به طرف همسرش میکشاند، هر چه سعی کرد نتوانست حرفی بزند ناتوان تسلیم وی شد.


Attracproud نمیخواست او را با جادو بکشد، بلکه میخواست او را ذره ذره نابود کند، به موهای دخترک چنگی زد و او را به طرف خود کشید طوری که فهمید دخترک شام را چه خورده است.

لبخند موزیانه ای زد و دهانش را به سمت گردن همسرش نزدیک کرد، از دست زن هیچ کاری بر نمی آمد.

Attracproud خون زن را همچون خون آشامان میمکید ، او زنش را همچنان دوست داشت و میخواست حداقل خونش درون بدن او باشد.

و هنگامی که زن مرد ، Attracproud آسوده با دهانی خونین به سمت بیرون کلبه حرکت کرد.


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۰:۲۲ شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸
#80

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
تکلیف

با سرعت در خیابان پیش می رفت. باران با شدت بر سرش می بارید. شنلش را محکم به دورش پیچید تا از نفوذ سرما به بدنش جلوگیری کند. باید به کجا می رفت؟ پدر و مادر احمقش...

ناگهان پایش لیز خورد. دستش را به شاخه ی درختی گرفت تا از زمین خوردن خود جلوگیری کند. سرش را بالا آورد و خود را در مقابل خانه ی نامزدش یافت. چند قدم جلو تر رفت و زنگ در را به صدا در آورد.
-کیه؟
-باز کن. منم.
-بیا تو، عزیزم.

در باز شد و پسرک وارد خانه شد. از حیاط رد شد و در اصلی را یاز کرد.
-سلام.
دخترک یک پیراهن سفید و یک شلوار سیاه پوشیده بود. به سمت پسرک آمد و او را در آغوش گرفت.
-حالت خوبه؟
پسرک با صدای گرفته ای جواب داد:
-آره.
-ولی به نظر خوب نمیای.
این بار پسرک با لحن تندی گفت:
-گفتم حالم خوبه.
دخترک که کمی نگران شده بود، با صدای آرامی گفت:
-اوه، باشه. چیزی نمی خوای برات بیارم؟
پسرک که حوصله ی صحبت کردن نداشت زیر لب گفت:
-قهوه.

دخترک به سمت آشپزخانه رفت تا برای نامزدش قهوه درست کند. پسرک هم به سمت پذیرایی رفت و روی یکی از مبل ها نشست. به نامزدش فکر می کرد. به این که چقدر او را دوست داشت. اما اگر با هم ازدواج می کردند، او را به کجا می برد؟ او که پولی با خود نداشت. پول این خانه را هم که والدینش می دادند؛ ولی حالا که او را طرد کرده بودند، دیگر به نامزدش هم کاری نداشتند. باید همین جا تمامش می کرد. باید همین الان به او می گفت که نمی توانند با هم بمانند.

دخترک با یک فنجان قهوه وارد پذیرایی شد و کنار او نشست. پسرک دستهایش را محکم در دست های خود گرفت و به آن چشم های زیبا خیره شد. آیا می توانست از آنها دل بکند؟ اما باید آن کار را می کرد. برای راحتی خودش بود. تمام جرئتش را جمع کرد و گفت:
-من باید برم.
-دخترک که لحظه به لحظه نگران تر می شد، گفت:
-کجا؟
-پسرک که سعی می کرد نگاهش را از نامزدش بدزدد، گفت:
-معلوم نیست.
-کی بر می گردی؟
-معلوم نیست.
-منظورت چیه؟
-ما دو تا به درد هم نمی خوریم.

با این حرف پسرک از جا بلند شد. چند قدم عقب تر کرد و پشت به دخترک ادامه داد:
-یعنی من به درد تو نمی خورم. من...من همین الان از اینجا می رم و دیگه هیچوقتم بر نمی گردم.
دخترک از جایش بلند شد. نزدیک پسرک آمد و ناباورانه گفت:
-چرا؟
-این برای هر دومون بهتره.
-چرا؟
-چون پدر و مادرم منو طرد کردن.
-این که اشکالی نداره. ما با هم کار می کنیم و یه زندگی ساده رو شروع می کنیم.
پسرک چند قدم دیگر از نامزدش دور شد و گفت:
-یه دلیل دیگه هم داره.
-چی؟
-من...من یه خون آشامم.

دخترک چند قدم از نامزدش دور شد و در حالی که می خندید گفت:
-با من شوخی نکن. جادوگرای خیلی کمی وجود دارن که خون آشامم می شن.
-خوب، منم یکی از اونام.
پسرک بعد از گفتن این حرف به سرعت به سمت در رفت.
-اما از نظر من اشکالی نداره.
پسرک با شنیدن این حرف نامزدش در نیمه ی راه متوقف شد و گفت:
-چی؟

دخترک با آرامش به سمت پسرک آمد و گفت:
-ما می تونیم با هم خوشبخت شیم. من به تو اعتماد دارم. تو به من آسیب نمی زنی. حداقل تا الان که آسیبی به من نزدی.

پسرک که سعی می کرد از نامدش دور شود، گفت:
-به خاطر این که تا الان خودمو کنترل می کردم. ولی مطمئن نیستم اگه پول نداشته باشم، بازم بتونم خودمو به این خوبی کنترل کنم. من همین الانشم تشنه ام.

دخترک همان طور که به نامزدش نزدیک می شد، گفت:
-تو به من آسیب نمی زنی.
-به من نزدیک نشو.
-من به تو اعتماد دارم.
-من به خودم اعتماد ندارم. گفتم از من دور شو. نه!

دیگر هیچ چیزی زدست خودش نبود. تا همین الان هم به سختی این وضعیت را تحمل کرده بود. نمی توانست بوی دخترک را تحمل کند. او را در بر گرفت و دندان های تیزش را در گلوی او فرو برد. خون دخترک جاری شد و لباس های هر دویشان را خیس کرد. دخترک در میان دست های نامزدش جان می دادو بعد از یک دقیقه بی حرکت ماند. پسرک او را رها کرد و زیر لب گفت:
-بهت گفتم، بذار برم.
و از آنجا گریخت.



Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸
#79

ليسا  تورپين


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۷ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹
از زير بارون...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
تكليف!

- گفتم گمشو برو بيرون!
- تو چطور مي توني...اه...

دخترك شوكه شده بود.پسري كه او را آن قدر دوست مي داشت،كسي كه قرار بود تا چند ماه ديگر با او ازدواج كند،چطور...چطور مي توانست اين گونه با دخترك رفتار كند؟


دخترك اشكهايي كه روي گونه هايش جمع شده بودند را با آستينش پاك نمود.سپس به چشمان نفرت بار اترك خيره شد...

اترك در حال تكه تكه كردن گوشت يكي از دوستان صميمي اش بود.او،ديگر اترك قبلي اي نبود كه مي شناخت.پسري وحشي خونخوار و سياه شده بود.به هيچكس رحم نمي كرد.حتي نامزدش...

بوي تهوع آور خون ،در اتاق پيچيده بود.اترك برگشت و با خشم فرياد زد:
-مگه نمي گم برو گمشو؟مي خواي تو هم مثل اين بكنم؟مثل دوست صميميم؟

دخترك حرفي نزد.فقط خيره شده بود.

-ببين...من الان تشنه هستم...برو و من و اين خونه رو فراموش كن.برو تا نكشتمت.

جني حرفي نزد.حركتي نكرد.تنها كاري كه مي كرد خيره شدن به عشقش بود.اترك زيبا و جذاب...فكر مي كرد كه شايد بتواند با نگاه كردن به او ،نظرش را تغيير دهد...

اما...اترك چاقوي خونينش را محكم بر زمين انداخت و با لحن سردي گفت:
-متاسفم جني...من تشنه هستم...من الان ديوونه ام...من الان...من الان مي خوام تو رو هم بكشم.

چشمان جني از ترس و وحشت گشاد شده بودند.اما او كسي را نداشت.اگر اترك را ترك مي كرد ،شايد از نبود عشقش يا از گرسنگي يا تنهايي مي مرد.بنابراين ترجيح مي داد زندگي اش همين حالا به وسيله ي نامزدي كه از صميم قلب دوستش مي داشت،پايان يابد.پس سر جاي خود ثابت ماند و اشك مي ريخت...

اترك با فريادي از تشنگي به طرف گلوي زيباي جني رفت و آن را گاز گرفت.خون فواره مي زد و اترك را سير مي كرد.دخترك در حالي كه لحظه هاي آخر عمرش را مي گذراند،به بالا مي نگريست.خود را كامل در اختيار پسرك قرار داده بود تا از خوردن او لذت ببرد...

سپس در حالي كه اترك گاز ديگري از گردن او مي زد،با چشماني باز جان باخت...


[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج


Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸
#78

بیدل آوازخوانold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۹ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۱۲ جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸
از همین دو رو برا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
به سرعت در حال راه رفتن بود ولی خودش هم نمی دانست کجا دارد می رود ؛ افکارش درهم بود و نمی توانست تصمیم درستی بگیرد در تمام مدت داشت به مشکلاته پیش امده فکر می کرد و
در اعماق مغزش دنبال راه حلی می گشت با این حال مغزش یاریش نمی کرد.
همه چیز به هم ریخته بود از خوانواده ترد شده بود و نامزدش هم در چنین موقیعتی او را تنها رها کرده بود با تمام این همه لطفی که در حقش کرده بود بازهم او را تنها گذاشته بود این تا مغز اوستخوان اترک را می سوزاند...
همان طور که در همین افکار بود به مردی برخورد کرد و مرد روی زمین افتاد اترک اول به مرد نگاهی کرد و بعد به اطراف نگاهی انداخت سپس فهمید پاهایش او را کجا اورده بود ؛ مقابل منزل نامزدش!
اترک چوبش را در اورد وبه مرد روی زمین نگاهی انداخت ، مرد داشت روی زمین خودش را می کشید و چشمانش از تعجب گشاد شده بود ، اترک لبخند تلخلی به مرد زد سپس فریاد زد:اوارا کداورا
مرد بی جان روی زمبن افتاد ؛ اترک نگاهش را از جسد برداشت و به خانه نگریست...
در خانه را با پا باز کرد و به سمت راه پله ها رفت ، وقتی به پاگرد خانه شماره 7 رسید اول نگاهی به در انداخت سپس طلسمی را روانه کرد و در از جا کنده شد ، به داخل خانه که رسید صحنه ای را دید که خشمش را بیش از پیش بر انگیخت...
نامزد سابقش در اغوش مرد جوانی روی کاناپه نشسته بود و در حال عیشو نوش بود که با صدا از جا کنده شدن در هر دو از جا پریدند و به اترک خیره شدند.
سیسیل(نامزد سایقش):اترک من می تونم برات توضیح بدم که ...
مرد جوان:این عوضی تو خونه من چی کار می کنه؟
اترک:شما مرد جوان این اخرین حرفی بود که در زندگی کثیفت زدی ... اوادا کداورا
سیسیل:جـــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
اترک:حالا موندیم منو تو ؛ بگو ببینم من مگه چی کار کرده بودام ها؟
سیسیل:خاهش می کنم ... تمنا می کنم ...
سیسیل چوبه جادویش را در اورد ولی اترک سریعتر عمل کرد و او را خلع سلاح کرد...
اترک:کارت به جایی رسیده رو من چوب هم می کشی عفریته!
سیسیل:عزیزم خواهش می کنم با من این کارو نکن
اترک:اگه این کارو نکنم تا اخر عمر ارامش نخواهم داشت...
اترک یه سمت سیسیل حمله ور می شه و گلویه اونو با ولع بسیار میدره و دخترو پرت می کنه عقب ؛ دختر می افته رو زمین و با چشمانی عاجز یه اترک نگاه می کنه تا اینکه عمرش به پایان می رسه.
اترک تا اخر عمرش هرگز نگاه دخترک را فرا موش نکرد ...


ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�


Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۰:۳۸ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸
#77

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۱۱ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
خانه ای کوچک در قلب آسمان خراشی عظیم . خانه حقیقتا کوچک اما دنج بود . دیوارها به رنگ سورمه ای روشن رنگ آمیزی شده بود و چندین تابلوی نقاشی مبهم بر دیوارها آویزان بود . عکس پسری جذاب با چشمانی افسونگر بر روی دیوار شرقی به چشم می خورد . خانه به سبک خاصی تزئین شده بود . در وسط سالن ، کاناپه ای به رنگ آبی آسمانی دیده می شد و جلوی آن میزی قرار داشت که دو فنجان قهوه روی آن جای گرفته بود . روی کاناپه دختر و پسر جوانی نشسته بودند و در تاریکی دل نواز قهوه می نوشیدند . دختر به نظر عصبی میرسید و با موهایش وحشیانه بازی می کرد . پسر جوان کنار شومینه نشست و به دختر زل زد و آرام گفت : تو باید بپذیری ! خودت می دونی از چی حرف می زنم . من قلباً دوستت دارم اما عشق بینمون مانع انجامش نمیشه . دخترک آب دهانش را قورت داد و به ته فنجان قهوه اش زل زد . پسر که عصبانی شده بود گفت : با توام ! منو مجبور نکن کاری رو انجام بدم که بعدا شاید خودمم پشیمون شم . دختر جوان را توان حرف زدن نبود و تنها به اتراک نگاه کرد و پسر تمام انزجار آمیخته با وحشت را از چشمانش خواند .

پسر جوان عصبانی شد و بازوهای او را گرفت . تلاقی نگاهشان به او انگیزه می داد . دختر را نزدیک تر آورد و نزدیک تر و در نهایت دستانش را در گیسوان دخترک فرو کرد و او را روی دستش خواباند . ناگهان سرش را به صورت دختر نزدیک تر ساخت و با حرکتی ناشیانه و مرگبار گلوی دخترک را جوید ... خونش را می مکید و می مکید . گویی اکسیر حیات را می نوشید .

در تاریکی دل نواز خانه و صدای سوختن چوب در شومینه چشمانش را بست و دختر را رها کرد . دختر مانند عروسک خیمه شب بازی ای بر زمین نقش بست . پسر جوان کنارش نشست و او را نگریست و گونه اش را سرد و بی روح بوسید . به شومینه نگاه کرد و آرام آرام عکسش را از دیوار جدا ساخت و آن را در شومینه انداخت . نرم نرمک می سوخت و نوای آن پسر را به حرکت واداشت . نزدیک در خروجی شد و بار دیگر به خانه و دختر نگاهی افکند و آرام از آپارتمان خارج شد . هنوز صدای سوختن یادگار عشق پسر به دختر در شومینه ، سکوت را قلقلک می داد .


گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در Ø


Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۸
#76

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین
تکلیف!

صدای گام هایش در کوچه ی خلوت و ساکت به گوش می رسید.او عاشق قدم زنی در سکوت بود زیرا با این کار به راحتی می توانست فکر کند و تصمیم بگیرد.البته این دلیل مدت ها پیش اولویت خود را از دست داده بود.درست از وقتی که دیگر کارولین او را نخواست.پس از آن روز قدم زنی در این کوچه یاد آور خاطراتش با کارولین بود خاطره هایی که از دست گرم او شروع می شد و به لب های زیبا و نرم او ختم می شد.
افسوس که حالا دیگر کارولین زیبا و دوست داشتنیش او را ترک کرده بود.اما چطور ممکن بود؟!چطور ممکن بود کارولینی که عاشقش بود ترکش کند؟!چطور ممکن بود او را از دست های کوچک و لب های سرخش محروم کند؟!
خشم!اینجا بود که خشم جای سوال و بهت را می گرفت.این که کارولین چطور این کار را کرده بود, مهم نبود.مهم این بود که او این کار را کرده بود. و او یعنی اترک جوان هیچ وقت این را بی پاسخ نمی گذاشت.حالا کهدیگر کارولین نمی خواست مال او شود پس باید مال هیچ کس دیگر نیز نمی شد!
با این فکر قلبش فشرده شد.چرا باید به اینجا می رسیدند؟!چرا باید برای این که کارولین از آن او باشد کشته می شد؟!
نفس عمیقی کشید.اصلا"مهم نبود!این راهی بود که کارولین پا در آن گذاشته بود.
کوچه ی خلوت را پشت سر گذاشته بود.حالا دیگر پا در خیابانی شلوغ و پر رفت آمد گذاشته بود.جلوتر رفت و
جلوی ساختمانی کوچک و قهوه ای رنگ ایستاد.سر بلند کرد و با دقت به آن نگریست.اینجا همان جایی بود که بهترین لحظات عمرش را در آن گذرانده بود.
پوزخندی زد و با چوبدستیش در را گشود.صدای کودکی خردسال به گوش می رسید.به طرف پله ها رفت..
یک,دو,سه,...,سی.او حالا دیگر جلوی در آپارتمان کارولین عزیزش بود. اینبار نیز چوبدستیش را جلو آورد و در را گشود.سپس قدم به خانه ی رویاهایش گذاشت.خانه ای سراسر با وسایل چوبی و بویی دلنشینکه خبر از وجود کارولین می داد.
چند ثانیه بعداو را پیدا کرد. بدن نحیفش را در پتویی پیچیده بود و موهای زیبایش اطراف صورتش را در بر گرفته بود و نگاه خیره اش به آتش شومینه بود گویی در دنیای دیگری سیر می کند.دنیای رویاها!
به آرامی به او نزدیک شد.قلبش دیوانه وار می تپید.
-کارولین
-سکوت
-کارولین
دخترک سرش را برگرداند.در نگاهش عشق و تعجب به همراه اندکی خشم موج می زد.به آرامی بلند شد.
-تو اینجا چی کار می کنی؟
-قطعا" نیومدم که بهم بی ادبی بشه.
-مطمئن باش که می شه,زودتر برو بیرون.
بدن نحیفش می لرزید.گویی در خود توانایی جرو بحث با او را نمی دید.با این حال صدایش محکم بود.
-چطور جرئت می کنی...
-می کنم,می کنم,ازت بدم میاد دیگه نمی....
ناگهان در آغوش اترک بود.آغوشی آشنا ولی نجوایی متفاوت.
-دوست دارم کارولین,عاشقتم,این خیلی بدI,نه,نباید اینجوری باشه من نباید کسی رو دوست داشته باشم من این چیزا رو مسخره می کردم.لعنت به من.لعنت به تو.دیگه از دستت نمی دم.خونت باید تو رگهام جریان داشته باشه.می فهمی؟
نه, دیگر نمی فهمید!تنها چیزی که می فهمید آغوش او بود و لبانش که به سمت گردن او می رفت و دندان هایش که گردنش را می درید و خونش را می مکید.
محکم تر او را در آغوش کشید.حالا دیگر فرقی نمی کرد.چند دقیقه پیش در فکر مردن بود و اینک چه مردنی بهتر از این!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۲ ۲۲:۰۸:۲۲


Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۸
#75

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
تکلیف !


انتظار نداشت به سبک ِ داستان های ترسناک قدیمی باران به شدت ببارد و باد و بوران شنلش را در هوا تکان دهد. همیشه اعتقاد داشت این توصیف مال مجلات ِ داستانی ِ ترسناک کمیک است که قاتل بدذات و پست فطرت ِ داستان شب بارانی و سیاهی به سراغ پری کوچولوی ناز نازی قصه ها میرود. البته همیشه آخر این داستان ها شوالیه خوشتیپ به داد پری ِ نازنازی میرسد... هوف... داستان های مسخره و خسته کننده. زندگی خسته کننده. انسان های خسته کننده. چرا هیچکس نمیفهمید دنیا به کمی هیجان نیاز دارد؟

شنل سیاهش را نیاورده بود. خیلی مسخره است وقتی میخواهی کسی را بکشی لباسی را بر تن کنی که او میپرستد و طوری رفتار کنی که تسلیم و بی دفاع شود. تنها بالاپوشش انوار نقره ای ِ ماه بود. به خانه رو به رویش خیره شد. چقدر همه چیز زیبا بود. میشد پایان ِ داستان طور دیگری رقم بخورد. شاید هم بخورد، کسی چه میداند؟!

صدای جیرجیرک ها کم کم اعصابش را خرد میکردند. این حشرات ِ نفرت انگیز چرا خفه نمیشدند؟ به آرامی طلسمی زیر لب زمزمه کرد و احساس کرد حتی موش کوری که در عمق خاک لانه داشت، قلبش برای آخرین بار تپید. حالا خوب شد. سکوت ِ محض!

دستی به موهایش کشید و پوزخندی روی لبانش نقش بست. حتی حالا که به قصد کشت جلو میرفت میخواست جذاب باشد و مطمئن از این که دخترک هنوز او را دیوانه وار میپرستد.

به آرامی به سمت در ِ خانه حرکت کرد. صدای خرد شدن چمن لطیف زیر پایش به او احساس آرامش و لذت میداد. طبیعی نبود که اینگونه از دیدن مرگ یا له کردن یا خرد کردن موجودات ِ زنده سرشار از لذت شود اما به قول نامزد ِ دوست داشتنیش: تو طبیعی نیستی اترک... تو طبیعی نیستی ولی این غیر طبیعی بودنت منو عاشق تو کرده.

هرجایی ِ بی آبرو! دندان هایش را با خشم روی هم سابید. عاشق؟ هه . احمق ِ پولدار ِ از خود راضی ِ نفهم. باید از خشم میسوخت ولی درونش به سردی ِ قلب ِ یک مرده بود. واقعا بود؟ نه... او با صفت یک متظاهر کثیف توصیف میشد. میدانست که دارد آتش میگیرد، میدانست که احساس میکند میزبان هزاران هزاران کروشیو است ولی چهره اش به شدت آرام و خونسرد بود. هرچند که داشت به جنون کشیده میشد. یالا پسر، زودتر کار را تمام کن.

در را باز کرد و به آرامی گفت: پری ِ نازنازی ِ قصه های خوب؟

طنین صدایش در خانه پیچید و به سمت خودش برگشت. اوه، صدایش فوق العاده قشنگ بود. ولی نکته مهم در آن لحظه این بود که پری ِ نازنازی به استقبالش نیامد. نیشخندی زد. حتما فهمیده بود. چرا نفهمد؟ او همیشه میفهمد. دختر باهوشی بود. یک عوضی ِ باهوش ولی هر چه که بود نمیتوانست از دسترس او دور شود. طلسمی زیر لب نجوا کرد و توانست رد حرارت تنش را بگیرد. اوه اوه، دخترک در حال ِ آتش گرفتن بود. هی...

سگ زیبا و پشمالوی دخترک جلو آمد و پارس کرد. لبخند مرگباری تحویلش داد و روی زانو جلویش نشست. بیا هاپوی خوشگل. بیااا...

کشتن سگ در لیست کارهایش نبود ولی وقتی میتواند چرا از تفریح لحظه به لحظه دیدن ِ جان کندن ِ موجودی لذت نبرد؟ وارد اتاق خواب شد و بی محابا با پرشی به سمت کمد درش را گشود: سلام پری ِ نازنازی.

دخترک چوبش را به سمت قلب او نشانه رفته بود. نظرش در مورد هوش او عوض شد. این احمق گمان میکرد با یک چوبدستی میتواند جلوی خون آشام ِ تشنه به خونی را بگیرد؟

دستانش را به حالتی دوستانه باز کرد: تو که نمیخوای...؟

اشک در چشمان درشت و خیره کننده دختر جوشید: تو میخوای منو بکشی. تو میخوای منو بکشی. چطور میتونی اترک؟

ابروهایش را با حیرتی دروغین بالا انداخت: زده به سرت؟ برای چی باید تو رو بکشم؟ من عاشق توام احمق.

به این اندیشید که بعدا میتواند روی جسدش به خاطر این دروغ بی شرمانه بالا بیاورد، ولی الان وقت نقش بازی کردن است.

دخترک به چشمان خاکستری و مقاومت ناپذیر او خیره شد. چقدر او زیبا بود و چقدر دوست داشتنی. چطور میتوانست در برابرش مقاومت کند؟ چطور میتوانست به روی او چوبدستی بکشد؟ با دستانی لرزان چوبش را پایین آورد .

لبش را به دندان گزید: من... من به تو اعتماد دارم.

اترک لبخند خون باری بر لب آورد: اوه جدی؟ چه عالی.

و ناگهان چون پلنگی وحشی به جلو جهید و گردن دخترک را به نیش کشید: چون بدون اعتماد تو کاری از پیش نمیبردم.

انتظار داشت طعمه اش دست و پا بزند و تقلا کند ولی... لحظه ای قلبش لرزید. دختر ِ بی دفاع تنها دستان ِ نیمه جانش را به دور بدن او حلقه کرد و او را به خود فشرد.

چند دقیقه بعد، اترک خانه را با دو جسد پشت سر گذاشت و در حالی که لب های قرمز از خونش را پاک میکرد زیر لب گفت: دختره احمق.

چرا از خودش دفاع نکرد؟ گاهی چقدر آدم ها احمق میشوند واقعا! خنده اش گرفت و دستانش را مشت کرد. خروش ِ مقاومت ناپذیر خشم حالا آرام میگرفت. قلبش هم دیگر به سردی ِ قلب یک مرده شده بود... همینطور هم روحش!


But Life has a happy end. :)


Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱:۰۱ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۸
#74

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
هو121

در را به سختی گشود.اندیشه اش آزارش میداد، اما نمیتوانست بیرونش کند.اندیشه ای که تنها راه فرو نشستن خشمش را به او نشان میداد.کلید را از روی در برداشت.روزی را به یاد آورد که با چه ذوقی از اعتمادی که تنها کسش به او کرده بود، کلید منزلش را از او گرفته بود!
به آرامی پا در خانه گذاشت، بوی عطر بدن زیبای سارا را به خوبی به یاد داشت، تمام فضا از آن عطر پر بود.با هر قدم، لحظاتی را به یاد میآورد!
تک تک ثانیه ها، برایش حکم طلا را داشتند.با سارا بودن را به هیچ چیز نمیفروخت.


راهروی کوتاه را پشت سر گذاشت.به هال رسید، چراغ رو شن کرد.نخستین چیز که دید، پیکر نازک و ظریف تنها عشقش بود که چه آرام روی کاناپه خفته بود.لبان کوچک و سرخش، بار دیگر بوسه های فراوان را به یاد اترکپرَود جوان آورد.روز هایی که دوش در دوش هم، لب ساحل قدم برمیداشتند.طعم لبان دخترک را به خوبی به یاد داشت.


کم کم نزدیکش شد.کنار مبل نشست.به آرامی صورت سفیدش را نوازش کرد.چشمان سارا در خواب میلرزیدند.گویی داشت کابوس میدید.لرزه بر اندام اترک افتاد.نکند در حال عذاب کشیدن باشد؟
به خود آمد، آری عشق هنوز هم در قلبش وجود داشت.هنوز هم از ناراحتی دلبرکش را نمیپذیرفت.

- اممم، اوه سلام چطوری؟
سارا بیدار شده بود، چشمان درشتش پف کرده بودند.آنچنان زیبا مینگریست که گویی دیگر چیزی غیر از فرد رو به رویش در دنیا وجود نداشت.پسر میدانستت آن چشمان عسلی درشت و زیبا، لحظه ای دیگر طعمه خشم روی دیگر شخصیتش خواهد شد، اما باز هم...

قطره اشکی از گوشه چشمش جاری شد.سارا به سرعت دستش را گرفت و گفت : چیزی شده؟به من نمیگی؟
اترک قطره اشک را پاک کرد و به او نگریست.کم کم داشت خشم و کینه اش را به یاد میآورد.هیچ گاه نفهمید که آن خششم، چطور به مرگ تنها کسش ختم شد اما...

دیگر هیچ چیز ندید.دختر را در آغوش کشید، برای آخرین بار گرمای نفس تنها امید زندگیش را حس کرد.گرمای بدنش، دیگر نتوانست مانع از بروز آن خشم دیرین شو.به تندی گردن سارایش را دندان زد.
نمیخواست به چهره معصوم طعمه اش نگاه کند.میدانست پشیمان میشود اما...
لحظه ای بعد، پیکر بیجان معشوقه اش، همچون عروسکی به زمین افتاد.دیگر نمیتوانست به هیچ چیز بیاندیشد.دنیا را پایان یافته میدانست.به آرامی کنار پیکر نحیف سارا نشست و گریست...


seems it never ends... the magic of the wizards :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.