هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۰:۵۷ سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
خلاصه:
هکتور، اسنیپ و آرسینوس قصد ساخت معجونی رو دارن که نیاز به زهر مار داره. بعد از مرگ آرسینوس توسط نجینی، لرد به اونا دستور می‌ده زهرمارو از کوچه ناکترن تهیه کنن نه نجینی.
از طرفی رز زلر سرما خورده و دامبلدور از محفلیا می‌خواد سوپ زهرمار بسازن تا رز زودتر خوب شه. محفلیا برای تهیه‌ی زهرمار راهیِ کوچه ناکترن می‌شن و اونجا هاگرید تخمی رو که در واقع مال تستراله، بعنوان تخمِ مار بهشون می‌ده.
محفلیا تصمیم به بازگشت می‌گیرن؛ اما با هکتور و اسنیپ مواجه میشن. مرگخوارا، که از وجود تخم مثلا مار با خبر شدن (متوجه قلابی بودنش نشدن)، تصمیم میگیرن محفلیا رو با ماشین بدزدن و به خونه ریدل ببرن. ولی محفلیا به هکتور و اسنیپ حمله میکنن و وسطای دعوا، آدر برای این که تصادف نکنن، همه رو آپارت میکنه و بالای درخت ظاهر میشن.


***


محفلیا و مرگخوارا یه نگاهم به هم انداختن، بعد سعی کردن از پنجره یه نگاه هم به زمینی کلی باهاش فاصله داشتن بندازن.

- ماشالمرلین، بزنم به در، درختمون خوب قد کشیده.

آدر آب دهنشو قورت داد و انگشت اشاره شو به در ماشین نزدیک کرد، تا تق تق بهش بزنه و قد درخت رو چشه نزنه.

- نه!
- آره!

دست آدر با صدای فریادای اسنیپ وآرنولد در همون نقطه و نرسیده به در متوقف شد و حتی پوکرفیس هم شد.

- خب ممکنه ماشینو تکون بدی و پایین پرت شیم.

اسنیپ که متوجه شده بود با آرنولد به صورت خیلی هماهنگ یه چیز رو گفته، سریع حرفشو ادامه داد و نگاه عاقل اندر سفیهی به آرنولد انداخت تا بهش بفهمونه که از اولشم مطلب مال اون بوده و حق کپی رایت داشته. و به هیچ عنوان با یک محفلی حرف یکسانی رو نمیخواستن بزنن.

- هی اون حرف من نبود.
- میدونم، من اصلا نمیخواستم چیزی که تو بگی رو بگیم.

اسنیپ که دید آرنولد بیخیال نمیشه، خودشو به کوچه هری چپ زد تا شاید آرنولد بحثو ادامه نده و به حق کپی رایت حرف اسنیپ ایمان بیاره.

- ولی تو اون چیزی که من نمیخواستم بگم رو نگفتی!
- به هرحال حرف خودم بود، حرف تو نبود که.

- تخم مار!

محفلیا و مرگخوارا که با پوکر فیسیت تمام داشتن به بحث آرنولد و اسنیپ گوش میکردن، ناگهان با صدای هکتور از جا پریدن.

- هکتور تو چرا همیشه در بدترین شرایط میلرزی؟... گفتی تخم مار؟

و شیرجه زدن همه‌ی اعضایی که تو ماشین بودن به سمت تخم ماری که توی بغل آملیا بود، یه طرف و پرت شدن ماشین از روی شاخه ماشین هم از یه طرف دیگه.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۱:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4718
آفلاین
هکتور نگاهی به اسنیپ و اسنیپ نگاهی به هکتور می‌ندازه.
- ما شوخی کردیم مگه؟
- نه، کاملا جدی بودیم. الانم همونقد جدیم که می‌گم...

هکتور که حرکت اسلوموشن‌وار محفلیون برای حمله بهشو از تو آینه‌ی ماشین دیده بود تکمیل می‌کنه:
- اگه به من دست بزنین تصادف می‌کنما.

اما محفلیون بدون توجه به فریاد هکتور، حمله‌ی خودشونو آغاز می‌کنن. آملیا تلسکوپشو می‌کوبه تو فرق سر هکتور و پنجه‌های تیز آرنولد لا به لای موهای چرب اسنیپ فرو می‌ره.
اسنیپ در حالی که سعی داشت چنگالای آرنولدو دور کنه رو به هکتور فریاد می‌زنه:
- اینا چرا اینقد خنگن؟ نمی‌فهمن اینطوری تصادف می‌کنیم؟

این وسط سرکادوگان که فقط از توی تابلو با شمشیرش شاخ و شونه می‌کشید و جز حرف کاری ازش برنمیومد، توجهش به حرف اسنیپ و البته صحنه‌ی رو به رو جلب می‌شه. دیواری جلوشون قد علم کرده بود و اونا مستقیما به همون سمت در حال حرکت بودن!
در حالی که کادوگان تصور می‌کرد شاید تصادف بد هم نباشه و فقط سرنشینان جلو آسیب ببینن، دست‌های پشت پرده‌ی آدر دست به کار می‌شن و هرکدوم به یکی از افراد داخل ماشین دست می‌زنن.

پاق!

این صدا، صدای تصادف و برخورد ماشین با دیوار نبود. بلکه صدای آپاراتی بود که آدر و دست‌های پشت پرده‌ش موجبش شده بودن.
- جای من دیگه تو این ماشین نیست. من می‌رم!

آدر در ماشینو باز می‌کنه و می‌ره پاشو بذاره بیرون که ناگهان به سرعت سرجاش برمی‌گرده و نفس‌نفس‌زنان درو می‌بنده.
- هرکار می‌کنین فقط تکون نخورین. ما روی درخت ظاهر شدیم.

همه در همون حالت گیس و گیس‌کشی‌ای که بودن متوقف می‌شن.




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶

هافلپاف

آدر کانلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۹ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
اسنیپ و هکتور نگاهی کوتاه و مفهوم دار به هم انداختند. چشم های هکتور برق زدند.

- کجا می خواین برید؟
- نه دیگه ما تاکسی نمی خوایم.
- چرا؟ شما که همین چند دقیقه پیش می خواستید سوار ماشین شید؟
- چون ستاره ها می گن.

آملیا رویش را برگرداند و با آرنولد در پیاده رو حرکت کرد. آرنولد گفت :
- چرا سوار بشیم؟
- گفتم که چون ستاره ها...

سوروس وسط حرف آملیا پرید و گفت :
- همین الآن از خورشید پیام اومد که سوار این ماشین بشین. به خدا راست می گم. تازه مشتری هم حرفشو تایید می کنه. اصلا همه ی هفت سیاره باه خورشید موافقن.

آملیا با اخم سر تا پای اسنیپ را بر انداز کرد. بعد به آسمان خیره شد و گفت :
- دروغگو.

آملیا و آرنولد و سرکادوگان و رون و آدر و بقیه ی محفلی ها بدون اینکه پشت سرشان را نگاه کنند به سر کوچه رفتند تا یک تاکسی بگیرند. اسنیپ به تندی گفت :
- نزار برن. ما باید اونا رو با خودمون ببریم خونه ی ریدل. هم تخم مار دارن همینکه محفلین. ارباب حسابی خوشحال می شن که این دو تا رو زندانی کنیم.

هکتور ویبره ای زد و گفت :
- الآن می گی چی کار کنم؟ اونا که سوار نمی شن!
- باید بدزدیمشون.
- چی؟
- باید آدم ربایی کنیم. بجمب. الآنه که از دست برن!
- اما اونا خیلی زیادن.
- هیچ کاری نمی تونن بکن. ما جادوی سیاه بلدیم. اگه خواستن فرار کنن پودرشون می کنیم. حالا گاز بده. دارن از دست می رن!

سرکادوگان شمشیرش را از توی تابلو بیرون آورد و جلوی تاکسی زردی تکان داد. راننده با وحشت جلوی محفلی ها ترمز زد. رعشه ای از هیجان سر تا پای هکتور را لرزاند. او پایش را روی پدال گاز گذاشت و تا آخر فشار داد. ماشین مثل موشک شتاب گرفت و به سمت دو محفلی حرکت کرد. آرنولد که صدایی از پشت سرش می شنید به آرامی برگشت و وقتی ماشین را دید فریاد زد : آره ه ه!
بچه های محفل با دیدن ماشین خشکشان زد و بعضی ها جیغ کشیدند. همه آماده ی مرگ بودند که هکتور در لحظه ی آخر ترمز دست را کشید و ماشین به صورت نیم دایره بر زمین کشیده شد. سوروس دستش را از پنجره دراز کرد و با حرکت که بیشتر شبیه جلوه های ویژه ی فیلم هندی بود یقه ی چند تا محفلی را گرفت و کشید تو ماشین و پرت کرد رو صندلی های عقب. آملیا جیغ زد :
- شما به چه جرئتی با ما این کارو می کنین؟ من می خوام پیاد شم. این ماشینو نگه دار! وگرنه یک کاری می کنم که کارتون به آزکابان بکشه.

اسنیپ خنده ی شیطانی ای کرد و گفت :
- شما باید با ما بیاین وگرنه می کشیمتون.

آملیا و آرنولد با خشم به هم نگاه کردند. آملیا تلسکوپش را از غلاف بیرون کشید ، پنجه های تیز آرنولد از پنجول هایش بیرون آمدند ، شمشیر سرکادوگان در تابلو صدا داد و دست های پشت پرده ی آدر به آرامی از جیبش بیرون آمدند. شاید این دو مرگخوار محفلی جماعت را زیادی ضعیف و خودشان را خیلی شجاع و قوی فرض کرده بودند. آدر لبخندی زد و چشم هایش از هیجان درخشیدند.

- شما دو تا ، نباید با محفلیا شوخی می کردین.


ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۰ ۲۱:۴۸:۲۷

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-مستقیم؟

محفلیا در حالی که برای واضح تر شدن درخواست، همگی با هر دو دستشان، به طرف مقابل اشاره می کردند، این سوال را پرسیدند.
و جواب منفی بود!
-خیر!

-خب...پشت سر؟
-خیر!
-راست؟
-عمرا!
-چپ؟
-حرفشم نزن.

آرنولد برای مذاکره با راننده جلو رفت...ولی یقه اش توسط آملیا گرفته و به عقب پرتاب شد.
-جون هر کی دوست داری تو یکی حرف نزن که با اون حرف زدنت سر از ناکجا آباد در میاریم.

و رو به هکتور کرد.
-خب پس کجا؟ مسیر شما کجاس؟ قراره دور خودتون بچرخین؟

هکتور ویبره می زد. ویبره های بسیار خشمگین که در ظاهر فرقی با ویبره های خوشحال یا هیجان زده اش نداشت...ولی در باطن داشت! فرقش را هم فقط خودش می دانست.
-بخوام می رم راست...بخوام می رم چپ...بخوام یه راست می رم بالا...بخوام می رم مرکز زمین. ولی محفلی جماعت، سوار...اون چیه تو دستت؟

تخم تسترال توجه هکتور را جلب کرده بود.

آملیا اخمی کرد و تخم را داخل ردایش پنهان کرد.
-نپرس. خیلی محرمانه اس. عمرا بهت بگم تخم ماره...ما تخم مار نداریم.


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۱:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4718
آفلاین
خلاصه:
هکتور، اسنیپ و آرسینوس قصد ساخت معجونی رو دارن که نیاز به زهر مار داره. بعد از مرگ آرسینوس توسط نجینی، لرد به اونا دستور می‌ده زهرمارو از کوچه ناکترن تهیه کنن نه نجینی.
از طرفی رز زلر سرما خورده و دامبلدور از محفلیا می‌خواد سوپ زهرمار بسازن تا رز زودتر خوب شه. محفلیا برای تهیه‌ی زهرمار راهیِ کوچه ناکترن می‌شن و اونجا هاگرید تخمی رو که در واقع مال تستراله، بعنوان تخمِ مار بهشون می‌ده.
محفلیا تصمیم به بازگشت می‌گیرن در حالی که از اون سمت مرگخوارا دارن به کوچه ناکترن میان...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دو مرگخوار سوار بر ماشین، تق و توق ماشینو به اینور و اونور می‌کوبونن و خیابونا رو یکی پس از دیگری طی می‌کنن. اسنیپ که دو دستی به داشبورد ماشین چنگ زده بود، بیش از پیش جونشو در خطر می‌بینه.
- چرا اینقد ویبره می‌ری تو آخه؟ صاف برون!

ویبره‌ی هکتور نه تنها آروم نمی‌شه، بلکه با ریشتر بیشتری به لرزه‌ی خودش ادامه می‌ده.
- واسه چی؟ اینطوری که کیفش بیشتره.

همون موقع ماشین در اثر ویبره‌ای از خیابون منحرف می‌شه، به درختی می‌ماله و ویبره‌زنان دوباره به خیابون برمی‌گرده. اسنیپ حتی کوچک‌ترین کیفی در این که هر لحظه جونش در خطر باشه نمی‌بینه!
- من چرا گذاشتم تو رانندگی کنی؟
- چون تو پیشنهاد دادی با ماشین بریم، منم باید با رانندگی نقشی می‌داشتم تو این حرکت. وگرنه می‌تونستیم آپارات کنیم.

آپارات! اسنیپ باورش نمی‌شد راه حل به این ساده‌ای رو فراموش کرده. درست در لحظه‌ای که کامیونی بوق‌بوق‌زنان، زنگ خطری رو برای برخوردشون با هم به صدا در میاره، اسنیپ یکی از دستاشو از داشبورد برمی‌داره و آستین هکتورو می‌گیره.

لحظه‌ی بعد ماشین و اسنیپ و هکتور با صدای پاقی ناپدید می‌شن و جایی وسط کوچه‌های تنگ و تاریک کوچه‌ی ناکترن ظاهر می‌شن. درست جلوی پای محفلیونی که در حال بازگشت به خونه بودن!




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۱:۱۹ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۱:۴۷
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 165
آفلاین
محفلی‌ها، رز که مریض الحال بود رو با دامبلدور و خانوم فیگ توی محفل تنها گذاشته بودند و خودشون راهی کوچه‌ی ناکترن شده بودند. محفلی‌ها همه از بیخ افراد شجاعی بوند، برای همین با ترس وحشتناکی که از کوچه‌ی ناکترن داشتند کنار اومده بودند، اما محض احتیاط، قلدرِ بزن بهادرشون، سر کادوگان رو جلو جلو حمل می‌کردند. البته ناگفته نماند اصرارهای زیاد سر کادوگان به "جلو راندن لشکر شوالیه‌های شریف در دل تاریکی" و علاقه‌ی آنها به این که "اگه قراره یکی ضایع بشه، بذار سر کادوگان باشه" هم در این تصمیم بی تاثیر نبود.
- برای نبرد آماده باشید ای یاران محفل! یه گنده‌شون رو دارم میبینم که میاد اینوری!
- ریلکس بابا برادر! اون هاگریده، از خودمونه.

هاگرید در حالی که هر چند قدم یک‌بار جن خاکی‌ای، توله جنی، گابلینی، بچه جادوگری رو زیر پا له می‌کرد سراسیمه به سمت لشکر محفل می‌اومد.
- باس به من می‌گوفتین امروز میاین اینجا! اوضاع خیلی بی‌ریخته جون شوما! لرد مرگخوارا رو ریخته تو مغازه‌ها! شما اینجا چی‌کار می‌کونین؟ دنبال چی می‌گردین تو کوچه ناکترن؟
- زهرمار!
- چرا فوش میدی؟ خیر سرت سِری!
- تو کی هستی که سر بودن من رو زیر سوال می‌بری شغال بد بدن؟

که محفلی‌ها در این لحظه دخالت کردند و قبل از اینکه سرکادوگان با یک خروار لیچار از خجالت هاگرید در بیاید، به هاگرید حالی کردند که واقعاً دنبال زهر مار آمدند.
- از من می‌پورسیدین بهتون میگوفتم تو کل کوچه ناکترن اگه فقط یه مار الان باشه، نجینیه. شوما که نمی‌خواین برین سر وقت مار اسمشو نبر؟

رون گفت:
- معلومه که نمی‌خوایم! اما اگه برای درمان رز چاره‌ی دیگه‌ای نباشه، مجبوریم.
- ما می‌خوایم! ما خیلی هم می‌خوایم!

و قطعاً نفر دوم، آرنولد بود. هاگرید ادامه داد:
- شوما داداچتون اینجا رو دست کم گرفتین! ما خودمون جک و جونور بازیم ناسلامتی! اگه از من می‌پرسیدین، یک راست بهتون این رو می‌دادم!

هاگرید دستش رو توی جیبش که تقریباً هم اندازه‌ی غار علی‌صدر بود کرد و یک تخم خاکستری بزرگ رو درآورد. آملیا با تعجب پرسید:
- این دیگه چیه هاگرید؟
- این تخم ماره. خوب ازش مراقبت کنین تا از تخم بیاد بیرون مار شه!

محفلیون با شک و تردید تخم مار رو از هاگرید گرفتند و تشکر کنان دور شدند. البته بیچاره‌ها حق داشتند شک کنند، چیزی که حمل می‌کردند تخم مار نبود، تخم تسترال بود!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۷ ۱۱:۲۷:۰۷

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خونه ریدل:

هکتور و اسنیپ از سر جاشون بلند شدن و دست تو جیب از اتاق خارج میشدن که فریاد ولدمورت برشون گردوند.
-ارباب تصمیم گرفتین ما نریم و همینجا بمونیم و چرت بزنیم؟
-نه خیر ... چیزی رو فراموش نکردین ؟

هکتور و اسنیپ کمی فکر کردن بعد دیدن فکر کردن جواب نمیده و جیب هاشون رو بررسی کردن. یک عدد پاتیل ، کیف پول خالی از گالیون، شال و کلاه نجینی تو جیب هکتور و چندین کتاب قدیمی معجون سازی ، انواع ژل و تافت تو جیب اسنیپ . به نظر نمیرسید چیزی یادشون رفته باشه. با تعجب به اربابشون نگاه کردن.
-آیا اینکه غذای نجینی نشدیم رو فراموش کردیم ؟
-نه خیر ... شما جادوگر نیستید مگه؟ با چی جادو میکنید ؟

اسنیپ و هکتور همچنان متوجه حرف های اربابشون نشده بودن. ولدمورت که خسته شده بود از سر جاش بلند شد و دو عدد چوب دستی که رو میز بودن رو برداشت و جلوی هکتور و اسنیپ انداخت.
-نمیدونم این بلاتریکس رو چه حسابی مرگخوارهای جدید رو تایید میکنه.

اسنیپ و هکتور با شرمندگی چوب دستیشون رو از رو زمین برداشتن و از خونه ریدل ها خارج شدن. سکوت عمیقی برقرار بود و دوتایی با سرعت زیاد به طرف ناکترن حرکت میکردن. هکتور سعی کرد که سرعتش رو بیشتر کنه و زودتر به ناکترن برسه ولی اسنیپ متوجه شد و اون هم سرعتش رو زیاد کرد. در آخر مسابقه دو و میدانی حساسی بین دو مرگخوار شکل گرفت و هر کدومشون میتونستن برنده باشن ولی متاسفانه زودتر از این حرفها از نفس افتادن و سر جاشون وایستادن.
اسنیپ در حالی که خم شده بود، نفس زنان گفت:
-یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده هکتور. چیزی که ارباب گفت. اینکه ما جادوگریم. یعنی راه ساده تری تو دنیای جادوگری برای رسیدن به جایی جزء دو و میدانی وجود نداره ؟

دوتایی متوجه اشتباهشون شدن. راه حل ساده تری که به ذهنشون رسید این بود که ماگلی با ماشین پیدا کرده و ماشینش رو بدزدن. مرگخوارها خیلی باهوش و جادوگران توانایی بودن.





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۱:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4718
آفلاین
خانه گریمولد

هری خاطرات خوبی از حضور در کوچه‌ی ناکترن نداشت و مگه می‌شه پسر برگزیده چند صد هزار مرتبه زخمش به درد نیفته و به بهونه‌ی اون خاطراتش رو برای محفلیون مشتاق تعریف نکرده باشه؟
نتیجه اینکه محفلیون با شنیدن اسم کوچه‌ی ناکترن، همچون شنیدن نام لرد ولدمورت، لرزه بر اندامشون می‌شست!

- کوچه ناکترن؟
- سیاه می‌شیم!
- مورد حمله قرار می‌گیریم!
- فکر میکنن به سیاهی گرویدیم!

دامبلدور کمی عینکشو پایین می‌ده و نگاهشو روی تک‌تک محفلیون می‌چرخونه. بعدش عینکو سرجاش می‌ذاره و رو به سخنرانی قرایی میاره تا ارتشش رو پیش از عزیمت سرشار از روحیه‌ی جنگندگی کنه.
- اشتباه می‌کنین فرزندان من! ما در حین راه رفتن عشق و دوستی می‌پراکنیم و این کوچه‌س که در مقابل عشق‌پراکنی ما به زانو در میاد و به سفیدی می‌گروآئه...
- می‌گراید پروفسور.
- می‌گرایه...

محفلیون با چشمانی مشتاق گوش جان به سخنان دامبلدور سپرده بودن، اما صحبت کردن دامبلدور ادامه پیدا نمی‌کنه.

- بقیه‌ش چی شد عمو؟
- رشته‌ی افکارم از هم گسست فرزند مو قرمز!

به هر حال سنی از دامبلدور گذشته بود و چنین رفتارهایی طبیعی بود. دامبلدور سخن کوتاه می‌کنه و دستور حرکت به سمت کوچه‌ی ناکترنو صادر می‌کنه.




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۴:۱۹ پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۵۳:۳۸ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 233
آفلاین
خانه‌ی ریدل


لردسیاه با ابهتی نفس‌گیر روی صندلیِ باشکوهش نشسته بود و مرگخوارها دور تا دور صندلی‌اش روی زمین نشسته بودند. نجینی پشت به مرگخوارها دور شانه‌ی لرد پیچیده بود و سرش را روی کله‌ی لرد گذاشته بود. مرگخوارها جیک‌شان در نمی‌آمد. لرد به آرامی دُم نجینی را نوازش میکرد :

- پرنسسِ ما رو امروز خیلی آزرده کردین. ولی ما ازش میخوایم که بقیه‌ی شما رو ببخشه. البته مرحوم آرسینوس یادش همیشه در ذهن ما باقی خواهد ماند!

مرگخوارها همگی چوبدستی‌شان را به سمت مغز خود گرفتند و زیر لب طلسم فراموشی را به زبان آوردند!

- اعضا و جوارح آرسینوس به فرزندمان نجینی رسید. ولی نقاب مرحوم آرسینوس به ما میرسه. ما همیشه دل‌مون میخواست از پشت نقاب‌ش یک کم نگاه کنیم!

- ارباب می‌بخشین میشه من هم کمی نگاه کنم؟
- خیر رودولف! نمی‌بخشیم. نمی‌شه!
-
- و البته هر چه زودتر به معجون ضد عنکبوت نیاز داریم. هکتور و اسنیپ! ما به شما لطف میکنیم و فعلن شام فرزندمان نمی‌شید. ولی باید به کوچه‌ی ناکترن برید و زهر مار رو برای معجون پیدا کنید. بعدش خودِ ما شخصا معجون رو خواهیم ساخت!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خونه گریمولد ساکت به نظر میرسید تا وقتی که دیگه ساکت نبود. اول خونه لرزش محکمی کرد و بعد صدای جیغ و داد مالی ویزلی بلند شد.
-چی شده؟ رز ؟ باز توئی ؟

همه میدونستن که دلیل این لرزش ها رز بود. مالی از آشپزخونه خارج شد و به طرف اتاق رز رفت. بقیه محفلی ها هم عصبانی پشت سرش وایستادن تا ببینن این بار چه اتفاقی افتاده. بعد از چند دقیقه که رز جواب نداد و در باز نشد ، دامبلدور تصمیم گرفت که بدون اجازه وارد اتاق بشن. حس محفلی ها از عصبانیت به نگرانی تبدیل شد.
بالاخره دامبلدور چوب دستیش رو در آورد و در اتاق رز رو باز کرد. خودش و مالی وارد شدن ولی جلوی بقیه محفلی ها رو گرفتن. آرنولد روی شونه های آملیا بلند شد تا بتونه اتفاقات توی اتاق رو ببینه. آملیا بی صبرانه ازش پرسید :
-چی میبینی؟ چی شده ؟

آرنولد نمیدونست دقیقا چی داره میبینه. دامبلدور به رز نزدیک شد و آروم دستش رو روی شونه هاش گذاشت. رز داشت می لرزید ولی با چشم های بسته روی تخت دراز کشیده بود. مالی دامبلدور رو کنار زد و جلوتر اومد. دستی روی سر رز گذاشت و با نگرانی به دامبلدور نگاه کرد. دامبلدور به سمت محفلی های نگران برگشت و گفت:
-یاران من، برید تو آشپزخونه بشینید تا من و مالی بیاییم.

محفلی ها خارج شدن. دامبلدور و مالی چند دقیقه ای مشورت کردن و بعدش دنبال محفلی ها به آشپزخونه رفتن. وقتی همه محفلی ها جمع شده بودن، دامبلدور شروع به حرف زدن کرد.
-رز سرمای سختی خورده ... نیاز هست که یه سوپ زهر مار درست کنیم که سرما خوردگیش سریع برطرف بشه.
-پروفسور ، سرماخوردگی که جدی نمی باشد ، چرا همی به او اجازه ندهیم که خود رو به بهبود باشد ؟

سر کادوگان سرش رو تو تابلوی نقاشی جنگل ممنوعه آورد و این رو گفت. دامبلدور لبخندی زد و جواب داد:
-نه این خونه، نه لندن توانایی لرزش های غیر قابل کنترل رز رو ندارن ... باید خیلی سریعتر از اینها حالش خوب شه. چند نفر از شما محفلی ها باید با من بیایید به کوچه ناکترن بریم تا زهر مار پیدا کنیم !









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.