هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   4 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴
#95

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۰۸ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
با وقوع این حادثه‌ی ناگوار، نفس ملت مرگخوار در سینه حبس می‌شود و چشم‌های نگرانشان سراسیمه در بین نقاط مختلف خانه می‌چرخد. اما عده‌ای نیز در این بین بودند که چشم‌هایشان را از ترس بسته بودند تا شاهد آنچه رخ می‌دهد نباشند. دسته‌ی آخر مرگخواران هم دست به دعا برده بودند تا برای اولین‌بار هم که شده معجون هکتور درست از آب در بیاید و پارکی بیاید و پارکی برود!

هکتور ویبره‌زنان از جایش برخاسته و در حالی که دو دستش را با پیروزی بالا گرفته است فریاد می‌زند:
- این شما و این هم پارک ریدل!

همزمان با فریاد هکتور، زمین شروع به لرزیدن می‌کند. اما اینبار منبع لرزش به ویبره‌های بی‌امان هکتور ربطی ندارد و سرچشمه‌اش به معجونی بازمی‌گردد که از در و دیوار چکه می‌کرد و بر کف خانه ریدل می‌سُرًید. بالاخره تغییرات عمیق خانه شروع می‌شود و از زمین سخت زیر پایشان چمن می‌روید.
- اوه مرلین رو شکر. پارک!

اما با از بین رفتن دیوارهای قبلی خانه و بوجود آمدن دیوارهایی جدید به همان بلندی ولی با چینشی کاملا متفاوت با قبل و از جنس پرچین، مرگخوار مذکور حرفش را کاملا پس می‌گیرد. سقف بالای سرشان نیز پودر شده و همچون بارانی بر سرشان فرو می‌ریزد و جای خود را به شبی مهتابی می‌دهد.
- مگه آخرین بار روز نبود؟

اما عجب‌تر از روزی که شب شده بود، صحنه‌ی پشت سر هکتور بود. مرگخواران با دهانی باز سرشان را کج کرده و به منظره‌ی پشت هکتور زل می‌زنند. دیگر اثری از دیواری که بین خودشان و اتاق لرد کشیده شده بود، نبود و در عوض فضایی مبحوس شده در پرچین ظاهر می‌شود که در آن لردی مشاهده می‌شود که زیر درخت نارگیلی نشسته است و میمونی بر روی سر مبارکش قرار دارد و به گوش‌هایش ور می‌رود! مسلما حدس اینکه چقدر صورت لرد از عصبانیت به رنگ قرمز در آمده است سخت نیست.

- چتونه شما؟ به چی زل زدین؟ منظره به این هیجان‌انگیزی(!) براتون ساختم. درسته که پارک نشد، ولی...

هکتور نگاهی به اطراف می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
- هزارتو که شد!

اما وقتی می‌بیند چشم‌های متعجب مرگخواران همچنان گشاد مانده و به پشت سرش خیره شده‌اند، تصمیم می‌گیرد برگردد و با واقعیت مواجه شود. هکتور با دیدن میمونِ روی سرِ لرد از جا می‌پرد و سریع به سمتش می‌دود.
- هوی میمون! اونجا که جای تو نیست برو کنار.

میمون با دیدن هکتوری که به سرعت به او نزدیک می‌شود، دست از سر لرد برمی‌دارد و به بالای درخت برمی‌گردد. همان موقع نارگیلی از درخت کنده شده و با فرق سر لرد برخورد می‌کند. هکتور با وحشت سرجایش قفل می‌شود. البته نه به خاطر سقوط و نشانه‌گیریِ عالیِ نارگیل و خشم دوبرابری که به سراغ لرد آمده بود، بلکه به خاطر یک میمونی که به درون درخت رفت و صد میمونی که روی درخت ظاهر شدند...




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴
#94

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۰:۲۴
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
خلاصه:
رودولف به مرگخواران میگه که متوجه شده لرد سیاه از یکنواختی خسته شده و بهتره فکری برای این قضیه بکنن. بعد از کمی مشورت اول تصمیم گرفته میشه که لرد رو به پارک ببرن اما زنوفیلیوس پیشنهاد میده که مقر رو به پارک تبدیل کنن.

-------------------------------

-بســـــــــــــه!

همه در جستجوی منبع جیغ زننده نگاهی به اطرافشان کردند و منبع را لاکرتیا یافتند.

- ده امتیاز از گریفندور کم میشه! برای چی جیغ و داد می کنی لاکرتیا؟
- سیوروس، با کسر امتیاز تو فقط داری صورت مسئله رو پاک میکنی. برای انجام بهتر امور باید در اون ها تفکر کرده و راه حل مناسبی براشون پیدا کنیم. من از لاکرتیا خواستم تا همه رو آروم کنه تا همه در آرامش به تفکر بپردازیم و راه حل مناسب رو برای این مشکل پیدا کنیم.

ملت مرگخوار که تا لحظاتی پیش مشغول گیس و گیس کشی، گیس و مو کشی و ریش و ریش کشی با یکدیگر بودند با شنیدن صدای آرسینوس در همان پوزیشن قبلی خشکشان زد.
- آرسینوس مطمئنی خودتی؟
- نوشیدنی آتشین زدی؟
- شایدم معجون اشتباهی خوردی!
- هکتور تو بهش معجون دادی؟

پیش از اینکه هکتور بتواند ویبره زنان اعلام کند که بی گناه است و اگر بخواهند میتواند ضد معجون را به آرسینوس بدهد، خود آرسینوس پاسخ تمام شایعات را داد.
- من در زمان کار همیشه جدی بودم و هستم.

هکتور که از قرار معلوم این ماجرا را خاتمه یافته میدید با شدت هفت ریشتر بر هزارم ثانیه شروع به ویبره زدن کرد و گفت:
- من یه پیشنهادی بدم؟
- اگر در مورد معجون نیست بگو!
- چرا؟ مگه معجون های من مشکلی دارن؟
- نه هکتور ما همچین حرفی نزدیم. خب بگو!

هکتور پاتیلی را که مشخص نبود از کجا ظاهر شده زیر بغلش زد و در حالی که عقب عقب میرفت، گفت:
- اصلا من هم میرم این معجون "تبدیل خانه ریدل به پارک" رو برای کسایی ببرم که قدر استعداد منو...

شپــــلق!

با شنیده شدن این صدا هکتور پایش به یکی از قمه های رودولف که روی زمین ولو بود، گیر کرد و پس از واژگون شدن خودش کل معجون درون پاتیل به در و دیوار و کف خانه ریدل پاشید.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸ دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۴
#93

زنو فیلیوس لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
_من مي دونم از کجا شروع کنيم!
_از کجا!
_از کجا؟چي از کجا؟
_خودت گفتي مي دوني از کجا شروع کنيم.
-من؟
_بله تو!
_شوخي مي کني!اها يادم اومد از اتاق ارباب شروع کنيم..
_اها بعدش به نظرت زنده مي مونيم؟
_خب نمي دونم!مگه چون هوش ريوني دارم بايد همه چي رو بدونم.
با اتمام اين جمله روونا رفت روي منبر:
_اصولا کساني که خون من در رگ هايشان جاريه بايد همه چي رو بدونن.
اين بار ايرماي هميشه ساکت صدايش در امدو گفت:
_مي دونستي اين جمله چقدر شبيه يه شخصيت توي فيلم بود؟
_اِوا واقعا؟
_روونا اعتراف کن تو فيلم مشنگا رو مي بيني؟
_نه،اَيييييييييييي مشنگ.
_دروغ نگو.تو يعني ساختمان پزشکان مشنگا رو نديدي؟
_اي بابا،نه من اصلا کانال مشنگا رو نگاه نمي کنم من خودم مسئول جادوگر تي وي ام.
با اين حرف روونا همه ملت مرگخوار ريز مي خنديدند ودوباره فراموش کرده بودند که با چه هدفي در اينجا جمع شده اند!
_اصلا چرا شما هي موضوع رو پرت مي کنيد به يه مبحث ديگه؟
_ما؟
_بله شما ها؟
روونا صورتش به قرمزي گيلاس شده بود و نزديک بود که چشمانش از حدقه بزند بيرون و در دلش مي گفت "من بعدا تو رو مي بينم ايرما فعلا بزار ارباب سورپريز اَه سورپرايز کنيم من مي دومو تو که مچ منو مي گيري ديگه!حالا توي مرگخوارا دو تا ريوني داريم و اين يعني پايان روونا بودن."
و ملت مرگخوار که مي ديدند تغيير حالات روونا رو منتظر انفجار او بودند.
_من مي گم از اتاق ارباب شروع کنيم.
_باز گفت!



تصویر کوچک شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۴
#92

فیلیوس فلیت ویکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
همه مرگخواران به روونا نگاه میکردند. منتظر بودند تا باز هوش ریونی اش را به کار بیندازد. روونا با خشم به آنها نگاه کرد. با خود فکر کرد و به هیچ نتیجه ای نرسید. زیر لب گفت:
-چرا همیشه من باید هوش ریونی داشته باشم؟! مگه تو این گروه ریونی دیگه ای نیست؟
ناگهان چشمش به چهره غمگین زنو افتاد. لبخندی بر لبش نشت با خود گفت:"زنو هم ریونی هستش... فقط باید شکوفا بشه... البته به باهوشی من نیس؛ ولی شاید به درد بخوره."
به زنو اشاره کرد و گفت:
-خب نظرت چیه؟
زنو از وقتی که مرگخوار شده بود از او نظری نخواسته بودند پیش خود فکر کرد"خوب اینا الان از من نظر میخوان، پس باید بهترین فکریو که به نظرم میرسه رو بگم. من باید شکوفا بشم، باید شناخته بشم، باید معروف بشم." پس با خوشحالی گفت:
-خب سورپرایزشون کنیم

ملت مرگخوار با تعجب به زنو نگاه کردند، این را همه آنها میدانستند، مشکلشان این بود که چگونه اربابشان را سورپرایز کنند.
-اینو که خودمون میدونیم

روونا با اسرار گفت:
-زود باش مثل من هوش ریونی که داری به کار بنداز و یه راه حل پیدا کن.همش نباید من بگم که... یه بارم تو بگو.

زنو دوباره به فکر فرو رفت... سورپرایز کردن بزرگترین جادوگر دنیا کار سختی بود. زیر چشمی به روونا نگاه کرد. هیچکدامشان فکری نداشتند. روونا با ناراحتی گفت:
-شما ها هیچ کودوم نظری ندارید؟!
-
-چرا هیشه ما باید نظر بدیم؟! یه بارم شما ها نظر بدین ببینیم مغز دارید یا نه. فکر کنید ببینم.

همه مرگخواران به فکر فرو رفتند. هیچکدامشان به نتیجه ای نرسیدند به جز زنو. زنو با خوشحال گفت:
-چرا ارباب رو ببریم پارک؟! ما میتونیم پارکو بیاریم اینجا!
-

روونا به فکر فرو رفت، فکر خوبی بود. از خود پرسید که چرا به فکر خودش نرسیده بود؟! پس به مرگخواران که با تعجب به آن دو نگاه میکردند گفت:
-فکر خوبیه. میتونیم هکتور رو بفرستیم پیش ارباب و خودمون اینجا پارک درست کنیم.
-اما...
-اما نداره آرسینوس، ما میتونیم با وردهای ساده خونه رو به پارک تبدیل کنیم.حتی میتونیم اون چیز گرده هست، ارباب دوسش داره... اونم بسازیم.

بار دیگر ملت مرگخوار شروع به دست زدن و تعریف کردند، اما با این تفاوت که اینبار به جای روونا، زنو را تشویق میکردند. زنو با خوشحالی به همه نگاهی کردو گفت:
-ممنونم... خیلی ممنون، حالا بیاید شروع کنیم.
-اما از کجا؟!


Only Raven


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۱۴ دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۴
#91

زنو فیلیوس لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
_يعني من دو ساعت توضيح دادم،هنوز شما نمي دونيد ارباب رو چه جوري بايد سوپراز اَه سوپريز،سوپرايز کنيد؟
_خب نه من که داشتم با موبايل مشنگا آهنگ گوش مي کردم.نمي دونيد با چه سوز و گدازي مي خونه اشک توي چشمام جمع شد.
_بزار رو بلند گو خب ما هم گوش کنيم.
به محض جدا شدن هندفري از موبايل خواننده با صدايي وحشتناک شروع به خواندن کرد.

"لج و لج بازی نکن ، با دلم بازی نکن
تو با حرفای دروغت
دلمو راضی نکن

دل ِ مو میره هزار راه وقتی تو نیستی پیشم
سر غیرت که باشه بخاطرت تو
کوچه تون صد نفرم حریف میشم

چادرت رو دیدم از سرت..."

و صداي خورد شدن شيشه ي موبايل امد.
_چرا شکونديش ردولف؟
ارسينوس با صداي بغض الودي گفت:
_واقعا ما داريم به کدا سو مي رويم؟
_تو خجالت نمي کشي ساحره ها رو منحرف مي کني با اين اهنگات.
و نگاه همه ملت به روونا جلب شد که داشت به ملت مرگخوار نگاه مي کرد و دريغ از کلامي..
_چرا اينطوري نگاه مي کني؟
روونا همچنان نگاه مي کرد و علاقه اي به شکستن سکوتش نداشت.
_دِ حرف بزن ديگه!
_ما الان براي چي اينجا جمع شديم؟
_فراموشکار،کي گفته باهوشا حافظه خوبي دارند؟
_فراموش نکردم،مساله ايــــــ....
حرف روونا نصفه ماند و زنوفيليوس به ياد شکسپير ادامه داد:
_ بودن یا نبودن،مساله این است! آیا پسندیده‌تر آن‌است که تازیانه‌ها و بلاهای روزگار غدار را با پشت شکسته و خمیده‌مان متحمل شویم یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن ...
_تو باز کتاب خوندي؟
_نــــــــه
رووناي جيغ جيغو نذاشت حرف زنو فيليوس تمام شود و گفت:
_قرار بود که يه راهي براي سورپرايز کردن ارباب پيدا کنيم.
ملت مرگخوار تازه متوجه ماهيت جمله روونا شدند.



تصویر کوچک شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۴
#90

فیلیوس فلیت ویکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
نیو سوژه


صبح یک روز آفتابی قشنگ، تمامی مرگخواران مشغول انجام دادن کارهای خود بودند، سربه سر همدیگر میگذاشتند، معجون درست میکردند، برای اربابشان خودشیرینی میکردند، دعوا میکردند و... که ناگهان صدای بلندی توجه همه آنها را جلب کرد.
-ارباب رفتن حیاط، گفتن کسی مزاحمشان نشود، همه مرگخواران بیاید کنار در کارتون دارم. اگه کسی نیاد با قمه طرفه. همه بیاد، همین که گفتم.

مرگخواران با اخم به سمت در رفتند، حوصلشان از این همه کار های تکراری سر رفته بود. شاید رودولف فکری داشت.

-چیه رودولف؟!
-زود باش، کار دارم
-همه ساکت.

همه مرگخواران ساکت شدند، امروز رودولف عجیب شده بود.

-میخوام بگم ارباب از این همه یکنواختی خسته شده پس...
-از کجا میدونی؟

ملت مرگخوار شروع به پچ پچ کردند. رودولف سعی کرد به پچ پچ ها توجهی نکند و حرفش را ادامه دهد.
-چون منم خسته شدم. خوب داشتم میگفتم پس...
-خوب تو خسته شدی از کجا میدونی ارباب هم خسته شده؟
-چون من میگم، نپرید وسط حرفام :vay:

همه مرگخواران بار دیگر شروع به پچ پچ کردند تا این که رودولف با عصبانیت گفت:
-هیچ کس حرف نمیزنه تا من حرفام تموم نشده. داشتم میگفتم... پس بهتره یه کاری انجام بدیم تا یکمی از این یک نواختی در بیان.
-خب
-خب کسی ایده ای نداره؟!

روونا هوش ریونی اش را به کار انداخت و به سرعت گفت:
-بهتره بریم بیرون

ملت به هوش روونا دست زدند و با خوشحال به سمت اتاق هایشان رفتد. تا این که روونا با تعجب گفت:
-کجا میرید؟
-میریم لباسامونو عوض کنیم دیگه.
-من گفتم بریم بیرون ولی نگفتم که کجا.

مرگخواران به فکر فرو رفتد با خود گفتند" بیرون بیرونه دیگه!" روونا زیر لب گفت"کاش اینا هم کمی هوش ریونی داشتن"
مرگخواران دور هم جمع شدند و مشغول مشورت کردن شدند.
-بریم مشنگ کشی.
-بریم نمایشگاه معجون
-
-نه بهتره اربابو ببریم پارک. البته سوپرایزشون کنیم.
-
-سوپرایزش کنیم. نمیدونید یعنی چی؟!

روونا با دیدن قیافه مرگخواران جواب خود را گرفت. با افسوس به تک تک مرگخواران نگاه کرد. سپس مشغول توضیح دادن معنی سوپراز شد. تمامی مرگخواران با تعجب به روونا نگاه میکردند. گاهی سرشان را به معنی فهمیدن تکان میدادند ولی در واقع چیز خاصی از حرف های روونا نفهمیدند. روونا ادامه داد:
-خب سوپرایز یعنی این، فهمیدین دیگه نه؟
-خب چجوری باید اربابو سوپراز کنیم؟!


ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۴ ۲۲:۳۶:۰۰

Only Raven


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴
#89

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5862
آفلاین
(پست پایانی)

-البته که می تونین .ما برای خدمت به شما اینجا هستیم. حالا چی میل دارین؟

محفلی ها نگاهی به منو انداختند و نگاه دیگری به سه ناتی که داشتند. دامبلدور سعی می کرد لبخند پدرانه اش را حفظ کند...ولی لبخند پدری که حتی نمی توانست شکم فرزندانش را سیر کند به درد نمی خورد.
-خب...فرزند تاریکی...تو برای ما یک بطری آب معدنی و دوازده لیوان یکبار مصرف بیار.مواد معدنیش زیاد باشه.

آگوستوس با صدای بلندی که همه مشتری ها بشنوند جواب داد:
-یک بطری برای دوازده نفر؟ نه آقا! نمی شه!...بسیار غیر بهداشتیه. ممکنه مشتریای ما منزجر بشن. از اینجا برین. ورود شما رو به اینجا ممنوع اعلام می کنیم. تا وقتی که گواهی معتبری از گرینگوتز برای ما بیارین. مبنی بر این که قادر به نمردن از گرسنگی هستین. حالا از اینجا برین.

محفلی های گرسنه و پریشان از رستوران خارج شدند. دامبلدور همچنان به سختی لبخند می زد.
-غصه نخورید فرزندان روشنایی. به خونمون می ریم و مالی برامون سوپ پیاز خوشمزه ای درست می کنه. مهم نیست که حتی پیاز هم نداریم. در عوض همدیگه رو داریم.

-نمی تونین!

دامبلدور به طرف صدا برگشت. سیوروس اسنیپ جدی و مصمم در مقابلش ایستاده بود. طبق عادت همیشگی و به امید این که این بار جوابی دریافت کند آغوشش را باز کرد.
-سیوروس...لطفا!...ولی چرا نمی تونیم؟

سیوروس بیدی نبود که با این بادها بلرزد.
-اسم مقر شما چیه؟...نخیر! خانه شماره دوازده گریمولد آدرسشه...اونجا عمارت بلک هاست! معنی بلک چیه؟...بله! سیاه! و شما چی هستید؟ یه مشت سفید! متاسفانه وزارتخونه معتقده ورود شما به اون خونه به شدت ممنوعه.


محفلی های سرگردان و آواره کارتنی در کنار خیابان پهن کرده و روی آن نشستند!


خانه ریدل:


-سیوروس؟ ماموریت چطور پیش رفت؟

اسنیپ تعظیمی کرد.
-با موفقیت سرورم. از همه جا بیرونشون کردیم. خیالتون راحت باشه.

-پس ما چرا هنوز همه جا می بینیمشون؟

اسنیپ دلیلش را می دانست...ولی توضیح دادن بعضی چیزها به لرد کار ساده ای نبود.
-خب...ارباب...از همه جا بیرونشون کردیم. حالا موندن تو خیابون. جایی برای رفتن ندارن. به همین دلیل شما هر جا تشریف می برین مجبورین از مقابلشون رد بشین. تعدادشونم اونقدر زیاده که تو همه خیابونا پخش شدن. تازه پدیده جدیدی به نام "متکدیان جادویی" رو هم ایجاد کردن که برای وزارتخونه دردسر درست کرده.

لرد سیاه قدم زنان به کنار پنجره رفت. در محوطه خانه ریدل چند کودک موقرمز دیده می شدند که سرگرم بالا رفتن از درخت های باارزش ریدل ها و چیدن میوه های کمیاب آنها بودند!


پایان


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۴
#88

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
آگوستوس که در آشپزخانه درحال بستن پیشبند بود با مشاهده بال بال زدن شاهینش از لای درب که دست بر قضا پشت پیشخوان قرار داشت سرکی به بیرون کشید و از لا به لای میز و صندلی های کهنه و مشتریان همیشگی لشکری از مو قرمزها را دید که به درون پاتیل سرازیر شدند.
-یا ریش نداشته مرلین!اینا چرا تموم نمیشن؟

مرلین جهت اعتراض وارد کادر شد تا کتاب رکورد گینس را نشان آگوستوس داده و به او بفهماند از 2000 سال قبل از پیدایش انسان های نئاندرتال ریشی بلندتر از ریش او وجود نداشته است.اما با لگدی که کارگردان نثارش کرد ناله و نفرین کنان از کادر خارج شد.
در همان لحظه نیز بالاخره لشگر گرسنه ویزلی ها به اتمام رسید و در انتهای صف چهره درب و داغان دامبلدور با لبخند پرنوری که فضای نیمه تاریک رستوران را روشن می کرد آشکار و هویدا شد.

آگوستوس با عجله خودش را به جماعت گرسنه محفل رساند که سرگرم بررسی مکانی مناسب جهت نشستن بودند. هرچند بعید به نظر می رسید حتی اگر کل مشتریان از رستوران خارج شده و تمام میز و صندلی ها در اختیار اعضای محفل قرار می گرفت مکانی برای نشستن همه آنها فراهم میشد!

دامبلدور با مشاهده آگوستوس که با سرعت به آنها نزدیک میشد نگاه پرسشگری به او انداخت.
- هوم...پس تام کجاست؟

آگوستوس مکارانه دست هایش را به هم مالید.
- ایشون خودشون رو بازنشسته کردن و فعلا بنده متصدی امور اینجام.

دامبلدور دستی به ریشش کشید.
- درسته...خب ممکنه بگین ما کجا می تونیم بشینیم؟

آگو نگاهی به جمعیت گرسنه محفل انداخت که نگاه های مشتاقانه اشان را به گوشه و کنار رستوران می دوختند.حتی چند عدد از ویزلی های کوچک به میزی نزدیک شده و حریصانه به تسترال کباب شده ای که یکی از مشتریان مشغول خوردنش بود خیره شده بودند.آگو صدایش را صاف کرد.
- بشینین؟متاسفانه با این تعداد اصلا امکانش وجود نداره.

آه و ناله محفلیون لبخند موذیانه ای را بر لب آگوستوس نشاند.دامبلدور با ناراحتی نگاهی به اعضای محفل انداخت.
- حالا نمیشه این یه بارو اجازه بدین ما اینجا بشینیم.کلا توقعی هم نداریم.رو زمین هم حاضریم بشینیم.
- نه آقا اصلا امکانش نیست.روی زمین؟می خواین مارو با وزارت بهداشت دربندازین؟

دامبلدور که هوا را پس میدید.عقب نشینی کرد.
- نه به هیچ وجه دوست عزیز...اصلا باشه مزاحم نمیشیم ولی سفارش غذا که میتونیم بدیم؟

آگوستوس سرش را خاراند.باید برای دست به سر کردن این جماعت هرچه سریعتر نقشه ی دیگری می کشید.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۱/۲۰ ۲۳:۴۳:۱۳


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۴
#87

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۵:۳۴
از مودم مرگ من در زندگیست...چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1154
آفلاین
پاتیل درزدار

آگوستوس راک وود درحالی که به دستور لرد به پاتیل درزدار رفته بود تا اونجا رو به هر شکلی که شده از لوث وجود سفیدی پاک کنه،وارد رستوران شد و یک راست سراغ مسئول بار تام بی دندون رفت...
_اهم!
_اِاِاِاِاِ...کمکی از دستم برمیاد آقا؟!
_من آشپزم...دنبال کار میگردم...میخواستم ببینم اینجا میتونم مشغول بشم؟!
_هووووم...راستش نیازی به آشپز نداریم...ولی تو بگو چه امتیاز هایی داری که میخوایی اینجا مشغول به کار بشی؟!
_راستش...خب...چیزه...من بهترین اشپز دنیام...غذاهایی که با گوشت تسترال درست میکنم هیچکس دیگه نمیتونه درست کنه...کلی غذای اختراعی دارم که یکی از یکی خوشمزه تره...با یال ابولهول سوپ درست میکنم جوری که دندون های نداشته ات رو باهاش بخوری...هیچ پولی هم نمیخوام...زمین رو میشورم...از اینجا هم نگهبانی میکنم...سفارش ها رو هم میگیرم و هم تحویل میدم...اصلا تو میتونی بری خونه استراحت کنی و اینجا رو به من بسپاری...منم هر روز درآمد اینجا رو میارم بهت میدم...خودمم هیچ پولی نمیگرم و ازش برنمیدارم...نظرت چیه؟!

تام بی دندون که مقابل این فرصت اغوا کننده قرار گرفته بود،آب دهنش رو قورت داد و گفت:
_خب...اِم...باشه...تو استخدامی...فقط واسه چی همچین کاری رو میخوای بکنی؟!
_به خاطره...به خاطره...به خاطره...چیز...آها...به خاطر خدمت به جامعه جادوگری!
_خب...باشه...پس من میرم خونه استراحت کنم...اینجا رو به تو میسپارم...شب هم دخل امروزمون رو بیار دم در خونه ام!
_باشه!

همین که تام پاش رو از رستوران بیرون گذاشت،راک وود پشت دخل پرید و در حالی که خنده شیطانی به لب داشت منتظر مشتری های رستوران شد...
بدون شک سفیدها که در فقر بودند نمیتونستند به رستوران های آنچنانی و گران قیمت برن...حتی بودجه رستوران های عادی هم نداشتند...تنها گزینه اونها همین رستوران های کثیف و کوچیک بود!

در همین حین بود که ناگهان دامبلدور و فرزندانش(!) که بعد از تکون دادن به کل هیکلشون و گشتن تمام جیبهاشون و زیر و رو کردن مقر محفل،تونسته بودن سه نانت و 10 شاهی پیدا کنن خوشحال و خندان وارد رستوران شدن...


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۱/۲۰ ۱۲:۳۵:۴۳



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۰۳ پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۴
#86

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
- اسمتون پدر جان؟
- دامبلدور هستم. آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور!
- اوه! خوش اومدین آقای دامبلدور، خوب هستید؟ بفرمایین بشینین. آقایون جن ها! یه چایی بیارین.
- مرسی پسرم.

وینکی به محض شنیدن حضور دامبلدور در گرینگوتز، بالای میز رفت و به جستجوی او پرداخت. خوشبختانه به دلیل وضعیت کاملا تو چشم و ضایع دامبلدور، او را زود پیدا کرد و از میز پایین رفت و به سمت جن باجه پرداخت وام رفت.
- یه لحظه آمد پایین!
- با منی؟
- بله با شما بود! یک لحظه آمد پایین.

پایین آمدن جن خانگی همان و خوردن ماهیتابه ی مخفی در زیر ردای وینکی بر سر جن خانگی مذکور همان! البته وینکی معمولا از مسلسل استفاده میکرد ولی به دلیل اینکه صدای زیادی ایجاد می کرد، این بار از ماهیتابه استفاده کرد. البته تصمیم گرفت بعدا جسم بی هوش این جن بدبخت را با خودش به بیرون از گرینگوتز ببرد و یک خشاب مسلسل روی او خالی کند. ولی فعلا آلبوس مهم تر بود! خود آلبوس که نه، دک کردن او و ضایع کردنش مهم بود!
- خب! شما چه مقدار وام خواست؟
- اون یکی جن چی شد؟ شما کی هستین؟
- من مسئول جدید بود و به حساب شما رسید!
- آهان! خب من به محفلی های عزیز تر از جانم گفتم که امروز ناهار می برمشون بیرون، بعد چون دلار یکمی بالا پایین شده، وضعیت محفل چندان تعریفی نداره، جونم واست بگه که این روزا کلا زیاد وضعیت خوب نیست، دیگه وضعیت مثل ...
- با ما درد و دل نکرد! رفت سفره دل رو جای دیگه پهن کرد! فقط به ما گفت که وام چقدر خواست!
- پونصد گالیون بدی ممنون میشم فرزندم.

وینکی چند لحظه به زیر پیشخوان رفت تا بر روی کاغذی شرایط وام گرفتن را بنویسد و تحویل دامبلدور بدهد. بعد از اینکه شرایط وام گرفتن را روی کاغذی نوشت، بالا آمد و آن را به دست دامبلدور داد.
- شرایط وام اینا بود، اگر توانست مدارک را جور کرد، ما به شما وام با سود 100 % داد.

دامبلدور در وهله اول با شنیدن درصد وام یک سکته قلبی ناقص زد، اما چاره ای نداشت، باید این وام را می گرفت! یک محفلی خوب یک محفلی مرده ست نباید زیر قولش بزنه. پیرمرد نمیدانست سکته قلبی و مغزی اصلی در راه و داخل کاغذ بود. آلبوس کاغذ رو باز کرد و باز خوندن هر یک از مدارک لازم، چشمانش گشاد تر می شد.
- گواهی سلامت عقلی و مغزی. گواهی سلامت کلیه. عکس 6 در 4 از کبد، پانکراس و تارهای عصبی نخاع. به ازای هر صد گالیون وام، 3 ضامن زنده، سالم و کار کُن تحویل داده شود. عکس قدی از نیم رخ، سه رخ و تمام رخ متقاضی وام و تمام ضامن ها به صورت قاب شده. سی تی اسکن از مغز، نخاع و قوزک پای متقاضی.

دامبلدور قبل از اینکه چشمانش از شدت گشادشدگی و تعجب از حدقه بیرون بیاید، دست از خواندن شرایط وام کشید و گفت:
- نمیشه حالا یکمی بهمون تخفیف بدین؟ خو واسه انجام دادن اینا تو این وضعیت گرونی و تحریم، دو هزار گالیون پول لازمه!
- نه نشد! مدارک وام باید همگی تحویل داد و بعد ما باید بررسی کرد که شما صلاحیت دریافت وام داشت یا نه. بعد باید دو سال منتظر بود تا نوبت شما برای وام رسید!
- آخه من به این ویزلیا قول دادم که ببرمشون تسترال سرخ شده با قارچ!
- این مشکل بانک نبود، مشکل شما بود! به ما ربطی نداشت.

دامبلدور نگاهی به افق انداخت و با دریای از غم و غصه و سرشکستگی به سمت بیرون بانک رفت، وینکی رفتن دامبلدور را تماشا کرد و وقتی مطمئن شد که دامبلدور از بانک خارج شده است، از صندلی پایین امد و جن خانگی متصدی وام را با خود برداشت تا خشاب مسلسلش را روی او خالی کند!

بیرون گرینگوتز:

- فرزندانم! مثل اینکه به دلیل سوء استفاده های مالی، وام نمیدن به ملت! جیب هاتون رو بگردین و پول هاتون رو بدین به من، خودمون میتونیم روی پای خودمون وایسیم. فکر کنم پاتیل درزدار باهامون راه بیاد و بهمون غذا بده!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.