هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸

سالازار اسلیترین old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۲ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
از تالار اسرار در تنهایی و خلوت مارگونه‌ام...!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 94
آفلاین
بانز ابروهاش میره تو همو میگه
عاخه من با تو.......چیجوری واسه ارباب استیک گوش دروست کنم!؟!؟
ایناهاش.....اینجوریه!!
تصویر کوچک شده

کراب:خودم میدونسدم!!خاستم ببینم تو چیزی بلدی!!
بانز:آخ.......من باید صبر ایوب داشته باشم!!
کراب:ایوب کیه؟؟
بلاتریکس:هییییییییییییییی...............ارباب گشنن!!!
بانز:وااااااای...................بلا بهتر دستور بده!!
کراب: من هیچی نگفتم!!
بلاتریکس پوزخند زدو گفت!ایوب ارباب جدیده بانز؟!
بانز: یه عادمه تو مشنگی کع به صبور معروفع!!
بلاتریکس:دیگه اسمه یه مشنگو برای هدیه دادن بهت نیار.............ارباب برات چی کم گذاش!!؟؟
بانز:هیشی...وللش!!خب...نمک و فلفلو باید از.............
کراب:ارباب...ب....ب...........بپرسیم!!؟
بانز:ارباب گشنن!!!چیکار کنیم!!؟؟
بلاتریکس:من میرم بپرسم ترسوها!!

پنج دیقه بعد_اتاق ارباب..........

بلاتریکس:ارباب!!؟
ولدمورت:غذامون چه شد!!؟؟
بلاتریکس:مرگخوارهای زیر دستتون-بانزو کراب-دارن برای روی مبارک غذا درست میکنن.....میخاستن یه سوالی بپرسن که از خشم شما مثل همیشه- ترسیدن و من اومدم خدمتتون!!
ولدمورت:میشنوم
بلاتریکس:ارباب!!غذاتو چیجوری باشه؟!تند؟!نمکی؟!
ولدمورت:اوممممممم...........تند........یه کم تند نه دهنم بسوزع!!
بلاتریکس:البته.......دهان مبارک نباید بسوزه.............الان میرم به مرگخوارهاتون میگم که یه کم تند درس کنن..........قربان!!

پنج دیقه دیگه_آشپزخونه........


بلاتریکس با فریاد:شما دوتا؟یه کم تند درس کنین!!نه دهن ارباب بسوزه!!
بانز و کراب:چشم!!
بلاتریکس میره و کراب و بانز با دیگ و وسایل عاشپزی میمونن!!
کراب:خب این.............ن..........نمک و ف........فلفل!!
بانز:اونقد نریززززززززززززز!!
کراب:نهههههههههه.......تند شد......نشد؟
بانز:شد خنگ!!ارباب مارو میکشهههههههههه!!بلاتریکسو چیکار کنیم!!!؟؟؟
کراب:فقد فرااااااااااااااااااااار!!!!


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۵ ۱۸:۳۶:۴۹

Salazar slytherin is a dark Hogwarts founder
Honor to him
تصویر کوچک شده


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۱:۱۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
-به به... به به چشمم روشن... دیگه چی؟

هنگامی که انسان ها مشغول چیدن دسیسه بر علیه لردسیاه هستند، آخرین نفری که مایل به دیدنش هستند، تاکید می کنم... آخرین نفر... نه حتی یکی مانده به آخر.... آخرین نفر، بلاتریکس لسترنج است.
و حالا دقیقا بلاتریکس لسترنج با لبخندی گوشه لبش رو به روی گویل و هکتور ایستاده بود. بله درست شنیدید... لبخند!
افراد قدیمی تالار اسلیترین می‌دانند که هنگامی که بلاتریکس عصبانی است، نباید سمتش رفت... لاکن زمانی که این لبخند گوشه لبش خودنمایی می‌کند، تنها باید فرار کرد.
اما متاسفانه گویل و هکتور فرصت فرار پیدا نکردند.

دقایقی بعد، تالار اسلیترین

-خب... گوشت داریم، ادویه هم داریم... مرغم از تو حیاط گرفتم و سر بریدم. از تو کیف یکی از ویزلی ها هم پیاز برداشتم. می‌تونیم برای ناهار یه استیک گوشت جانانه درست کنیم.

حتی نام غذا هم باعث راه افتادن آب دهان اسلیترینی ها شد.

-کراب، بانز! درست کردن ناهار امروز با شماهاست! اگر خراب کاری کنین به عاقبت این دوتا دچار می‌شین!

سر چوبدستی بلاتریکس به هکتور و گویلی اشاره داشت که از گوش چپشان وسط تالار آویزان شده بودند و جیکشان هم در نمی‌آمد.

کراب و بانز آستین های ردایشان را بالا کشیدند و به آشپزخانه رفتند. باید بهترین استیک گوشتی که می‌توانستند را درست می کردند.
-خب بانز... طرز تهیه استیک گوشت چجوریه؟!



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین

سلینا مور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۰ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۰۳ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از آتلانتیس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 55
آفلاین
گویل سوت زنان تیکه گوشتی را در دهانش گذاشت و همینطور که داشت آن را مزه میکرد به سمت آشپز خانه به راه افتاد. گویل به مورچه ای که از او سبقت گرفته بود نگاهی انداخت و از سرعت رفتنش به آشپزخانه اظهار خوشنودی کرد.
ناگهان هکتور با سرعت از کنارش رد شد و گویل را ندید. گویل برای اینکه ابراز وجود کند با صدای بلند و با دهان پر گفت: سلام هک!
هکتور با شنیدن صدای عجیب گویل که نشان دهنده ی پر بودن دهانش بود برگشت و به اون نگاه کرد.
گویل هل کرده به سختی لقمه ی در دهانش را قورت دادو گفت: خوبی؟...همم...میگم...کجا میرفتی؟
هکتور که در تالار نبود و از دسیسه اسلیترینی ها برای گیر انداختن گویل خبر نداشت گفت: از کجا آوردیش؟
_چیو از کجا اوردم؟
_همون که داشتی میخوردی.
_آهان...خب...سیبم بود دیگه. سهمیه ی این هفتم.
_سیبتو دیروز خوردی.
_خب...همم...چیزه...
یک دفعه یک سیب قرمز از سبد غذا هایی که گویل پشت سرش قایم کرده بود لیز خورد و به فریاد چشم های گویل که داد میزد: اون طرف نرو. اهمیت نداد و درست جلوی پای هکتور ایستاد و سلام محترمانه ای به هکتور کرد. گویل فهمید آن نصفی که میخواست بخورد پرواز کرد و رفت، تازه باید جواب دست درازی به تیکه گوشت سهم ارباب را هم بدهد.
هکتور چشم از سیب قرمز آبدار برنمیداشت، و مدام آب دهانش را قورت میداد.
هکتور که حتی یک نورون مغزش را هم برای فکر کردن به اینکه اسلیترینی ها چه نقشه هایی کشیده اند به زحمت نینداخت و درکمال تعجب خم شد و سیب را گرفت و یک گاز جانانه بهش زد و با دهانی پر گفت: گوش کن! من به کسی نمیگم چه نافرمانی کردی و میخواستی انجام بدی، اما یک سوم من، یک سوم تو و یک سوم هم میدهیم به ارباب. باشه؟



پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۲۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
-مشكلي پيش اومده گويل؟
اين سوال را كيگانوس بلك پرسيد.
-نه چيزي نيست.اسليتريني هارو از غذا محروم كردن و لرد صبحونه ميخواد.نميدونم بايد چي كار كنم!دنبال ليني ميگردم اون مرگخواره و من ميتونم ازش غذا بگيرم.
-ليني؟منظورت ليني وارنره؟اون براي تعطيلات عيد پاك رفته خونه!
لبخند سرد كيگانوس گويل را به خشم مي اورد.
-اِ ميشه اون جوري لبخند نزني اعصابمو خورد ميكنه.چي ليني وارنر مدرسه نيست!اي خدا!!
-حالا مگه من مردم كه اين جوري ميكني!شايد من مرگخوار نباشم ولي به هر حال ميتونم كمكت كنم.بپر بالا!
و بال هاي عظيمش را باز كرد.گويل به سختي روي پشت كيكانوس سوار شد.
كيگانوس سرعت گرفت و از در مدرسه خارج شد و اوج گرفت.او گويل را دم در جنگل ممنوعه پياده كرد و به داخل جنگل رفت و بعد از چند دقيقه با انواع و اقسام خوراكي ها باز گشت.وقتي چشم گويل به ان ها افتاد اب دهانش جاري شد.كيگانوس او را تا مدرسه رساند بعد به درون جنگل بازگشت.
گويل با خودش گفت:
-دستش درد نكنه.يكميشو خودم ميخورمو بقيشو ميدم به ارباب.
غافل از اينكه اسليتريني براي او كمين كرده اند.


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۱:۱۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
خلاصه:

به دستور دامبلدور، ورود اسليتريني ها به آشپزخونه ممنوعه. غذايي هم براشون سرو نميشه و سهميشون، به مدت يك هفته، روزي يك سيبه! حالا لرد سياه صبحونه ميخوان و گویل باید هر چه سریعتر مرگخواری تو هاگوارتز پیدا کنه و ازش غذا بگیره.
.....................................................................

گویل گوشه ای نشست و سعی کرد به مغزش فشار بیاورد... چگونه میتوانست مرگخواری را شناسایی کند؟
ولی خیلی زود متوجه شد که سعی کردن، چاره ی کار نیست. پس چوبدستی اش را درون گوش چپش فرو برد و فشار داد...
بیشتر فشار داد...
بیشتر حتی و...

پق!

مغزش از درون گوش راستش بیرون پرید. آن را با دو دست گرفت و چلاند...!
ناگهان صفحه نمایش بزرگی از مغزش بیرون زد و شروع به نمایش کرد.

گویل دوان دوان به سمت تالار ریونکلاو می رفت.
به تالار رسید. در تالار باز شد و...
متاسفانه شما به این قسمت دسترسی ندارید!


گویل با عصبانیت مغزش را جمع و دوباره به درون گوشش فرو کرد.
-ای بابا... لوس! مسخره! تو فکر و خیالمون هم نمیتونیم بریم تو تالار ریونـ... ریون! آره!...همینه! باید برم تالار ریونکلاو از لینی بخوام که غذا بده بهمون! هرچی باشه اون مرگخواره! مطمئنم که مرگخواره!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
طولی نکشید که حال غذاهای مسموم شده بد شد!

- هی هی...صبر کن ببینم. دچار حالت تهوع شدم!

گویل باور نمیکرد. ولی صدا از گوشت خام گاو به گوش میرسید.

-وای وای دارم بالا میارم!

گویل باور نمیکرد...ولی این جمله هم از گوشت بریان مرغ بود.

گویل کنار زد. گوشه راهرو ایستاد و دو تکه غذا، هر چه را که از صبح تا آن لحظه خورده بودند بالا آوردند. بعد دهانشان را با گوشه ردای گویل پاک کردند و در حالی ک زیر لب فحش میدادند با عجله و عصبانیت از محل دور شدند.

گویل با بهت به دور شدن غذاها نگاه میکرد. به نظر او، سوژه غذاهای مسموم اصولا نباید اینطور پیش میرفت...ولی رفته بود!

در نتیجه گویل دوباره و اجبارا به نقشه خودش برگشت!
-باید یه مرگخوار پیدا کنم! توی هاگوارتز باید هر طور شده یه مرگخوار پیدا کنم و ازش برای ارباب غذا بگیرم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
- من فقط می خوام ساعدتونو ببینم.
- برای چی؟ چرا باید ساعدمونو به تو نشون بدیم؟
- چون... چون... نیازه. دستور پروفسوره.

گویل بدون آنکه منتظر حرف ها و غرغر های بچه ها باشد تند تند لباسشان را بالا زد و ساعدشان را چک کرد. به یکی از آنها که رسید ساعدش را عقب کشید.

- چرا دستتو عقب می بری؟
- چون نمی خوام ساعدمو ببینی!
- نمی خوام دستتو بخورم که. فقط می خوام ساعدتو ببینم.
- نمی خوام نشون بدم.

لبخندی صورت گویل را پوشاند و آهی از آسودگی کشید. می دانست که یک مرگخوار به تورش افتاده. وگرنه چرا نباید ساعدش را به او نشان دهد؟ دست او را گرفت و از جلوی در کنار رفت و راه را برای عبور بچه ها از در باز کرد. گویل آرام و در گوشی به فرد متهم به مرگخوار گفت :
- مرگخواری؟
- چییی؟
- پرسیدم مرگخواری؟
- از کجا به این نتیجه رسیدی؟

گویل لباس دست پسر را بالا زد و قلبش در سینه فرو ریخت. هیچ نشانی از مرگخواری بر دست نداشت. آن پسر احتمالا از سر لج ساعدش را به او نشان نمی داد. پسر دستش را با شدت از گویل دور کرد وگفت :
- مخت تاب داره ها.

گویل با شانه هایی افتاده و گلویی بغض کرده راهش را کشید و به سمت تالار خصوصی رفت. اینطور نمی شد. باید یک نقشه ی درستو حسابی می کشید. اگر اینجور پیش می رفت به هیچ جا نمی رسید. در تالار عمومی قدم می زد و فکر می کرد ، قدم می زد و فکر می کرد قدم می زد و فکر می کرد که ناگهااااان...
دستی را بر روی شانه اش حس کرد.

- ناراحت به نظر میای گویل؟ چی شده؟

گویل برگشت و دارلین را دید. لبخند مرموزی در پس آن کلاه تاریک بر لب داشت که گویل نمی دید. گویل به زور لبخند زد. احساس می کرد قلبش سنگین و پر است. شاید بهتر بود این مشکل بزرگش را به دارلین می گفت. شاید او می توانست کمکش کند. پس سفره ی دلش را با او باز کرد و راز سیر کردن شکم ارباب و نجینی را به او گفت. چشمان دارلین درخشیدند. لبخندش پر رنگ تر شد و گفت :
- من می تونم کمکت کنم.

گویل با هیجان جیغ کشید :
- جدی؟
- البته.

دارلین دستش را در تاریکی لباس بلندش فرو کرد و یک تکه گوشت خام گاو بیرون آورد. دوباره دستش را در تاریکی لباسش فرو برد و با یک مرغ بریان پخته شده برگشت. گویل که از خوشحالی در پوست نمی گنجید جیغ کشید و خندید.
- ممنونم دارلین. ممنونم که کمک کردی. ممنون.

دستش به سمت غذا ها حمله ور شد و هر دو را از دست دارلین چاپید. دارلین گفت :
- خواهش می کنم.

گویل چند بار دیگر هم تشکر کرد و بی معطلی بدو بدو از تالار خارج شد و به سمت حلقه ی مرگخوار ها رفت تا با افتخار غذاها را به ارباب و نجینی عزیز تر از جانش بدهد. غافل از اینکه دارلین هر دو غذا را مسموم کرده بود...


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۱:۱۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
-تو! همونجا بايست!

دانش آموزى كه مخاطب قرار داده شده بود، لحظه اى ايستاد، به گويل نگاه تسترال اندر اصطبلى انداخت و سپس، با ذكر "برو بابا" به راهش ادامه داد.

-ايست!... وايسا... جون سالازار وايسا... اه...!

پس از دو مقاومت در توقف، يك ممانعت از نشان دادن ساعد و يك مورد اقدام به طلسم كردن، گويل ناچارا قبول كرد كه براي اين كار، به چهره اى با ديسيپلين نياز دارد...
اما او بايد كاري مى كرد... براي نجات جان استاد هكتورش هم كه شده، بايد كاري مى كرد.
ناگهان جرقه اى در مغزش زده شد... آتش گرفت و خاكستر شد...
راهش را يافته بود.

دقايقى بعد، صف طويلى از دانش آموزان در سرسراى ورودى شكل گرفت.
-اى بابا... بريد تو ديگه!
-چرا اينقدر معطل ميكنيد؟

داد و شكايت افراد در صف فايده اى نداشت. چرا كه گويل، سر تا سر درب ورودى را بسته و جلوى تنها روزنه ورود ايستاده بود و تنها زمانى كه دانش آموزان، ساعد دست چپشان را نشان مي دادند، راضى به باز كردن راه مي شد!
او مطمئن بود كه بالاخره يك دانش آموز مرگخوار، از آن در عبور مي كند!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۲:۱۶ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
طولی نکشید که گویل به مقابل در ورودی تالار هافلپاف رسید.
هافلپافی ها هرگز احساس نیاز نکرده بودند که تالار خصوصیشان را مخفی کنند!گویل در گوشه ای کمین کرد...

چند دقیقه بعد ساحره ای با عجله به در تالار نزدیک شد. گویل صبر کرد...صبر کرد...و درست در لحظه رسیدن ساحره به طرف او پرید و دستش را گرفت!
-اوهوی...کجا؟

ساحره با وحشت به گویل خیره شد.
-چی می خوای؟ جیغ می کشما! اگه منو دوس داری باید تلاش و کوشش کنی. من الان هیچ تلاش و کوششی ازت ندیدم. ما نوادگان هلگا که به این سادگی تسلیم یک اسلیترینی...

گویل که دید در حال آش نخورده و دهن سوخته شدن است، دستش را جلوی دهان نواده هلگا گذاشت.
-آروم بگیر ببینم...کی از تو خوشش اومد! اسمت چیه؟

-مممممممم....

گویل دستش را برداشت!
-خب...حالا حرف بزن. تو هافلی هستی دیگه؟
-البته...ناظرشم حتی!
-اسمت چیه؟
-رز!

گویل لیستی را از جیبش در آورد و شروع به بررسی کرد.
-رز...رز...رز...ایول...خودتی. کاملا به درد من می خوری. رز ویزلی!

-ولی من زلرم!

گویل مجددا لیستش را گشت.
-زلر...زلر...زلر... این جا زلر نداریم. مرگخواری؟

رز زلر با شنیدن کلمه مرگخوار، جیغ بلندی کشید و در توی سر زنان به داخل تالار دوید. گویل فهمید که این یکی مرگخوار نبوده. برای تامین غذای لرد، باید دنبال مرگخوار دیگری می گشت. حتی اگر شده آستین تک تک دانش آموزان را بالا زده و ساعدشان را چک می کرد!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱:۴۱ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
قبل از این که اولین دیالوگ از این جوانگ اسلیترینی بیرون بیاید یقه اش در دست استادش آستوریا کشیده شد و پاهای تازه لاغر کرده جوانک چند سانتی از زمین فاصله کرفت

استوریا درحال چرخاندن تهدید آمیز سوهان در دست آزادش گفت:چرا خودتو پروندی وسط سوژه؟

گویل با چشمانی اشکبار گفت:نپریدم! مدرک دارم!

استوریا با دیدن ران موجود در مدرک ارایه شده توسط گویل یقه اش را ول کرد کرد و گفت:میری مرگخوار های بقیه گروه ها رو از همه جا جمع میکنی میاری جلو ورودیه تالار اصلی!

گویل بدون لحظه ای اتلاف وقت به سمت تالار ریونکلاو میرفت که ناخداگاه یاده پرفسور محبوبش در حلق نجینی افتاد!

درواقع استاد محبوبش در حلق نجینی نبود!اما عدم وجود صبحانه قطعا استاد درس معجون سازی را به معده نجینی راهنمایی میکرد!

گویل در تمام راه به سمت تالار گریفندور به سختی انتخابی میان نجینی و هکتور فکر میکرد!

با دیدن یک عدد ویزلی دست به دام...عه چیزه ببخشید!دست به ردای رز جادویی شد!

رز با چشمانی گرد شده از تعجب داشت فکر میکرد:گویل چگونه توانسته ردای یک گیاه را بگیرد درحالی که گیاهان اصلا ردا نمیپوشند؟

اما چشمان اشکبار گویل او را وادار کرد تا بپرسید:چی شده گویل؟

گویل دلش را به دریا زد

بلاخره میان دو تن از محبوب ترین هایش انتخاب کرده بود!

بدون فکر بیشتر گفت:یک پرس صبحونه مفصل برای لرد و یک صبحونه مفصل برای نجینی میخوام که جلوی هضم شدن پرفسور هکتور رو در معده ی نجینی بگیره!

و همان جوابی که انتظارش داشت را شنید:برو از سامربای بگیر!

گویل با اینکه میدانست احتمال له شدن نجینی با چکش سامربای زیاد است سمته تالار هافلپاف به راه افتاد



"تنها ارباب است که میماند"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.