هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴ جمعه ۲ آذر ۱۳۹۷
#79

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
مرگخوارا با دیدن دو داور حرف حساب نشنو، تصمیم می‌گیرن هرجور شده حرف حساب رو بشون بشنُوونَن!
بنابراین در یک حرکت هماهنگ همگی چوبدستی‌ها رو بیرون کشیده و در حالی که خنده‌های شیطانی بر لبان همه‌شون نشسته، به حالت تهدیدآمیزی به سمت دو داور حرکت می‌کنن.

- جــــیـــــز!

به محض اینکه مرگخوارا درو کنار می‌زنن و قصد ورود به باشگاه و حمله‌ور شدن به دو داور رو می‌کنن، احساس جیز ویز شدنی بهشون دست می‌ده و در واقع برق می‌گیردشون و همگی ویبره‌زنان دنده عقب می‌رن و از پشت رو هم میفتن!

- ا... یـ... ن... دیـ...گه... چی... بـ...و...د؟
- فک... کنـ... م... بر... ق... گرفـ... تمون!
- بـ... رق... دیگـ... ه... چـ... یه؟
.
.
.

کسی نبود به مرگخوارا بگه حالا مجبور نیستین در همین لحظه در مورد علت وقوع این حادثه بحث کنین و می‌تونین دقایقی صبر کنین تا به حالت عادی برگردین و بعد به بحث بپردازین!

- اینقد به خودتون فشار نیارین. برق بود! خودمونم نمی‌دونیم چیه، ولی چون گاهی مشنگا رو برا دوئل راه می‌دیم تا تهش جفتشونو کباب کنیم و بدیم نجینی بخوره، یه سری دانشی ازشون آموختیم که ما هم با جادو آمیختیمش و این‌چنین شد که حمله به داوران دوئل مساوی با برق‌گرفتگی شد. فاصله‌تونو حفظ کنین پس.

خب، به نظر میومد کسی بود که بشون بگه!
مرگخوارا که کم‌کم به حالت عادی برمی‌گشتن، سعی می‌کنن از رو هم پاشن و همزمان سخنان هکتور رو هضم کنن. اگه نمی‌تونستن از درِ تهدید وارد شن، پس باید چی کار می‌کردن؟

- یعنی باید دوئل کنیم؟




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ جمعه ۲۰ مهر ۱۳۹۷
#78

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
مرگخواران به سمت باشگاه دوئل رهسپار شدند!

طولی نکشید که به مقصد رسیده و در مقابل در باشگاه، تجمع کردند.
کراب و هکتور که مشخص نبود کی و کجا از جمع جدا شده و به داخل باشگاه رفته بودند به آرامی لای در را باز کردند.

-هی هی! چه خبره اینجا؟ ما نمی تونیم این همه دوئل رو قبول کنیم.
-مگه ما بیکاریم؟ حداکثر سه تا دوئل همزمان...تو قوانین هم نوشته شده.

ملانی سریعا قوانین را بررسی کرد.
-1-همچین چیزی نوشته نشده.2-ما قرار نیست دوئل کنیم. 3- شما جوگیرا که می دونین جریان چیه!

کراب پایش را پشت در گذاشته بود و هکتور با یک چشمش از لای در جمعیت را بررسی می کرد.
-جریان هر چی می خواد باشه. ما الان اینجا نقشمون عوض می شه. دو دقیقه پیش مرگخوار بودیم. الان داوریم! ما وجدان کاری داریم! اینجا مگه قبرستونه که اومدین دنبال استخون؟ همینجوری نمی تونین سرتونو بندازین پایین و بیایین تو. می تونن کراب؟
-نمی تونن هکولی!


جمعیت مرگخواران گیر دو داور حرف حساب نشنو افتاده بودند!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷
#77

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۴۳ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 68
آفلاین
خلاصه:
دندون نجینی به اشتباه کشیده شده. لرد مرگخواراشو مامور کرده تا از یک محفلی استخون بگیرن تا جایگزین دندون نجینی بشه. مرگخوارا بیل ویزلی رو دزدیدن ولی تا این لحظه هیچ استخونی تو بدنش پیدا نکردن.
------------------------------------

-یعنی یه محفلی استخون دار نبود تو اون خراب شده؟ چرا این؟
-همه شون انقدر پیاز خوردن نرم تن شدن.
-لرد سیاه بهونه قبول نمی کنه.

همه ی مرگخواران جز رودولف در جای جای اتاق نشسته و به دوراهی استفاده از یک محفلی دیگر و قبول شکست و یا سر هم کردن بیل ویزلی ترکیده شده فکر می کردند. ریونی های جمع هم با تلاش بسیار در حال شکستن دوراهی و پیدا کردن راه جدیدی بودند. در آن میان رودولف که آلوده به امیا و احشای بیل شده بود و تیک های عصبی پیدا کرده بود در چهارچوب اتاق نشسته و به آرامی زیر لب تکرار می کرد.
-ارباب... هیک... محفلی فلج... هیک... ارباب غر... .

-محفلی ها استخون بشو نیستن. باید مواد اولیه ی دیگه ای رو پیدا کنیم.
-هیک... باشگاه دوئل... استخون داره... هیک.

خانه ریدل

لرد که بر صندلی خفن و سیاه خود در بالای سالن نشسته بود، با بی صبری خط و خال های نجینی را نوازش می کرد.
-یاران ما با دندانی سفید و تیز بر می گردند نجینی، قبل از آن که حوصله مان سر برود.


choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷
#76

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۳:۲۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
بلاتریکس به آلکتو و دستیاراش که به خون و بقیه اجزای درونی بیل آغشته شده بودن، چشم غره رفت.
- یعنی حتی یک تیکه استخون هم نداره؟!
- نه.
- دندوناش! دهنش! تا ته حلقش رو بگردید!

آلکتو و دستیاراش که تا همونجای کار هم به سختی جلوی حالت تهوع مقاومت کرده بودن، به آرومی دهان بیل رو باز کردن... و بعد، از شدت بوی غذایی که به نظر میرسید سال هاست هضم نشده، محتویات معده شون رو بالا آوردن. اما به خاطر نگاه سنگین بلاتریکس، دست از کارشون نکشیدن و حتی فنریر رو فرستادن تا انتهای حلقوم بیل، شاید بتونن دندون یا تیکه استخوانی پیدا کنن...
که البته نتونستن و همه شون با صورت هایی سبز شده و نگاه های درمانده و بدبخت به جنازه ای که افتاده بود روی دستشون نگاه کردن.

بالاخره بعد از چند دقیقه، لینی که یه لامپ روشن روی سرش بود، از بین مرگخوارا بلند شد و با خوشحالی گفت:
- من یه فکر ریونی دارم که مطمئنم میتونه مشکلمون رو حل کنه!

مرگخواران چاره دیگه ای نداشتن، در نتیجه همگی دور لینی جمع شدن، اصلا هم توجه نکردن که لامپ روشن روی سرش، داره کم کم باعث بلند شدن دود از سرش میشه. البته خود لینی هم از شدت هیجان به خاطر فکر بکری که کرده بود، توجه نکرد و شروع کرد به توضیح دادن:
- ببینید، الان ما یه بیل ویزلی داریم، که من مطمئنم پودر استخوان هاش هنوز توی بدنشه، اصلا پودر استخوان از خود ما شروع میشه، از درون ما شروع میشه. در نتیجه من پیشنهاد میکنم یه شخص سنگین وزن بیفته روی این جسد، و با کمک ویبره های هکتور، به شکل دندون بانو نجینی غالب گیریش کنیم و بقیه شم که خودتون میدونید!

مرگخوارا بقیه ش رو میدونستن. خیلی هم خوب میدونستن. در نتیجه به سرعت جسد بد بوی بیل ویزلی رو مچاله کردن، انداختن زیر کراب، و کراب رو هم با هکتور تماس دادن. از شدت این تماس، یکی دوتا زلزله عظیم توی فلات ایران ایجاد شد، اما در نهایت مرگخوارا تونستن بیل ویزلی رو به شکل یه دندان کوچولو و تیز در بیارن.

مرگخوارا با غرور به شاهکارشون نگاه میکردن، که ناگهان بیل ویزلی تبدیل به دندان شده، عین آدامسی که داره باد میشه، باد شد و شروع کرد به حجیم شدن...
بلاتریکس به موقع خطر رو احساس کرد.
- ببریدش بیرون از اینجا!

رودولف با نگاه مرگبار بلاتریکس برای بیرون بردن بیل ویزلی باد کرده جلو رفت، و درست به محض اینکه از اتاق خارج شد، مرگخوارا صدای زااارتی رو شنیدن که خبر منفجر شدن بادکنک بیل ویزلی توی صورت رودولف رو میداد.

مرگخوارا آب دهانشون رو قورت دادن، لرد سیاه قطعا ازشون گزارش میخواست!


ویرایش شده توسط فنریر گری بک در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۰ ۲۱:۴۵:۲۲
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۰ ۲۱:۴۵:۵۵


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷
#75

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۳:۱۸ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 199
آفلاین
- بیهوش شد؟ چه بهتر! کار ما راحت تر می شه!
- بلا؟ نمی خوام ناامیدت کنما؛ ولی چجوری کارمون راحت می شه درحالی که اصلا نمی دونیم باید چجوری استخونش رو دربیاریم؟
لینی درست می گفت. هیچکدام از مرگخواران نمی دانستند، چگونه استخوان یک نفر را دربیاورند.

- اهم... اهم!

مرگخواران به آلکتو خیره شدند.
- خب ما یه ایده ای داریم که فک می کنیم، حرف نداره!
- حتما می خواد بگه با چوب بیسبال انقد بزنیمش که استخوناش خوردشه، یا می خواد بگه که؛ با آدامس هلویی می شه به راحتی استخونارو درآورد، یا حتی پیشنهاد بده؛ موهای بیل ویزلی رو دورنگ کنیم تا استخونا خودشونو تسلیم کنن، یا حتی...

قبل از این که لایتینا بتواند ادامه حرفش را بزند، آلکتو گفت:
- نه!
و سپس بسته ای را از جیب گشاد ردایش بیرون کشید.
نقل قول:
وسایل جراحی غیر پزشکی! با این وسایل غیر پزشکان نیز می توانند جراحی کنند!


آلکتو مغرورانه، به دیگر مرگخواران نگاه کرد.
- دیروز از کوچه دیاگون خریدیمش. حراج زده بود.
- این چجوری کار می کنه؟

آلکتو نگاه عاقل انر سفهی به فنریر انداخت.
- خو معلومه! باس باهاشون بدنو بشکافیم؛ به همین سادگی!
- خب بازش کن ببینیم توش چیا داره.

آلکتو جعبه را گشود. مرگخواران انتظار هزاران چاقو و وسایل جراحی حرفه ای داشتند، اما با دیدن داخل جعبه، باد شان خالی شد!
- اینکه فقط یه چاقوئه!
- حیف اون صد گالیونی که به این دادیم.
- پشیمونی سودی نداره؛ با همون یه چاقو جراحیش می کنیم. خب کی حاضره همچین کاری رو انجام بده؟

با شنیدن بلاتریکس، همه مرگخواران به آلکتو خیره شدند.

- خب آلکتو کار خودته!
- چی؟ چرا ما؟
- پیشنهاد خودت بود! بیا خودت استخونو پیدا کن.

آلکتو با ترس و لرز به جسم بیهوش بیل ویزلی خیره شد و با ترس چاقو را از جعبه بیرون کشید.
- خو نمی شه که ما تنها این کار و بکنیم. دو نفرم باس به ما کمک کنن.
- ادوارد با قیچیاش کمک حال خوبی می شه، تاتسویا هم با کاتاناش و با دندونای فنریرم نمی شه کاری کرد؛ ولی اگه بیاد اونجا مفید تر واقع می شه، ازاین که اینجا بشینه و سعی کنه، کرابو ببلعه!
بلاتریکس به فنریر، که داشت دست کراب را در حلقش فرو می کرد، اشاره کرد.
آلکتو بهانه دیگری نداشت بنابراین؛ چاقو به دست به بیل ویزلی نزدیک شد و منتظر شد دستیارانش نیز خود را به او برسانند. تاتسویا و ادوارد به پیش آلکتو و بیل ویزلی آمدند.

- هی فنر! بیا دیگه.
- اگه بذارین یکی از کلیه هاشو بخورم میام!
- باشه یکی از کلیه هاش مال تو! خوب شد؟

فنریر با جستی، خود را به بیل ویزلی رساند. آلکتو چاقو را نزدیک بازوی بیل کرد، در حالی که داشت عرق می ریخت، برش عمیقی بر بازوی او وارد کرد. ادوارد با دست هایش نقش پنس را بازی کرد و برش را عمیق تر کرد. اما هر چه برش عمیق تر شد، استخوانی یافت نشد. فنریر درحالی که داشت عرق پیشانی آلکتو را پاک می کرد، گفت:
- یعنی چی؟ این چرا استخون نداره؟

مرگخواران دیگر، شاهد عمل جراحی بودند با تعجب به بازوی شکافته شده بیل ویزلی نگاه کردند.

- خب... یه جای دیگه رو برش بده مثلا؛ قفسه سینه.

آلکتو قفسه سینه بیل را برش داد و با پدیده عجیب و حال بهم زنی رو به رو شد. بیل ویزلی، قفسه سینه نداشت، قلب و وسایل جانبی اش بیرون زده بود.
- اه... اه! حالمون بهم خورد.

تنها حال آلکتو بد نشده بود، نه تنها دستیارانش، بلکه همه مرگخواران که شاهد این عمل جراحی بودند، حالت تهوع داشتند. بلاتریکس با خونسردی گفت:
- جاهای دیگه رو امتحان کنین.

آلکتو با کمک سه دستیارش هر قسمت بدن که، احتمال می رفت دارای استخوان باشد را، برش دادند؛ اما دریغ از یک استخوان به اندازه بند انگشت.
- بلا! مث اینکه به کاهدون زدیم! این یارو استخون مستخون نداره! چی کار باس کرد؟!



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
#74

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۳۳ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
خلاصه... همان طور که قدم زنان به سمت خانه خود حرکت میکرد، به ناگهان دستمالی سفید بر روی دهان و بینی‌اش قرار گرفت و قبل از اینکه بخواهد به یاد داستان‌های جنایی بیفتد از هوش رفته بود.
هنگامی که به هوش آمد، قبل از باز شدن چشمانش متوجه دستایی شد که درون موهای بلندش بود و کاری انجام میداد! انگار... انگار کسی موهایش را میبافت! اگر مالی او را در این حال میدید... حتی فکرش هم رعشه آور بود.
_ به هوش اومد به هوش اومد!

بیل متوجه شد که لو رفته است و دیگر نمیتواند خود را به موش مردگی بزند. پس چشمانش را گشود و به اطرافیانش نگاه کرد. دورش را گروهی مرگخوار احاطه کرده بودند.

_ آممم فکر میکنم داشتم میرفتم خونه... بعد نظرم عوض شد اومدم برم محفل ولی اینجا رو جزو برنامم...
_ بس کن بس کن ویزلی! تو اشتباه نیومدی ما دزدیمت!
_ وااای من... من فانتزیم دزدیده شدن بود وای وای...
_ چش شد؟
_ فکر کنم از هوش رفت!
_ ویزلین دیگه. آیییییی رز منظورم تو نبودی.



پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱:۰۵ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶
#73

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
کمی دورتر، پیش آملیا

- یعنی رفتن؟ مشتری؟ زحل؟

آملیا حدودا ربع ساعتی بود که خبری از ستاره ها نگرفته بود. دلش تنگ شد. دلش بازم تنگ شد. خیلی تنگ شد حتی. ماهی های زیادی به همچین تنگی نیاز داشتن. اما ستاره ها بیشتر نیاز داشتن. پس با تمام سرعت دوید خونه ش و خبر نداشت که دو سه مرگخوار دیگه دنبالش میان.
- یوهاها! ستاره ها خونه خودشن! قبل از رسیدن به خونه میگیریمش!
- معجون استخون قوزک بشو میدیم بهش!

مرگخوارا میدونستن اگه بدون اون برگردن، لرد عمرا دیگه خونه ریدل راهشون بده. اون همه فسفر سوزوندن و مرورگر عوض کردن، بالاخره داشت نتیجه میداد تا اینکه...

- ب... ببینید... علامت شومم داره میسوزه!
- مال منم!
- مال منم!

مرگخوارا به هکتور نگاه کردن. اینقد سوزش علامت شوم جالب بود؟
- الان خوشحالی؟
- نه! این ویبره وحشت زده ست!
-

همه مرگخوارا به خونه ریدل آپارات کردن، جز لایتینا که موقع گوش دادن آهنگ، حس نکرد علامت شومش داره میسوزه!

طرف دیگه ماجرا، بیل، سوت زنان از گرینگوتز بر میگشت. الان می رفت خونه و احتمالا فلور و گابریل داشتن غیبت زن همسایه رو میکردن، بچه ها بازی میکردن، خودشم الان میرفت یه جا لم میداد و جادوگر تی وی نگاه میکرد. بی خبر از اتفاقیکه در انتظارش بود.



این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۴:۵۲ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶
#72

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
- بی‌عرضه‌ها! زورتون به یه دختر فسقلی نرسید؟!

مرگخوارها سرشون رو پایین انداختن و به کفش‌هاشون خیره شدن. بعد، یکی‌شون با صدایی لرزون گفت:
- ارباب. این دختره رو واقعاً درست و حسابی آنالیز نکردیما. فک کردیم خیلی معمولی و بی‌خاصیته. ولی وقتی باهاش درگیر شدیم، فهمیدیم خیلیم معمولی نیستا.
- راس میگه ارباب. دختره یه مُشت سیاره و شهاب‌سنگ و سیاه‌چاله از ناکجاآباد ظاهر کرد. همینا بودن که ما رو نفله کردن. شانس آورد که تنهایی گیرش نیاوردیم. وگرنه...

لرد مُشتش رو به میز کوبید.
- کافیه! نمی‌خوایم دلایل مسخره‌ی شکست خوردن‌تون رو بشنویم. مهم اینه که شکست خوردین. شماها اخراجین! جفتتون! حالا هم از جلوی چشم‌مون دور شین! ... هی ریتا! چرا داری نیمکت رو پانسمان می‌کنی؟

ریتا اسکیتر، دکترِ خانه‌ی ریدل، لبخندی زد و توضیح داد:
- نه ارباب. ظاهراً متوجه نشدین. بانز اینجا دراز کشیده.
- بانز هم بینِ شکست خوردگانِ این مأموریتِ ساده بوده؟
- بله ارباب.
- پس بانز هم اخراجه!

بانز که تازه حالش جا افتاده بود، دوباره بیهوش شد.
لرد هم روی صندلیش نشست و متفکرانه به یه گوشه خیره شد.
- از پس آملیا فیتلوورت بر نیومدن. احتمالاً جهت حفظ جونش، الآن بسیار دور از دسترس‌مون قرار گرفته. کاریش نمیشه کرد. باید بریم سراغ گزینه‌ی بعدیِ محفل.

دکمه‌ی قرمز رنگی رو فشار داد و توی مانیتورهای سراسرِ اتاق، عکس هزار نفره‌ی بچه‌های آرتور و مالی به تصویر کشیده شد.
- استخونِ برادرِ بزرگ‌تر رو می‌خوایم!


ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۷ ۴:۵۸:۱۵

Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶
#71

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
آملیا میدوئید و حتی پشتش رو تک نگاهی هم نکرد. همینطوری جلو میرفت و درخت ها رو پشت سر میذاشت. بالاخره زمانی وایستاد که بند روی دمپاییش کنده شد و از پاش در اومد. آملیا نفس نفس زنان خم شد و دمپایی رو از رو زمین برداشت و به کف اش نگاهی انداخت.

Made in Iran

ضربه محکمی به سرش زد و بعد دمپایی رو با عصبانیت به جای نامشخصی پرت کرد.
-لعنتی ! میدونستم باید چینیش رو میخریدما.

آملیا مشغول مسابقه بوکس حساسی با پیشونیش بود که سر و صدای از پشت درخت ها متوقفش کرد.سریعا چوب دستیش رو از جیبش در آورد ولی اون هم شکسته بود. چوب رو به چشماش نزدیک کرد و با دقت حکاکی روش رو خوند.

Made in China

-میدونستم باید ایرانیشو بخرما.

مرگخواری که دنبالش بود داشت میومد و جز یه لنگه دمپایی چیزی دیگه ای نداشت. یادش اومد که مالی با همون یه دمپایی 6 تا بچه رو تربیت کرد و تازه بلاتریکس رو هم کشت. دمپایی شاید حتی از چوب دستی بهتر باشه. دمپایی رو دست گرفت و دستش رو تا اونجا که میتونست عقب برد. به محض اینکه احساس کرد مرگخوار داره بهش نزدیک میشه دمپایی رو با تمام قدرت به سمتش فرستاد.

-آخخخخخخ

بانز که هدشات (Headshot) شده بود ، مثل دشمنای جیمز باند روی زمین افتاد و بیهوش شد. آملیا هم با خوشحالی ، سوت زنان و به آرومی از صحنه دور شد. خبر نداشت که ولدمورت و بقیه مرگخوارها با سرعت دارن بهش نزدیک میشن.




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۳:۱۵ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶
#70

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
تق تق تق!

آملیا موقتاً از رصد کردنِ ستاره‌ی پروکسیما قنطورس دست کشید و در رو باز کرد و با چندتا مرگخوار مواجه شد.

- اینجا خونه‌ی فیتلوورت‌هاس؟
- بله.
- تو آملیایی؟
- بله. امرتون؟
- اومدیم بزنیمت!

آملیا جیغی کشید و در رو محکم پُشت سرش بست. امّا مرگخوارها با لگدی محکم، در رو از لولا کَندن و گردن‌کلفتانه وارد شدن. آملیا با ترس و لرز عقب رفت.
- نـ... نـــه! خواهش میکنم باهام کاری نداشته باشین. خواهش! ... طارق؟ آهای طارق! کجایی طارق؟ بیا منو از دست این دیوونه‌ها نجات بده!
- چی میگی این وسط؟ طارق کیه دیگه؟
- طارق دیگه. نمیشناسینش؟ الطارق! و ما اَدراک ما الطارق؟! النَجم الثاقب!
- نفهمیدیم چی گفتی! خیلی خب، دیگه مقدمه‌چینی بسه. قبل از اینکه ما رو به زور متوسل کنی، خودت این وسط دراز بکش تا استخونِ قوزکِ پاتو در بیاریم و...
- نـــــــه! هــرگــز!
- پس باید خودمون دس‌به‌کار شیم!

ناگهان طارق به همراه زهره و شهاب ‌و عطارد ریختن توی خونه‌ی فیتلوورت‌ها و چون دیدن رفیق‌شون در خطره، غیرتی شدن و پریدن و مرگخوارها رو گرفتن و تا میخوردن، زدنشون.
آملیا هم معطل نکرد و فوراً از اتاقش فرار کرد.
غافل از اینکه طارق و رفقاش متوجه حضور یکی از مرگخوارها نشده بودن.
مرگخواری که حالا افتاده بود دنبال آملیا.
یه مرگخوار نامرئی!


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.