هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
#6

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۴۲:۵۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
ندیمه ها و بانوان دربار با عصبانیت کنار هم جمع شده بودند و به عروس های رنگ و وارنگ امپراطور چشم غره می رفتن.

بانو فلور رو به شجاع ترین و دلاور ترین سرباز قصر ،دافنه، گفت: امپراطور اصلا حال و وضعیتشان خوب نیست !که با این عروس های جدید بسیار بد سلیقه و پر رو ازدواج کرده اند!این موجودات از همین روز اول به مسئول دربار آرایی و ندیمه ی محبوب بانو بلاتریکس گیر می دهند!

دافنه با عصبانیت تایید کرد و گفت : بله بانوی من! نمی دانید چه روحیه ی لطیفی نیز دارند ، سر سوسک های لیام(همون لی) قصر را روی سر گذاشتند به زور توانستیم آرامشان کنیم!

بانو تری با ناز و ادا نالید : نگاه کنید بانو بلاتریکس را به چه روزی انداخته اند ، اشک های بانو بلاتریکس از از مروارید هم با ارزش ترند!

نگاه همه به بانو بلا چرخید که با اشک هایش موهای وزش را خیس کرده بود زیر لب به همه ی عروس ها فحش می داد!

از آن طرف امپراتور نگاهش را روی عروس های جدیدش می چرخاند تا سوگلی ای برای خویش پیدا کند

ایوان پرسید: چه شده سرورم؟

امپراطور جواب داد : به دنبال سوگلی ای هستم ؛ ایوان چرا بین این دختران دختری با موهای بور و چشمان آبی پیدا نمی شود به تو گفته بودیم دختری به زیبایی فلور می خواهیم!

ایوان در حالی که می لرزید نالید : اربابا فلور نیمه پریزاد است ، اما چیزه من آن دختر زیبا که موهای قهوه ای دارد را پیشنهاد می کنم!

امپراطور با خوشحالی گفت : صد آفرین بر تو ایوان.


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: افسانه ولدمورت
پیام زده شده در: ۶:۴۰ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
#5

پروفسور مری تاوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۹ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۴ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳
از افغانستان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 70
آفلاین
بلا بادیدم چیزی خشکش زد بانو شیوائ زخمی و خونین اون جا وایساده بود وکنارش کسی نبود جز امپراطور

امپراطور : بانو بلا این چه رفتاریه از شما به عنوان بانوی ارشد قصر بیشتر انتظار میره

بعد رو میکنه به فرمانده ی ایوان : مقدمات ازدواجو فراهم کنین .

ایوان: با بانو شیواد ؟

امپراطور : بانو شیواد و 4 نفر دیگه تا 6 تا تکمیل شه .

ایوان : بااااااااااااااشه

شیواد و بلا با هم بسیج میشن و

صحنه خارجی داخل قصر

صحنه کلی ندیمه رو نشون میده که دارن الکی میدون و کار میکنن . غذا درس مسکننن واسه عروسی

و نظافت میکنن

مراسم عروسی

همه جا آذین بندی شده

ندیم اسکریمجور فریاد میزنه : نخستین نامزد بانو شیواد

امپراطور و بانو شیواد با هم میرن تو راه همه تعظیم میکنن میرن تا میرسن به آخوند بانو

آخوند بانو : عروس به داماد تعظیم کنه . داماد به عروس تعظیم کنه .

بعد وزرا با هم میگن : بانوی بزرگ هزاران رحمت از هزاران سال بر تو باد

انپراطور هزاران سال امپراطوری در صحت بر تو باد .

بعد شیواد میشینه کنار بلا

امپراطور میره و باهمسر دوم میاد
همسر سوم
همسر 4
همسر 5
همسر 6 بعد جشن شروع میشه

ایوان در همون حین : یکی کمه دوتا غمه سه تا .....

امپراطور : کروووووووووووووشیو منو مجبور به طلسم مکنی بدبخت چی گفتی یه بار دیگه بگو

ایوان : من من من هیچی


خیلی دلم می‌خواست برگردم ایران ولی متاسفانه همین الانشم ایرانم

很舒適,幸福的 生活,紫色寶石 和鑽石的眼淚和血。
哦,天哪腳的 袖扣盛開櫻 花鼻,舌痛, 流淚的月亮

哦,天哪腳的袖扣盛開櫻 花鼻,舌痛,流淚的月亮
我有一個類我,我耳語

老師來到我用尺子量,說

底線騙你,是一個延伸......

我教授你是什麼意思
不知道這是什麼


فمینیست بزرگ



پاسخ به: افسانه ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱
#4

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
ام..من هرچی که پست دوم رو هر چی خوندم نفهمیدم دقیقا چه اتفاقی افتاد.برای همین سوم رو هم نفهمیدم.اگه یه نکته ای رو اشتباه کردم،ببخشین..

...

-این تویی بلاتریکس؟
-بله منم مای لردم،مای اربابم،مای سرورم،مای عشقم،مای دارک لردم،مای اسمشونبرم،این منم...

لرد سرش را تکان داد و تصویر بلاتریکس ناپدید شد.با حواس پرتی بینی اش را لمس کرد و رو به فرمانده روزیه کرد و گفت:خب؟
-من..من میخواستم بگم که همون دختری که من وقتی عروسی کردم دنیا میارم و اون بزرگ میشه و خیلی مهربونه و صورتش مانند گل بهاریست و...
-بسه.بسه.
لرد ولدمورت آهی کشید و گفت:ماجرای چنگیر مشنگ خفن چی شد روزیه؟
ایوان روزیه با ناامیدی گفت:اما ارباب..دخترم...
اما با اشاره لرد ساکت شد و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:همین پیکی که
چند روز پیش بهمون داد و شما نامه رسونه رو کشتین...توش نوشته بود که برای مالک بعدی این سرزمین نگرانه و میخواد که شما یه نفر رو جانشین خودتون کنین و با توجه به قوانین اگه 6 بار بالا ازدواج کردین و بچه دار نشدین تازه میتونین یه نفر که فرزندتون نباشه رو انتخاب کنین.همین دیگه،میخواد برای جنگ بهانه بیاره.
ایوان یک نفس این را گفت و ختم کلام.
لرد ولدمورت بعد از چند دقیقه که مانند ساعت ها بودند،ساکت ماند و سپس بلند شد و بدون گفتن هیچ حرفی از اتاق خارج شد.
چشم فرمانده روزیه لرد را دنبال میکرد.امپراطور در را بست و سکوتی طولانی برقرار شد.

قصر جنوبی


بلاتریکس که به این نتجه رسیده بود که پیش امپراطور رفتن مشکل را حل میکند
،به طرف قصر شمالی به همراه ندیمه اش به راه افتاد.بلاتریکس در راه شعر میخواند.
-اربابم،تویی اربابم...ارباب...بگو عشق من..ارباب...
ناگهان چشمش به زنی بس زیبا افتاد و با زمزمه ندیمه متوجه شد که او یکی از کاندید های ملکه شدن است.با توجه به این که جادو ممنوع ود،او با حرکت بسیار بسیار خفن که ترکیبی از جودو و نینجوجیتسو و کاراته و تکواندو و کونگ فو بود،بانو شیواد را شهید کرد و بی توجه به جنازه بانو،به راهش ادامه داد.چند ساعت بعد،بانو بلاتریکس جلوی قصر شمالی ایستاده بود.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: افسانه ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱ چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱
#3

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۰:۲۸:۵۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 457
آفلاین
در قصر شمالی امپراطور ولدمورت روی صندلی امپراطوری نشسته بود و زنرال روزیه کنارشون ایستاده بود و بعد از کلی فکر و تجزیه تحلیل تصمیم گرفت قضیه ی بانو شیواد رو به لرد بگه.
-سرورم مو ضوعی هست که باید به شما بگم.
لرد سرش رو بالا آورد و گفت:
بازم مرگخوار ها دسته گل به آب دادن ؟
-نه عالیجناب مربوط به مرگخوارها نیست.ارباب من رو ببخشید که این حرف رو می زنم اما به نظر من بلاتریکس برای ملکه بودن شایسته نیست.
-اولا کروشیو ایوان.چند بار باید بگم نباید هم دیگه رو مثل قبل صدا کنید ؟الآن باید به بلا بگید بانو بلا .
لرد به ایوان که از زمین بلند می شد نیم نگاهی کرد و ادامه داد:
بعدشم چرا به نظر تو بلا برای ملکه بودن مناسب نیست؟
سرورم .من به چند دلیل این حرفو می زنم.اولا به نظر من ایشون زیبایی زیادی ندارن و این خیلی بده که زیبا نبودن ملکه زیبایی شما رو زیر سوال ببره .دوما ایشون طرفداران زیادی در بین وزرا دارن و این قدرت شما رو پایین می یاره .سوما بانو بلا رفتار مناسبی برای ملکه شدن رو ندارن ایشون خیلی خشنن عالیجناب.....
ایوان یک ساعت در حال توضیح دادن نواقض بانو بلاتریکس بود و در آخر لرد متفکرانه به ایوان خیره شد و پرسید:
خب ببینم ایوان به نظر تو کی رو جای ملکه بذارم؟
-عالیجناب..........
اما در همین حین بلاتریکس وارد اتاق لرد شد.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱
#2

پروفسور.ویریدیان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۷ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۴۰ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
از قبرسون
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 235
آفلاین
بانو بلا ( ملت بلا بچه نذاره واسه همین هنوز ملکه نشده ) با نگرانی به بانو فلاویر ( فلور به کره ای ) میکنه و میگه : ندیمه باید چیکار کنیم این وزیر بوقی داره امپراطور محبوبمو از من جدا میکنه

فلاویر : بانو شما طرفداران زیادی دارین باید با وزارای طرفدارمون صحبت کنیم ما نمی ذاریم شما از دور خارج شین .

جلسه ی وزرا


وزیر دارایی : بانو شما نگران نباشین این زن هرکی باشه نمیتونه جای شما رو بگیره .

بانو بلا : اصلا این زن کیه ؟

وزیر امور خارجه : برادر زاده ی وزیر جنگ

بانو بلا : آخییییییییییییش منو بگو نگران بودم اون دختر جوش جوشیه ؟

وزیر خارجه : نه اون یکیه خوشگله جوونه بانو شیواد ( شیوید به کره ای )

بلا :

یه جا خارج از قصر


بانو شیواد دارن تو یه باغ قدم میزنن . دوربین رو چهرش زوم میکنه . ایشون در حال تفکرن

صدای فکر : اه نمیدونم میتونم با محیط قصر کنار بیام یا نه مطمئنم امثال بانو بلا نمیذارن یه نفس راحت بکشم
ولی من میخوام به قصر برم و میرم





افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۰:۴۱ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱
#1

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
امپراطور ولدمورت در حالی که لباسش سه چهار متر روی زمین کشیده میشد و خدم و حشمش دنبالش بودند( ) به سمت قصر شمالی حرکت میکرد. کنارش دستیار مخصوصش ژنرال روزیه در حالی که نود درجه خم شده بود شرح کارهای روزانه رو میخوند، حرکت میکرد و صحبت میکرد:

_ ارباب امروز با امپراطور کشور همسایه دیدار دارید. اسمش چنگیز خانه خیلی خفنه.

امپرور ولدمورت: اولا کروشیو! صد بار بت گفتم جلوی اینا به من نگو ارباب بگو سرورم! تاج سرم! بعدشم وقت ندارم کنسلش کن!

ژنرال روزیه: ارباب چیز یعنی سرورم یارو قاطیه ها! بپیچونیمش یدفعه بهمون حمله میکنه ها!

امپراطور ولدمورت: بذار حمله کنه! اون مشنگه و نمیدونه تو که خیر سرت جادوگری میدونی ما چه قدرت ها و چیزایی داریم! یه دمنتور ببینه شب جاشو خیس میکنه!

_________

قصر جنوبی

ملکه بلاتریکس که در پوست خودش نمیگنجید در حال آرایش بود تا شب به قصر شمالی برود. ملکه بعد از اینکه کلی به خودش رسید رو به ندیمه مخصوصش فلور دلاکور کرد و گفت:

_ خوب شدم فلور؟ بنظرت تام خوشش میاد؟ :aros:

فلور: بلی بلی خیلی خوب شدید فقط حیف که هیییییییی!

ملکه بلا: چی شده؟

فلور: امممم وزیر جنگ داره توطئه میکنه ملکه جدید بیاره!

ملکه بلا: غلط کرده همین امشب میرم آودا میکنم تو حلقش!

فلور: نه نه بانوی من! مثل اینکه یادتون رفته به دستور ارباب ما حق نداریم اینجا جادو کنیم! باید یه فکر دیگه کنیم!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۸ ۱۶:۳۳:۴۷







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.