هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱:۰۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#31

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۰:۲۷:۳۶
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
سه روز قبل از بازی

اعضای گروه زرپاف در گوشه ای از تالار هافلپاف نشسته بودند و درباره ی کوییدیچ حرف می زدند. ماتیلدا با ناراحتی سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد و غصه ی نادانیش را می خورد!
- این بازی... نمی دونم قراره چی بشه. من شانس تعویضو از دست دادم! آگاتا مجبور بودی سرما بخوری؟!

آگاتا عطسه ی بلندی کرد و با صدایی گرفته گفت:
- فکر نمی کردم قطب جنوب انقدر سرد باشه!

و همه پوکرفیسانه او را نگاه می کردند. او ادامه داد:
- اصلا فکرشو نمی کردم. چرا انقد سرد بود؟ اگه سرد بود که حیووناشون باید لباس خیلی خیلی گرم می پوشیدن دیگه! از دست این حیوونا که انقد آدما رو به اشتباه می ندازن!

دورا پوکرفیسانه گفت:
- آگاتا، حیوونا که لباس نمی پوشن! خود خز و پشمشون لباسشونه! تو باید به آدماش دقت کنی!
- خب شاید چند تا جانورنما اونجا باشن که خودشونو به شکل خرس یا گرگ یا هر چیزی در آورده باشن. اگه اینطوری باشه، چرا لباس نپوشیدن؟!
- اولا اگه اونجا جانور نما باشه، لباسشون مثل بقیه ی حیوونات خزشونه! بعدشم، از کجا مطمئنی که اونجا جانورنما داره؟
- جد جدم جانور نما بود و اونجا زندگی می کرد!
-

سدریک گفت:
- ول کنین این بحثو! ماتیلدا لازم نیست بریم تمرین کنیم؟

ماتیلدا به ساعت خود نگاه کرد. از سرجایش بلند شد و در حالی که به سمت در خروجی تالارشان می رفت گفت:
- چرا! بیاین بریم تمرین.

زمین کوییدیچ

زرپافی ها ( غیر از آگاتا که سرما خورده بود و نمی توانست پرواز کند) خود را آماده ی پرواز کرده بودند و با شماره ی سه ماتیلدا شروع به پرواز کردند. اما فقط یک نفر به کمک نیاز داشت!
ماتیلدا گفت:
- آگلانتین، می تونی روش بشینی؟ اصلا چرا توی کوییدیچ شرکت کردی؟

آگلانتین در حالی که تلاش می کرد روی جارو بنشیند گفت:
- نیمفادورا رو من خیلی وقته می شناسم. یه ماجرایی داشتیم توی کوچه ی دیاگون. ازون به بعد، دوست صمیمی هم شدیم!

ماتیلدا در ذهن خود غرولندکنان گفت:
- انگار همسن نیمفادورائه! خجالت نمی کشه! پیرمرد...

و در ذهنش حرفش را خورد. او با تلاش فراوان، آگلانتین را روی جارو گذاشت. تا آمد به او طرز پرواز با جارو را بگوید، آگلانتین پرواز کرد و گفت:
- من وقتی جوون بودم توی تیم کوییدوچ بودم!

ماتیلدا زیر لب غرغری کرد اما شروع کرد به دیدن بازی همگروهیانش!

نیم ساعت بعد

تمرین خوب پیش می رفت. همه ی تیم زرپاف پیشرفت خیلی خوبی کرده بودند. همه عالی بازی می کردند حتی آگلانتین! ارنی پرنگ رباتی توپ را پاس داد به آن دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش که ناگهان بخاری عظیم از پشت جارویش بیرون آمد و او سقوط کرد. ماتیلدا مثل برق به طرف او رفت و داد زد:
- جارومو بچسب!

ارنی با شانسی عجیب، توانست جاروی ماتیلدا را بگیرد و سوار آن شود. ماتیلدا سریع پایین آمد و ارنی را پایین گذاشت و رو به بقیه فریاد زد:
- شما تمرینتونو بکنین!

ماتیلدا رو به ارنی کرد و گفت:
- چیشد یهویی؟
- نمی دونم. یهو دود اومد ازش بیرون!

ماتیلدا به طرف جاروی او که در گوشه ی ورزشگاه افتاده بود، رفت. قشنگ آن را برانداز کرد و دید که تمام موهای جارو سوخته بود! با خود گفت:
- وقت داریم. میرم یه دونه می گیرم. خوبه فقط همین یه دونست!

اما ناگهان سدریک هم سقوط کرد. پشت سرش آن دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش، پوست تخمه، دورا و آگلانتین هم در حال سقوط بودند. ماتیلدا با طرف آگلانتین پرواز کرد. چون او اگر چیزیش میشد، دیگر بازیکن جایگزین نداشتند! ماتیلدا او را با زور و تلاش بسیار نجات داد اما بقیه محکم به زمین خوردند. ماتیلدا فرود آمد و به طرف تیمش رفت!
- حالتون خوبه بچه ها؟ صدمه که ندیدین؟!

همه با آه و ناله سرشان را به علامت نفی تکان دادند. ماتیلدا نفسی عمیق از سر آسودگی کشید و به کمک آنها شتافت. بعد از اینکه همه از سالم بودن خود مطمئن شدند، ماتیلدا به طرف جاروها رفت. دود از همه آنها بلند میشد. آگاتا به طرف او آمد و جاروی ماتیلدا هم که دود ازش بلند میشد را تحویلش داد! پوست تخمه حدس زد:
- حتما بخاطر بازیمون با تف تشته. اونجا خیلی داغ بود!

بقیه هم با سر او را تایبد کردند. ماتیلدا تلپی بر روی زمین افتاد! بغض گلویش را گرفته بود و با خود می گفت که:
- چرا الان این اتفاق افتاد؟

مثل اینکه دورا صدای درون مغز او را شنید و گفت:
- ماتیلدا. سه روز وقت هست! راستش من توی کوچه ی دیاگون یه پوستر دیده بودم که روش نوشته بود جارو...

سدریک گفت:
- بریم بخریم!

اما ماتیلدا با بغض گفت:
- بودجشو نداریم!

دورا گفت:
- هنوز حرفم تموم نشده! جارو ها رو فقط یک گالیون میده! تخفیف زده!

ماتیلدا تا این را شنید، سریع از جایش بلند شد و در حالی که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود، گفت:
- بریم بخریم!






Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۰:۵۶:۴۷ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#30

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۷:۰۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
زرپاف
VS
بچه های محله ریونکلاو



زمان: ساعت 00:00 روز 20 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 26 مرداد

داوران:
فنریر گری بک
بلاتریکس لسترنج

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۴۸ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#29

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۴:۵۱
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 336
آفلاین
ترنسیلوانیا vs رابسورولاف


پست پایانی


در حالی که در زمین تیم رابسورولاف، آتش زنه روی یکی از حلقه های دروازه لم داده و مشغول لیسیدن پنجه‌اش بود، در سمت دیگر زمین، غوغایی به پا شده بود!
کلاه سو سرخگون را درون خودش نگه داشته بود و حتی به هم تیمی های خودش هم پاس نمی داد.
حق داشت، کلاه بیچاره!
چوپان، کریس و رابستن تلاش می کردند آن را از دهان بچه خارج کنند. بچه هم با خیال راحت روی سر رابستن نشسته بود و دندان هایش را تا عمق تار و پود کلاه فرو می کرد.

-من از اینجا نگه داشتنش میشم، شما کلاه رو کشیدن کنید. فقط آروم کشیدن کنید! بچه، تو هم ول کردن شو. یک، دو...

ویژژژژژژژ...

کنت الاف و سو، به سرعت از بالای سر آنها عبور کردند .

-ول کردن شو دیگه! تو ول کردن نشی، کلاه هم سرخگون رو ول کردن نمیشه.
-بچه نباید کلاهه بخوره... بچه باید شیر ره بخوره.
-بع؟!
-شیر گاو ره!

کریس که از گرمای حمام شاکی بود، کلاه را محکم تر کشید.
-آره، حتما! شیر بخوره دندوناش محکم تر شه.

گابریل کلا بازی را رها کرده و با یکی از تماشاچیان سر قیمت "پمپ آبیاری زمین کشاورزی، مناسب برای انواع کاکتوس و تیغ های بیابانی"، چانه میزد.
دامبلدور دائما به اکستنشن ریشش تف می کرد تا از هم باز نشود. هر بار که کلمه‌ی تــف را ادا می کرد، سونامی با هیجان به طرفش می رفت تا ببیند t اش آنجا است یا نه.
بله! متاسفانه سونامی باز هم t خود را گم کرده بود.

آندریا حوصله اش سر رفته بود و گوشه ای نشسته و با شامپویی که گیر آورده بود، حباب درست می کرد. اما حوصله اسنیپ بیشتر سر رفته بود!
با ضربه ای محکم، بازدارنده را به طرف آندریا پرتاب کرد.

-نخورد.

سونامی بود دیگر. اعصاب همه را به هم می ریخت. حتی اعصاب فولادین و قوی بلاتریکس را!
این شد که بلاتریکس به طرفش حمله ور شد. اصلا چه نیازی به توپ بازدارنده؟! با چماق هم میشد کتک زد.

-و بله! کنت الاف و ســـــو لــــی اسنیچ رو دیدن! هر دوشون دارن به سرعت پیش میرن... ولی چرا هر کدوم به یه طرف میرن؟

-گرفتمش!
-گرفتیمش!

هر دو جستجوگر دست خود را بالا برده و با چشمان بسته، در انتظار تشویق جمعیت بودند.

-شما دارین... چه کار می کنین؟ چرا نمیرین دنبال اسنیچ؟
-ما اسنیچ را گر... چه؟!

کنت الاف چشمانش را باز کرد و نگاهی به دست خودش، و سپس به سو لی بهت زده انداخت. هر دو دچار خطای دید شده و صابون های پرتابی تماشاچیان را به جای اسنیچ گرفته بودند.
نگاه کل ورزشگاه روی آنها بود.
فنریر سوسیس گاز زده ای در دستش گرفت بود و با دهان باز به میانه زمین، جایی که دو جستجوگر با افتخار صابون در دست گرفته بودند، خیره شده بود.
حتی بلاتریکس هم دست از کتک زدن سونامی برداشته و به آنها خیره شده بود.
اگر دهان بچه هم باز می ماند، خوب میشد. ولی خب نمانده بود!

سو بدون آنکه نگاهش را از گابریل خشمگین بردارد، آب دهانش را قورت داد، روی جارویش چرخید و با صابون مشغول تمیز کردن شاخه های انتهای آن شد.

کنت الاف نیز همانطور که نگاهش را به سو لی دوخته بود، به آرامی دستش را پایین آورد و گازی به صابون زد.
-گرسنه بودیم...

اما شاید سوال پیش بیاید که صابون پرنده آنجا چه می کرده؟!
صابونش که معلوم است. بالاخره ورزشگاه در حمام بود. شاید هم حمام در ورزشگاه بود! کسی چه می داند؟
بحث سر پرنده بودنش است که اگر با دقت به جایگاه تماشاگران دقت می کردید، متوجه جمعیت خشمگینی می شدید که اعتراض داشتند. به خیلی چیزها اعتراض داشتند!
به رطوبت و گرمای هوا، به کیفیت پایین بازی، به مصرف زیاد آب توسط برخی تماشاچیان، آن هم در این کم آبی! حتی به چیزهای سطحی هم اعتراض داشتند. مثل کیفیت افتضاح کالاهایی که تیم ترنسیلوانیا تبلیغ کرده و آنها خریده بودند، یا حتی غیبت ناگهانی اسپانسر تیم ترنسیلوانیا!
ولی به داور ها اعتراض نداشتند. داور ها خیلی هم عالی هستند.
وقتی جماعتی معترض در کنار هم نشسته باشند، چه می کنند؟ آفرین! صابون پرت می کنند.

صابون ها از این سو به آن سو می رفتند و سو و بقیه، فرار می کردند. سرخگون و بازدارنده ها روی زمین افتاده بودند و زمین هم که شده بود کف و حباب! با خیال راحت برای خودشان می لغزیدند.
الان هم حتما می پرسید سرخگون از کجا آمد؟ بچه چه شد؟
بچه هر قدر هم حرف گوش کن نباشد و پررو باشد، بعد از اینکه چهار تا صابون توی سرش بخورد، یا بیخیال می شود، یا بیهوش. کاری به اینکه اولی رخ داد یا دومی، نداشته باشید.
کلاه هم از ترسش، ول کرد دیگر!

-ده امتیاز برای تیم رابسورولاف! بالاخره تابلوی امتیازات یه تغییری می کنه.

صدای زنگی پخش شده بود و در ادامه، یوآن آبرکرومبی به ثمر رسیدن گل از طرف تیم رابسورولاف را اطلاع داده بود. ولی هیچ کس عبور سرخگون از نقطه ای که اکستنشن ریش دامبلدور پاره شده بود را ندید!

-ایــــــــنه!
-عاشقتیم رابسورولاف!

هلهله گروهی از تماشاچیان تیم رابسورولاف بلند شد و یکی از آنها، روی دست بقیه به هوا پرتاب شد.

-داور این مسابقه کیه؟ این چه وضعیتیه؟ مگه با صابون هم میشه گل زد؟ اصلا مگه تماشاچیا می تو... می تو! منم همینطور... اصلا منم عاشق این تیمم. مگه تیمی به این خوبی هست؟

این علاقه‌ی سو قلبی بود و ربطی به نگاه غضبناک فنریر نداشت؛ اصلا!

-جستجوگر ها دوباره به حرکت در میان. مثل اینکه این دفعه جدیه. چون هردوشون دارن به یه سمت میرن. سونامی رو ببینید که یه عالمه صابون خورده و تبدیل به یه گلوله کف شده!
-پف کردم!

سو و کنت الاف با سرعت پیش می رفتند و هر یک سعی داشتند از دیگری سبقت بگیرند. باقی بازیکنان عملا بیکار بودند. توپ ها در میان کف ها گم شده بودند و فقط هرازگاهی، صابونی از کنار گوششان زوزه کشان می گذشت.

-اوه... مثل اینکه جاروی ســـــو لــــی دچار مشکل شده. سرعتش داره کمتر و کمتر میشه. چی می بینم؟! اونا مامورای وزارتخونه نیستن که دارن آژیر کشون به طرف جستجوگرا میرن؟ چه اتفاقی داره میفته؟

درست در لحظه ای که جاروی اهدایی اسپانسر منفجر شد و سو با مغز روی زمین افتاد، ماموران وزارتخانه جلوی آنها پیچیدند و باعث توقف هر دو جستجوگر شدند.
-خانم لی؟
-بفرمایید؟
-شما باید همراه ما بیاین.

کنت الاف ذوق کرد که کاری با او ندارند.
-آقا من بر...
-هیس! فعلا کار داریم. صبر کنید تموم شه، بعد حرفتون رو بزنید.

ماموران وزارتخانه جدی بودند و زدند کنت الاف را ضایع کردند.
-شما شخصی به اسم ج.ج رو میشناسید؟
-این الان اسمه؟ ... آهـــــــان! جاهان جی...
-هیس! نباید اسم کاملش رو بگید. ایشون اختلاس کردن. الان هم تحت تعقیبن. مامورای ما گزارش کردن این خانوم با پولی که از فروش کالاهای بی کیفیت به دست آوردن، فرار کردن و الان هم به ایران پناهنده شدن. سه هزار میلیارد گالیون هم از وزارتخونه اختلاس کردن.

شپلق!

کریس با شنیدن جمله آخر، غش کرد و از روی جارو سقوط کرد.

-شما هم به جرم همکاری با ایشون بازداشتید. لطفا چوبدستیتون رو تحویل بدین.
-خاک به سرم!

شپلق!

سو هم با دستش روی سرش کوبید و غش کرد.

-لطفا اطلاع بدین یه آمبولانس بفرستن اینجا.
-وایسید، وایسید... این چیه؟

بازیکنان تیم ترنسیلوانیا که چند دقیقه ای بود خود را گم و گور کرده و محو شده بودند، با شنیدن صدای فنریر به بقیه پیوستند و بالای سر کاپیتان رو به موتشان جمع شدند.
انگشت اشاره‌ی فنریر، به طرف پیشانی سو بود. جایی که پس از ضربه وارده، به اندازه یک گردو برآمده شده بود.

-چیه تو دستش؟ t من نیست؟

ظاهرا سو با گوی زرین بالدار فلزی به سر خودش کوبیده بود. وگرنه آنقدر ها هم ضرب دستش سنگین نبود!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۲۵:۱۹

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... دیدین آخرشم رفتین و نذاشتین بمونم؟


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۱۵ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#28

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۹:۰۰
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 141
آفلاین
ترنسیلوانیا vs رابسورولاف


پست سوم


- فهمیدین دیگه؟
- کاملا!
- پس یه دور تکرار کنید.
- چیو؟
- ها؟
- چی؟
- کجا؟
- بع؟!

پس از ساعات متمادی توضیح و داد و بیداد درون رختکن، تنها ثمره جماعتی بودند گیج و خسته و عرق کرده. آری هوا گرم بود... خیلی گرم!

- چقد گرمه!

و در همین لحظه در رختکن با صدایی نه چندان دلپسند و شیوه ای نه چندان دلپسند تر باز شد.

-آیا از گرمای خفقان آور هوا رنج میبرید؟ آیا از اینکه ملت شمارا با گونه تسترال های عرق ریز مرتبا اشتباه میگیرند، خسته شده‌اید؟ دیگر نگران نباشید! کولر های ایکس نشان جامدی با پرتاب تکه های یخ به طرف سر و...

به اینجا که رسید صدای رادیو توسط ناخوانده نادلپسند قطع شد. جاهان جیموری با رویی گشاده در میان تاکتیک های فوق پیچیده دفاعی ترنسیلوانیان ورودی هیجان انگیز را به ارمغان اورد. چرا نباید خوشحال می‌بود؟ شانسی پیش رویش بود تا بصورت رایگان محصولات بنجل و غیرقابل فروشش را توسط تیمی با اعتبار تبلیغ کند.

- به به! اعضای تیم برنده میبینم که حسابی مشغول تمرین هستین و میخواین برین که حسابی محصول تبلیغ کن...چیز یعنی جام رو در دستان پرتوان خودتون نگه دارین. آفرین، آفرین به این روحیه!

ملت گرمازده نگاه «مارو میگه؟!» را تحویل یکدیگر دادند. سو چند قدمی جلو آمد؛ انگار تمامی افتخارات چندین و چندساله ترنسیلوانیا را زیر پایش گذاشته باشد با غرور به اسپانسری که از نظر خودش محترم و باکلاس بود نگاه کرد.
- بله ما کاملا آماده ایم تا دوباره این تیم پر افتخار رو به بالای قله های پیروزی برسونیم، قراره که دوباره شاهد...

- اینا وسایلی‌ان که باید تبلیغ بشن.

و بی توجه به سخنان حماسی سو جعبه ای را مملو از اجناسی که کمترین ربطی به هم نداشتند روی زمین خالی کرد؛ از ناخن انگشت کوچک پای خرس گریزلی گرفته تا پودر گچ های به سرقت رفته روی زمین افتاده بود.

- خب تبلیغ بشن کسی مانعشون نشده که...
- نه، عزیزم. متوجه نشدین مثل اینکه؛ شما باید تبلیغشون کنید!

درست است که رختکن شان سقف نداشت و آفتاب یکراست به مغزشان میتابید و حسابی مخشان را حل کرده بود. ولی دلیلی بر فراموشی بدهی هایشان که نمیشد.

زمین بازی کوییدیچ

نورافکن ها روی دو تیم متمرکز شده بودند و صدای گزارشگر میان تشویق ها گم میشد. برای اعضای تیم ترنسیلوانیا قرار گرفتن میان جمعیتی انبوه پدیده‌ی نسبتا جدیدی بود.
خلاقیت در تولید شعار ها فوران می کرد. تماشاگران شعارهایی متناسب با فضا را فریاد می زدند. شعارهایی که در آنها واژه های لنگ و کیسه هم به گوش می رسید!
نورها انقدر شدید بودند که چشم دامبلدور را پر عشق کرده و سرانجام درحالی که روحش را روشنایی فرا میگرفت، اشک از چشمانش سرازیر شد. اسپانسر درحالی که از لا به لای تماشاچی ها شنا میکرد تا خود را به نزدیکترین جایگاه برساند دستانش را درهوا تکان میداد و سعی داشت چیزی را فریاد بزند.
- دست...مال!

- این یارو چی میگوعه؟
- دست مال؟ کسی که دستشو همه جا میماله؟
- اه...چقد چندش! چقد کثیف! گفته باشما من یه همچین شخصیو تا تمیز نکنم تبلیغم نمیکنم.
- نه... مثل اینکه طرف منظورش دستماله.

سو خوشحال از اینکه کلاس های لب خوانی‌اش قرار است جایی به کارش بیاید، دست در صندوق کرده و دستمال آبی رنگی با گلدوزی پری خانم و چند گلابی در حواشی اش در اورده و طوری که کامل در دوربین مشخص باشد، اشک های دامبلدور را پاک کرد.
در ادامه که نوبت معرفی بازیکن ها رسید هریک به نوبت نخ هایی به رنگ مس را به اسم سیم پیچ به ملت قالب کردند و سپس آندریا و سونامی با بیل و کلنگ هایی که دست خانم دکتری بوده که فقط هیچوقت از آنها استفاده میکرده، به جان بازدارنده ها افتاده بودند. گابریل، کلاه سو و چوپان سوار بر جاروهای موتور دار، تمام استخوان هایشان (و بعضا نخ هایشان) را به امید مرلین گذاشته بودند. سو نیز سعی میکرد با پخش کردن عطر زانوی تک شاخ در فضا اسنیچ را بیابد؛ هیچکس دقیقا نمیدانست این کار چه کمکی به پیدا کردنش میکرد؛ ولی خب برای پرداخت بدهی هایشان که مفید بود!

تیم حریف و تماشاچی ها در همین لحظات باشکوه مانده بودند که کریس بی توجه به وقایع اخیر سرخگون مبارک را زیر بغل زده و با تمام قوا به سمت ریش های طویل دامبلدور هجوم آورد. در همین لحظه پر پر زدن های اسپانسر دوباره شروع شد و شاخک های ترنسیلوانیون به کار افتاد.
- پیچ؟
- مهره؟
- بام؟
- شیبدار؟

و سو درحالی که به صندوق اشاره میکرد داد زد:
- سازه بتنی!

سونامی و آندریا با همان بیل و کلنگ صفر کیلومترشان بتن ریزی را شروع کرده و تا کریس بخواهد با استراتژی های مخصوص خودش به دروازه برسد، دیوار چین را بازسازی کرده بودند. اما کنت الاف مانند همیشه، درمقابل موانع خاموش ننشست و شعله ور گشت. سازه بتنی مقوایی شان در عرض چندثانیه به خاکستر بدل شد، ولی همان چندثانیه کافی بود تا دامبلدور اکستنشن ریش را به ریشش گره بزند و دور تا دور سه دروازه را بپوشاند و به هیچ سرخگونی اجازه عبور ندهد.

- چرا تاحالا کسی به من نگفت این بازی انقد خفن و خوبه؟

شخص صاحب دیالوگ، شخصی بود کوییدیچ ندیده و به کل به‌دور از کوییدیچ بزرگ شده. او هیچوقت کوییدیچی سالم را تجربه نکرده بود. هیچوقت!


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۳۳:۱۱

?only raven

.only raven


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۲۴ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#27

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۶:۰۴
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 108
آفلاین
ترنسیلوانیا vs رابسورولاف


پست دوم


- حالا مطمئنین؟

اعضای تیم ِ ترنسیلوانیا بعلاوه یک گله گوسفند ِ گاو ِ زبان‌نفهم، روبروی یک ساختمان ِ بلند و باشکوه که نشان از یک تجارت‌خانهء خوب و پردرآمد داشت، ایستاده‌بودند.

احتمالا ممکن است بگویید با وجود چنین ساختمانی، سوالی که آندریا پرسیده، بی‌معناست. اما مسئله این بود که آن‌ها دقیقا روبروی ساختمان نایستاده‌بودند، بلکه روبروی حفره‌ای بودند که پله می‌خورد و می‌رفت زیر ِ زمین؛ کنارش هم با چاقو روی دیوار کلماتی را نوشته‌بودند: دفتر رسمی ِ جاهان جیموری.

اعضای تیم با غصه سرشان را به علامت "اصلا" تکان دادند و وارد حفره شدند.

دفتر ِ رسمی ِ جاهان جیموری یک اتاقک ِ تنگ و تاریک بود، با دیوار هایی که به‌تدریج تبدیل به قلمرو انواع حشرات شده‌بودند.
در راس اتاق هم یک صندلی و میز داغان گذاشته شده‌بود که مردی با هیبتی مشابهِ هاگرید و قیافه‌ای به‌شکل کریچر روی آن نشسته‌بود و پیپ می‌کشید.

ترنسیلوانیایی‌ها رسما گرخیده‌بودند؛ این آن چیزی نبود که انتظارش را داشتند، بعلاوه نمی‌دانستند این فرد چطور قرار است مشکلشان را حل کند.

- آقای... جیموری؟
- خانم! خانم جیموری!

***

- از اونجایی که تیمتون بسیار خوب و قابل قبوله...

نگاه ِ ملت ِ ترنسیلوانیایی روی هم چرخید.

- ما رو می‌گی؟!
- ... من قبول می‌کنم اسپانسرتون بشم! ولی خب همون‌طور که می‌دونین، برای این‌که مشمول حمایت‌های ما بشین، یه سری روندهای خاصی هست.
- اون نوشته روی پیرهن تیم منظورته؟ راحت باش بابا!
- عاممم... یکم بیشتر از نوشتن روی پیرهن!

و یک صندوق بزرگ را جلویشان گذاشت.
- فقط همینا!

دامبلدور با بهت ریش‌تراشی که بیشتر شبیه چمن‌زن بود برداشت و گفت:
- این...
- اون یکی از بهترین محصولاتمونه. تا شما رو دیدم سریع گذاشتمش تو منو. با این حجم از ریش به‌شدت تبلیغ زیبایی می‌شه!
- باباجان منظورت من که نبودم؟

آندریا آب دهانش را قورت داد و اره برقی را از صندوق بیرون کشید.
- اینو دقیقا... چجوری باید تبلیغ کنیم؟

جاهان با ذوق گفت:
- اون اولش تو منوی شما نبود، بعد که گوسفنداتونو دیدم به این نتیجه رسیدم که این می‌تونه بهترین گزینه برای شما باشه!

چوپان چشم‌هایش را ریز کرد.
- منظورت چیه؟
- بعععع!
- خب ببین، گوسفند می‌تونه در حال کشته شدن با یه چاقوی کند باشه. بعد ما می‌تونیم اره‌برقی‌و بدیم به طرف و اون برای کشتن گوسفنده ازش استفاده کنه، که یکهو خون می‌پاشه رو دوربین و فضا به‌شدت برای نوشته شدن برند اره روی صفحه مناسب می‌شه. یکم دردناکه اما فروشش تضمینیه!

فقط یک ثانیه از حرف او گذشته بود که چوپان دست برد و اره را از دست آندریا کشید و رفت که بیوفتد دنبال اسپانسرشان و دهانش را صاف کند، که سونامی تکان خورد و چوپان و اره را درون خودش کشید تا از اتفاقی که در شرف وقوع بود جلوگیری کند.

چیزی که حالا با آن روبرو بودند، انتخاب بین بد و بدتر بود. اگر پیشنهادات جاهان را قبول نمی‌کردند مسلما به مشکل بر می‌خوردند و فدراسیون پدرشان را در می‌آورد؛ اگر قبول می‌کردند هم جلوی ملت بی‌شخصیت می‌شدند...

سو نفس عمیقی کشید. او مدیر بود، سیاست می‌شناخت، سیاست هم کثیف و خشن بود، نهایتا نه ریش و سبیل دامبلدور برایش اهمیتی داشت، نه گوسفندان چوپان.
- قبوله!

***

حمام مختلط تفکیکی ِ شلمرود، تمرین قبل از بازی


تیم ترنسیلوانیا، برای اولین بار قرار بود تمرین قبل از بازی داشته‌باشد و برای همین بازیکنان به‌شدت ذوق داشتند. این ‌بود که مثل ملتی هیپوگریف‌ندیده دویدند سمت حمام و گوسفندهای چوپان را هم کمی کشتند.

گابریل که از همان ابتدای شنیدن محل بازی چندباری احتیاج به سی‌پی‌آر پیدا کرده‌بود زودتر از همه خودش را توی زمین انداخت تا محلی که تمیزیش زبانزد بود را ببیند که...

شپلق!

گابریل به ‌شدت زمین خورد و عملا شتک شد.
بقیه ترنسیلوانیایی‌ها هم که فکر نمی‌کردند ممکن است آن‌ بلا سر خودشان هم بیاید با ذوق دویدند بالای سر گابریل تا زمین‌خوردنش را مسخره‌ کنند که...

شپلق!

حالا همه ترنسیلوانیایی‌ها شتک شده‌بودند.

بعد از اینکه خودشان را به سختی جمع کردند و متوجه زمینِ سُر و حجم انبوهی از صابون‌های حمام روی زمین شدند، دست و پاهای شکسته‌شان را جا انداختند و خیلی طبیعی و بی‌توجه به خیط شدن ِ چند لحظه پیش بلند شدند و ذوق‌کردنشان را ادامه‌دادند.

- وای سرخگون و جارو و اسنیچمونمو اسپانسرمون بهمون داده! می‌تونیم‌ تمرین کنیم!
- آخ‌جون تمرین!
- وای من تا حالا تمرین نکردم، یعنی چجوریه؟
- خیلی خوش می‌گذره؟
- یعنی ممکنه t کوچولوی منم از تمرین خوشش بیاد؟
- من عاشق بازی کردن توی همچین زمین تمیزی‌ام!

ترنسیلوانیایی ها خیلی ندید بدید بودند.

- خب دیگه همه بریم بالا!
- جاروی من نمیاد بالا که. همش پِت‌پِت می‌کنه و در جا می‌زنه!

گابریل کمی جارو را به در و دیوار کوبید تا کار کند، اما جارو که کنترل تلویزیون خانه‌شان نبود که در کمال معصومیت کتک بخورد و دوباره کار کند. در نتیجه لب ورچید و انگار که در زندگی ِ قبلیش لیسا تورپین بوده قهر نموده و دیگر حتی پت‌پت هم‌نکرد.

گابریل که حسابی توی ذوقش خورده بود با اخم جارو را به کناری انداخت و با جاروی قبلیش اوج گرفت. دیگر بازیکنان ندید بدید و جاروی نو ندیده برایش زبان درآوردند و پز نیمبوس‌هایشان را دادند.

- ایح ایح ایح جاروت چقدر داغونه گ...

صدای آندریا قطع شد. یک سرخگون با شدت توی حلق آندریا پریده و رو به جلو پیش می‌رفت.
مطمئنا شما هم‌به ضرب‌المثل معروف ِ "مسخره‌گر سخت تسترال می‌شود" فکر کرده‌اید. اما جدای از این مقوله که برای گابریل جای ذوق و هرهر کردن داشت، مدافع اصلیِ تیم در حال خفه‌شدن بود و این اصلا خوب به نظر نمی‌رسید.

- سونامی...
- چرا همش سونامی؟ آره دیگه وقتی آدم یه چیزی مثل t برای از دست دادن داشته باشه، بایدم اینجوری باهاش رفتار بشه!
- آدم؟ ...
- داره خفه می‌شه خب!
- بابا جان فک کنم t ِ شما بود رفت توی حلقش!
- ای وای خاک به سرم... دوباره گم شد!

دقیقا! دامبلدور کمی پلید شده‌بود.

سونامی وحشیانه از جا پرید و آندریا را محکم درون خودش مچاله کرد و فشار داد که ناگهان او سرخگونی که قورت داده‌بود را به بیرون تف کرد و نفس بلندی کشید. سونامی هم که پس از بررسی سرخگون و t نبودنش شکستِ احساسیِ خفیفی را در خود حس می‌کرد رفت گوشه‌ای اشک بریزد. وی سونامی‌ای بود با احساسات ِ شدید.

- می‌خواین اصلا فقط جستجوگرمون تمرین کنه؟

سو به اسنیچی که توی دستش پَر پَر می‌زد و حال ِ فرار نداشت خیره‌شد و گفت:
- بی‌خیال تمرین بشین اصلا! می‌ریم تاکتیک‌های دفاعی‌مونو بازگو می‌کنیم!

بله! نشد که تیم ترنسیلوانیا بتواند تمرین کند و دیگر ندید بدید نباشد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۳۱:۰۱
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۴۵:۳۹
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۴۶:۴۸

همیشه همینقدر قشنگ بمونین، ارباب!


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲:۴۴ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#26

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۴:۲۷
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 119
آفلاین
بسمه تعالي


ترنسيلوانيا در مقابل رابسورلاف



پست اوّل:

- اوّل خونسردیت رو حفظ کن.
- نمی خوام! نمی خوااااام!

فنریر فریاد زده و نیمی از میز را دور زد تا به اعضای تیم ترنسیلوانیا برسد.

- پس حداقل همونجا بمون! حالا مگه چی شده؟!

ترنسیلوانیایی ها نیز نیم دیگر را از دست او فرار کرده بودند.
گرگینه که از فرط خشم چشمانش خون افتاده بود، تکه کاغذی را که در دست داشت در هوا تکان داده و سپس آن را روی میز کوبید!
- جهنم رو زدید داغون کردید! همه آتیشاشون خاموش شده! کلی گل و درخت دراومده! همه دارن خوش می گذرونن اونجا! غول کثیفی الان از منم تمیز تر شده!

بازیکنان ترنسیلوانیا نگاهی به پوزه و پنجه های خونین و موهای شانه نشده رئیس کردند، به نظر نمی رسید غول کثیفی خیلی تغییر کرده باشد.

- خسارت می خوان.

بازیکنان ترنسیلوانیا که به چرک کف دست علاقه ای نداشتند، بی توجه و بی احساس به فنریر خیره ماندند.

-فدراسیون از کجا باید پول بیاره بده بهشون آخه؟!
-فدراسیون؟

اشلی ساندرز بدون آنکه دست از کوک کردن سازش بردارد و نگاهی به رئیس و ترنسیلوانیایی ها که دور میز می چرخیدند بیاندازد، وارد بحث شده بود.

- پس کی بده؟

اشلی سرش را از سازش برداشت:
- اولا. سر من داد نزن! دوما. خودشون خراب کردن، خودشون هم باید خسارتش رو بدن.

بازیکنان ترنسیلوانیا که در خورد و خوراکشان هم مانده بوده، شب ها را در گرمخانه صبح می کردند جیغ کشان خودشان را به در و دیوار کوبیدند.

- نکنید! دِ! سو اون که کلاه نیست! آروم، آروووم!
-بعععع!

فنریر ماسک تیره رنگ را از روی سر سو لی برداشته و با لبخندی که تعداد قابل ملاحظه ای از دندان هایش را نشان می داد، به سمت گوسفند برگشت.

- شما راحت باش.
- بععع؟! خجالت بکش مگه خودت... چوپان، چوپان! من چی تو می شم؟
- من از کجا دونستمه؟... دام من هستی؟

گوسفند "ایش"یی گفته و ساق پای چوپان را چسبیده و سعی کرد خودش را پشت او پنهان کند.

- خیلی خب، اینم فاکتور خسارت هایی که وارد کردید.
- اممم... این می شه چه قدر؟

***


بازیکنان تیم روی راه پله بخش بازی های جادویی وزارتخانه نشسته و زانوی غم بغل گرفته بودند.

- آآااااا! پاهات رو جمع کن پیری!

دامبلدور زانوی غمش را پهن کرده بود.

- خب می گم، حالا از کجا باید هیجده تا... به این چی می گن؟

سونامي که ریاضی اش خوب بود برگه را از دست آندریا گرفته و نگاهی به آن انداخت.

- عزیز دلم این هیجده تا صفر داره دیگه، سادّه اس!... چیزه... اپیلاسیون. می شه دوازده تا اپیلاسیون.
- اسمش اونقدرا مهم نیست، از کجا جورش کنیم؟

سو این را گفته و کلاه اش را محکم روی سرش کشید:
- آآآآآخ!

عضلات کلاه هنوز از بازی قبلی گرفته بود.

- کسی رو نمی شناسید که بشه ازش پول قرض گرفت؟

دامبلدور کمی ریشش را خارانده و به فکر فرو رفت، او دوستان و آشنایان فراوانی داشت.
- اممم، نیکلاس فلامل فکر کنم دوتا فراکسیون بتونه بهمون قرض بده. اما بازم ده تا می مونه.

پیرمرد سپس با شدّت بیشتری مشغول خاراندن سر و صورتش شد.

- چی شد یهو؟

ترنسیلوانیایی ها با دیدن شپش هایی که از سر و روی پیرمرد می ریخت از وی فاصله گرفتند. ناگهان دو برّه با حوله های سبز و آبی از ریش های پیرمرد بیرون جستند.

- بی تربیت ها!
- از سنّت خجالت بکش! به ما چه که تو شیپیشویی.

بره سپس دست در پشم هایش کرده، شپشی در آورده و به سوی دامبلدور انداخت. در همان لحظه شپش که بی اراده به سوی دریای موهای نقره ای پرواز می کرد فریاد می زد:
- نه! نــــه! ریش های دامبلدور نـــــــــه!

در همان حال موجوداتی ناشناخته و میکروسکوپی از انبوه موها برای او دست تکان می دادند. سو لی که از این شرایط صعب و لاینحل به تنگ آمده بود، جورابش را در آورد.

- نههههههه!

این سونامی بود که فریاد می کشید.

- چی شده بابا جان، کاری نکرد که بنده خدا چرا الکی جوّ می دی؟
- اون جوراباش رو در آورد تا توم شنا کنه! می خواد tم رو بدزده و بعدش بفروشه!

سونامی بیش از اندازه روی tاش وسواس داشت.

- راست می گه بابا؟
- آره.

سونامی جامعه و گرگ هایش را خوب می شناخت که روی tاش وسواس داشت.

- اممم... سو می شه جورابت رو بهم بدی؟
-آره.

سو جورابش را به دست آندریا داده و او نیز آن را به سرعت روی سرش کشید.

- یالا هر چی دارید و بدید وگرنه خط خطیتون می کنم!
- ما اینوریم.
- آهان، خب.

جوراب هایی که آندریا روی سرش کشیده بود، پشمی بودند.
- اگر هر چی دارید نسلفید یه خط حسابی روتون می اندازم!... آخ، کی ای؟ چه قدر سفتی! یکی بیاد کمکم کنه!

چاقوی آندریا درون دیوار گیر کرده و او تلاش می کرد تا آن را بیرون بکشد.

- بچه ها، هر چی دارید بذارید وسط ببینیم چه می شه کرد باهاش.

گابریل دست در جیب هایش کرده و چندین سنگ سفید بیرون کشید.
- بفرمایید.
- اینا چین؟
- پولن دیگه! پول تمیز! خودم اینقدر سابیدمشون که سفیده سفید شدن!

کاپیتان آهی کشیده و چند سکه خودش را نیز از جیب بیرون آورده و کنار پول های گابریل گذاشت. در این بین چوپان رو به گوسفندش کرده و سپس وی را به شدّت تکاند.

- نع ع ع ع ع ع ع!

با لرزش شدید جانور در دستان مرد، تکه های طلا و بسته های اسکناس و چک و دفترچه های بانکی به این سو و آن سو پرتاب می شد. پس از مدّتی چوپان، گوسفند را زمین گذاشت:

- این ها چی هستنه؟!
- پس اندازمه. برا روز مبادا.
- خب الان هم مبادا هسته.

گوسفند که با اضطراب روی زمین خم شده و دار و ندارش را جمع می کرد، به جان چوپان غر زد.

- من که اسمم توی تیم نیست! به من چه!... پاتو بردار جز جیگر زده!

جانور پس از آن که پیرزنی را به سویی پرتاب کرد، چِکَش را از محل سابق واکر وی برداشته و پریشان حال دور شد.

- روزگار مزخرفی هسته! همین دیروز گفتمه شه که ماشین خراب هسته، چیزی نداری؟
- مگه تو ماشین داری؟
- نِه.
- بگذریم... دامبل تو چیزی نداری؟

پیرمرد دست در جیب هایش کرده و سپس دو مشتش را بالا آورده و هر چه داشت روی میز ریخت.

- بععع!
- این طوری نکن بابا، نعمت خداست!

دامبلدور یکی از آب نبات های موآلود را به سختی جدا کرده، دو شپشی که روی آن بازی می کردند را به بالای سرش منتقل کرده و با لذت زاید الوصفی مشغول لیسیدن آن شد.
- خیلیم خوشمزه اس!

و دوباره سکوت...

پلشخ!

یک تکه کاغذ باد آورده آمده و به صورت سو لی چسبیده بود. دخترک آن را از صورتش جدا کرده و روی آن را خواند:
آیا در بدهی غرق شده اید؟

- اممم... آره.

تکه کاغذ بعدی به صورت آندریا برخورد کرد:
آیا هیچ پولی برای شروع کار ندارید؟

- تقریبـــا.

تکه کاغذ بعدی به صورت دامبلدور خورد:
آیا هیچ ایده ای برای حل مشکلاتتان نمی یابید؟

- درسته.

تکه کاغذ بعدی را گابریل روی هوا گرفت:
چاره کار شما پیش جاهان جیموریه!

ترنسیلوانیایی ها دقیقه ای بعد شتابان به سمت محل اقامت جاهان جیموری رهسپار شدند.


در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷:۳۴ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#25

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۶:۵۴
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 193
آفلاین
رابسورولاف VS ترنسیلوانیا
پست سوم و پایانی




ماگل های اطراف ورودی ورزشگاه، با کنجکاوی به دعوایی که راه افتاده بود نگاه می‌کردن.

- گونی؟ روی سر وزیر گونی می‌کشین؟

مامور حرس کننده یا همون حراست، قدمی به کریس نزدیک شد که باعث شد جناب وزیر بیشتر قد و قامت بالای مامور رو دریابد! مامور با خشونت گونی رو روی سر کریس کشید و گفت:

- وزیر مزیر نداریم اینجا، قانون برای همه یکیه. ممد، گربه رو بگیر در نره!

مامور ممد با چالاکی غیر قابل انتظاری به سمت آتش زنه پرید و گونی رو روی سرش کشید. تنها کسی که داشت مقاومت می‌کرد بلاتریکس بود که توسط دو مامور حراست حریص گوشه ای گیر افتاده بود و چوبدستی اش رو کشیده بود.

- به هیچ وجه! شما نمی‌تونید منو وادار کنید که حجاب آسلامی داشته باشم.

حالا ماگل های بیشتری سرک می‌کشیدن تا ببینن قضیه چیه. یکی از ماگل های مونث که جمله بلاتریکس رو شنیده بود با دیدن چوبدستی بلا فکری به ذهنش خطور کرد. سریع از توی جوب یه چوب به اندازه چوبدستی بلاتریکس برداشت و شال روی سرش رو دور چوب گره زد و بالا گرفت. بعد عین مجسمه خشک شد.

- البته منظور من دقیقاً این نبود.

دو مامور از غفلت بلاتریکس استفاده کردن و سریعاً اونو توی گونی چپوندن و انداختن توی ون گشت ارشادی که جلوی ورودی منتظر بود. ون در حالی از ورزشگاه دور شد که خیل عظیمی از ماگل ها مشغول هو کردن و پرتاب گوجه فرنگی به سمتش بودن.

- همین کم بود. حالا باید شورش مردم رو هم سرکوب کنیم.

کیلومتری آن طرف تر- ارشاد کده

ون توقف کرد و هفت گونی به بیرون پرتاب شدن.

- سر گونی ها رو باز کنید.

با اشاره رئیس ارشاد کده، مامور ها گره سر گونی رو باز کردن تا بشه با افراد محبوس چند کلمه ای صحبت کرد. اولین چیزی که دیده می‌شد، هیچ چیز بود! دقیقاً هیچ چیز! فضا به قدری تاریک و سیاه بود که رابستن فضایی بالاخره تونست با ریز کردن چشماش جزئیاتی رو تشخیص بده: پارچه های سیاه، شال های سیاه، بنر سیاه و مقداری قیچی و پارچه های رنگارنگی که ریز ریز شده بودن.

- خب، آقایان و خانم ها، بچه ها و جانوران...
- رودولف؟
- آره بلاتریکس! توی این شهر فقط من حق دارم اعمال بیناموسی انجام بدم. افتاد؟
- ولی لخت بودن که بیناموثی نیصت! ما اینتوری آزادانه تر باظی می‌کنیم.
- تو چرا اینجوری حرف میزنی سوروس؟
- من شاحزاده غلط املایی هستم. :ralax:
- کد رو اشتباه زدی شازده.

شش گونی پوش زانو زده دیگر، نگاهی چپ چپ به اسنیپ انداختن و بعد دوباره بحث با رودولف رو شروع کردن.

- میـــــــــــو!
- زبون گربه نمی‌فهمم.
- زبون آدمیزاد هم نمیفهمی.
- خب دیگه بسه. ممد و ممد قلی، اینارو مجهز کنید به پوشش آسلامی، یه تعهد هم بگیرین ازشون.

الاف که دیگه کاسه صبرش لبریز شده بود رو به آتش زنه فریاد زد:

- آتیش بگیر!

رابسورولافی ها چشماشونو بستن و منتظر شدن تا حرارت شدیدی پوستشون رو بسوزونه. بازهم منتظر شدن و بازهم... ولی اتفاقی نیوفتاد!

- فکر کردید پوشش ما الکیه؟ نخیر، خیلی مقاومه، نسوزه!

ورزشگاه - حموم باستانی مختلط تفکیکی{ اصلاً مختلط تفکیکی یعنی چی؟ یا باید مختلط باشه یا تفکیکی دیگه! پارادوکسه اینجوری. }

- چـــــــــــــــه جمعیتی اومده! سمت چپ و راست من که مملو از جادوگر و ساحره شده! در جایگاه ویژه هم رودولف لسترنج، رئیس وزارت ارشادیه، مهمان VIP امروز ما هست!

یوآن هوار کشیدن رو شروع کرده بود و باتوجه به سرپوشیده بودن حمام، صداش دوبرابر میپیچید و ملت دوبرابر زجر می‌کشیدن!

- و فاینالی! اعضای دو تیم بعد از اینکه از حوضچه کلر عبور کردند، میان توی زمین که بازی رو شروع کنن. این هم معرفی ترکیب دو تیم، برای رابسورولاف، آتش زنه ... اینارو! ببخشید، ادامه میدیم.
سوروس اسنیپ، بلاتریکس لسترنج، رابستن لسترنج و بچه، کریس چمبرز و کاپیتان الاف!

با سوت دو داور گوی ها رها شدن و بازی بالاخره به طور رسمی شروع شد. از همون اول، الاف شیرجه ای به سمت بلاتریکس نسخه داور زد تا از خجالتش بابت بازی قبل دربیاد، ولی وقتی به چند متری بلا رسید نوشته های روی چوبدستی بلاتریکس توجهش رو جلب کرد.

- آپشن های محافظتی چیه دیگه؟
- الاف! اونجارو ببین، اسنیچ!

الاف به سرعت تغییر جهت داد تا بره به سمتی که یوآن اشاره کرده بود.

- کی اشاره کرده بود؟ یوآن؟
- کنت الاف رو میبینیم که داره دور خودش میچرخه، این آدم چجوری کاپیتان شده؟

در همین گیر و دار، چوپان دروغ گو با سواستفاده از ذات پاک بچه و با دروغ گفتن بهش کوافل رو قاپید و به کلاه سو پاس داد. البته چون کلاه سو خود سو رو نداشت و نتیجتاً اراده مستقلی هم نداشت، توپ رو نگرفت و کوافل به بغل بلاتریکس افتاد. البته نسخه بازیکن!

- با این لباسی که پوشیدم چجوری میتونم بازی کنم آخه؟

بلاتریکس درگیر با خود، از سو بدون کلاه غافل شد. سولی کوافل رو گرفت و به راحتی اون رو توی دروازه جا داد. آتش زنه حتی حرکت هم نکرد!

- بله! گل برای ترنسیلوانیا. ولی صبر کنید، داورا امتیاز رو برای رابسورولاف در نظر گرفتن!

بلاتریکس نگاهی حاکی از رضایت به یوآن انداخت.

- بهت که گفتیم الاف! گربه ات بی خاصیت است.
- بی خاصیت بودن نیست، حال نداشتن میشه!
- بچه تو از کجا دونستن کنی؟

کریس و رابستن و بچه درگیر حل معمای جدید بودن برای همین سوروس تصمیم گرفت که خودش دست به کار بشه. کوافل رو گرفت و بعد از چند حرکت مارپیچی و جاخالی دادن از بلاجر با سونامی رو به رو شد.
امواج خروشان سونامی به ارتفاع چند ده متر راه اسنیپ رو بسته بودن.

- یه شاحزاده هیچوقت تصلیم نمیشه!

اسنیپ با تکیه به پوشش جدیدش و قابلیت هاش، دلش رو به دریا زد. روی جارو خم شد و کوافل به دست رفت توی سونامی. رفت که رفت!

- پس وقتی دمش ضربدری قرار گرفتن شد یعنی میخواد غذا خوردن کنه؟
- بله شدن بابا!

کریس نگاهی متفکرانه به گربه انداخت.

- بنظر من که یه گربه معمولیه.
- الان گربه گفتن کرد که جناب وزیر بهتره به فکر خودشون و وزارتشون باشن کنه!

کریس که این چند وقته اندازه چندین سال انتقاد از وزارت شنیده بود، عنانش رو از کف داد و آتش زنه رو از دم گرفت و پرت کرد به ناکجا آباد.

- اینطوری بهتر شد.
- کریس... الان که داری با غرور به گربه نگاه کردن می‌کنی، اون هفت جدتو جلوی روت آوردن می‌کنه. الان دیگه چیزی گفتن نمیکنه. ساکت شدن شد یهو!
- وووووییییییی! آتش زنه رو می‌بینید که بر فراز سونا داره پرواز می‌کنه! کی گفته حیوانات چهارپا نمیتونن پرواز کنن؟ روباه و گربه فرقی نداره. ما، ورای محدویت ها هستیم!

آتش زنه از بالای جمعیت مختلطِ تفکیکی عبور کرد و توی بغل الاف افتاد.

- گربه مارا پرت می‌کنید؟ بزنیم...

ولی سوت داور ها اجازه نداد که الاف حرفش رو تموم کنه.

- و بله! اسنیچ رو می‌بینید که توی بغل الاف هست . در واقع گربه توی بغلشه ولی اسنیچ توی دهن گربست! پس از لحاظ فنی اسنیچ توی بغل الافه و اونا 160 بر صفر برنده بازی میشن. آتش زنه، هری پاتر جدید!

انبوه جمعیت بعد از اتمام جمله آخر یوآن، از جایگاه تماشاچیان بیرون زدن تا اعضای تیم برنده رو در آغوش بگیرن. جادوگران و ساحره ها اعضای تیم رو به جکوزی بردن تا بلکه به کمک حرارت بالای آب بتونن لباس های اونا رودربیارن. ولی فایده ای نداشت که نداشت. ظاهراً لباس های ساخت رودولف مقاومت خیلی زیادی داشت!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۱۳:۲۵:۳۱


هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰:۲۱ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#24

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۱۲
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
رابسورولاف vs ترانسیلوانیا

پست دوم



این سوال واقعا سوال خوبی بود...ولی جوابی براش وجود نداشت. کل دلگرمی رابسورولاف به کمک های لرد بود که اونو بخاطر مسائل پیش اومده از دست داده بودن...اونا تنها شده بودن!

-به نظر من بد شدن هم نیست...من وقتی لخت بازی کردن شدم، آزادی عمل بیشتری داشتن می شدم...
-ینی چه که "آزادی عمل" بابا؟

رابستن اینو قبلا از اربابش پرسیده بود برای همین با یک غرور خاصی، دفترچه یادداشتشو باز کرد و ورق زد .
-ارباب گفتن شدن که ینی عملی رو آزادانه انجام دادن کنی...چه توضیح قشنگی دادن شدن.
-حالا اینا مهم نیست...صحبتت رو ادامه بده.

رابستن ادامه داد.
-گفتن می شدم...وقتی لخت بودن باشیم، تونستن می شیم که راحتر بازی کردن شیم...به نظر من که یه حکمتی توی کمک نکردن ارباب بودن می شه...ارباب حکیم بودن می شن!

همه به فکر فرو رفتن. به فلسفه ی کمک نکردن لرد ولدمورت فکر کردن...به حکمت های درونش!

-ما به عنوان وزیر حرفی رو که هیچوقت فکر نمی کردیم بزنیم رو می زنیم...ما با راب موافقیم...منم که الان دارم فکر می کنم، لخت بودن خیلی هم خوب بود. البته غیر از اون خرابکاری بچه ی راب!
-پس کسی با این موضوع مشکلی نداره؟

همه سرشون رو به نشانه ی "نه" تکون دادن.

-خب پس بریم سر مشکل بعدی!
-چه مشکلی؟
-الان که ارباب به ما کمک نمی کنن، ما باید کجا بریم؟

این مشکلی بزرگی بود ولی نه تا وقتی که شهردار لندن توی تیم بود.
-این که مشکلی نبودن می شه. رفتن می کنیم شهرداری لندن، دفتر من!

شهرداری لندن

همه در آرامش داشتن به بازی بعدیشون فکر می کردن...همه به جز بلاتریکس!

-فهمیدم چیکار کنیم!

جمله ی بلاتریکس رشته ی افکار همه رو پاره کرد...همشون به بلاتریکس خیره شدن!

-نمی خواین بپرسین چی رو فهمیدم؟!

انگار این قضیه برای کسی مهم نبود برای همین کسی جواب بلاتریکس رو نداد!

بلاتریکس عصبی شد و چوب دستیشو بالا آورد.

-چی رو فهمیدی بلا؟
-چرا یه چیزی رو فهمیدن می کنی، سریع به ما گفتن نمی شی بلا؟
-میو!


بلاتریکس با لبخندی چوب دستیشو پایین آورد.
-حالا بهتر شد. فهمیدم با یوآن چیکار کنیم!

همه ی بازیکنا بعد قضیه لرد، یوآن رو فراموش کرده بودن ولی بلاتریکس، شخصی که باید مجازات بشه رو هیچوقت فراموش نمی کنه.

-چیکار کردن بشیم؟
-کشتن کنیمش؟

بلاتریکس از ایده ی بچه خیلی خوشش اومد ولی شکنجه کردن همیشه براش جذاب تر بود.
- نه بچه...کشتن یک لذت زود گذره! اینو همیشه یادت باشه! ولی شکنجه دادن، یه لذتی داره که همیشه باهاته!

بچه حرفای بلاتریکش رو مو به مو توی دفترچه‌اش یادداشت کرد.

بچه هم مثل رابستن دفترچه داشت ولی محتوای داخل دفترچه ها، زمین تا آسمون با هم فرق داشت.

-خب چیکار کردن بشیم؟
-یوآن، گونی، شکنجه!

همه به فکر فرو رفتن و بلاتریکس هیچ ایده ای نداشت که برای چی به فکر فرو رفتن!

-اول اول...یوآن با گونی پر از وسایل شکنجه آمدن شد.
-حالا نوبت منه...من به عنوان وزیر، یوآن رو با گونی پر از وسایل شکنجه آوردم!
-اینی که گفتن شدی شبیه من بودن می شه.
-من به عنوان وزیر تقلب نمی کنم!
-ولی الان کردی!

بلاتریکس با تاسف به دو سبک مغزی که داشتن اشتباه می زدن نگاه کرد.

-منظور بلا اینه که بریم و یوآن رو بکنیم تو گونی و بعدش شکنجه بدیم.

الاف زود اینو گفت تا از کروشیو زدن های احتمالی بلاتریکس جلوگیری کنه.
-خب نقشه چیه بلا؟
-نقشه رو گفتی دیگه! می ریم و می کنیمش تو گونی!

پشت در اتاق گزارشگری

-این جورابارو از کجا آوردی راب! خیلی بو می دن.
-اینا جوراب های خودمه و اصلا هم بو نمیده.

قبل اینکه کریس دعوا رو شروع کنه، بلاتریکس گفت:
-این چرت و پرتا رو ولش کنین...رو نقشه تمرکز کنین!
-نقشه؟ مگه ما نقشه داشتن می شیم؟

بلاتریکس از آوردن رابستن ناامید شد.
-من واقعا تعجب می کنم که برای چی شما رو با خودم آوردم...حالا هم همینجا صبر کنین. من خودم می رم و اونو می گیرم. شاید بیاین و یه گندی بزنین!

بلاتریکس، بعد از گفت این حرف، آروم در اتاق گزارشگری رو باز کرد.

-کیفیت صدا عالیه...همه حرفاشونو ضبط کر...چرا یهو تاریک شد؟ کور شدم؟ بخاطر جاسوسی کور شدم؟ مرلین، شکر خوردم مرلین...دیگه از این کارا نمی کنم قول می دم...من که قول دادم پس چرا هنوزم کورم؟ آها بخاطر اون قضیه هستش؟ خب قول می دم دیگه قالب پنیری نبینم و کلاغ رو گول نزنم.

یوآن کل مسیر رو داشت با مرلین حرف می زد و طلب بخشش می کرد.

شهرداری لندن

-خب خب خب...یوآن آبرکرومبی!

بلاتریکس عاشق این جمله بود. همیشه موقع شکنجه کردن کسی، این جمله رو می گفت.

بلاتریکس یوآن رو از توی گونی در آورده بود ولی یوآن هنوز چشم بند داشت.
-بلا؟ تویی؟
-صدا آشنا میزنه؟ انقد فایل های ضبط شدتو گوش دادی که قشنگ صدامو می شناسی، نه؟

یوآن فهمید که قضیه ضبط کردن صدا لو رفته ولی بازم با خودش فکر کرد که شاید بلاتریکس داره تیری در تاریکی می ندازه!
-کدوم فایل ضبط شده؟ از چی حرف می زنی؟

بلاتریکس فایل رو پخش کرد.

یوآن دیگه نمی تونست کتمان کنه!
-همش کار خودشونه، اونا منو اغفال کردن!
-کار کیا؟
-خودشون دیگه!

بلاتریکس حس کرد که یوآن داره مسخره‌اش می کنه برای همین چوب دستی‌شو بالا آورد.

-داری چیکار می کنی؟ من که همه چی رو دارم می گم!
-منو مسخره می کنی؟ می گم کار کیا تو می گی خودشون؟ الان که شکنجه شده اونوقت می فهمی که نباید منو مسخره کنی!
-ولی من مسخره نکردم. اونا خودشون رو "خودشون" معرفی کردن و بهم دستور دادن که اینکارو کنم...منم تا خواستم از کوییدیچ پاک صحبت کنم یه کیسه پر گالیون انداختن جلوم...خب گالیون مهم تر از کوییدیچ پاکه!

بلاتریکس فکری به ذهنش رسید!
-چون باهام صادق بودی شکنجه‌ات نمی کنم ولی باید برام کاری کنی.
-چیکار؟ هرچی بگی قبوله!
-باید هم توی گزارشگری طرف ما باشی و هم کاری کنی داورا طرف مارو بگیرن!
-قبوله!

یوآن نمی دونست که "خودشون" همون داورا هستن!

بلاتریکس چشمای یوآن رو باز کرد و یوآن رفت!

روز مسابقه

اعضای تیم رابسورولاف آماده ی مسابقه بودن...اونا برای آماده بودن فقط نیاز داشتن که شلوار بپوشن!

-خب بازیکنا...همتون بازی قبل رو فراموش کنید و تمرکزتونو بذارین روی این بازی...الان حرکت می کنیم به سمت ورزشگاه! ذهناتون رو آماده ی مسابقه کنین!

الاف دوباره یک سخنرانی حماسی کرد.

اعضای تیم به در ورودی ورزشگاه رسیدن.

موقع ورود اعضای تیم، حراست ورزشگاه جلوی اعضای تیم رو گرفت.
-متاسفم اقایون و خانوما و بچه و گربه...شما اجازه ی ورود ندارین!

الاف با تعجب گفت:
-ینی چی که نداریم؟ ما اعضای تیم رابسورولاف هستیم!
-قانون برای همه یکسانه!

فرد حرس کننده بعد از گفتن این جمله به تابلویی که در کنارش بود اشاره کرد.
نقل قول:

با حجاب آسلامی وارد شوید.

اعضای تیم عصبی شدن و شروع کردن به داد و بی داد کردن.
-ما همین جوری بازی می کنیم!
-ننگ بر کسانی که نگذاشتن می شن تا ما آزادی عمل داشتن کنیم!

حرس کننده ها که دیدن اعضای تیم زبون جادوگری زاد حالیشون نمی شه، همه‌شونو تو گونی کردن تا ببرن و اونا رو به لباس های کوییدیچ آسلامی، ملبس کنن!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۲۰:۰۴:۴۸
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۲۰:۳۱:۱۹
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۲۱:۳۶:۱۹
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۰:۲۷:۲۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹:۲۱ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#23

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۸:۱۷
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
رابسورولاف VS ترنسیلوانیا


پست اول

-آرامشی دارم که طوفان را بغل کردم من...
-ما باختیم اون وقت توی نادون نشستی داری آوازمیخونی؟
-احترام خودتو نگه دار سوروس! مثلا ما وزیریم خیر سرمون! هوای آمازون بس لذت بخش بود، ورزشگاه هم خالی از حتی پشه! چه برسه به جادوگر و ساحره! ما هم گفتیم بیاییم آواز بخونیم دلمون واشه!

در همین حین پشه ای از نژاد اصیل آمازونی که جملات کریس رو شنیده بود، این رو وظیفه خودش دونست که از حقوق تمام جانوران آمازون دفاع کنه و کریس رو نیش بزنه!

- آخ! چرا آخه؟
- دیدی که پشه داره. حالا دیگه چرند نگو بیا بلاتریکس گفته تو رختکن جمع بشیم.

همه چیز برای اعضای تیم رابسورولاف سخت می‌گذشت. به قول شاعر نیمبوس و لوموس و روبیوس و جهان سحر و جادو و قلم پرِ راوی دست به دست هم داده بودن که امتیاز این بازی برای تیمی ها باشه .

{کوچه دیاگون}

مثل همیشه کوچه دیاگون پر بود از جادوگران و ساحره ها. ساحره هایی مثل مالی ویزلی که سبد به دست میرفتن خرید خونه یا جادوگرایی مثل لوسیوس مالفوی.
با وجود روشنایی روز باز هم کوچه دیاگون تاریک بود و سنگ فرش ها انگار که هزار بار با قیر سیاه شده بودن.

- آفرین بلاتریکس واقعا فکر هوشمندانه ای بود!
- خودم میدونم فنر! نیازی به تایید تو نبود.
- فکر کنم اگر این کارو نکنیم اون الاف بی کله گربشو بندازه به جونمون! درسته داوریم و سوءقصد به جونمون باعث ضرر خودشونه اما از یه بازنده که سه امتیاز از دست داده بخاطر داوری ما، هیچ بعید نیست! خبر که داری؟ این بازی هم داور رابسورولافیم!
- اگر خبر نداشتم اینجا نبودم! ببینم این خونه است؟
- آره خودشه.

بلاتریکس با تعجب به در رنگ و رو رفته خرد و خمیر شده ای که جای ضربه های ورد های مختلف روش بود نگاهی انداخت.

تق تق تق

- کیه کیه در میزنه دل من پیرمرد میلرزه ! هی! لالا لای لالای لای!... هین خاک بر سرم شمایید بانو بلاتریکس؟
- بله اولیوندر منم!
- عه عه عه حواسم کجاست وایسادم جلوی در. بفرمایید تو! هین فنریر تو هم که هستی! ببخشید واقعا بخاطر جسارتم! چای یا قهوه؟
-اولیوندر نیازی به چای نیست! یا حتی قهوه، بخاطر کار دیگه ای اومدیم.
- بله حتما! چه خدمتی از من ساخته است؟
-چوب دستیتو بده فنر. این دوتا رو بگیر و آپشنای پس از ساخت برای محافظت خودکار از ساحرگان & جادوگران در برابر حملات احتمالی رو روش نصب کن!
-اما چنین چیزی وجود نداره.
-غلط کردی باید بسازی.
-آروم باش فنر! مگه از جونت سیر شدی؟ یه آداوراکداورا نثارت کنم؟
-نه نه ببخشید. زود درسشون میکنم!

{رختکن رابسورولاف}

- این دفعه دیگه مثل بازی قبل حق ندارید مثل ابر قهرمان های پارالمپیک بازی کنید و اگر چنین غلط هایی که تو این بازی کردید تکرار بشه با بد سرنوشتی روبه رو می‌شید ،فراموش نکنید که من میتونم بازیکنام رو تعویض کنم .
- البته بازیکن های من بلاتریکس! کریس؟
- بله بله ...خب ما از اونجایی که وزیریم، فهمیدیم که آرایش تیم مقابلمون بسیار قابل توجه هست و... خب چطور بگم؟
- کریس مارو انقدر منتظر نذار!
- خب آخه...
- کریس.
- اوه ببخشید بلاتریس نمیخواستم تو رو عصبانی کنم. در واقع، دروازبانمون...
- دروازبانمان؟ با گربه نازنین ما چکار داری ؟
- خب واقعیت اینه که دروازبان اونا دامبلدوره و ... مال ما یه گربه بی خاصیته!

آتش زنه با جهشی خودش رو روی میز گرد هم تیمی ها میندازه و مثل یک شیر ژیان حمله ور میشه به کریس و رابستن هم تلاش میکنه که آتش زنه رو بیشتر وحشی کنه!
درگیری وحشتناکی رختکن رو بهم میریزه!

{پشت در رختکن}

- ریکوردر لعنتی چرا کار نمیکنی ... عاااااا لعنت بهت! آها حالا شد!

بـــــوق، جیـــــــر!

- ای قربون اون چراغ قرمز روشنت بشم که امید رو در دل من زنده کرد.

{توی رختکن}


گربه پرشی کرد و بقچه کریس بخاطر برخورد گربه با کمد پرت شد پایین و چیزی ازش افتاد زیر صندلی که از چشم تیز بین الاف دور نموند و به دارایی های الاف در چمدونش منتقل شد.
-چقدر شبیه قاب آویزه! چون خوشگله از این پس مال من خواهد بود. فکر کنم توی موزه بازدید کننده های زیادی رو جذب کنه!


- الاف گربتو ول کردن کن بچه داشت لذت بردن میکرد!
- چرا لنگه کفش میندازی سوروس؟
- خودت که بدتری! ول کن اون کمد رو!
- بابا یه چیز تیز داشتن میشی؟
- چیز تیز؟
-میخوام چشاشو در آوردن کنم!

دعوا بدجوری بالا گرفته بود. در حدی که مرگخوار ها داشتن از ورد های ممنوعه علیه هم استفاده میکردن و کتک کاری هایی که تاریخ به خودش ندیده بود .
جن مسئول دوربین مخفی های ورزشگاه کمی سرشو تکون میده و به سمت بلاتریکس بیخیال که رو کاناپه لم داده میره.
- خانم لسترنج!
- چیه؟
- مشکلی پیش اومده باید همراه من بیایید.

{اتاق رصد دوربین مخفی های ورزشگاه آمازون}
- مشکل چیه؟
- اینی که رو مانیتور میبینید!
- یه روباه؟
- بله!
- خب اینجا آمازونه ها!
- ولی اون روباه چند دقیقه پیش آدم بود.
- چی؟ اون! اون...اون یوآن ابرکرومبی نیست که داره جاسوسیه مارو میکنه؟

{رختکن}

اوضاع آروم شده بود و فقط با چشم ها خط و نشون هایی کشیده میشد که آرامش قبل از طوفان رو فریاد میکرد.
رابستن با بچه روی سرش، نشسته بود روی تک صندلی گوشه رختکن و کریس لم داده بود روی کاناپه. از طرفی هم الاف گربشو بغل گرفته بود و با انگشت های کشیده و استخونیش کمر گربه رو نوازش میکرد.
سوروس پشت یکی از صندلی های میز نشسته بود و به بازی فکر میکرد.

- نشستین؟ بایدم بشینید! گند زدید به رختکن بایدم خوشحال باشید! پاشین که بدبخت شدیم!
- چی شده بلا؟ اتفاق خاصی افتاده؟
- کروشیو الاف. یوآن ابر کرومبی داره جاسوسیمونو میکنه شما تازه میپرسید چی شده؟
- چی؟
- نه!
- چی گفتن شدی؟
- یوآن چیکار کردنه بابا؟جاسوسی؟چی هست؟ ترسناکه؟ اگه هست من دوست!
- گربه ما پس به خاطر حضور اون روباه بهم ریخته بود؟
- واقعا در این حد فقط براتون جلب توجه کرد؟ برید بگیریدش بی خاصیتا!

مرگخوارا قبل از اینکه مورد شکنجه دوباره بلاتریکس قرار بگیرن سریعا بلند شدن تا یوآن رو پیدا کنن.

- هی صبر کنید!
- اوه! نشان شما هم؟
- آره کریس!
- اربا... ارباب!
- ارباب ما رو فرا خونده!
-لعنت بهت یوآن خوش شانس.

[خانه ریدل ها]


با صدای جــــــیر درباز شد!
- بابا اینجا خوفناک بودن میشه! بچه خوفناک دوست داشتن میکنه.
- بلاتریکس تو جلو برو هرچه باشد تو نماینده ویژه ارباب هستی!

بلاتریکس با چشمای مملو از نفرت به الاف نگاهی انداخت و سرش رو با موج دلربای موهاش سریع چرخوند و نگاهش رو از الاف گرفت.
راهرو روبه پایان بود و در اتاق نزدیک و نزدیک تر میشد!

-کی در رو باز کنه؟
-چطوره امتحانش کنی سوروس؟
-این افتخار رو به تو می‌بخشم کریس .
-اما من ...

بچه آتش زنه به بغل دستشو برد سمت دسته در!
با شنیدن صدای کفش هایی که از میون جمع به سمت در رفت همه توجهشون به سمت در جلب شد و با دیدن بچه اول شکه شدن! بلاتریکس فقط به این فکر میکرد که مرلین کنه لااقل در بزنه وگرنه باید چقدر قربون صدقه ارباب بره... . از طرفی هم خوشحال بود که خودش در رو لازم نیست باز کنه.
سوروس و الاف فریاد "یکی اونو بگیره" رو کاملا ناهماهنگ از حنجرشون با فراسوی صوت مجاز خارج کردن. کریس که میدونست اگه بچه در نزنه باید وزارتو ببوسه بذاره کنار تلاش کرد با گرفتن بچه از خطر جلوگیری کنه!
رابستن از شوک در اومده بود، جهش کنان تلاش کرد که بچه رو بگیره...

-نههه لعنتی نکن بچه!
-خاک بر سرم کردن شد! هی تو کریس به بچه لعنتی گفتن نکن!
-یک نفر اون رو بگیره!

بچه قبل از پایان جهش کریس با چرخش مچ در رو باز کرد.
جیــــــر!

بچه
رابستن
اسنیپ
کریس
الاف
بلاتریکس

-چه کسی جرئت کرد بی اجازه در اتاق مارا باز کند؟

نگاه لرد که به اون پنج نفرو نصفیو گربه ای افتاد چوب دستیشو کشید و عزمشو برای طلسم مجازات جزم کرد!

-ارباب دورتون بگردم دستور بدید خودم هممون رو میکشم فقط به فکر بازیامون ...

بلاتریکس با به یاد آوردن گندی که زده بودن حرفشو عوض کرد و گفت :
- فقط بذارید آخرین پیتزا رو با شیش طعم برای پرنسس درست کنم که فردا تولدشونه.

- ما به پرنسسمون غذای مضر نمیدیم.
- ارباب دورتون گشتن بشم ولی خودتون مارو فرا خوندن شدید!
- بله یادمان آمد! میخواستیم بیایید اینجا مجازاتتون کنیم ولی ...شما چرا لختید؟ پس لباس هایتان کو؟ ما انقدر پول لباس مرگخواری دادیم که شما لخت آن هم بی اجازه به حضورمان شرفیاب شوید؟ دیگر بخششی در کار نیست!

مرگخوار های کوییدیچ باز که تازه فهمیده بودن هنوز لخت هستن در اعماق وجودشون دنبال راه فرار از مخمصه میگشتن! البته که راه فراری وجود نداشت، برهنه در حضور ارباب. چیزی به جز مرگ؟

- ارباب!
- کراب، تو هم از بچه رابستن یادگرفتی؟ چطور جرئت میکنی بدون اجازه وارد اتاق ما بشی؟
- ارباب غلط کردم ولی...
-ولی چه ؟ چه توضیح عامه پسندانه مزخرفی داری؟
- قربانتون بشم در باز بود.
- باز باشه، تو... چی؟ باز بود؟

لرد نگاه پر از ابهت ترسناکی به اون هفت بازیکن کرد که چرا در رو باز گذاشتن.

- با ما چیکار داری کراب؟
-دورتون بگردم ارباب. درد و بلای موهای نداشتتون بخوره تو فرق سر ماتیک هام! وسایل تولد آماده شده بیایید ببینید میپسندید؟

لرد با خشم رو به مرگخواراش میکنه.

- بخاطر پرنسسمون جونتون رو میبخشیم. هر چند که برهنه آمدید و در رو هم باز گذاشتید و در هم نزنید! خاطر پرنسسمون رو خیلی می‌خواهیم. ولی از این پس هیچ گونه پشتیبانی رو از خانه ما دریافت نخواهید کرد. ما شما را از همه نظر تحریم میکنیم! درضمن بودجه هم برای کوییدیچ نخواهید داشت.

با رفتن لرد گویی که جان هم نیز از تن اعضای رابسورولاف نیز رفت.
به نحوی که راوی میگوید:
{مرو ای دوست ...مرو ای دوست،
مرو از دست من ای یار...که منم زنده به بوی تو،
به گل روی تو،
مروای دوست... مرو ای دوست،
بنشین با من و دل... بنشین تا برسم مگربه شب موی تو،(موی نداشته لرد البته!)}


{بیرون از خانه ریدل ها}


-حالا چه خاکی تو سرمون کنیم؟


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۱۹:۲۶:۳۵
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۱۹:۳۷:۲۷

مردم قضاوت میکنند چون آسان تر از کشف حقیقت است!
اما تو اگر اینگونه نبود،پس لایق زندگی کردن هستی. انسان های قضاوت گر فقط اسلحه کشتار قلب های ساده هستند!

شاهزاده غلط املایی




ارباب با یه برگشتن غیرمنتظره خوشحالمون کن!


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲:۱۰:۱۸ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#22

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۷:۰۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
رابسورولاف
VS
ترنسیلوانیا



زمان: ساعت 00:00 روز 30 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 5 مرداد

داوران:
فنریر گری بک
بلاتریکس لسترنج

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.