کامبیز یکهو مثل توپ پینگپنگ از جا پرید و مستقیم به سمت در کافه شلیک شد.
پادما فریاد زد:
ـ بگیرینش!
کامبیز از در بیرون زد، از روی سر چند نفر رد شد و در نهایت با شدت خورد به دختری که تازه از اسکله وارد محوطه شده بود.
دختر ؛سلوینیا؛ یک قدم عقب رفت. نُه دمش همزمان بالا پریدند و کامبیز وسط آنها گیر کرد.
ـ این دیگه چیه؟!
کامبیز چند ثانیه بیحرکت ماند... بعد یکی از دمهای سلوینیا را لمس کرد.
ناگهان ظاهرش تغییر کرد!
نه دم کوچولوی بامزه از بدن گرد و قلمبهاش بیرون زد و شروع کرد به چرخیدن.
پادما با وحشت گفت:
ـ نه! نه! این یکی رو دیگه جذب نکن!
اما دیر شده بود.
کامبیز با صدای خشدار رادیویی خودش فریاد زد:
ـ خـــــش... ســــــلووویـــــنیا!
سلوینیا با ناباوری به او نگاه کرد:
ـ اسم منو هم یاد گرفت؟!
کامبیز جواب نداد؛ چون حالا با نُه دمش شروع کرده بود مثل پروانهی مست دور خودش چرخیدن.
در همین لحظه سنجاق عقیق دوباره درخشید و کامبیز ناگهان به سمتش کشیده شد.
دختر سارق هنوز سنجاق را در دست داشت، اما این بار خودش هم نمیتوانست آن را رها کند.
دامبلدور با سرعتی که از یک پیرمردِ ظاهراً آرام انتظار نمیرفت، جلو آمد.
ـ همه عقب!
نور آبی منفجر شد و تمام کافه برای چند ثانیه لرزید.
کامبیز، سلوینیا، پادما و دختر سارق همزمان به هوا پرتاب شدند.
سلوینیا وسط پرواز، با نُه دمش خودش را به تیر سقف گرفت و بقیه هم هرکدام به یکی از دمها چنگ زدند.
پادما نفسزنان گفت:
ـ تو... دقیقاً چی هستی؟!
سلوینیا:
ـ تازه وارد!
کامبیز از پایین با صدای خشدار جواب داد:
ـ خــــش... تازه واااارد!
و همان لحظه، سنجاق عقیق از دست دختر جدا شد و خودش به سمت کامبیز پرواز کرد.
دامبلدور زیر لب گفت:
ـ ظاهراً امشب قرار نیست کسی زود به خانه برگرده
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






