پادما پاتیل درست همان لحظه از پیچ راهرو ظاهر شد؛ یک دسته کتاب بغلش بود و ابروهایش از دیدن آن صحنه چنان بالا رفت که میتوانستند از صورت او در بیایند و فرار کنند.
او اول کامبیز را دید، بعد ریش دامبلدور را، بعد دختر سارق را، و در آخر سنجاق عقیق را که مثل یک چشم کوچک براق، همهچیز را نظاره میکرد.
پادما با صدایی که سعی میکرد آرام باشد گفت:
_ببخشید!اینجا دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟
دامبلدور با خونسردیِ مخصوص خودش، دستمالی از جیب درآورد و روی لکههای نوشیدنی کرهایِ روی لباسش کشید. بعد نگاهی به کامبیز انداخت که هنوز با چشمهای قلبیاش در حال نزدیک شدن به سنجاق بود و گفت:
_به نظر میرسه یک بحران عاطفی-جادویی بسیار نامعمول داریم.
دختر جوان که هنوز سنجاق را در مشت داشت، یک قدم عقب رفت و گفت:
_من فقط خواستم اینو بردارم... فکر نمیکردم این توپ گرد و براق اینقدر از این خوشش بیاد.
کامبیز که این جمله را شنید، دوباره زد به سرش و شروع به برخورد با وسایل دفتر دامبلدور کرد.
پادما با احتیاط یک قدم جلو آمد.
و طلسمی خواند تا کامبیز را آرام کند.
_استوپفای
در همان لحظه سنجاق عقیق لرزید. نه از دست دختر، نه از طلسم پادما، بلکه انگار از چیزی درون خودش. یک نور خیلی ضعیف و آبی از لبهاش بیرون زد و بعد خاموش شد.
دامبلدور تعجب زده گفت:
_اوه... اوه! این دیگر کاملاً غیرمنتظره است. خانم پاتیل، شما که در کار تشخیص ریزهکاریهای جادویی استعداد دارید، شاید بهتر باشد نگاه کنید... .
پادما چشم تنگ کرد و به سنجاق نزدیکتر شد.
_این فقط یه سنجاق نیست.
بعد زیر لب اضافه کرد:
_یا حداقل فقط فعلاً یه سنجاق نیست.
کامبیز که این را شنیده بود، شروع به جست و خیز کرد اما پادما باز هم او را با وردی ساکت کرد.
دختر سارق از فرصت استفاده کرد تا آرام آرام به طرف پلهها برود، اما پادما چشمش به حرکت او افتاد و بلافاصله گفت:
_صبر کن. هنوز توضیح ندادی این سنجاق رو از کجا آوردی.
دختر مکث کرد.
_من....من فقط اینو از توی کتابخونه طبقه ی آخر که متروکه پیدا کردم.
دامبلدور کمی ابرو بالا انداخت.
_از کتابخونه ! چرا اونجا بودی؟
دختر چیزی نگفت. فقط انگشتش را دور حلقهی سنجاق محکمتر کرد. و درست همان لحظه، کامبیز با یک جهش ناموفق اما پرشور، خودش را نیممتر جلوتر کشید .
پادما گفت: این سنجاق یه سنجاق معمولیه امکان نداره چیز خاصی داشته باشه...یعنی نباید چیز خاصی داشته باشه.
دامبلدور لبخندی زد و خیلی آرام گفت:
_در هاگوارتز، خانم پاتیل، چیزهای عجیب دقیقاً از همینجا شروع میشوند.
و در همان لحظه، صدای خیلی ضعیفی از داخل سنجاق عقیق شنیده شد؛ مثل تیک یک قفل قدیمی، یا شاید اولین زمزمهی چیزی که تازه داشت بیدار.
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] اسکله تفریحی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: اسکله تفریحی
پاسخ: اسکله تفریحی
پاسخ به: اسکله تفریحی
پاسخ به: اسکله تفریحی
پاسخ به: اسکله تفریحی
پاسخ به: اسکله تفریحی
پاسخ به: اسکله تفریحی
پاسخ به: اسکله تفریحی
پاسخ به: اسکله تفریحی
پاسخ به: اسکله تفریحی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








