قرارگاهِ محفلیانِ ققنوسدوست
شش صبح؛ ساعتی که طبق برنامه قرار بود یارانِ ققنوس با چهره هایی مصمم، ردایی مرتب، چوبدستی به دست، و نگاهی که نویدِ شکست نیرو های تاریکی را می داد، از قرارگاه خارج شوند و یکی از مهمترین ماموریت هایشان در چند ماهِ اخیر را آغاز کنند.
ساعتی که از دیدِ یارانِ ققنوس، بیشتر یک پیشنهادِ دوستانه محسوب می شد تا یک الزام. در نتیجه، مقر در آرامشی مثال زدنی فرو رفته بود. نه از آن آرامش هایی که آدم را یادِ شکوفه های گیلاسِ درختانِ چندینساله در ژاپن می انداخت، از آن آرامشهایی که وقتی متوجهش می شوی، اولین چیزی که به گوشَت می رسد، خرناسِ یکی است که با خرناسِ نفر کناری، هم آوایی می کند.
از طبقهی پایین بوی قهوه میآمد. نه چون کسی بیدار شده بود، بلکه چون یکی دیشب یادش رفته بود زیرِ شعله را خاموش کند.
عقربه های ساعت، بی رحمانه جلو می رفت و تنها متحرکی که در قرارگاه دیده می شد، پرده اتاقخوابِ آلبوس دامبلدور بود که با هر نسیم اندکی تکانتکان می خورد. و انگار، بیشتر از ملتِ محفلی نگرانِ آینده جامعه جادوگری و شکستِ نیرو های تاریکی بود.
ساعت تازه هفت شده بود، که درِ اتاقِ پروفسور دامبلدور در طبقه دوم، با شدت کوبیده شد به دیوار. و دامبلدور، با ردایی که معلوم بود در راهِ دویدن پوشیده، با عینکی که کج و کوله روی بینی کجش جا خوش کرده بود، وسطِ راهرو ایستاد؛ البته بعد از آنکه سه چهار بار به دیوار برخورد کرد و سکندری رفت.
نگاهش را روی در های بسته اتاق ها چرخاند. نفس عمیقی کشید و سپس با صدایی که تا وزارت سحر و جادو _ و احتمالاً چندتایی از مغازه های هاگزمید _ می رسید، فریاد زد:
- یارانِ ققنوووس!
(دامبلدور دوباره نفس گرفت)
- عملیاتمون یه ساعت پیش شروع شده!
در این لحظه، از مخاطبینِ محترم خواستاریم با دقتِ کامل به روایتِ ما گوش بسپارند؛ چرا که حتی تاریخ نگارانِ وزارتخانه هم هرگز موفق نشده اند ترتیبِ وقایعی که خدمتتان عرض خواهیم کرد _ اگر مرلین بخواهد _ ثبت کنند:
ابتدا در یکی از اتاق ها، صدای برخوردِ چیزی با زمین شنیده شد. کمتر از دو ثانیه بعد، از اتاقِ کناری شنیده شد: «پروفشور ماموریتِ ژه وقتیه؟»
از طبقه بالایش یکی فریاد زد: «امروز مگه جمعه نبود؟» یکی دیگر با عجله از اتاق بیرون دوید؛ با یک لنگه کفش، شنلی وارونه و مسواکی که به جای چوبدستی در دستش گرفته بود. یکی دیگر چوبدستی به دست از اتاقش پرید بیرون، اما پس از چند لحظه خیره شدن به چوبدستی و خیره شدنِ متقابل چوبدستی به آن فرد، متوجه شد که قاشقِ نقره درجه یک خالصِ عمو سیریوس در دستش است و رکب خورده، آن هم چه رکبی! 0.92 ثانیه بعد، صدای شکستنِ چیزی از آشپزخانه آمد:
- باباجانیان کدامتان ظرفِ موردعلاقه ام را شکست؟
- من نبودم دستم بود... چیزه... من نشکوندم خودش اومد زیرِ پام به مرلین!
در همین حین، از حیاط پشتی شنیده شد که: « نادون اون ردای سیریوسه داری می پوشی!» و سیریوس که تازه از خواب بیدار شده بود، سرش را از لای درِ اتاقش بیرون آورد و گفت:
- کدوم تسترالی اسم منو آورد؟
- نه وزیر پانمدی! اسم شنلت رو آوردیم.
سیریوس، آهی کشید و برگشت روی تختش...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


پلوفسول بیداله! 
فقط کافیه این دکمه قرمژ رو فشار بدم و برم دوران دایناشورها!



اینجا سال ۲۴ قبل از بشتنیه! همه بچهها گریه میکنن چون چیژی برای لیش ژدن ندارن! 





