پشمهای کجول (پشمهای برگی) و برگهای برگو با دیدن سیریوس ریخت. در حقیقت علت تعجب هر دوی آنها نه سیروس بود و نه موتورش و نه حتی اینکه موتور را چگونه به میانه آجر و ماسه رانده بود. علت اصلی برگ ریزان، افرادی بود که ترک موتور نشسته بودند.
سیرویوس با دیدن خزان شدن قیافه دو مرگخوار بدبخت، لبخند شیطانی زد. سرش را به سمت عقب چرخاند و داد زد:
- برو بچ آخرشه! بیایین پایین!
(صحنه بعدی به قدری عجیب بود که در چشم همه به صورت اسلوموشن درآمد و آهنگ حماسی جوگیرانه ای نیز توسط ادیتور داستان بر رویش سوار شد.)
اولین نفری که از موتور پیاده شد، مردی چاق با صورت گرد و گونه های قرمز بود. پیراهن چهارخانه قرمز و آبی پوشیده بود و شلوار کردی قهوه ای کهنه ای به پا داشت که کش آن را حسابی بالا کشیده بود که روی شکم چاقش را بگیرد. کلاه بافتنی سیاهی نیز روی سرش کشیده بود که قیمت بالایی اش را درست روی سرش تنظیم نکرده بود و در نهایت قیافه یک بستنی قیفی سیاه رنگی به کله اش داده بود. مرد یک بیل بسیار بلند را نیز بر روی شانه اش نگه داشته بود و با صداهای " اهن" و " اوهون" عجیبی توانست در طی پنج دقیقه از موتور پیاده شود. شلورا کردی اش را که شکل زین موتور گرفته بود مرتب کرد و گفت:
- ورنون ام! کجا بیل بزنم؟
قبل از اینکه کجول بتواند چیزی بگوید، کسی پشت سر ورنون جیغ کشید و از موتور پایین افتاد. صاحب جیغ زنی لاغر اندام بود که خیلی فرقی با بیل نداشت و شلوار و بلوز گل گلی زرد و قرمزی پوشیده بود و روسری مشکی رنگی نیز به کمر بسته بود. ابعاد صورتش رسما عمودی بود و انگار هنگام آفرینش زیر چیزی له شده بود و دیگر عرضی برایش در نظر نگرفته بودند.
ورنون با شنیدن صدای جیغ چرخید و گفت:
- پتو!... بیا پایین دیگه زن!
البته این چرخش باعش شد که بیل دراز به صورت نفر سوم بخورد و رسما او را زیر پای دلفی پرت کند. نفر سوم که کسی جز دادلی نبود، مانند سوسیس خام، قرمز و گوشتی بود و او هم مانند پدرش یک شلوار کردی به پا داشت. یک پیراهن زرد نیز پوشیده بود که رویش نوشته بودند: دریای غم ساحل ندارد.
دادلی که با پرتاب سه امتیازی پدر شوت شده بود، روی زمین و رو به دلفی چشمانش را باز کرد و در حالی از دماغش خون جاری بود، به دلفی گفت:
- های! هه هه هه هه!
و بعد غش کرد.
در میانه جیغ پتونیا برای پسرش و غرغر های ورنون که بچه را ول کند و خودش به هوش می آید، کجول یقه سیریوس را گرفت و گفت:
- اینا دیگه کین؟... گفتین کمک میارین!
سیرویوس با همان لبخند شیطانی کجول بی برگ را از خودش جدا کرد و گفت:
- حالا اینا رو بپذیر! بعدی ها هم میان!... اینا رو اینجوری نگاه نکن که ماگلن!... قیمت دلار رفته بالا اینا دیگه بدبخت شدن! خونه ندارن! غذا ندارن!... بذار برات کار کنن! هم اینا به یه نونی برسن! هم رستورانت ساخته بشه!
جواب کجول در میانه جیغ بسیار بلند پتونیا گم شد که داشت به دلفی می فهماند که پسرش خواستگار هیچ جادوگری نیست.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

افرادی که لایک کردند
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 02:17
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
147

دامبلدور، در کسری از ثانیه برای آوردن محفلیهای دیگه مثل ملخ جست و رفت.
- میگم کجول، بنظر تو ممکن نیست این یه دسیسهچینی باشه؟
- دسیسهی چینی؟ غذاعه یا وسیله؟ توش سبزیجات داره؟
برگو با تاسف افق را نگریست.
- منظورم اینه نکنه بخواد برای سرنگون کردن ما نقشه بریزه. نباید توی دامش بیوفتیم.
کجول با قیافه برگزده (غم زده) که با افتادن هندوانه و خربزه از بوتهاش کامل میشد، به دلفی اشاره کرد که حالا از چیدن آجرها روی هم خسته شده بود و حالا سعی میکرد با پشت پا گرفتن برای اسنیپ، او را سرنگون کند. اسنیپ این تلاش را دید و آوازهای شمالیاش را سوزناکتر کرد.
- می گناه چیه که دل و جیگر دارمه!
بلاتریکس که به انجام نرسیدن تلاشهای دخترش را دید، تصمیم گرفت به او بپیوندد تا با هم اسنیپ را سرنگون کنند.
- همش جنگ و دعـوا ره دور شی سر دارمه!
برگو روی شانه کجول زد و سعی کرد او را دلداری بدهد، که به علت کم وزنی، زیاد مفید واقع نشد.
- راه دیگهای جز این ندا...
- کارگر خواسته بودین؟
سیریوس، سوار بر موتورش که با هر گاز صدای بسیار ناهنجاری از آن بلند میشد، پیش پای کجول ترمز کرد.
- میگم کجول، بنظر تو ممکن نیست این یه دسیسهچینی باشه؟
- دسیسهی چینی؟ غذاعه یا وسیله؟ توش سبزیجات داره؟
برگو با تاسف افق را نگریست.
- منظورم اینه نکنه بخواد برای سرنگون کردن ما نقشه بریزه. نباید توی دامش بیوفتیم.
کجول با قیافه برگزده (غم زده) که با افتادن هندوانه و خربزه از بوتهاش کامل میشد، به دلفی اشاره کرد که حالا از چیدن آجرها روی هم خسته شده بود و حالا سعی میکرد با پشت پا گرفتن برای اسنیپ، او را سرنگون کند. اسنیپ این تلاش را دید و آوازهای شمالیاش را سوزناکتر کرد.
- می گناه چیه که دل و جیگر دارمه!
بلاتریکس که به انجام نرسیدن تلاشهای دخترش را دید، تصمیم گرفت به او بپیوندد تا با هم اسنیپ را سرنگون کنند.
- همش جنگ و دعـوا ره دور شی سر دارمه!
برگو روی شانه کجول زد و سعی کرد او را دلداری بدهد، که به علت کم وزنی، زیاد مفید واقع نشد.
- راه دیگهای جز این ندا...
- کارگر خواسته بودین؟
سیریوس، سوار بر موتورش که با هر گاز صدای بسیار ناهنجاری از آن بلند میشد، پیش پای کجول ترمز کرد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

بیست و هشت روز قبل از افتتاحیه رستوران؛
کجول با قیافه ناراحت و برگ زده ( غم زده) روی تپه ای از آجرها نشسته بود و به رستوران آماده نشده اش نگاه میکرد. در حقیقت در طی یک روز گذشته، رستوران از مرحله " آماده نشده" به مرحله " خیلی آماده نشده" رسیده بود و تنها یک تلنگر تا ویرانی کامل فاصله داشت و این مسئله کاملا به خاطر مرگخوارانی رخ داده بود که کجول فکر میکرد در عرض کمتر از یک ماه رستوران را می سازند.
در واقع کجول این نکته را در نظر نگرفته بود که مرگخوار جماعت در ویرانی، خرابکاری و کشت و کشتار مهار دارند و در تمام عمرشان چیزی نساخته اند. نکته غم انگیز تر این بود که نه تنها در ساختن رستوران کمک نمیکردند، بلکه شرایط را سخت تر کرده و خودشان و رستوران ساخته نشده را مورد حمله قرار داده بودند.
در طی یک روز گذشته؛ به علت شوخی لوسیوس مالفوی با موهای فرفری بلا، بلاتریکس آجری بر سرش کوبیده بود و لوسیوس که قرار بود نقش دیوارچین را بازی کند در همان لول اول گیم اور شده و بیهوش به خانه ریدلها برگردانده شده بود. دلفی به اشتباه در سطل استامبولی افتاده و از همان موقع آجرها را بدون ملات روی هم گذاشته بود که مسلما از ده آجر بیشتر نمیتوانست روی هم نگه دارد و دیوار مورد ترمیم در حال فرو ریختن بود. تام ریدل به طرز عجیبی در شب قبل غیب شده بود و معلوم نبود از ساخت و ساز فرار کرده یا میان سیمان گیر کرده و عمرش را سالازار داده است.( لباس های تام بعدا در ساختمان پیدا شد و قضیه را عجیبتر کرد، معلوم نبود تام بی لباس کجا میتواند رفته باشد.)
تنها مرگخوار پرکار اسنیپ بود. او شلوار کردی، پیراهن گل گلی و دستمال سری سفید پوشیده بود و جوری کیسه های گچ را جابه جا کرده و ملات درست میکرد که انگار صد سال است بنایی میکند. تنها نکته منفی، آوازهای محلی شمالی بود که بی وقفه میخواند و بر لهجه جمع تاثیر گذاشته بود.
کجول دستی بر برگش کشید و لهجه نیم شمالی زمزمه کرد:
- اخه چی چی ساختمونه اینجا؟ من چی کار بکنم؟
کسی پشت سر گفت:
- از اینا برات ساختمون در نمیاد، تو کمک تخصصی میخوای!
کجول برگشت و پشت سرش دامبلدور را که با مهربانی به او نگاه میکند. کجول که هول شده بود، بی هوا برخاست و گفت:
- اخ تی بلمی سر! خوش اومدین! البته هنوز منو آماده نیست! رستوران یکم دیگه آماده میشه!
دامبلدور خندید و گفت:
- اینجا فعلا به همچی شبیه به جز رستوران! من میخوام کمکت کنم بسازیش!
- اهم!... برگتون زرد نباشه ولی... میدونید من مرگخوارم دیگه؟
- البته که میدونم!
- یعنی اینجا درآمدش واسه لرده دیگه!
- بله میدونم!
- همش واسه لرده ها!
- میدونم!
- خب... چرا کمک میکنید؟
دامبلدور لبخند مشکوکی زد و گفت:
- کبابی نداریم این اطراف! برای یک شیشلیک خوب باید هم تلاش کرد!
وقتی قیافه مردد کجول را دید، ادامه داد:
- من برات کمک میارم! اگر دوست نداشتی قبول نکن!... از وضعی که الان داری که بدتر نمیشه!
کجول کمی فکر کرد و با تردید سرش را به نشانه رضایت تکان داد. دامبلدور راست میگفت. وضع از این بدتر نمیشد.
اما این چیزی بود که کجول فکر میکرد...
کجول با قیافه ناراحت و برگ زده ( غم زده) روی تپه ای از آجرها نشسته بود و به رستوران آماده نشده اش نگاه میکرد. در حقیقت در طی یک روز گذشته، رستوران از مرحله " آماده نشده" به مرحله " خیلی آماده نشده" رسیده بود و تنها یک تلنگر تا ویرانی کامل فاصله داشت و این مسئله کاملا به خاطر مرگخوارانی رخ داده بود که کجول فکر میکرد در عرض کمتر از یک ماه رستوران را می سازند.
در واقع کجول این نکته را در نظر نگرفته بود که مرگخوار جماعت در ویرانی، خرابکاری و کشت و کشتار مهار دارند و در تمام عمرشان چیزی نساخته اند. نکته غم انگیز تر این بود که نه تنها در ساختن رستوران کمک نمیکردند، بلکه شرایط را سخت تر کرده و خودشان و رستوران ساخته نشده را مورد حمله قرار داده بودند.
در طی یک روز گذشته؛ به علت شوخی لوسیوس مالفوی با موهای فرفری بلا، بلاتریکس آجری بر سرش کوبیده بود و لوسیوس که قرار بود نقش دیوارچین را بازی کند در همان لول اول گیم اور شده و بیهوش به خانه ریدلها برگردانده شده بود. دلفی به اشتباه در سطل استامبولی افتاده و از همان موقع آجرها را بدون ملات روی هم گذاشته بود که مسلما از ده آجر بیشتر نمیتوانست روی هم نگه دارد و دیوار مورد ترمیم در حال فرو ریختن بود. تام ریدل به طرز عجیبی در شب قبل غیب شده بود و معلوم نبود از ساخت و ساز فرار کرده یا میان سیمان گیر کرده و عمرش را سالازار داده است.( لباس های تام بعدا در ساختمان پیدا شد و قضیه را عجیبتر کرد، معلوم نبود تام بی لباس کجا میتواند رفته باشد.)
تنها مرگخوار پرکار اسنیپ بود. او شلوار کردی، پیراهن گل گلی و دستمال سری سفید پوشیده بود و جوری کیسه های گچ را جابه جا کرده و ملات درست میکرد که انگار صد سال است بنایی میکند. تنها نکته منفی، آوازهای محلی شمالی بود که بی وقفه میخواند و بر لهجه جمع تاثیر گذاشته بود.
کجول دستی بر برگش کشید و لهجه نیم شمالی زمزمه کرد:
- اخه چی چی ساختمونه اینجا؟ من چی کار بکنم؟
کسی پشت سر گفت:
- از اینا برات ساختمون در نمیاد، تو کمک تخصصی میخوای!
کجول برگشت و پشت سرش دامبلدور را که با مهربانی به او نگاه میکند. کجول که هول شده بود، بی هوا برخاست و گفت:
- اخ تی بلمی سر! خوش اومدین! البته هنوز منو آماده نیست! رستوران یکم دیگه آماده میشه!
دامبلدور خندید و گفت:
- اینجا فعلا به همچی شبیه به جز رستوران! من میخوام کمکت کنم بسازیش!
- اهم!... برگتون زرد نباشه ولی... میدونید من مرگخوارم دیگه؟
- البته که میدونم!
- یعنی اینجا درآمدش واسه لرده دیگه!
- بله میدونم!
- همش واسه لرده ها!
- میدونم!
- خب... چرا کمک میکنید؟
دامبلدور لبخند مشکوکی زد و گفت:
- کبابی نداریم این اطراف! برای یک شیشلیک خوب باید هم تلاش کرد!
وقتی قیافه مردد کجول را دید، ادامه داد:
- من برات کمک میارم! اگر دوست نداشتی قبول نکن!... از وضعی که الان داری که بدتر نمیشه!
کجول کمی فکر کرد و با تردید سرش را به نشانه رضایت تکان داد. دامبلدور راست میگفت. وضع از این بدتر نمیشد.
اما این چیزی بود که کجول فکر میکرد...
افرادی که لایک کردند
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 02:17
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
147

سوژه جدید:
یک ماه قبل از افتتاحیه، خانه ریدلها، کنار آتش:
کجول، روی صندلی کز کرده بود و به آتش که زبانه میکشید نگاه میکرد.
- شاید باید علاوه بر جنبش حمایت از گیاهان و سبزیجات، جنبش حفاظت از هیزمهای بخت برگشته رو هم راه بندازم. اینطوری دیگه کسی نمیتونه با هیزم آتش درست کنه.
- اونوقت ما چیکار کنیم؟ از سرما بمیریم؟
دلفی، با غم سنگینی که روی شانهاش بود، کنار آتش روی صندلی کناری کجول وا رفت.
- چرا انقدر غم انگیزی؟
- یه عالمه از خاستگارام موندن رو دستم. همشون از عشق سرشاری که به من داشتن خودشونو حلق آویز کردن.
- عه؟ جدی؟
کجول، به فکر فرو رفت. ابتدا گمان میکرد کارش برای تامین منابع قرار است سخت شود، ولی انگار راحتتر از این حرفها بود.
- ببینم، اگه نمیخوایشون میشه بدیشون به من؟ نیازشون دارم.

- واسه چی؟
- واسه رستورانی که فردا میخوام راه بندازم نیازم میشن. فقط اگه میشه زودتر برام بیارشون، میخوام تا موقع افتتاحیه فریزشون کنم. میگن گوشت آدم هر چی بیشتر فریز بشه نرمتر میشه.
دلفی، قیافهاش را در هم کشید. عضو جدیدشان داشت از ظرفیت مرگخواران سوء استفاده میکرد؟ چندی پیش هم دیده بود که راه بلاتریکس را سد کرده، و دارد از او تقاضای ایفا کردن نقش مهم قصاب در رستوران جدیدش را میکند، که با استقبال دیوانهوار بلاتریکس، برای مثله کردن هر موجود زنده و مردهای رو به رو شد.
سالازار میدانست که تا آن لحظه چند مرگخوار را به این روش خام کرده است.
چوبدستیاش را بیرون آورد و زیر گلوی کجول گرفت.
- میخوای ازمون سوء استفاده کنی؟ کور خوندی! من نمی...
- اگه بهم بدیشون، بهت بهترین جایگاهو توی رستوران میدم. اونجا میتونی هر خوشتیپی که از در وارد میشه رو اغفال کن...
- جنازهها رو با وانت بفرستم واست یا خودت میای میبریشون؟
- خودم میام میبرمشون.
- میگم... حالا این جایگاه چی هست؟
- دربون! یه نقش بسیار مهم توی هر کسب و کاری، اگه جایی که کسی راه میندازه دربون نداشته باشه، اونجا کاملا از هم میپاشه. من میخواستم این نقش مهمو به یه آدم با لیاقت بدم. الان که میبینم تو بهترینشونی.
میتونی هر کسی که از در میاد تو رو بررسی کنی و اگرم خواستی اغفالش کنی. چی ازین بهتر؟
درهای زیبای تاریکی به سمت دلفی باز شد و او را در خود کشید.
- حالا کارمو از کی باید شروع کنم؟
- فردا اول وقت، دهکده لیتل هنگلتون.
بیست و نه روز قبل از افتتاحیه، دهکده لیتل هنگلتون:
- خب، خوش اومدین!
مرگخواران، با سوالات فراوان جا گرفته در صورتشان، به فضای خالی پر از قبر نگاه میکردند، و دوست داشتند حتی یک نظر هم که شده، رستورانی که کجول از آن حرف میزد را ببینند.
برگو، سیخونکی به صاحبش زد تا سخنرانی را شروع کند.
- همونطور که میدونید، من روزها و شبهای زیادی رو به پای ارباب افتادم تا بهم اجازه فعالیت توی اینجارو دادن.
و همونطور که مجدد میدونید، زمان بسیار زیادی رو هم صرف راضی کردن تک تکتون کردم، خب، بهرحال شما مرگخواران گرانقدر و ارزشمندی هستین و زود ریشه نمیدادین، پس مجبور شدم خیلی رو مغزتون کار کنم.
و همونطور که بازم میدونین، هیچ آدم عاقل و معمولیای بدون رضایت ارباب پاشو اینجا نمیذاره، پس نتونستم روی بقیه برای ساخت رستوران حساب باز کنم.
حرفهای کجول، کمکم داشت مرگخواران را اذیت میکرد.
- ولی ارباب انتظار خیلی زیادی ازمون دارن، پس باید توی چند ماه ساخت رستوران با غذای کاملا گوشتی رو تموم کنیم، بلکه باعث ترویج گوشتخواری و جلوگیری از گیاهخواری بشه.
کیسههای سیمان اونطرفه، اینورم آجرارو داریم. پس تا دیر نشده ساختو شروع کنیم!
قبل از اینکه همه روی سر درختسان و برگ بینوایش ویران شوند و تا میخورد کتکش بزنند، لرد سیاه طبق قرار قبلی، سر رسید و آنها از انجام کارشان باز ماندند.
- میبینیم که قرار است برای ما منبع درآمدی بسازید!
- اوه بله ارباب! همین الان داشتم بهشون میگفتم که...
- ارباب! این کلم بروکلی سر ما رو کلاه گذاشته.
- کلاه گذاشته؟
لرد سیاه به سمت کجول برگشت که حالا از شدت خم شدن، پیشانیاش روی خاک چسبیده بود.
- اینچنین کار شنیعی از تو سر زده است؟
- بله ارباب!
رضایت در چهره لرد سیاه شناور شد، سپس این رضایت به کیسهی پر گالیونی تبدیل شد که نجینی پیش پای کجول بالا آورد.
- این هم پاداش تو برای این کار شنیعت. باشد که منبع درآمد ما را به درستی، و در کمتر از یک ماه دیگر بسازید.
- بله ارباب، به روی شاخ و برگم!
- مرگخوارانمان را به تو میسپاریم.
سپس از صحنه محو شد و کجول را با مرگخوارانی تنها گذاشت، که میبایست ساخت رستوران بر پایه گوشت و مشتقات آن را تا کمتر از یک ماه دیگر تمام میکردند.
افرادی که لایک کردند
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
لرد سیاه در اثر نفرینی داره تبدیل به غاز میشه. مرلین به لرد هشدار میده که برای اینکه تبدیل به غاز نشه باید ارباب خوبی بشه و به مرگخوارا اهمیت بده. لرد در ابتدا اهمیت نمیده در نتیجه پاها و لحنش غازی میشه!
حالا لرد داره از مرگخوارا نظرسنجی میکنه که ببینه یه ارباب خوب از نظرشون چه ویژگیهایی داره و چه خواستههایی ازش دارن.
- به نظر مامان یه ارباب خوب نباید از کمبود ویتامین رنج ببره!
مرگخواران با بیحوصلگی نفسی عمیق کشیدند. باز هم این بحث بینتیجه میوه خوردن لرد در خانه ریدلها مطرح شده بود.
- زن... به نظرم دیگه بعد از این همه سال باید با این حقیقت که پسرمون میوه نمیخوره کنار بیای. میوه دوست نداره دیگه. اصلا بخاطر خودت میگم... الان این خواسته رو میگی و نمیتونه برآورده کنه در نتیجه بچهت تبدیل به غاز میشه!
مروپ سینی پر از هلو و شفتالو قاچ قاچ شده را از جیبش بیرون آورد.
- یعنی زیتون قدر قدرت مامان بازم قراره دست مامانو پس بزنه؟
- متاسفانه!
حق با تام بود. مروپ دیگر باید با این حقیقت کنار میآمد. باید میپذیرفت که سالها تلاشش هرگز به نتیجهای نخواهد رسید و لرد سیاه تا ابد لب به هیچ میوهای نخواهد...
- مادر این سینی میوههایش کواک بود. سینی دوم را بیاورید.
مرگخواران:
- آناناس قدرقدرت مامان میوه میل کرد! قوی شوکت مامان ویتامینیزه شد!
- دست به دست هم دادند به مهر که فقط منو ضایع کنن!
لرد سیاه در اثر نفرینی داره تبدیل به غاز میشه. مرلین به لرد هشدار میده که برای اینکه تبدیل به غاز نشه باید ارباب خوبی بشه و به مرگخوارا اهمیت بده. لرد در ابتدا اهمیت نمیده در نتیجه پاها و لحنش غازی میشه!
حالا لرد داره از مرگخوارا نظرسنجی میکنه که ببینه یه ارباب خوب از نظرشون چه ویژگیهایی داره و چه خواستههایی ازش دارن.
ـــــــــــــــــــــــــــ
- به نظر مامان یه ارباب خوب نباید از کمبود ویتامین رنج ببره!

مرگخواران با بیحوصلگی نفسی عمیق کشیدند. باز هم این بحث بینتیجه میوه خوردن لرد در خانه ریدلها مطرح شده بود.
- زن... به نظرم دیگه بعد از این همه سال باید با این حقیقت که پسرمون میوه نمیخوره کنار بیای. میوه دوست نداره دیگه. اصلا بخاطر خودت میگم... الان این خواسته رو میگی و نمیتونه برآورده کنه در نتیجه بچهت تبدیل به غاز میشه!

مروپ سینی پر از هلو و شفتالو قاچ قاچ شده را از جیبش بیرون آورد.
- یعنی زیتون قدر قدرت مامان بازم قراره دست مامانو پس بزنه؟
- متاسفانه!
حق با تام بود. مروپ دیگر باید با این حقیقت کنار میآمد. باید میپذیرفت که سالها تلاشش هرگز به نتیجهای نخواهد رسید و لرد سیاه تا ابد لب به هیچ میوهای نخواهد...
- مادر این سینی میوههایش کواک بود. سینی دوم را بیاورید.
مرگخواران:
- آناناس قدرقدرت مامان میوه میل کرد! قوی شوکت مامان ویتامینیزه شد!

- دست به دست هم دادند به مهر که فقط منو ضایع کنن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/5/23 19:21:31
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/28
تولد نقش: 1403/01/29
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
از: عمارت ریدل ها
پستها:
229

درگیری بلاتریکس و رودولف لحظه به لحظه بیشتر بالا میگرفت. یقه به یقه، چشم در چشم انقدر بهم خیره شدند که از شدت تنش به وجود آمده جرقه هایی ریز و درشت شکل گرفت و جعبه ی رای گیری آتش گرفت و خاکستر شد و دست در دست باد رفت تا در زندگی بعد سرنوشتش را پیدا کند.
لرد هم این موقعیت پیش آمده را رها نکرد و تهدید رو به فرصت تبدیل کرد.
-یارانمان این نشانی از طرف کائنات بود دیدین عاقبت جدال و نزاع رو؟
از اونجایی که ما لردی هستیم دوست داشتنی، کواک رو بینتون رعایت میکنیم.
-منظور ارباب عدالت بود.
-این یدفعه رو به خاطر روی گل ارباب کوتاه میام دفعه بعد از این خزعبلات درباره ساحره ماهره جماعت ببافی دست و پات که هیچ لوزالمعدتو به روده کوچیکت گره میزنم ببینم بازم جرعت داری از این غلطا بکنی.
-هه خواهیم دید منم نکه از تو ترسیده باشما به خاطر خاک پای ارباب ایندفعه رو هیچی نمیگم قمه م رو غلاف میکنم.
به همین ترتیب طوفان قبل از اینکه خسارتی به بار بیاره آروم گرفت و جنگ پایان یافت اما مشکل هنوز تمام نشده بود لرد همچنان روند غاز شدنش ادامه داشت.
-این کواک هارو تموم کنین زودتر بگید ببینیم کواک بعدیتون چیه؟
لرد صفحه ی دفتر را ورقی زد و مجدد از بالا شروع کرد به یادداشت کردن.
-اربااب ارباب! من من! من بگم؟!
-کوین تو سر جمع سن و قدت از تعداد بالهایمان کم تر است توهم از ما کواک داری؟
-نگم؟
-بگو.
-میشه وقتی غاز شدین کلمو بکنم تو پراتون؟
از مامان مروپ شنیدم پرای غاز قبل کندن خیلی گوگولی و نرم و گرمه. میشه بعد از ظهرا روش چرت بزنم.
-میخوای رو پرامون چه کواکی کنی؟
-ارباب ناراحت نشین بچه س یه چی پروند واسه خودش. کوین معذرت خواهی کن تا ارباب تو فصل مهاجرت بعدیش با منقارشون نبردت یه قاره دیگه.
-الان خیر سرت اومدی درستش کنی؟
-مزاح کردم ارباب نکه بلا منو تحت فشار گذاشته ساحره ی خونم اومده پایین.
بلاتریکس از پشت به رودولف نزدیک شد نانچیکو را دور گردنش حلقه کرد و تا دم در با خودش کشان کشان میبرد ثانیه ای توقف کرد.
-ارباب شما راحت باشید ادامه بدین من بیرون میرم حسابشو برسم و خب از اونجایی که خشونتش مناسب بچه ها نیست پشت صحنه بهش رسیدگی میکنم. نگران نباشید زود برمیگردم.
لرد هم این موقعیت پیش آمده را رها نکرد و تهدید رو به فرصت تبدیل کرد.
-یارانمان این نشانی از طرف کائنات بود دیدین عاقبت جدال و نزاع رو؟
از اونجایی که ما لردی هستیم دوست داشتنی، کواک رو بینتون رعایت میکنیم.
-منظور ارباب عدالت بود.
-این یدفعه رو به خاطر روی گل ارباب کوتاه میام دفعه بعد از این خزعبلات درباره ساحره ماهره جماعت ببافی دست و پات که هیچ لوزالمعدتو به روده کوچیکت گره میزنم ببینم بازم جرعت داری از این غلطا بکنی.
-هه خواهیم دید منم نکه از تو ترسیده باشما به خاطر خاک پای ارباب ایندفعه رو هیچی نمیگم قمه م رو غلاف میکنم.
به همین ترتیب طوفان قبل از اینکه خسارتی به بار بیاره آروم گرفت و جنگ پایان یافت اما مشکل هنوز تمام نشده بود لرد همچنان روند غاز شدنش ادامه داشت.
-این کواک هارو تموم کنین زودتر بگید ببینیم کواک بعدیتون چیه؟
لرد صفحه ی دفتر را ورقی زد و مجدد از بالا شروع کرد به یادداشت کردن.
-اربااب ارباب! من من! من بگم؟!
-کوین تو سر جمع سن و قدت از تعداد بالهایمان کم تر است توهم از ما کواک داری؟
-نگم؟
-بگو.
-میشه وقتی غاز شدین کلمو بکنم تو پراتون؟
از مامان مروپ شنیدم پرای غاز قبل کندن خیلی گوگولی و نرم و گرمه. میشه بعد از ظهرا روش چرت بزنم.
-میخوای رو پرامون چه کواکی کنی؟
-ارباب ناراحت نشین بچه س یه چی پروند واسه خودش. کوین معذرت خواهی کن تا ارباب تو فصل مهاجرت بعدیش با منقارشون نبردت یه قاره دیگه.
-الان خیر سرت اومدی درستش کنی؟
-مزاح کردم ارباب نکه بلا منو تحت فشار گذاشته ساحره ی خونم اومده پایین.
بلاتریکس از پشت به رودولف نزدیک شد نانچیکو را دور گردنش حلقه کرد و تا دم در با خودش کشان کشان میبرد ثانیه ای توقف کرد.
-ارباب شما راحت باشید ادامه بدین من بیرون میرم حسابشو برسم و خب از اونجایی که خشونتش مناسب بچه ها نیست پشت صحنه بهش رسیدگی میکنم. نگران نباشید زود برمیگردم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S 
جزئیات کاربر

با تمام شدن صحبت های کاپل نه چندان عاشق رودیکس*، ملت مرگخوار در حین قورت دادن آب دهانشان به یک دیگر نگاه کردند. قطعا در این اوضاع قمر در عقرب کسی نمی خواست خوراک تسترال های بلا و قمه رودلف شود.
- کسی نمیخواد به عنوان اولین نفر داوطلب بشه؟
از کلسیم های سرشار درون اسکلت ایوان صدا در آمد ولی از مرگخوار ها ابداً. فقط سکوت بود که در بین آنها رخ نمایی میکرد. ثانیه ها میگذشتند و کاسه صبر لسترنج ها نیز کم کم داشت لبریز میشد. همه چیز داشت بر وخامت اوضاع می افزود که صدای بسته شدن در کلیه معادلات را بر هم ریخت.
- الان چجوری به ارباب بگم بازم تو مصاحبه رد شدم! ارزش تری توی ویترین از من بیکار بیشتره!
- شاید بتونی یه کاری کنی که ارزشت از منم بیشتر شه!
تری جمله اش را تمام کرد و داخل ویترین برگشت.
چند دقیقه بعد_ همان جا
دیزی همانند کره ی گرم شده ای در حال آب شدن بود. نگاه های خیره بلا و شوهرش باعث گرم شدن هوای اطراف دیزی شده و افزایش سختی رای دادن به هر یک از آن دو بود.
- میون دوتادلبر... ببخشید سرور... موندم برم کدوم ور... این ور برم یا اون ور؟!
به طور بی رحمانه ای مرگخواران او را به عنوان داوطلب معرفی کرده بودند. تنها چیزی که در این اوضاع نصیبش شده بود لقب "قهرمان بیکار" بود. حالا که فکر میکرد آن لقب هم هنداونه ای بیش نبود که زیر بغلش گذاشته بودند.
- روونا دستم به دامنت! خودت کمکم کن.
به سمت صندوق رفت و برگه اش را درون آن انداخت. به سرعت از آن جا دور شد و بقیه کار را به هم پیاله هایش سپرد. حتی روونا هم نمیدانست چه سرنوشتی در طالع آن ملت بینوا نوشته شده بود.
رودیکس: تلفیق اسم رودلف و بلاتریکس
- کسی نمیخواد به عنوان اولین نفر داوطلب بشه؟

از کلسیم های سرشار درون اسکلت ایوان صدا در آمد ولی از مرگخوار ها ابداً. فقط سکوت بود که در بین آنها رخ نمایی میکرد. ثانیه ها میگذشتند و کاسه صبر لسترنج ها نیز کم کم داشت لبریز میشد. همه چیز داشت بر وخامت اوضاع می افزود که صدای بسته شدن در کلیه معادلات را بر هم ریخت.
- الان چجوری به ارباب بگم بازم تو مصاحبه رد شدم! ارزش تری توی ویترین از من بیکار بیشتره!
- شاید بتونی یه کاری کنی که ارزشت از منم بیشتر شه!
تری جمله اش را تمام کرد و داخل ویترین برگشت.
چند دقیقه بعد_ همان جا
دیزی همانند کره ی گرم شده ای در حال آب شدن بود. نگاه های خیره بلا و شوهرش باعث گرم شدن هوای اطراف دیزی شده و افزایش سختی رای دادن به هر یک از آن دو بود.
- میون دوتا

به طور بی رحمانه ای مرگخواران او را به عنوان داوطلب معرفی کرده بودند. تنها چیزی که در این اوضاع نصیبش شده بود لقب "قهرمان بیکار" بود. حالا که فکر میکرد آن لقب هم هنداونه ای بیش نبود که زیر بغلش گذاشته بودند.
- روونا دستم به دامنت! خودت کمکم کن.
به سمت صندوق رفت و برگه اش را درون آن انداخت. به سرعت از آن جا دور شد و بقیه کار را به هم پیاله هایش سپرد. حتی روونا هم نمیدانست چه سرنوشتی در طالع آن ملت بینوا نوشته شده بود.
رودیکس: تلفیق اسم رودلف و بلاتریکس
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 23:58
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

- خیلی ساده ست ارباب!
رودولف با کلی ژست و فیگور جلو آمد و بقیه مرگخواران را کنار زد.
- منو جانشین خودتون کنین... تعداد ساحره های اطرافمو بیشتر کنید... اجازه بدین برم با دوست بلا که تازه طلاق گرفته ازدواج کنم.
- آخری رو مگه تو خواب ببینی. اولی رو حتی تو خواب هم نمی تونی ببینی. کواک... رو وسطی فکر می کنیم.
تا رودولف خواست کمی خوشحالی و شادی از خود بروز بدهد، بلاتریکس با عصبانیت جلو آمد و درحالی که پای چپ او را به دست راستش گره می زد گفت:
_ ارباب جسارتا من ناراضیم! چرا باید به خواسته های رودولف گوش بدین؟ همین که هکتور رو قراره لرد کنین کافی نیست؟!
- ارباب یعنی نمی خواین در خواستای منو برآورده کنید؟
لرد واقعا دچار مشکل شده بود. عمل به درخواست های رودولف، مساوی با نارضایتی بلاتریکس بود و از طرفی اگر به درخواست ها عمل نمی کرد مطمئنا رودولف ناراحت می شد. ناراحتی و نارضایتی همان و از شدت جذابیت و تودل برویی کم شدن همان.
از طرف دیگر لینی متوجه وخامت اوضاع شد و از آنجایی که ریونی ای باهوش بود، هوش سرشارش را به کار انداخت.
- ارباب من یه ایده دارم!
- با اینکه ما رو به این کواک انداختی ولی ما صحبتاتو می شنویم! اربابی هستیم کواک گوش کن.
- نظرتون چیه رای بگیریم ببینیم مرگخوارا با کی موافق ترن؟
پیشنهاد خیلی خوبی بود!
لردسیاه که واقعا از شنیدن این ایده خوشحال شده بود، با ضربه ی انگشت لینی را به کناری پرتاب کرد و خودش جلوتر آمد.
- یاران ما! همین الان فکری به سرمان زد! بیاید رای گیری کنیم ببینیم باید با درخواست بلامون موافقت کنیم یا رودولف.
غل غله ای میان مرگخواران به پا شد. یه عده رفتند کاغذ آوردند و یک عده ی دیگر صندوقی ظاهر کردند تا آرا را درون آن بیاندازند. بلاتریکس و رودولف هم کنار لرد ایستاده بودند و خیلی بد مرگخواران را نگاه می کردند.
- موقع رای دادن مراقب انتخاب درست باشین. هر اشتباهی ممکنه باعث بشه یه قسمت از اعضای بدنتون رو از دست بدین یا کلا خوراک تسترال هام بشین.
- بلا الکی تهدید می کنه! اگه به من رای ندین نه تنها دیگه نگهبانی نمی دم و امنیتو برقرار نمی کنم بلکه کاری می کنم مزه ی قمه هامو هر روز بچشین.
مرگخواران آب دهانشان را قورت دادند. واقعا انتخاب سخت بود!
رودولف با کلی ژست و فیگور جلو آمد و بقیه مرگخواران را کنار زد.
- منو جانشین خودتون کنین... تعداد ساحره های اطرافمو بیشتر کنید... اجازه بدین برم با دوست بلا که تازه طلاق گرفته ازدواج کنم.
- آخری رو مگه تو خواب ببینی. اولی رو حتی تو خواب هم نمی تونی ببینی. کواک... رو وسطی فکر می کنیم.
تا رودولف خواست کمی خوشحالی و شادی از خود بروز بدهد، بلاتریکس با عصبانیت جلو آمد و درحالی که پای چپ او را به دست راستش گره می زد گفت:
_ ارباب جسارتا من ناراضیم! چرا باید به خواسته های رودولف گوش بدین؟ همین که هکتور رو قراره لرد کنین کافی نیست؟!
- ارباب یعنی نمی خواین در خواستای منو برآورده کنید؟
لرد واقعا دچار مشکل شده بود. عمل به درخواست های رودولف، مساوی با نارضایتی بلاتریکس بود و از طرفی اگر به درخواست ها عمل نمی کرد مطمئنا رودولف ناراحت می شد. ناراحتی و نارضایتی همان و از شدت جذابیت و تودل برویی کم شدن همان.
از طرف دیگر لینی متوجه وخامت اوضاع شد و از آنجایی که ریونی ای باهوش بود، هوش سرشارش را به کار انداخت.
- ارباب من یه ایده دارم!
- با اینکه ما رو به این کواک انداختی ولی ما صحبتاتو می شنویم! اربابی هستیم کواک گوش کن.
- نظرتون چیه رای بگیریم ببینیم مرگخوارا با کی موافق ترن؟
پیشنهاد خیلی خوبی بود!
لردسیاه که واقعا از شنیدن این ایده خوشحال شده بود، با ضربه ی انگشت لینی را به کناری پرتاب کرد و خودش جلوتر آمد.
- یاران ما! همین الان فکری به سرمان زد! بیاید رای گیری کنیم ببینیم باید با درخواست بلامون موافقت کنیم یا رودولف.
غل غله ای میان مرگخواران به پا شد. یه عده رفتند کاغذ آوردند و یک عده ی دیگر صندوقی ظاهر کردند تا آرا را درون آن بیاندازند. بلاتریکس و رودولف هم کنار لرد ایستاده بودند و خیلی بد مرگخواران را نگاه می کردند.
- موقع رای دادن مراقب انتخاب درست باشین. هر اشتباهی ممکنه باعث بشه یه قسمت از اعضای بدنتون رو از دست بدین یا کلا خوراک تسترال هام بشین.
- بلا الکی تهدید می کنه! اگه به من رای ندین نه تنها دیگه نگهبانی نمی دم و امنیتو برقرار نمی کنم بلکه کاری می کنم مزه ی قمه هامو هر روز بچشین.
مرگخواران آب دهانشان را قورت دادند. واقعا انتخاب سخت بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

ملانی دفتر و قلم پری به دست لرد داد و گفت:
- خب پس ارباب...این سری شما باید یادداشت کنین.
لرد نگاهی به ملانی انداخت. با توجه به شرایط فعلی نمیتوانست واکنش مورد انتظارش را بروز دهد و همین موضوع مثل خوره وجودش را از داخل میخورد. مرگخواران که دیدند لرد به صورت ملانی خیره مانده و علاوه بر آنکه صورتش در کسری از ثانیه رنگ عوض میکند پلک هایش هم به صورت عصبی میپرد آرام و نامحسوس ملانی را از جلوی دیدگان لرد دور کردند.
بلاتریکس سعی کرد با لبخندی مصنوعی تمام شعاع دید لرد را پر کند و بعد گفت:
- ارباب ما از اینکه شما خودتون باشین مسرور میشیم. نیاز به چیز دیگه ای نیست.
لرد که احساساتش در لحظه از خشم به افسوس تغییر چهره داده بود آهی کشید و گفت:
- با اینکه جواب درستی دادی جوابت غلطه! من باید بدونم که اگر چه کواکی داشته باشم شما راضی تر هستین.
نارلک قبل از آنکه کسی بپرسد معنی کواک جدید چیست به صورت خودجوش در نقش مترجم به وسط بحث پرید:
- در این جا منظور از کواک همون "ویژگی" بود دوستان. برای اینکه راحت تر متوجه بشین مثال میزنم. ارباب مثلا اگه شما حقوق ما رو بیشتر کنین ما خیلی خوشحال تر میشیم.
ایوان که تا الان درگیر جا انداختن استخوان ترقوه اش بود سرش را بالا آورد و به تعجب گفت:
- حقوقتون رو بیشتر کنن؟ صبر کن ببینم...مگه شماها حقوق میگیرین؟!
لرد چشم هایش را بالا انداخت و بعد با قلم پر روی دفترچه چیزی یادداشت کرد و بعد گفت:
- حقوق بقیه رو کواک کنم...به ایوان هم حقوق بدم. کواک! دیگه چی؟
- خب پس ارباب...این سری شما باید یادداشت کنین.
لرد نگاهی به ملانی انداخت. با توجه به شرایط فعلی نمیتوانست واکنش مورد انتظارش را بروز دهد و همین موضوع مثل خوره وجودش را از داخل میخورد. مرگخواران که دیدند لرد به صورت ملانی خیره مانده و علاوه بر آنکه صورتش در کسری از ثانیه رنگ عوض میکند پلک هایش هم به صورت عصبی میپرد آرام و نامحسوس ملانی را از جلوی دیدگان لرد دور کردند.
بلاتریکس سعی کرد با لبخندی مصنوعی تمام شعاع دید لرد را پر کند و بعد گفت:
- ارباب ما از اینکه شما خودتون باشین مسرور میشیم. نیاز به چیز دیگه ای نیست.
لرد که احساساتش در لحظه از خشم به افسوس تغییر چهره داده بود آهی کشید و گفت:
- با اینکه جواب درستی دادی جوابت غلطه! من باید بدونم که اگر چه کواکی داشته باشم شما راضی تر هستین.
نارلک قبل از آنکه کسی بپرسد معنی کواک جدید چیست به صورت خودجوش در نقش مترجم به وسط بحث پرید:
- در این جا منظور از کواک همون "ویژگی" بود دوستان. برای اینکه راحت تر متوجه بشین مثال میزنم. ارباب مثلا اگه شما حقوق ما رو بیشتر کنین ما خیلی خوشحال تر میشیم.
ایوان که تا الان درگیر جا انداختن استخوان ترقوه اش بود سرش را بالا آورد و به تعجب گفت:
- حقوقتون رو بیشتر کنن؟ صبر کن ببینم...مگه شماها حقوق میگیرین؟!
لرد چشم هایش را بالا انداخت و بعد با قلم پر روی دفترچه چیزی یادداشت کرد و بعد گفت:
- حقوق بقیه رو کواک کنم...به ایوان هم حقوق بدم. کواک! دیگه چی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
هکتور بابت ماجرایی عصبانی می شه و مرگخوارا رو تهدید به معجون پراکنی می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن. لرد سیاه اینو قبول می کنه ولی طی اتفاقی(طلسم ناقص لینی) پاهاش تبدیل به پای پرنده می شن. مرلین به لرد می گه که تا باطل شدن طلسم نباید هیچ حرکت منفی و ناشایستی انجام بده وگرنه تبدیل به غاز می شه.
لرد هم تصمیم می گیره قوانین خودش رو برای دوست داشتنی و تو دل برو بودن بنویسه!
- خب... یادداشت کنید. هر اربابی که بیشتر سر زیردستانش فریاد بکشد، شایسته تر و دوست داشتنی تر و کواک تر است.
مرگخواران با جدیت یادداشت می کردند. ولی ناگهان جدیتشان متزلزل شد.
- ارباب ما متوجه اون کلمه وسطی نشدیم.
- ما نیز هم!
- حتی من هم. گفتم "حتی"، چون من یک ریونکلاویم.
- من که کاملا فهمیدم.
مرگخواری که کاملا فهمیده بود نارلک بود. برای همین در جا کنسل شد و لرد سیاه در اندیشه ای عمیق فرو رفت.
- ما فرمودیم که شایسته تر و دوست داشتنی تر و کواک تر است. نمی فهمیم کجاشو نمی فهمید. کاملا واضح و مبرهن است.
-ارباب... کواک یعنی چی خب!
لرد سیاه می دانست آن کواک چه معنایی دارد ولی نمی توانست به زبان انسانی توضیح دهد و بدتر از آن، ظاهرا قوانین خودش برای شایسته بودن، جواب نمی داد و روند غاز شدنش سریعتر شده بود و واقعا باید لرد دوست داشتنی و شایسته ای می شد.
- دفتراتونو ببندین ببینیم. کواک! بگین ما اگه چطوری باشیم همگان را دوست خواهند داشت؟ چه کنیم؟
هکتور بابت ماجرایی عصبانی می شه و مرگخوارا رو تهدید به معجون پراکنی می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن. لرد سیاه اینو قبول می کنه ولی طی اتفاقی(طلسم ناقص لینی) پاهاش تبدیل به پای پرنده می شن. مرلین به لرد می گه که تا باطل شدن طلسم نباید هیچ حرکت منفی و ناشایستی انجام بده وگرنه تبدیل به غاز می شه.
لرد هم تصمیم می گیره قوانین خودش رو برای دوست داشتنی و تو دل برو بودن بنویسه!
.................................................
- خب... یادداشت کنید. هر اربابی که بیشتر سر زیردستانش فریاد بکشد، شایسته تر و دوست داشتنی تر و کواک تر است.
مرگخواران با جدیت یادداشت می کردند. ولی ناگهان جدیتشان متزلزل شد.
- ارباب ما متوجه اون کلمه وسطی نشدیم.
- ما نیز هم!
- حتی من هم. گفتم "حتی"، چون من یک ریونکلاویم.
- من که کاملا فهمیدم.
مرگخواری که کاملا فهمیده بود نارلک بود. برای همین در جا کنسل شد و لرد سیاه در اندیشه ای عمیق فرو رفت.
- ما فرمودیم که شایسته تر و دوست داشتنی تر و کواک تر است. نمی فهمیم کجاشو نمی فهمید. کاملا واضح و مبرهن است.
-ارباب... کواک یعنی چی خب!
لرد سیاه می دانست آن کواک چه معنایی دارد ولی نمی توانست به زبان انسانی توضیح دهد و بدتر از آن، ظاهرا قوانین خودش برای شایسته بودن، جواب نمی داد و روند غاز شدنش سریعتر شده بود و واقعا باید لرد دوست داشتنی و شایسته ای می شد.
- دفتراتونو ببندین ببینیم. کواک! بگین ما اگه چطوری باشیم همگان را دوست خواهند داشت؟ چه کنیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج