جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] آموزشگاه مرگخواری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1397 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهشو از بلاتریکس که همچنان زمینو سجده می‌کرد برمی‌داره و به سمت دیگه‌ای می‌دوزه. به جایی که حشره‌ای همچون مجسمه روی میزی جاخوش کرده بود.

- بر ما نیرنگ نزن لینی! می‌دونیم زنده‌ای!

حشره اما با قدرت سرجاش میخکوب وایساده بود و تکون هم نمی‌خورد. لرد دستشو جلوی چشمای پیکسی خشک‌شده حرکت می‌ده، اما دریغ از حتی یک پلک که لینی بزنه. لرد این‌بار انگشتشو جلو میاره و چندین بار به لینی سیخونک می‌زنه، ولی باز هم فایده‌ای نداره. لینی هم‌چون حشرات تاکسیدرمی شده بود!

لرد تسلیم نمی‌شه. همیشه برای هرکاری راه حل داشت.
- می‌خواستیم یادآوری کنیم یادگاریمونو فراموش نکنی برداری. ولی حالا که مردی می‌تونیم بندازیمش دور. مجسمه‌تم به دردمون نمی‌خوره، بذار بیام یهو جفتتونو با هم بندازم دور!

لینی با دو چشمی که به سختی باز نگهش داشته بود تا مبادا پلک بزنه، نزدیک شدن لحظه به لحظه‌ی دستای لرد به خودشو می‌بینه. تا این که لرد از پشت بلندش می‌کنه و سکوت لینی در هم می‌شکنه.
- نه ارباب! نکنین! ماهمو می‌خوام! مال خودمه. به کسی ندینش!

لرد راضی از کرده‌ی خویش، با بی‌میلی حشره رو رها می‌کنه.
- وسایلتو جمع کن و برو!

لینی با چهره‌ای گرفته به سمت ماهش می‌ره و اونو با دقت لای بقچه‌ای می‌پیچه و زیر بغل می‌زنه و می‌ره که بره.

- همه‌ش همین بود؟
- بل. ✋️

به نظر میومد لینی از دار دنیا فقط یک ارباب داشت و یادگاری اربابش...

پس به حرکتش ادامه می‌ده تا جایی رو برای پنهان شدن پیدا کنه. لینی قصد نداشت زودتر از بقیه اونجا رو ترک کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1397 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 02:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-بیرون! سریع خانه ریدل ها را برای ورود یاران جدید ما تخلیه کنید. نمی خواییم حتی یک چوب کبریت ازتون باقی بمونه.

مرگخواران با اکراه سرگرم جمع کردن وسایلشان شده بودند. ولی برای وقت کشی، اشیای غیر قابل استفاده را هم "وسایل" حساب می کردند.
و لرد سیاه به خوبی متوجه این موضوع شده بود.
-هوریس؟ اون مورچه ها رو برای چی جمع می کنی؟

هوریس پس گردنی ضعیفی به مورچه ای که گازش گرفته بود زد.
-مال خودمن ارباب. لازمشون دارم. خودم آوردمشون که خاک رز رو حاصلخیز کنن. بهشون حقوق می دم. مگه نه؟

مورچه گاز گیرنده با حرکت سر تایید کرد و گاز دیگری از هوریس گرفت.
در گوشه ای دیگر بلاتریکس روی زمین خم شده بود و با دقت زمین را بررسی می کرد.

-بلا...فرمودیم جمع کنین و برین. نفرمودیم زمین خانه ما را عبادت کنید.

بلاتریکس با حالتی سراسیمه و کلافه جواب داد:
-چشم ارباب... می رم. ولی یه تار مو داشتم که یه ماه پیش اینجا افتاده بود. اونو پیدا کنم بعد برم. می خوام بدم سر جاش بکارنش. وقت ریختنش نبود. الان پیداش می کنم. نگران نباشین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1397 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران نگاهى با مضمون "حالا چه خاكى بريزيم سرمون؟" به يكديگر انداختند.

-اربـاب؟... بريم؟
-بريد!

-اربـاب از كدوم رفتن ها؟... از اينا كه بريم يه چرخ بزنيم و اعصابتون كه آروم شد برگرديم ديگه؟
-خير! واقعى بريد!

اين بار كار براى مرگخواران از فكر كردن گذشته بود. پس دسته جمعى سراغ گلدان رز رفتند. نفرى يك مشت خاك برداشته و بر سرشان ريختند. سپس رز نيز براى سهولت در كار، سرش را داخل خاكش فرو كرد.
درست در همان لحظه، راه حلى به كاسبرگش خطور كرد.

-باشه اربـاب! هرچى كه شما بگين! من رفتم.

و از سالن خارج شد. اما به جاى رفتن به سمت در خروجى، گلدانش را بالا كشيد و پله ها را تلق تلوق كنان بالا پريد و روى طاقچه راهرو اول، خودش را به "گلدان مصنوعى بودن"، زد.

رز فعلا از جدايى از اربابش و آوارگى نجات پيدا كرده بود. لاكن در طبقه پايين، لرد با قاطعيت منتظر رفتن ساير مرگخواران بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 8 فروردین 1397 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
توی مدتی که مرگخوار ها داشتن فکر میکنن که چه نوع خاکی رو باید آماده و مهیا کنن تا بریزن تو سرشون، فقط یه نفر بود که همچون مرگخواری حرف گوش کن و گوش به فرمان ارباب تنها داراییش از دار و دنیا رو که یه پاتیل و دو تا ملاقه بود زد زیر بغلش و رفت سمت در، درو باز کرد، رفت بیرون و درو پشت سرش بست!

- این کجا رفت؟
- ارباب فکر کنم چون اخراجش کردین رفت.
- کی بهش اجازه داد بره؟

مرگخوار ها نگاهی به هم دیگه کردن، هیچکدومشون دلشون نمیخواست اون کسی باشن که به اربابشون میگن که خودش گفته بود که همشون اخراجن. بنابراین سکوتی سنگین پیشه میکنن.

- ارباب یعنی واقعا همه ی همه ی همه اخراجن؟
ملت مرگخوار به گوینده این سوال که کسی نبود جز بلا،خیره شدن. بلایی با موهای بلوند، بلند و کاملا لخت.

همون موقع ها- پشت در خانه ریدل

هکتور ملاقه هاش رو به شکل ضربدری در کمربندش جا داده بود و چهار زانو توی پاتیلش نشسته بود.
- همه چی داغونه، من چقد بدبختم، پیش ارباب نیستم، تو پاتیلم نشستم...
به نظر میرسید هکتور دوباره بدبخت و بیچاره شده بود و دیگر مرگخوار نبود. در همین فکر ها بود که صدایی شنید.
- پیس پیس...
- همه چی داغونه، مرگخوارا خوابیدن، شک ندارم دیگه، مرگخوار نمیمونم...
- آهای یارو... داغونه! با تو بودما...
هکتور در حالی که نصف پاتیلش با اشک پر شده بود و چیزی نمونده بود توش غرق بشه سرشو سمت صدا چرخوند تا ببینه این مزاحم کیه.
- میگم که معجونی چیزی تو بساطت نداری به درد ما بخوره؟
هکتور بدون توجه به مرد و حرفاش دوباره به ادامه گریه و آواز سوزناکش مشغول شد. گویا اوضاع خیلی وخیم بود که هکتور نسبت به کلمه معجون و حتی فروششون کلا واکنشی نشون نداده بود.

یه کم بی موقع تر- درون خانه ریدل

- ما یادمون اومد. فرمودیم همه مرگخوارانمون اخراجن. یاران سابقمون برید بیرون.
بلا با شنیدن این جمله خودش هم مثل موهاش لخت و پخش زمین شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1397 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
-باشه...همگی اخراجین!

مرگخوارا شوکه میشن! همشون یهویی با هم شوکه میشن. حتی سکته میکنن.
در این جو شوک و بهت و ناباوری، سوییشرت نازکی روی هوا دیده میشه که خیلی آروم تکون میخوره. اولش یه آستینش درمیاد، بعدم اون یکی و ...

-بانز! بیخودی در نیار! تو هم اخراجی! ما همه چیز را میبینیم!

بانز بیخودی در نمیاره و دوباره میپوشه. اگه قراره اخراج بشه حداقل از سرما نمیره!

-یاران سابق ما...چند دقیقه فرصت دارید که وسایل خود را جمع کرده و این مکان را ترک کنید!

آرسینوس میپره جلو.
-ارباب چند دقیقه؟

فریادهای اعتراض آمیز "حالا با اخراجش کنار اومدی، مشکلت دقیقه شه؟" ، "جمع کردن یه دسته کراوات کاری داره آخه؟" ، "لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود" مرگخوارا به طرفش جاری میشه.

بلاتریکس که از لحظه ای که اخراج شده، وز موهاش به طرز غیر قابل باوری خوابیده جلو میره و تعظیم میکنه.
-ارباب...درست شنیدیم؟ فرمودین همه اخراجن؟همه، یعنی همه؟ یعنی کل کسایی که اینجا هستن؟ بدون حتی یک استثنا؟

لرد با سرش تایید میکنه و موهای بلا این دفعه دیگه کاملا صاف و لخت میشه!

رز ورجه وورجه کنون جلو میره و یه شاخه شو بالا میگیره.
-ارباب ببخشید...آگهی استخدام مرگخوارای جدیدو کجا میزنین؟ فتوکپی گلدون نامه هم لازمه؟

-یاران سابق ما...فقط چند دقیقه بهتون فرصت دادیم که همونم دارین با وراجی از دست میدین! جمع کنین و برین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1396 02:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

آرسینوس به عنوان نماینده وزارتخونه قراره میزان سیاهی مرگخوارا رو بسنجه! برای همین آرسینوس و مرگخوارا(بدون لرد) به مقصد جبهه نامعلومی آپارات می کنن.
تو جبهه مرگخوارا با دشمن فرضی می جنگن...

...............

-خیر...کسی نجنگه دیگه! بر می گردیم!

آرسینوس و مرگخواران دشمن فرضی را در جبهه فرضی رها کرده و به سمت دنیای واقعی آپارات نمودند. جایی که لرد سیاه، بی صبرانه انتظارشان را می کشید.
-خب...چی شد سینوس؟

-جیگر قربان! الان در یک ماموریت جدی وزارتخانه ای هستم و جناب جیگر نام دارم.

با اشاره لرد سیاه، بلاتریکس رز را از جا بلند کرد و بعد از عذرخواهی او را واژگون نمود تا مقدار متناسبی از خاک و کود داخل گلدانش روی سر جناب جیگر بریزد که یاد بگیرد کجا باید جیگر بازی در بیاورد و کجا نباید!
بعد از درس کوتاهی که به جیگر داده شد، لرد سیاه سوالش را دوباره مطرح کرد...یعنی قصد داشت مطرح کند.
-ما حال نداریم...یکی سوال ما رو دوباره مطرح کنه.

آرسینوس خاکی و کودی که هنوز هم نقش سینوسی خودش را حفظ کرده بود، مثل همیشه داوطلب شد.
-من ارباب...من مطرح کنم. فرمودین چی شد سینوس؟ و الان جواب می دم...گزارشمو کامل کردم. به نظر من هیچکدوم از اینا میزان سیاهی کافی برای عضویت در ارتش سیاه رو ندارن. همشونو باید اخراج کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1396 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- الان چیکار کنیم؟

مرگخواران همین طور که پوکرفیس موندن و به در و دیوار و حتی همدیگه نگاه کردن.

- هرکی تونست به ساحره‌ی سیاه‌تری ابراز علاقه کنه، اون برنده‌اس.
- برنده چی رودولف؟

رودولف چند لحظه، برای این که جواب بده، به فکر فرو رفت. این از مواردی نبود که مرگخواران هر روز بهش برخورد کنن. شاید روزی که هم سیارات سیاه در یک خط قرار بگیرن و هم تولد لردسیاه باشه.

- خب؟

مرگخواران امیدوارانه به رودولف خیره شدن تا شاید چیزی به فکر خاک گرفته اون برسه.
اما تو ذهن رودولف وضعیت تسترال تو تسترالی بود...
سلول‌های بخش "فکر" مغز رودولف که مدت زیادی بود خواب بودن و افسار مغز رو به بخش "مثلا ساحره جذب کن" سپرده بودن، جیغ زنان بیدار شدن و خودشو به در و دیوار ذهن رودولف کوبیدن؛ ضربه مغزسلولی شدن و برای همیشه دارمرلین رو وداع گفتن.
- باید بیشتر از اینا میخوابیدن.

سلول ساحره جذب کن نگاهی از سر تاسف به جنازه‌های سلول‌های فکر می اندازه، بعدش نگاهشو از اونا میگیره و به همنوعاش نگاه میکنه.
- یه استراحت کوتاه داشتیم ولی همین برامون کافی بود...

سلول های دیگه با اشتیاق به همدیگه نگاه کردن.

- بریم دنبال ساحره‌های جدید!
- یاااه!


رودولف که انگار همه چی به روند عادیش برگشته بود، سرشو تکون داد.
- چی شده؟

مرگخواران:

- حالا با چی بجنگیم؟ اصلا بجنگیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1396 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا روی زمین نشست و دست‌هاش رو طوری که انگار جسم نامرئی‌ای رو بغل کرده باشه، در هوا حلقه کرد. بعد در غم از دست دادن دشمن فرضی های‌های گریست.

همینطوری مشغول گریه بود که دشمن فرضیِ مورد نظر، در بغل لیسا به هوش اومد، تکونی خورد و باعث شد لیسا جیغ بکشه و به عقب بپره. صدای دشمن فرضی به گوش رسید که می‌گفت:
- یواش دیوونه! چه خبره محکم میزنی توی سر آدم؟ اشتباه گرفتی خب، بازم منم... بانز.

اینجا بود که لیسا «اصلاً من قهرم »ـی گفت و از صحنه‌ی نبرد فاصله گرفت. مرگخوارا که دیدن جنگیدن با دشمن فرضی بی‌فایدس، باز هم مشغول تفکر شدن. ممد مرگخواری از وسط جمع گفت:
- همون که اول گفتم. بریم ماکت کله‌زخمی رو بیاریم باهاش بجنگیم!

این ایده مورد پسند آرسینوس هم بود. بشکنی زد و چندتا از کارمندای سابق وزارت سحر و جادو که حالا تبدیل به رعیت‌هاش شده بودن، از انبار وزارت‌خونه یه ماکتِ تمرینِ دوئل آوردن. روی اکسپلیارموس‌زنی تنظیمش کردن و بعد از قرض کردن یکی از قمه‌های رودولف، روی پیشونیش یه رد صاعقه‌طور حفر کردن. ماکت هری پاتر حاضر بود!

بلاتریکس رودولف رو هل داد جلو تا به عنوان اولین مبارز، با ماکت بجنگه.
- همیشه مایه‌ی سرافکندگیم بودی رودولف. ولی دیگه فکر کنم با یه ماکت بتونی بجنگی... می‌تونی؟

رودولف چوبدستیشو کشید. مسئله‌ حیثیتی بود. اگر از یه ماکت کله‌زخمی هم شکست می‌خورد، دیگه نمی‌تونست سرش رو توی خونه‌ی ریدل بلند کنه. با اضطراب جلوش وایستاد. ماکت آروم چوبدستیش رو بالا آورد و...

طلسم رودولف به پرتوی سرخ رنگی که از چوبدستی ماکت شلیک شده بود برخورد کرد. دو پرتو به هم چسبیدن و صحنه‌ی خفنی مثل رویارویی ولدمورت و هری توی کتاب چهار ایجاد شد. نفس‌های همه در سینه حبس شده بود که... طلسم رودولف بر اکسپلیارموسِ ماکت پیروز شد و منفجرش کرد!

رودولف نفس راحتی کشید. آبروش حفظ شده بود. پیش بقیه، به خصوص بلاتریکس سربلند شده بود. حالا دیگه محبوب ساحره‌ها می‌شد. با قیافه‌ی «» به سمت بلاتریکس برگشت و بلاتریکس رو دید که از شدت خشم فکّش داره می‌لرزه!
- کروشیو رودولف!

رودولف از فرط درد بر زمین افتاد و با تعجب داد زد:
- د آخه حالا که شکستش دادم چرا کروشیو می‌زنی زن؟!
- الان با خلق اون صحنه خواستی بگی از لرد سياه برتری؟ می‌خواستی بگی ارباب هم زبونم لال به پای تو نمی‌رسن؟ می‌خوای ادعای لرد سیاه بودن و ربوبیت بکنی؟ راستش رو بگو... آره؟!
- من... کِی...
- ساکت! مگه نمی‌دونی طلسم ارباب در همین شرایط به خودشون برگشت؟ مگه نمی‌دونی ارباب در این شرایط شکستي خوردن كه البته چيزي از ارزشهاشون كم نكرد؟ یعنی چی که برنده می‌شی؟ خجالت بکش! حالا كه فكرشو ميكنم می‌دونی چیه... معیار سیاهی و عظمت و قدرت شباهت به اربابن و تو با این پیروزی نشون دادی اصلاً به قدر کافی سیاه نیستی!

مرگخوارانِ پوکرفیس به این نتیجه رسیدند که ایده‌ی ماکت کله‌زخمی اصلاً هم ایده‌ی خوبی نبوده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1396/10/27 16:36:47
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1396 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا حمله میکنن. از ته دل! این وسط یکی حمله نمیکنه. یکی که حمله کردن و نکردنش فرقی با هم نداره. یه گوشه ای یه سفره پهن میکنه و سرگرم خوردن صبحونه میشه. صبح هم نیست...ولی کی به کیه؟ کسی که اونو نمیبینه.

مرگخوارا یهو دست از حمله میکشن.

-بانز؟ خجالت نمیکشی؟
-وسط میدون جنگ؟ ما داریم از جونمون مایه میذاریم و تو به فکر شکمی؟
-به ارباب بگیمت؟

بانز مات و مبهوت نگاهشون میکنه.
-برادران هم رزم من...منو میبینین؟ سرانجام دیده شدم؟

-تو خیر...سفره که دیده میشه کم عقل. پاشو بجنگ!

بانزم پا میشه و بند و بساطشو جمع میکنه و به سمت نامعلومی حمله میکنه. این وسط صدای یکی به گوش میرسه.
-هی بچه ها...فکر کنم کشتمش.

همه به طرف لیسا برمیگردن که اشک تو چشاش جمع شده.
-کیو کشتی لیسا؟

-دشمن فرضی رو...خیلی هم درد کشید طفلک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!