جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] پارک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 02:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تام در جهنم می‌گشت و سعی می‌کرد تا سر از داستان جهنمی شدن هم‌دنیایی هاش دربیاره. نگاهش به مرد میان‌سالی افتاد که گوشه ای نشسته بود؛ مرد انگشت های پایش را نگاه می‌کرد و زیر لب چیزهای می‌گفت.

- آم... آقا... شما چرا این‌جائین.
- دمپایی... پا... لعنتی.
- میشه واضح تر حرف بزنین؟

مرد بینی اش را بالا کشید.
- رفتم دستشویی... خواستم بیام بیرون... با شلنگ آب ریختم تو دمپاییا.
- والا حقته.

و از سیل اشک های مرد فرار کرد.
کمی جلوتر رفت، ناگهان از دور چهره ی آشنائی رو دید که تپه ای کاغذ کنارش بود. نزدیکش شد.
- این کی می‌تونه باشه؟!

به چند قدمیِ دختر رسید.
- این که دروئلاست!

دروئلا روزیه، کتابخوان قهار مرگخواران کنار تپه ی کتابهایش نشسته بود.

- تو دیگه چرا اینجائی؟

دروئلا سرش رو بالا آورد.
- تام! ببخشید.
- چرا خب؟
- بود کتابَ رو میخواستی نمی‌دادمش بهت؟
- خب...
- برای ندادن زکات علم که نشرشه آوردنم جهنم.

حساب و کتاب آن دنیا خیلی دقیق بود! تام کنار دروئلا نشست و کتابی از کتاب هایش را برداشت و مشغول خواندن شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک ذاتا آدم سیاه و بدی بود و تحمل خوبی‌های بهشت را نداشت. اما حاضر بود این رنج و مشقت را بخاطر بالشش تحمل کند. هر چه باشد، سال‌های زیادی را در خوشی‌ها و سختی‌ها، با هم بودند.

- خب، حالا دیگه برو تو و لذت ببر. هر چی خواستی کافیه با صدای بلند درخواست کنی تا در کمتر از سه ثانیه بهش برسی. فقط چند تا نکته هست که باید بهت بگم؛ سمت طبقه‌ی پیامبرا نرو چون خوششون نمیاد مزاحم داشته باشن؛ با درختا برخورد خوبی داشته باش چون خیلی زودرنج هستن، بخصوص درختای سیب؛ و حواستم به فرشته‌ها باشه که وقتی دارن رد می‌شن، بهشون برخورد نکنی، اعصابشون یکم ضعیفه.

فرشته نگاه دیگری به سدریک انداخت و حرفش را به پایان رساند.
- همینا دیگه. نکات مهم اینا بودن. حالا برو تو.

سدریک برگشت و به داخل بهشت قدم برداشت. چشمانش کمابیش به نور زننده عادت کرده بود و دیگر مثل قبل درد نمی‌کرد. با ورودش، نسیم ملایمی به صورتش وزید که موهایش را بهم ریخت و صدالبته سدریک را ناخشنود کرد.
- اه...باد مزخرف! برو یه جا دیگه بِوز!

باد ناراحت شد. به غرورش برخورد. بنابراین با حالتی قهرآمیز راهش را کشید و رفت.

سدریک درحالی که همچنان زیرلب غر می‌زد، محو تماشای فضای اطرافش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه رفت و رفت و رفت...
تا به قصرش رسید!
به محض دیدنش، آن را شناخت.
-خودشه...سر تا پا سیاه...براق...مجلل...بریم توشو ببینیم!

به طرف در رفت.
-باز شو!

در، از خواب پرید.
-کلید بده باز شم.

فرشته کلیدی به لرد سیاه نداده بود. بعد هم سکته قلبی کرده و مرده بود. در متوجه سردرگمی لرد شد.
-گم کردی؟ نگرفتی؟... کلید دوم قصر رو معمولا به صاحب قصر همسایه می دن. برو ازش بگیر.

لرد به طرف قصر همسایه رفت.
-چقدر زشته...شصت تا در داره...همشون هم بازن. ما میریم تو!

قبل از این که موفق به وارد شدن بشود صدایی از بالای سرش شنید.
-ارباااااااااااب...شمایین؟

سرش را بلند کرد. سو لی تا کمر از یکی از پنجره ها خم شده بود.

-همسایه ما تویی؟ کلیدمان را بده بریم توی قصرمان. کلید نداریم.

سو کمی سکوت کرد...و بعد:
-ارباب؟...درست متوجه شدم؟ شما... موندین پشت در؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی و سوسک با توجه به تصادفی که داشتن، کمی زمان می‌بره تا به خودشون بیان و چشماشونو باز کنن تا ببینن با چی مواجه می‌شن. اما حتی باز کردن چشم هم باعث نمی‌شه تا از وقایعی که در جریانه مطلع بشن.

- این نور خیره‌کننده چیه دیگه... کور شدم.
- منم!
- تو چیزی می‌بینی؟
- فقط نور!

مکالمه‌ی کوتاه لینی و سوسک همونقد کوتاه باقی می‌مونه. چون وقتی چیزی نمی‌بینن، حرفیم برا زدن ندارن.
دقایق جای خودشونو به هم می‌دن اما نور خیره کننده تصمیمی مبنی بر ترک اونجا نمی‌گیره. حتی سکوت هم به نشانه اعتراض لب به سخن می‌گشایه.
- چته نور بابا؟ این خزبازیا چیه. یه تکونی چیزی به خودت بده تغییری حاصل بشه. سر رفت حوصله‌مون خب!
- موافقم!
- احسنت بر تو سکوت!

لینی و سوسک هم بسیار با سکوت موافق بودن. نور که احساس دوست نداشته شدن و شکست بهش دست داده بود، نگاهی به کسی که منبعشو بدست گرفته بود می‌کنه. اون شخص هم بالاخره تسلیم می‌شه و نور چراغ قوه رو خاموش می‌کنه.

- همیشه فک می‌کردم حشرات نور دوست دارن. ازین بالا هروقت حشراتو نگاه می‌کردم دور نور می‌تابیدن.

بالاخره با کنار رفتن نور، لینی و حشره محیط خالی از سکنه‌ای که تنها یک فرشته وسطش جا خوش کرده بودو می‌بینن.

- حالا که از بازی نور من خوشتون نیومد، بیاین یه جور دیگه جلو بریم. اهم اهم...

فرشته بعد از صاف کردن گلوش چهره‌ی جدی‌ای به خودش می‌گیره.
- روز حساب فرا رسیده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اهریمن ها پس از اطمینان از کامل اجرا شدن شکنجه های جسمی و فشرده مروپ، به سراغ شکنجه های روحی رفتند.

-یادته همش فرزندتو با اسامی میوه و سبزی می نامیدی؟ یادته هی عذابش میدادی و صداش می کردی "آلوچه مامان"؟!

مروپ خیلی خوب به خاطر داشت.

-حالا انقدر با اسامی غذاهای چرب و غیر استاندارد صدات می کنیم تا مجازات بشی.
-نــــــــه!
-چرا! مامان پیتزایی؟ مامان همبرگری؟ مامان کله پاچه ی چرب و مگسی؟ مامان فست فود ها؟...

مروپ با هر کلمه اهریمن، دچار حس سوهان کشیدن بر روحش می شد. این عذاب حتی از مجازات های جسمی هم برایش بدتر بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-فرزندم تا فردا صبح هم بشینی اینجا فایده نداره... پاشو پاشو باید بریم... راه درازه.
-می‌خوای من رو ببری بهشت؟

فرشته به عمر صدهزار ساله خود شخصی را ندیده بود که بخاطر رفتن به بهشت چنین قیافه‌ای به خود بگیرد.
-نه... نمی‌خوایم بریم بهشت. سفر تو ادامه داره. رو به جلو حرکت می‌کنیم.

بلاتریکس مشتاق به نظر می‌رسید.
-خب... اگه تو مرحله بعد، آدم بدی باشم و نیکی نکنم، برم می‌گردونین به دنیایی که توش بودم؟
-آره... نه! نه! فکرش رو هم نکن! حق نداری آدم بدی باشی که برگردی به اون دنیا.

اما بلاتریکس تنها چیزی که می‌خواست بازگشت نزد اربابش بود.
-خب... پاشو راه بیوفتیم دیگه... بریم به مقصد بعدی من!

ولی به ناگهان لبخندی که مناسب وجنات فرشته‌ها نبود، روی لبان فرشته نقش بست.
-بریم... پیش به سوی آینده‌ات!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
فرشته، راحت‌تر از چیزی که سدریک انتظار داشت، قانع شده و گول خورده بود. همین موضوع باعث می‌شد سدریک احساس شور و شعفی بیش از اندازه کرده و هنگامی که دو نفر آمدند تا به سمت بهشت روانه‌اش کنند، بدون هیچ مقاومتی، کمال همکاری را با آنان داشته باشد. البته این که مقصدش بهشت بود هم چندان بی‌تاثیر نبود.

هنگامی که به جلوی دروازه‌های بزرگ و درخشنده‌ی بهشت رسیدند، فرشته‌ی دیگری، بالش در دست به آنان نزدیک شد و آن را به سمت سدریک گرفت.
- بفرمایین آقای دیگوری. این هم بالشتون صحیح و سالم. پر شده از پرهای تازه‌ی قو برای راحتیِ هر چه بیشتر شما.

سدریک بالشش را گرفت. نرم‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. درحالی که آن را همچون کودکِ نداشته‌اش در آغوش می‌فشرد، از دروازه‌های ورودی بهشت گذشت.
- آی، چشمام...چشمام!

نور بینهایت درخشان و سفیدرنگِ بهشت، چشمان سدریک را آزار می‌داد.

- چی شد؟ چشمات درد گرفت؟
- خیلی!
- مگه آدم خوبی نبودی؟ این نور فقط چشم کسایی که حقیقتا به بهشت تعلق ندارن رو می‌سوزونه...

سدریک لحظه‌ای به فرشته زل زد. سپس با خنده‌ای مصنوعی، درحالی که سعی می‌کرد درد چشمانش را نادیده بگیرد، گفت:
- نه بابا...داشتم شوخی می‌کردم. وگرنه چشمام اصلا درد نمی‌کنه. به‌به، چه نور دل‌انگیز و زیبایی...

شرایط اصلا به آن آسانی که سدریک فکر می‌کرد، نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره تصمیمش را گرفت. پایش را بر روی پل بسیار باریک گذاشت. هنوز دو قدم حرکت نکرده بود که به قعر جهنم سقوط کرد.

اهریمنی که مسئول جهنم بود به استقبال مروپ آمد.
-به به...مادر لرد سیاه! خیلی خوش اومدین. آخ آخ آخ...میبینم که حجابتونم کامل نیست. دوتا تار مو از زیر روسریتون زده بیرون که! برای شروع یکم از مو آویزونتون می کنیم تا ببینیم بعدش چی پیش میاد!

چند روز بعد

-خب خب خب...بذار ببینم. آخ آخ آخ غیبت های سر سبزی پاک کردن با بقیه ساحره ها؟! این یکی خیلی سنگینه.

جامی را به سمت مروپ آوردند که پر از گدازه های آتش بود.
-این دیگه چیه اهریمن مامان؟
-چیز بدی نیست...شراب حمیم جهنمه! نوش جان!

چند روز بعد

چهار فرشته با بشقاب هایی از میوه های جهنمی و مهلک به دنبال مروپ که هم کچل شده بود و هم دستگاه گوارشی اش ذوب شده بود می دویدند.

-این یکی برای چیه آخه؟!
-یادته اون دنیا به فرزند طفل معصومت چقدر ظلم کردی؟ اینم نتیجه ش...تازه آب پرتقال های مذابم تو راهه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- کجا؟
- با منین؟
- نه پس با خودمم. کی هستی؟ اینجا چیکار می‌کنی؟
- من... خب من دیروز ندونسته ارباب رو توی وایتکس غرق کردم نود درصد هورکراکساشون همزمان سوخت. با یکی از چند تای باقیمونده زنده شدن منو کشتن.
- خب؟
- خب چی؟
- چرا داری می‌ری اون‌وری؟
- مگه این‌ور بهشت نیست؟ خب دارم‌ می‌رم خودم، احتیاج به همراهی‌ام نیست.
- این پرونده‌ی توعه دیگه، گابریل دلاکور! با این همه کارای ریز و درشتی که کردی واقعا چطور انتظار داری بری بهشت؟
- من تمام عمرم رو تو کارِ پاکیزه کردن جهان و نشر سپیدی بودم، الان دیگه واقعا حقمه برم بهشت!
- حتی اون بچه‌ای که انگشتاشو بریدی هم اندازه بشن؟
- خب... خب چیزه... هر کسی یه نقطه‌ی سیاهم تو زندگیش داره، اینم مال من بود.
- سی و سه مورد ضرب و جرح با تی و سپس اقدام به رُفت و روبِ خون‌ها با وایتکس چی؟
- این... این خب...
- تازه تعداد مغروق‌ها بر اثر هجوم وایتکس به شش‌ها رو هنوز دارن محاسبه می‌کنن، کامل نیست!
- آقا... آقا تو رو روونا بذارین من برم بهشت! جهنم کثیفه آشغال داره پرِ پوستِ موزه! عذاب‌هاشو که دیگه نگم، همش بر اساس شخصیت! همین یه بارو رحم کنین مت قول می‌دم بچه‌ی خوبی بشم، اصلا میام خونتونو می‌سابم تمیز می‌کنم!
- اینم ضمیمه‌ی پرونده شد. تشریف ببرید چپ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1399 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه...مجازاتتون همینه که به جهنمی برین که خانه سالمندان نداره!
-نـــــه...این سخت ترین مجازاته...رحم داشته باشین.

اما فرشته ها اهمیتی ندادند. دست های مروپ را محکم گرفتند و کشان کشان او را به سمت پل صراط بردند.

پل صراط

-باید از این پل رد بشین.

مروپ به پایین پل نگاه کرد. پر از مواد مذاب و انفجار های گوگردی بود.
-مگه نمیگین باید برم جهنم؟خب مستقیم ببرین جهنم دیگه! این بازیا چیه آخه فرشته های مامان؟!
-شما انسان ها درک نمی کنین...اگر این بازیا نباشه به اندازه کافی عبرت نمی گیرین. بعد از اشتباهاتتون نادم نمی شین. بعد شق القمر میشه و آسمون و زمین می شکافه، کوه ها پا در میارن و جیغ زنان...
-باشه باشه. رد میشم.

مروپ به پل نگاه کرد. به ضخامت یک تار موی هاگرید بود اما همین که پایش را بر روی آن گذاشت تغییر شکل یافت و اندازه یک تار موی ظریف فلور دلاکور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!