- آم... آقا... شما چرا اینجائین.

- دمپایی... پا... لعنتی.

- میشه واضح تر حرف بزنین؟

مرد بینی اش را بالا کشید.
- رفتم دستشویی... خواستم بیام بیرون... با شلنگ آب ریختم تو دمپاییا.

- والا حقته.

و از سیل اشک های مرد فرار کرد.
کمی جلوتر رفت، ناگهان از دور چهره ی آشنائی رو دید که تپه ای کاغذ کنارش بود. نزدیکش شد.
- این کی میتونه باشه؟!

به چند قدمیِ دختر رسید.
- این که دروئلاست!

دروئلا روزیه، کتابخوان قهار مرگخواران کنار تپه ی کتابهایش نشسته بود.
- تو دیگه چرا اینجائی؟
دروئلا سرش رو بالا آورد.
- تام!
ببخشید.
- چرا خب؟

- بود کتابَ رو میخواستی نمیدادمش بهت؟
- خب...
- برای ندادن زکات علم که نشرشه آوردنم جهنم.

حساب و کتاب آن دنیا خیلی دقیق بود! تام کنار دروئلا نشست و کتابی از کتاب هایش را برداشت و مشغول خواندن شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


فقط چند تا نکته هست که باید بهت بگم؛ سمت طبقهی پیامبرا نرو چون خوششون نمیاد مزاحم داشته باشن؛ با درختا برخورد خوبی داشته باش چون خیلی زودرنج هستن، بخصوص درختای سیب؛ و حواستم به فرشتهها باشه که وقتی دارن رد میشن، بهشون برخورد نکنی، اعصابشون یکم ضعیفه.









